تبليغاتX
گنگ خواب دیده

بخش اول ؛ روشنفکری که نقاد نباشد، روشنفکر نیست

- روشنفکری دینی در ایران چه وقت و با چه کسی شروع شد ؟

 

تا زمان رضاشاه پدیده‌ی روشن‌فکری دینی، خیلی محسوس نیست و تقریبا نمی‌شود به کسی روشن‌فکر دینی گفت. در عصر رضاشاه کسی مثل کسروی هست. ولی از کسروی نیز نمی‌توان تحت عنوان روشن‌فکر دینی یاد کرد.

- علامه نائینی خالق کتاب «تنبیه الامه و تنزیه المله» چه‌طور ؟

نه. ایشان یک عالم دینی بوده که در کتاب «تنبیه الامه و تنزیه المله» نوآوری داشته است. البته کار نائینی خیلی بزرگ و عظیم است و کارشان را بسیار مهم می‌دانم و همیشه افسوس می‌خورم که چرا بعد از نائینی کسی راهش را ادامه نداد. نمی‌خواهم از ارزش کار نائینی و امثال نائینی کم کنم، اما این‌ها را تحت عنوان روشن‌فکر نمی‌توان نامید. البته بحث روحانی و غیر روحانی نیست. نباید بگوییم که ایشان چون روحانی بوده، پس روشن‌فکر نبوده. سید جمال هم روحانی بوده اما در حیطه‌ی روشن‌فکران قرار می‌گیرد. ولی روشن‌فکر به معنای امروزی و به معنایی که از غرب آمده در آن زمان نداشتیم.


- شما روشن‌فکر را چطور تعریف می کنید ؟

روشن‌فکر کسی است که به خرد نقاد متکی هست و همه چیز را با نگاه انتقادی می‌بیند. در ایران جریان روشن‌فکری دینی بعد از مشروطه به وجود می‌آید. اما یک جریان قوی و روشن و مشخصی نیست. می‌توانیم به «شریعت سنگلجی» اشاره کنیم که اعتقاد به بازگشت به اسلام راستین و پاک‌رو داشت. اما در عین حال نص‌گرا هست در صورتی که روشن‌فکر عقل‌گرا است. آن هم نه عقل ارسطویی و افلاطونی و مادون مدرن، که عقل مدرن و اساسی‌ترین ویژگی عقل مدرن هم نقادی است. پس روشن‌فکری که نقاد نباشد، روشن‌فکر نیست. در اصل روشن‌فکر دو ویژگی دارد. اول، «نقادی» و دوم، «پالایش و تصفیه» که سبب می‌شود روشن‌فکر از تز سنت و آنتی تز مدرنیته، سنتزی را به‌ وجود ‌آورد که یک تفکر جدید است. بعضی‌ها جدیدا می‌گویند روشن‌فکر نسخه‌پیچی نباید بکند. در صورتی که کار روشن‌فکر نسخه‌پیچی است. نسخه‌پیچی نه به معنای ارائه‌ی راه‌حل‌های جزمی، بلکه به معنای این نه و آن آری! روشن‌فکر کارش «نه» گفتن نیست. به قول مطهری ما شده‌ایم آشیخ ترمز ! دائم می‌گوییم این نه، آن نه. اگر این‌ها «نه»، پس چی «آری» ؟ همه‌اش نفی و نهی می‌کنیم، ولی چه جای آن گذاشته ایم ؟

- با این تعریف کدام‌یک از افراد یا جریانات فکری ایران را می‌توان در حوزه روشن‌فکری و به خصوص روشن‌فکری دینی قرار داد ؟

به‌طور کلی می‌توان گفت میرزا ابوالحسن خان فروغی، که مهندس بازرگان مستقیما شاگرد او بوده است، پدر روشن‌فکری دینی در ایران است. که اتفاقا در ضمن نامه‌ای از بازرگان تعریف می‌کند و پیش‌بینی می‌کند که وی آینده‌ی درخشانی خواهد داشت. ابوالحسن خان فروغی بیشتر به "عقل تجربی و نگاه علمی" اعتقاد دارد و بازرگان می‌گوید که من نگاه به قرآن را از استادم ابوالحسن خان فروغی آموختم و جالب است که شریعتی هم در سال‌های ۲۸ و ۲۹ که به تهران می‌آید و در جلسات او شرکت می‌کند، شیفته‌اش می‌شود، چرا که هم فروغی و هم شریعتی و بازرگان تجربه‌گرا بودند و با دید علمی به دین و قرآن نگاه می‌کردند. آن‌ها می‌گفتند که روش شناخت قرآن فلسفی و کلامی و برهانی و عرفانی نیست. روش شناخت، «شناخت علمی» است.
در هر صورت اگر بخواهیم جریانات روشن‌فکری دینی در ایران را بررسی کنیم، اولین کانون و نهاد روشن‌فکران دینی "کانون اسلام" است که در ۱۳۱۹ تشکیل شد. بازرگان اولین سخنرانی‌اش را در آن‌جا انجام داد. طالقانی و دکتر سحابی همین طور. بعد هم که انجمن‌های اسلامی دانشجویان تشکیل می‌شود، محفل روشن‌فکران ایرانی تثببیت می‌شود. در واقع سمبل روشن‌فکری دینی در دهه‌ی ۲۰ و ۳۰، بازرگان است.

- در این سال‌ها جریانات روشن‌فکری دینی چه تفاوت‌هایی با هم دارند و در کدام حوزه‌ها به هم نزدیک می‌شوند ؟

جریان روشن‌فکری دینی در ایران در دهه‌ی ۲۰ بیشتر فکری است. در دهه‌ی ۳۰ سیاسی می‌شود و در دهه‌ی ۴۰ جریانی است هم فکری و هم سیاسی.
در دهه‌ی ۴۰ ما در یک طرف شریعتی را داریم که آزادی و تحول در تفکر و انقلاب فکری را مطرح می‌کند و از طرف دیگر مجاهدین را داریم که می‌گویند تنها راه رهایی جنگ مسلحانه است. البته مجاهدین به کار فکری هم اعتقاد داشتند و از سال ۴۴ تا ۴۹ کار ایدئولوژیک می‌کردند. اما تفاوت میان این‌ها و شریعتی آن بود که شریعتی هم ایدئولوژی را برای جوان‌ها و پیش‌تازان مطرح می‌کرد و هم وظیفه‌ی دادن آگاهی ایدئولوژیک را به توده‌ی مردم بر عهده داشت.

شریعتی توده‌گرا بود. البته نه به معنای پوپولیست. توده‌گرا بود برای این‌که معتقد بود تا ناس(توده‌ی مردم) حرکت نکنند، از پیش‌تازان و روشن‌فکران هیچ کاری برنمی‌آید. روشن‌فکر هم قیم مردم نیست. رسالتش فقط پیامبری است و آگاهی دادن به مردم جامعه و مردم باید خودشان آگاه شوند، انقلاب کنند و مبارزه کنند. شریعتی در واقع به یک انقلاب فکری و فرهنگی اعتقاد داشت و مجاهدین برعکس، می‌گفتند تدوین ایدئولوژی درست است، اما برای پیش‌تازان و نخبگان و رهبران. آن‌ها ورود مردم را به عرصه‌ی مبارزه قبول داشتند، نه ورودشان را به عرصه‌ی تفکر. از این نظر اندیشه‌ی شریعتی با مجاهدین نه تنها متفاوت که متعارض بود. او با تمام احترامی که برای مبارزه‌ی چریکی قائل است، آن را بی‌راهه می‌داند . شریعتی اعتقاد دارد آن‌چه که باید متن حرکت باشد آگاهی دادن به مردم است.

روشن‌فکر دینی به همان معنایی که امروز مطرح هست، یعنی کسی که نسبت به دین و سنت دیدگاه انتقادی دارد. گرچه بازرگان خیلی عمیق و ریشه ای به سنت انتقاد نمی‌کند. اما به هرحال او رویکرد انتقادی دارد با تکیه بر علوم و داده‌‌های جدید. در دهه‌ی چهل هم این جریان با مجاهدین و شریعتی ادامه پیدا می‌کند. البته مجاهدین نه به‌ صورت عام. بلکه حنیف نژاد به عنوان مظهر و سمبل این حرکت.

سمبل روشن‌فکری ایران در دهه چهل و پنجاه شریعتی است. در این دوره بازرگان، مطهری و دکتر سحابی بیشتر در حاشیه اند. منتها آن زمان زیاد واژه روشن‌فکری دینی به کار نمی‌رفت. بیشتر «روشن‌فکران مبارز»، «روشن‌فکران مسلمان» و «روشن‌فکران انقلابی» مطرح بود. بعد از انقلاب هم که روشن‌فکران، چه مذهبی و چه غیر مذهبی به حاشیه رانده شدند و دوران ضعفی را پشت سر گذاشتند تا سال ۶۶ که دوران جدید روشن‌فکری دینی با سروش شروع می‌شود.


- دکتر حسین حاج فرج دباغ، معروف به دکتر عبدالکریم سروش، از چه زمانی به عنوان یک «روشن‌فکر دینی» در محافل روشن‌فکری ایران شناخته شد ؟

آقای سروش قبل از انقلاب عضو انجمن حجتیه بوده و سالهای ۵۳ و ۵۴ به اروپا می‌رود و داروسازی می‌خواند. در سال‌های ۵۵ و ۵۶ ایشان مطالعه می‌کرده، فکر می‌کرده، سخن‌رانی می‌کرده و کتاب می‌نوشته، اما اصولا با مبارزه میانه‌ای نداشته و بعضی دوستانی که در لندن و اروپا بودند به شدت با ایشان درگیر بودند. حتی سال ۵۷ هم که مبارزه شروع شد و اوج گرفت، باز ما ایشان را به عنوان مبارز نمی‌بینیم. قبل از انقلاب دو کتاب از ایشان منتشر شد. یکی کتاب «دانش و ارزش» و دیگری کتاب «تضاد دیالکتیکی» که چون در سال‌های انقلاب بود، زیاد به آنها توجهی نمی‌شد. بعد از انقلاب که به ایران آمد مثل گذشته به کار سیاسی وارد نشد و همان خط مشی را ادامه داد، منتها شده بود یک جوان روشن‌فکر از اروپا آمده‌ای که هم با معارف اسلامی آشنا است، هم اهل فلسفه است و هم اهل تفکر. از همان ابتدا هم که به ایران آمد، با انتقاد از مجاهدین شروع کرد و کتاب «دگماتیسم نقاب‌دار» را نوشت. بعد هم که بنی‌صدر آمد، ایشان شد منتقد بنی‌صدر. در تلویزیون هم مرتب برنامه داشت. دو، سه سال برنامه‌ای در تلوزیون درباره مولوی داشت. بعد هم برنامه‌های مناظره بود که ایشان در کنار مصباح و بهشتی، با احسان طبری و فرخ نگهدار (حزب توده و چریک‌های فدایی) مناظره می‌کرد. تا سال ۶۶ و ۶۷ هم نور چشمی آقایان بود و هر ۲۴ ساعت مرتب سخنرانی ایشان پخش می‌شد. رادیو که مفصل سخنرانی‌های ایشان را می‌گذاشت. تلویزیون هم همین‌طور. کتاب‌های ایشان هم مرتب در تیراژ بالا منتشر می‌شد. آقایان هم خیلی برای ایشان در سطح گسترده و وسیع تبلیغ می‌کردند. خوب، انصافا ایشان هم خوش بیان بود هم خوش قلم و کتاب‌هایش را هم موافق‌ها می‌خواندند و هم مخالف‌ها.

- از نظر فکری در آن سال‌ها چه وضعیتی داشت ؟

ایشان در آن سال‌ها در کنار خط فکری مطهری بود و غیر مستقیم شریعتی را نقد می‌کرد. قبل از سال‌های ۶۶ و ۶۷، دو سه یادنامه هم درباره‌ی مطهری درآورده بود. اولین تحولی که ما از ایشان دیدیم در سال ۶۶ بود و در سخنرانی‌شان در بزرگ‌داشت شریعتی. نوار را که آوردند و شنیدیم، دیدیم یک چرخش مهم در ایشان دیده می‌شود. در این سخن‌رانی شریعتی و مطهری را با هم مقایسه کرده بود و جانب شریعتی را گرفته بود. بعد هم ما رفتیم از او استقبال کردیم که تاحدودی کار خوبی کردی !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |