
"اگر هميشه از من صراحت ديده ايد که تلخ بوده است فکر مي کنم هر دفعه نيز روشن شده است که گفتارم خالي از صداقت و حسن نيت نبوده، و درست از آب در آمده است. حالا هم مي خواهم پيشنهادي بدهم که به خواست خدا خير بزرگ براي همه و از جمله شما و شهبانو در دو دنيا خواهد داشت. در برابر وضع وحشتناک حاضر و مساله لاينحلي که گروگان گيري اعضا سفارت آمريکا و سر سختي طرفين دعوي بر سر استرداد شما بوجود آورده است و مي رود که خداي نخواسته عالمي به آتش و مرگ کشيده شود بياييد يک ژست عالي تاريخي و در عين حال ساده انجام دهيد: اعلام مراجعت به ايران براي حضور و دفاع خود در محاکمه بنماييد، کليد نجات مملکت و باز شدن گره کور بين الملل و همچنين آزادي وجدانتان و خروج از وحشت حاضر بدست شما است. به خاطر هموطنان و براي اثبات دوستي و خدمتگزاري به آنان و به شريعت که هميشه مدعي بوده ايد اين کار را بکنيد و بي درنگ هم بکنيد.
اين را هم بدانيد که در صورت خودداري از چنين شهامت مردانه وضع مردم ايران و دنيا طوري نيست که به سلامت و به سلطنت بر گرديد. عاقلانه ترين و خوش عاقبت ترين راه حل همان است که عرض کردم، خداوند ارحم الراحمين است و در توبه و سعادت را به روي بندگان باز گذاشته است."
نهم آذر [1358]
نامه مهندس بازرگان به "اعليحضرت سابق آقاي محمد رضا پهلوي" که دکتر ابراهيم يزدي بعد از سي سال آن را فاش کرده است،
به نظر شما هدف مهندس بازرگان چه بوده است وهدف دکتر ابراهيم يزدي از فاش کردن این نامه بعد از سی سال چیست؟
البته دور از انتظار هم نبود ،كشوري كه با همه دنيا قهره و مسئولينش مدرك قلابي ارائه ميكنند چطور ميتونه راي بالائي براي عضويت در شوراي امنيت بياره ،به نظر من حتي شركت در چنين راي گيري هم منطقي نبود چون جز آبروريزي براي كشور ما سود ديگري نداشت. متاسفانه اختلاف راي هم زياد بود ، 32 راي در مقابل 158 راي ژاپن، كه اين اختلاف راي نشانگر عدم اعتماد جامعه بين المللي به كشور ما و نشانگر عدم محبوبيت ماست، واقعا تاسف برانگيز است ، اين چند كشور راي دهنده به ما هم احتمالا متشكل از كشورهائي هستند كه به نوعي كشور ما به آنها توجه خاص داشته و از نظر اقتصادي و سياسي وضع خوبي نسبت به ما ندارند و در عرصه بين المللي هم بدتر از ما هستند.
نكته جالب توجه اين است كه هر وقت در چنين موقعيتي قرار ميگيريم ايراد را از ساختار و نحوه راي گيري و دستهاي پنهان ميدانيم و بجاي اينكه دنبال راه چاره براي بهبود وضعيت باشيم و براي موفقيت در عرصه هاي اينچنيني راه حل ارائه بدهيم دنبال پاك كردن صورت مسئله هستيم و اين بيماري است كه در كشور همه گير شده است .
توي مدرسه هميشه وقتي نمره خوبي ميگرفتيم ميگفتيم ما نمره خوب گرفتيم و هر وقت نمره بدي ميگرفتيم ميگفتيم معلم به ما نمره بدي داده ، متاسفانه اين موضوع در رده هاي بالاي سياسي هم وجود دارد هر وقت در عرصه هاي سياسي كمي پيشرفت ميكنيم (كه البته بعيد است !) ميگوئيم ما موفق شديم ولي هر وقت عرصه بر ما تنگ ميشود و اينطور بين كشورهاي ديگر نمره بد سياسي ميگيريم ،از ساختار آنها ايراد ميگيريم ، و عدم موفقيت ما را در كينه توزي و عدم كفايت آنها ميدانيم ،در صورتيكه بايد قبول كنيم بي كفايتي از ماست كه نميتوانيم براي جلوگيري از تكرار موارد اينچنيني راه حل ارائه بدهيم و راهكار تعريف كنيم.
نكته جالب توجه ديگري كه در اين راي گيري به چشم ميخورد موفقيت تركهاي همسايه است كه با راي بالاي 151 به كرسي نمايندگي اروپا در شوراي امنيت به همراه اتريش دست يافتند ،و اين بيانگر اين حقيقت است كه محبوبيت و اعتماد جامعه بين المللي به اين همسايه قديمي ما در بين 191 كشور راي دهنده خيلي بيشتر از ما است.و اين جاي تاسف دارد كه يك كشور با قدمت طولاني و فرهنگ غني چون ايران فقط 32 راي بياورد و يك كشوري كه تا چند سال گذشته الگوي خود را در همه زمينه ها از ايران ميگرفت 151 راي موافق بياورد.
به هر حال براي جلوگيري از تكرار اين موضوعات در عرصه هاي بين المللي و كسب موفقيت نيازمند تغيير اساسي در ساختار مديريتي ماست نه تغيير ساختار سازمان ملل و شوراي امنيت ،براي اينكه بتوانيم اعتماد جامعه بين المللي را نسبت به ايران جلب كنيم بايستي از خصومت و كينه توزي دست برداريم و دنبال پاك كردن صورت مسئله نباشيم .

وضعیت اقتصادی ایران دیگر از حد حرف و حدیث های کارشناسی گذشته و کار بجائی رسیده که حتی محافظه کارانی چون آیت الله علم الهدی نیز صراحتا اذعان می کنند که دولت توانائی مقابله با امواج تورم را ندارد. هر چند که بدون شک مدیریت پر خطای دولت و شخص آقای احمدی نژاد در ایجاد شرایط موجود موثر بوده است و حتی آیت الله جوادی املی از اقتصاد صدقه ای شکایت کند
احمدی نژاد با کارنامه تورم ۴٠ درصدی ظرف سه سال ریاست جمهوری اش خود را در برابر یک پرسش بزرگ می یابد. چگونه ممکن است از ٨٠٠ میلیارد دلار نفتی که پس از انقلاب در آن کشور فروخته شده حدود ٢٠٠ میلیارد دلار آن تنها در دوران سه ساله حکومت آقای احمدی نژاد باشد و تازه کشور اینگونه دست به گریبان بحران شود؟ ارقام بانک مرکزی حاکی از آن است که مرداد ماه امسال نسبت به ماه مشابه در سال قبل تورمی معادل ۶/٢٧ درصد در کشور داشته ایم. اقرار به افزایش تقریبا ٣٠ درصدی قیمت ها توسط دولت خبر از یک مدیریت بسیار ضعیف و گسترش ابعاد یک بحران جدی اقتصادی می دهد. کریستین ساینس مانیتور در شماره اخیر خود می نویسد ایران تنها کشور عضو اوپک است که علیرغم افزایش بی سابقه قیمت نفت با بحران اقتصادی روبروست
Iran is the only oil exporting country that has witnessed serious economic problems despite unprecedented oil revenue. Inflation was reported this week to have officially hit 27 percent, and President Mahmoud Ahmadinejad has come under fierce criticism for rampant spending and economic mismanagement
استفاده هنگفت از درآمدهای نفتی و افزایش نقدینگی به انفجار تورم در کشور دامن زد. در کنار مسئله تورم، افزایش نجومی واردات، افزایش بیکاری و رکود بازار بورس، اقتصاد کشوری را که با نظام نیمه دولتی- نیمه سرمایه داری اداره می شود با بحران های جدی و روزمره مواجه کرده است. پائین آوردن دستوری نرخ بهره، هم صاحبان سرمایه و هم بانک ها را به سمت سرمایه گذاری در مسکن سوق داد و حجم عظیم پولی که شتابان دولت احمدی نژاد وارد بازار می کرد بخش مسکن را به حالت انفجار درآورد.
تصویب و پردا خت ۱۰۰ میلیون تومان کمک هزینه برای نمایندگان نتیجه اعتماد مردم به نمایندگانشان و جلسات غیر علنی نمایندگان مجلس هشتم می باشد.
۵۰ میلیون تومان وام بلا عوض+۳۰ میلیون تومان وام قرض الحسنه+۲۰ میلیون تومان کمک هزینه خرید خودرو
برگ زرینی است از مجلسی که نمایندگان آن ادعای خدمت به مردم را دارند. این در حالی است که بسیاری از خانواده هایی که به این نمایندگان دل بسته اند در حال از هم پاشیدن است چون حتی نمی توانند ۱۰-۱۵ میلیون تومان پول رهن خانه را که به تبع تصمیمات غلط تصمیم سازان کشور به آنها تحمیل شده است فراهم کنند.
- اعتراض بسیج دانشجویی به پرداخت ۱۰۰ میلیون تومان به نمایندگان مجلس
- نایب رئیس اول مجلس: ۱۰۰ میلیون تومان برای حداقل امکانات مورد نیاز نمایندگان است
شماره 18504 روزنامه کیهان به تاریخ 13 اردیبهشت 1385 بخوانید.
یادآور می شود، در آن مقطع، مجلس هفتم بر سرکار آمده بود و کیهان این مطلب را در نقد مجلس ششم نگاشته است:
امّا نكته قابل تأمل آن است كه بسياري از نمايندگاني كه از اتومبيل شخصي نيز برخوردار بودند، از گرفتن اتومبيل مجلس خودداري نكرده و بدين وسيله رسم امانت داري را به جا آوردند! در اين بين تنها نماينده دوره هاي شش گانه مجلس كه از گرفتن امكانات زايد خودداري كرد، حجه الاسلام سيد محمود دعايي بود. وي در دوره ششم، همچنين از دريافت حق خدمت نيز خودداري كرده بود. ايشان طي نامه به محمدرضا تابش، عضو هيئت رئيسه مجلس شوراي اسلامي نوشته بود:
وقتی مجلس ششمی ها پول گرفتند،"کیهان" چه نوشت؟
پس از آنکه نماینده اصفهان درباره پرداخت 100 میلیون تومان وجه نقد به برخی نمایندگان مجلس افشاگری کرد، تحت فشار تعدادی از این "نمایندگان 100 تایی" قرار گرفته است.
بسیاری از این نمایندگان با ترشرویی با حسن کامران برخورد می کنند و بعضی هایشان نیز هنگام عبور از کنارش، به او طعنه و حرفهای نیش دار می زنند.
آنها همچنین در مواجهه با سوالات خبرنگاران پارلمانی، سعی در تخریب چهره کامران دارند. از جمله هنگامی که کامران در جمع خبرنگاران سخن می گفت، چند نماینده به این جمع نزدیک شدند و با جملاتی مثل کامران دارد عوام فریبی می کند، کامران دروغ می گوید و ... کوشیدند جو را تحت الشعاع قرار دهند.
نکته جالب اینجاست که پس از آنکه این حرکات سبک و دون شأن نمایندگی باعث قطع گفت و گوی کامران با خبرنگاران نشد، یکی از نمایندگان روحانی مجلس به جمع خبرنگاران آمد و با کشیدن عبای خود بر سر کامران، وی را به زور از جمع خبرنگاران دور کرد و به سمت هیات رییسه -که خبرنگاران مجاز به ورود به آنجا نیستند- کشاند.
اصل خبر را اینجا مشاهده کنید
علي لاريجاني رئيس مجلس نيز از اعطاي 100 ميليون به نمايندگان دفاع جانانهاي كرد و با عصبانيت ضمن اجازه ندادن به كامران براي بيان سخنان خود، افشاگري كامران را نادرست توصيف و نسبت به آن اظهار تاسف كرد و گفت كه نمايندگان مجلس جزو فقيرترين دستگاههايي هستند كه در كشور زندگي ميكنند. تعداد قابل توجهي از نمايندگان دريافت كننده اين مبلغ يكصدا با گفتن "احسنت، احسنت" سخنان لاريجاني را تاييد مي كردند.
«جزئيات واكنش نمايندگان به خبر پرداخت 100 ميليون تومان»
شهيد مدرس در مجلس شوراي ملي نماينده بود يک طرحي آورده بودند براي افزايش حقوق نمايندگان .

تنهاکسي که مخالف اين طرح بود شهيد مدرس بود و اينطور گفت که : اگر حقوق من فلان مقدار باشد درحالي که بيشتر مردم وضع معيشتي نامناسبي دارند درباره ما چه مي گويند !؟
واي اگر از پس امروز بود فردايي

پوپر كيست؟
كارل ريموندپوپر در سال1902ميلادى، در خانواده اى يهودى و در شهر وين متولد شد. وى تحصيلات خود را در محل تولدش پى گرفت و وارد دانشگاه وين شد. او پس از تأسيس مؤسسه تعليم وتربيت در سال1925 براى ادامه تحصيل وارد اين مؤسسه شد و سه سال بعد دكتراى خود را اخذ كرد. پوپر همچنين براى آموزگارى دروسى چون رياضيات وعلوم نيز مدتى آموزش ديد و اين در حالى بودكه نجارى رانيز مى آموخت و در كنار نجارى مدتى مددكار وآموزگار نيز بود و به روانشناسى نيز علاقه نشان مى داد.
پوپر پس از اتمام اين آموزش ها،در سال1937 كار تدريس را آغاز كرد و در مراكز آموزش عالى مختلفى از جمله مدرسه اقتصاد لندن به تدريس وتقرير آراى فلسفى خود پرداخت. وى در سن شصت و دوسالگى، به دليل فعاليت شايسته اش در حوزه فلسفه لقب «سر» را دريافت كرد و تا پايان عمرش نيز به كار فلسفى پرداخت.
پوپر در سن 92 سالگي در 17 سپتامبر 1994 درگذشت،وي در اروپا به عنوان بزرگ ترين فيلسوف علم و از نظر عده اي به عنوان بزرگ ترين فيلسوف عالم فلسفه و فلسفه سياسي مورد،احترام بود.
كار علمي پوپر
نقطه عطف فلسفه سياسى پوپر كتاب «جامعه باز و دشمنانش» است وبحث اصلى او در فلسفه علم نيز در كتاب «منطق اكتشاف علمى» مطرح شده است. شايد برجسته ترين دستاورد او حل مسئله كهن «استقرا» بود. او اصرار دارد كه چيزي به نام «استقرا» در كار نيست.
كارهاى فلسفى پوپر در سنت فلسفه تحليلى جاى مى گيرد. او چه در « حدس ها و ابطال ها» يا « فلسفه سياسى » و كتاب « جامعه باز» ش و چه در آراى فلسفى خود درحوزه علم و علم شناسى با رويكردى تحليلى به نظريه پردازى پرداخت و تحت تأثير هيوم، كانت و نگرش هاى اثباتى حلقه وين (پوزيتيويست هاى منطقى) و خصوصاً همپل و كارنپ نظريه «ابطال پذيرى»خود را مطرح كرد. اگر از فلسفه سياسى پوپر صرفنظر كنيم، شايد رويكرد ابطالگرايانه او به نظريه هاى علمى كه اساساً در انتقاد به رويكرد تجربى اثباتگرايانه بوده، مهمترين دليل شهرت وى به شمار آيد.
اما، معنای اصل ابطال پذیری و عقل گرایی انتقادی در نزد پوپر چیست ؟ اصل « ابطال پذیری » که در نقد رویکرد « پوزیتیویستی اثباتی» مطرح شده است بیان کننده این نکته است که علمیت نظریه ها و قاعدهای علمی نه در اثبات پذیری آن بلکه در امکان « ابطال » نظریه ها منعکس است . در اینصورت نظریه های علمی چنان باید تنظیم گردند که به سهولت قابل انتقاد و ابطال باشند. در این رویکرد ، روند پیشرفت علم ، محصول آزمون و خطا ، و رد و نقد آن می باشد و ابطال پذیری فصل ممیز نظریات تجربی از غیر تجربی ، و ملاک تشخیص علم از شبه علم است. این رو ، رشد علم محصول حذف خطا می باشد پس علم کامل و تکامل ناپذیر وجود ندارد . علم از نقد وابطال حاصل می شود.خصلت آزمون و خطایی علم و ضرورت نقادی نظریه های علمی بیان کننده مبنای دوم معرفت شناسی پوپر یعنی ، عقل گرایی انتقادی است که اساس رشد علم از نظر پوپر می باشد. نظریه معرفت شناسی پوپر ، که با نقد عقل عصر روشنگری مبنی بر امکان شناخت امور گره خورده است او را به محافظه کاران نزدیک می سازد . در نتیجه ، برداشت انتقادی پوپر از عقل جدید در نظریه سیاسی محافظه کاران و ضد انقلابی او منعکس می گردد.
اگر تئوري ابطال پذير باشد علمي است و اگر نباشد علمي نيست .
او از اين معيار استفاده مي کند تا خط واضحي بين علمي و غيرعلمي بکشد. بسياري از اين اصل استفاده کرده اند تا علمي بودن برخي رشته ها را زير سئوال ببرند(تکامل و کيهان شناسي) نظريه پوپر اقبال عمومي زيادي پيدا کرد و با وجود نقدهاي زيادي که به آن وارد شد عموميت يافت ليکن مسئله اين است که بطور خاص جملات ابطال پذير خود در تئوري هاي علمي نقش دارند. معيار پوپري براي تعريف علم خيلي از مباحث ارزشمند را حذف مي کند. اين معيار روشي براي تشخيص معني دار از بي معني به دست نمي دهد.
پوپر در اين اصل به اين بحث پرداخته که قوانين علمي را نمي توان با قاطعيت اثبات کرد، بلکه مي توان آنها را ابطال کرد. منظور او از اين بحث اين است که هيچ حدي از راست نمايي يک قانون علمي نمي تواند ضامن ارزش صدق آن باشد. روش استقرائ تنها يک عادت ذهني بوده و يک ضرورت منطقي نيست. از اين رو، دانش علمي کلا ناپايدار و موقتي است.
او اصل ابطال پذيري را به عنوان معيار علمي بودن نظريه ها مطرح مي سازد. او مي گويد: «نظريه شناخت و روش شناسي وي ريشه در نقادي روش استقرايي به عنوان روش علمي دارد.» از ديدگاه او، نظريه نادرست درباره علم با فرانسيس بيکن آغاز مي شود که طبق نظريه بيکن ، همه علوم استقرايي هستند و استقرائ عبارت است از: استقرار يا تاييد يک نظريه به وسيله مشاهده و تجربيات مکرر.
پوپر در کتاب «جستجوي ناتمام» مي نويسد: «چون دانشمندان مي خواستند حدود علم را از غير علم و نيز از علوم الهي و فلسفه اولي مشخص نمايند دست به دامن استقراء، که از بيکن گرفته بودند به عنوان ضابطه اي در تمايز، شده بودند. از طرف ديگر مي خواستند جهت توجيه نظريه هايشان مباني شناخت معتبري هم ارز منابع مذهبي داشته باشند. اما سالها بود من نظريه بهتري داشتم ؛ يعني ضابطه آزمون پذيري و ابطال پذيري. با اين وسيله مي توانستم استقراء را کنار بگذارم بدون اين که مساله تمايز اشکالي ايجاد کند. «از نظر پوپر تئوري ها هيچگاه قابل اثبات تجربي نيستند... پس بايد معياري برگزينيم که گزاره هاي اثبات ناپذير را هم به درون قلمرو علم تجربي راه داد.
|
انتقادات پوپر از پوزيتيويسم منطقي
انتقادات پوپر در اين خصوص که درباره روشهاي شناخت در دانشهاي طبيعي و همچون بنيان گذاري روش نويني در اين دانشها بود، در نخستين کتاب مهمش تحت عنوان «منطق اکتشاف علمي» (1934) آمده که خود حلقه وين آن را منتشر کرد. سخن پوپر از آغاز در نزديکي با نظريات نمايندگان حلقه وين و نوپوزيتيويست هاي ديگر، اين بوده است که بايد مرزهاي ميان آنچه که نظريه يا شناخت علمي نام دارد و آنچه که بيرون از اين مرزهاست ، يعني مسائل و نظريات متافيزيکي ، به درستي تعيين شود. پوپر اين اصل را «معيار تعيين مرز» مي نامد. اختلاف بنيادي ميان نظريه او و پوزيتيويست ها، بويژه نمايندگان حلقه وين در اينجاست که وي برعکس آنان ، مثلا برخلاف ويتگنشتاين ، اين معيار تعيين مرز را در «قاعده اثبات راستي» يا در «قاعده قابليت اثبات راستي» نمي داند. بلکه معتقد است که بنياد آن اين است ما به نظريات و مفروض هاي دقيق علمي تنها از راه استنتاج يا اشتقاق آنها از قضاياي مبتني بر امور واقع يا مشاهده و تجربه مي رسيم. پوپر معتقد است که اين معيار يا جنبه افراط را در نظر مي گيرد يا تفريط اين معيار تمام آن چيزهايي را که در واقع جنبه هاي مشخص دانش به شمار مي روند از علم حذف مي کند. به عقيده پوپر، هيچ نظريه علمي نمي تواند از قضايا يا جمله هاي مشاهده اي مشتق شود يا چونان تابع حقيقت اين گونه قضايا به شمار رود. اين گونه قضايا نمي تواند بنيادي براي ارزيابي نظريه ها و مفروض هاي علمي باشند. زيرا اگر مشاهده نشان دهد که نتيجه پيش بيني شده در نظريه به هيچ روي وقوع ندارد، آن گاه نظريه به آساني رد مي شود. اين به آن معناست که نظريه با برخي از نتايج ممکن مشاهده ناسازگار است. پوپر به دنبال آزمايشي که درباره يکي از نظريات اينشتين درباره جاذبه ، در نظريه نسبيت عام او، انجام گرفته بود به اين نتيجه رسيد. وي پس از اين کاوش ، نتيجه گرفت که مشاهده تنها و قضاياي ساخته شده بر پايه آن براي اثبات راستي يک نظريه کافي نيستند. پوپر، به جاي آن نظريه ديگري مطرح مي کند و آن اين که هر تئوري خوب علمي گونه اي منع است ؛ يعني اعلام منع مي کند و مي گويد: برخي امور مي توانند روي دهند. هر چه بيشتر يک نظريه منع کند، بهتر است. نظريه اي که با رويداد قابل تصور قابل رد نباشد غيرعلمي است. ردناپذيري مزيت يک نظريه نيست ، عيب آن است! هر آزمون اصيل نظريه کوششي است براي تکذيب يا رد کردن آن. آزمون پذيري در واقع تکذيب پذيري است ، اما آزمون پذيري داراي درجاتي است: برخي نظريات بيشتر آزمون پذيرند و بيشتر معرف رد و تکذيب قرار مي گيرند و برخي کمتر و اين اخير به اصطلاح مخاطره هاي بيشتري را دربر دارند. پس ، شواهد تاييدکننده نظريه نبايد به حساب آيند، مگر هنگامي که نتايج آزمايشي درست و اصيل باشند.پوپر، بنا بر گفته خودش ، به دنبال و درنتيجه درگيري با برخي از مهمترين نظريه ها و روشهاي علمي آن دوران ، ازجمله روانکاوي فرويد و روان شناسي فردي آدلر و نظريات مارکسيسم ، توانست به اين نتايج برسد. |
|
|
گفتوگویمان را از آشنایی شما با پوپر شروع میكنیم. شما ازدواج كه كردید به انگلستان رفتید و بعد دانشگاه لندن و كالج چلسی؛ و در آنجا شیمی و فلسفه علم خواندید. آیا شروع آشنایی شما با پوپر به همین دوران تحصیل در انگلیس بازمیگشت یا سابقه قبلی داشت؟
واقعیت آن است كه من در سفر به انگلستان و تحصیل در رشته فلسفه علم، به دنبال یك كتاب فلسفی میگشتم كه برای تقویت زبان بخوانم و در عین حال با فلسفه مغربزمین هم آشنا شوم. از حسن اتفاق كتاب بسیار خوب «جان پاسمور» به نام «صد سال فلسفه» را پیدا و مطالعه كردم. این كتاب با شرح آرای فیلسوفانی همچون فرگه آغاز و از فیلسوفانی چون رایل و مور و راسل و ولتر عبور میكرد و به فیلسوفانی چون ویتگنشتاین ختم میشد. در این كتاب بود كه با پوپر آشنا شدم. پوپر، صفحات چندانی از كتاب را به خود اختصاص نداده بود، اما به هر حال من برای اولین بار با سراندیشههای او از جمله ایده ابطالپذیری آشنا شدم.
وقتی هم كه برای مصاحبه به دپارتمان فلسفه علم كالج چلسی رفتم، رئیس دپارتمان، پروفسور پست، به من گفت كه آیا چیزی از فلسفه علم شنیدهای و میدانی؟ آن اطلاعات به كار من آمد. من نام پوپر را بردم و همین اندیشه ابطالپذیری او را كه در آن زمان به صورت خام و سربسته میفهمیدم، بازگو كردم. اما بعدا كه در آن رشته ثبتنام كردم و دانشجو شدم، یكی از فیلسوفانی كه بسیار از او سخن میرفت كارل پوپر بود و جالب آنكه كمی پیش از آن پوپر در مدرسهای واقع در چند خیابان آن طرفتر از كالج ما یعنی مدرسه «LSE» تدریس میكرد. البته وقتی كه من به انگلستان رفتم كارل پوپر بازنشسته شده بود و تدریسی برعهده نداشت و در شهركی بیرون از لندن زندگی میكرد.
به كتابی اشاره كردید كه در آن برای اولین بار با نام پوپر آشنا شدید. این خاطره به چه سالی باز میگردد؟
سال 1352 بود. كتاب را از یك كتابفروشی خریدم و به یاد ندارم كه آیا تصادفا آن كتاب را خریدم یا با معرفی فردی دیگر. بعدها شنیدم كه آقای معصومی همدانی مشغول ترجمه آن كتاب هستند اما گویا قلم را فرو نهادند و آن ترجمه را ادامه ندادند.
آیا با خواندن آن كتاب، توجه خاصی به پوپر پیدا كردید و نام او در ذهن شما پررنگ شد؟
بله، واقعیت آن است كه نام پوپر به قول شما از همان زمان در ذهن و چشم من پررنگ شد. ایده ابطالپذیری او جاذبه ویژهای برای من داشت و احساس كردم كه سخنی متفاوت و قابل تامل است. من در آن زمان از ایدههای اجتماعی و سیاسی پوپر مطلقا اطلاعی نداشتم. مدخل ورود من به فلسفه پوپر، فلسفه علم و فلسفه تجربی بود، نه فلسفه سیاسی.
آیا در آن زمان كتاب «فقر تاریخیگری» پوپر را كه به فارسی ترجمه شده بود نخوانده بودید؟
نه، نخوانده بودم. بعد از انقلاب كه به ایران آمدم ترجمه فارسی این كتاب را دیدم و حقیقتا ترجمه آن را نامفهوم یافتم و حق دادم به فارسیزبانان كه از فلسفه پوپر هیچ ندانند، چون آن كتاب ترجمه بسیار نامفهومی داشت. یك دور هم من این كتاب را به دانشجویان فلسفه تاریخ در ایران معرفی كردم تا بخوانند اما پشیمان شدم و دیگر معرفی نكردم چون احساس كردم خواندن آن ترجمه اتلاف وقت است.
آیا قبل از انقلاب، كتاب «اصلاح یا انقلاب» را هم كه حاوی گفتوگوهایی با پوپر و ماركوزه بود و ترجمه آن را نشر خوارزمی منتشر كرده بود، ندیده بودید؟
نه، آن كتاب را هم ندیده و نخوانده بودم. آشنایی من با پوپر بهطور جدی در انگلستان بود و قبل از آن هم صرفا از طریق كتاب «جان پاسمور» كه شرح آن را گفتم.
در انگلستان آیا به دنبال آشنایی بیشتر و نزدیك شدن به پوپر بودید و به سراغ او رفتید؟
نه، حتی نتوانستم در یكی از سخنرانیهای او شركت كنم. چون او كمتر به لندن میآمد و از یكی از استادانم هم شنیدم كه او از همكاران خود دلخور بود و این تعبیر را به كار برده بود كه «من به دانشكده پیشینام هرگز برنمیگردم چون در آنجا از پشت به من خنجر زدند.» نمیدانم كه در آنجا میان او و دیگر استادان چه گذشته بود و رنجیدگی پوپر از چه بابت بود اما تقریبا در تمام آن مدت كه در چلسی بودم، پوپر هیچگاه در «LSE» كه پایگاه اصلی او بود و نیز در كالج چلسی، یك سخنرانی هم نكرد، لذا من شخصا هیچگاه او را ندیدم.
اگر ما با پوپر سر و كار داشتیم نه بدان علت بود كه او را بسیار میدیدیم بلكه بدان دلیل بود كه در دپارتمان ما درباره آرای او بسیار بحث میشد و هر سال دو یا سه كتاب در نقد و تایید پوپر به بازار میآمد و آرای او مطرح بود. البته در كنار پوپر، لاكاتوش كه شاگرد پوپر بود و فلسفه علماش ادامه فلسفه پوپر بود نیز در آن زمان دل بسیاری را برده بود. اما پوپر محور اصلی بود آنچنانكه هر كس صحبتی در فلسفه علم میكرد، له یا علیه پوپر سخن میگفت و موضع میگرفت و هركسی نظر خود را در قیاس با نظر پوپر به بازار میآورد. نمیشد پوپر را ندیده گرفت. اینها همه در فلسفه علم بود. بعدها خود من به واسطه علاقه شخصی و از آنجا كه پا به عرصه فلسفه تاریخ و فلسفه دین گذاشتم، با آرای دیگر پوپر هم آشنایی پیدا كردم.
آیا این توجه به پوپر در آن زمان، خاص جامعه فكری انگلیس بود یا یك مساله جهانی بود؟
پوپر به صورت بسیار جدی در انگلستان موضوع بحث و طرح بود و در مجلات علمی آرای او به طور وسیع منتشر میشد. من بسیاری از آن مجلات را هنوز دارم. یكی از استادان من میگفت كه فلسفه علم انگلستان زیر تاثیر دو نفر است، یك مرد و یك زن: كارل پوپر و ماری هسه (Mary Hesse). البته این وضعیت در آمریكا وجود نداشت و اشتهار پوپر در آنجا به اشتهار تامس كوهن نمیرسید. من در سال 1356 كه به آمریكا سفر كردم و به دپارتمان تاریخ علم دانشگاه هاروارد رفتم، متوجه شدم كه در آنجا آثار تامس كوهن بیشتر از پوپر خوانده میشود.
با این حال در همان زمان بسیاری از آثار پوپر به زبانهای مختلف ترجمه شده بود و آشنایی با فلسفه او برای هر دانشجوی فلسفه علم واجب بود. نمیشد فلسفه علم بخوانید و از كنار پوپر بیاعتنا بگذرید و درباره او یك مقاله تحقیقی ننویسید. ولی این به معنای آن نبود كه فلسفه پوپر چون دود غلیظی غرب را فرا گرفته باشد، چنانكه یكی از پوپرستیزان گفته بود!
آیا توجه فراگیر به پوپر در آن زمان در انگلیس معطوف به دیدگاههای او در فلسفه علم بود یا بحثهایی كه در زمینه سیاسی مطرح كرده بود؟ آیا بحث از «ابطالپذیری» باعث اشتهار او شده بود یا بحث از ماركسیسم و فاشیسم و دشمنان آزادی؟
هر دو با هم. ما دو پوپر داریم: یك پوپر فیلسوف علم و یك پوپر فیلسوف اجتماعی. شأن پوپر فیلسوف علم در فلسفه مشخص است و او از این منظر جایگاه بلندی دارد و در تاریخ فلسفه علم نام او ماندگار خواهد بود. او تركیبی بود از هیوم و كانت؛ و البته با دانش تجربی بسی بیشتر. اما فلسفه اجتماعی او هم بدون شك از اهمیت بسیار برخوردار بود. كتاب «جامعه باز» او كه بعد از جنگ جهانی دوم منتشر شد مورد تمجید فیلسوفانی همچون گیلبرت رایل و برتراندراسل قرار گرفته است. راسل كه با كسی تعارف هم نداشت، درباره این كتاب نوشته است كه «هر سطر این كتاب به ما چیزی میآموزد». این كتاب بسیار زود مورد استقبال جامعه انگلیس قرار گرفت و به زبانهای دیگر هم بهسرعت ترجمه شد.
این كتاب اگر مطرح شد به خاطر آن بود كه حكایتگر یك درد بود. مساله پوپر در این كتاب این بود كه چگونه ایدئولوژیهایی كه وعده محقق كردن بهشت بر روی زمین را میدهند به تحقق جهنم بر روی زمین میانجامند و با استدلالهای تاریخی و سیاسی چگونگی این امر را توضیح داده بود. همینجاست كه او میگوید در سیاست و در طبابت هر كس وعده زیاد بدهد، شارلاتان است.
از همه مهمتر اینكه به قول یكی از ناقدان كتاب جامعه باز، پوپر به نقاط ضعف ماركسیسم حمله نكرده بود، بلكه به نقاط قوت آن حمله برده بود. یك پهلوانپنبه درست نكرده بود تا آن را به زمین بزند. ماركس را در اقتدارش دیده و به او حمله برده بود و در عین حال نكات نیكوی فلسفه ماركسیسم را هم مورد تایید قرار داده بود. درباره مبارزه پوپر با ماركسیسم در این كتاب همان سخنی را گفتهاند كه درباره غزالی گفتهاند. گفتهاند كه فلسفه اسلامی بعد از حملات غزالی، كمر راست نكرد. در غرب هم گفتهاند كه ماركسیسم بعد از حمله پوپر در «جامه باز و دشمنان آن» دیگر در این جامعه كمر راست نكرد.
آیا سابقه ماركسیستی پوپر هم باعث جدی گرفتن نقد او شده بود؟
شاید. به هر دلیل و به هر حال كتاب جامعه باز پوپر در نقد ماركسیسم در آن زمان به صورت جدی خوانده شد و تاثیر بسیار گذاشت؛ همانطور كه كتاب «ظلمت در نیمروز» آرتور كوستلر در فرانسه تاثیر گذاشت و ضربه محكمی به حزب كمونیست در فرانسه زد.
شما با برخورداری از نگاهی انتقادی نسبت به ماركسیسم و حزب توده از ایران به انگلیس رفتید و در آنجا با پوپر مواجه شدید كه نقدی جدی بر ماركسیسم را مطرح كرده بود. آیا همین مساله باعث توجه خاص شما به پوپر نشد؟
بله، درست است. به این معنا كه من در ایران فلسفه اسلامی را نزد پارهای از اساتید خوانده بودم و در نقد ماركسیسم بیشتر آرای آقای طباطبایی و مطهری را دیده بودم و از همانجا یك مذاق ضداستالینی و ضد ماركسیستی پیدا كرده بودم.
آیا آشنایی شما با پوپر به نقدتان برماركسیسم علاوه بر وجه اسلامی، وجه لیبرالی هم داد؟
من از لیبرالیسم هراسی ندارم اما نقد من عمیقتر از یك نقد صرفا لیبرالی بود. یعنی آن وقتها در این فكر نبودم كه لیبرالیسم را مثلا به جای ماركسیسم بنشانم. توجهم بیشتر معطوف به شكستن فلسفه ماركس بود. آنچه من نزد مرحوم طباطبایی و مطهری آموخته بودم بیشتر یك وجه فلسفی- تحقیقی داشت كه با رجوع مستقیم به آرای ماركس و پیروان او هم انجام نشده بود بلكه بیشتر با رجوع به آرای دكتر ارانی انجام گرفته بود.
من آن زمان با همان آشنایی گمان میكردم كه سر بطلان ماركسیسم را میدانم اما بعد به دنیای خیلی بزرگتری وارد شدم و ماركس را بسیار جذابتر از آن یافتم كه میپنداشتم. آثار او را پیدا كردم و خواندم، نقد پوپر بر او را هم بسیار جذاب یافتم و بدینترتیب وارد فضای جدیدی شدم كه صرفا به دنبال نفی ماركسیسم نبود بلكه یك فضای فكری و فرهنگی تازه بود. ماجرا برای من دیگر یك ماجرای دینی نبود بلكه وجه فلسفی داشت و گمان میكردم كه تماشاچیای هستم كه مجادله و دست و پنجه نرم كردن غولهای فكری را نظارهگر هستم و از این نظاره، بهرههای فراوان میبرم.
آشنایی با پوپر و نقد او بر ماركسیسم آیا تاثیری در نگاه شما به تحولات داخل كشور داشت؟
میخواهم انگیزههای شما در آن زمان را بدانم؟ آیا گمان میكردید كه پوپر در فضای سیاسی ایران به كار میآید؟
حقیقتا اینگونه فكر نمیكردم. شاید وقتی به پایان دوره محمدرضا شاه نزدیك میشدیم و حركت انقلاب عمق پیدا میكرد، توجه من به جامعه ایران بیشتر جلب شد. در آن موقع برای من، فهمیدن و شناخت اسلام مطرح بود و گمان میكردم كه با فهم ضعفهای ماركسیسم میتوانم به اندیشه اسلامی خدمت بیشتری بكنم. آشنایی من با پوپر و نقد او بر ماركسیسم همانطور كه گفتم برای من یك تجربه فكری و فرهنگی بسیار دلانگیز بود.
در آن مباحثات، صدای شمشیرها را میشنیدم كه متفكران مختلف به روی هم كشیدهاند و یكی میافتد و دیگری برمیخیزد و من از این لذت میبردم؛ مخصوصا معرفتشناسی ماركسیسم مرا كه غوطهور در این فن بودم، سخت مشغول خود كرد. همینطور نقد پوپر بر افلاطون و هگل كه بسیار پرتوان بود؛ خصوصا حرفهای هگل در مسائل علمی كه حقیقتا معركه بود و پوپر خوب مشت او را باز كرده و گفته بود او مثل معركهگیرها از میان دستمال ناگهان یك كبوتر بیرون میآورد و پرواز میدهد. فهمیدم حرف علمی زدن چقدر سخت است و فلسفهبافی چقدر آسان.
پس شما در آن زمان همچون پوپر نبودید كه در نقد ماركسیسم دغدغه لیبرتارینی و آزادیخواهانه داشته باشید، بلكه دعوی خدمت به دین داشتید و در عین حال ایستادن پوپر در برابر ماركسیسم را در خدمت هدف خود میدیدید و پوپر و مجادله او با ماركسیسم برای شما ابزاری بود برای تضعیف ماركسیسم؟
من به قصد اینكه ابزاری به دست بیاورم یا شمشیری را تیز كنم به سمت پوپر نرفتم. ولی احساس میكردم پوپر بهترین ابزار را در دست من قرار میدهد برای تقویت اندیشهای كه به آن اعتقاد دارم و همچنین برای رفع خطری كه در مبارزه با آن میكوشیدم. در آن زمان لیبرالیسم برای من جاذبه كنونی را نداشت. آنچه برای من جاذبه داشت مفهوم آزادی در فلسفه علم بود.
به هر حال پوپر در نقد ماركسیسم، نقدی را بر یكی از اندیشههای ایدئولوژیك مطرح میكرد و در كلیت معتقد بود كه هر آنكس وعده بهشت موعود به روی زمین بدهد، دیگران را به سمت جهنم هدایت خواهد كرد. دعوی او دفاع از یك سیاست آزاد و لیبرتارینی بود. شما در آن زمان به نظر میرسد كه چندان توجهی به این مبنا در اندیشه پوپر نداشتید و از زاویه فلسفه علم وارد جدال او با ماركسیسم میشدید و در اندیشه اسلامی نیز از آن استفاده میكردید.
بله در ابتدا همینطور بود.
پس هنوز با روح سیاسی و آزادیخواهانه اندیشه پوپر چندان ارتباطی برقرار نكرده بودید؟
نه، من فقط احساس میكردم كه حریف و رقیب قدرتمندی به نام ماركس به دست پهلوانی به نام پوپر به زمین خورده است و چون آن حریف و رقیب، حریف و رقیب اسلام هم بود، برای من خیلی ارزش داشت. از علامه طباطبایی و مطهری آموخته بودم كه ماركس دشمن اسلام است و اكنون خوشحال بودم كه من هم سلاحی به دست آوردهام برای مبارزه با این دشمنان. درك معنای دقیق لیبرالیسم سالها بعد برای من رخ داد و آن درك را هم مدیون پوپر، ماركس، كانت، هایك، راولز و دیگران هستم. آزادیخواهی چیزی است و لیبرالیسم چیز دیگر. لیبرالیسم یعنی مكتب حقوقمداری (در مقابل تكلیفمداری) نه اباحهگری چنانكه بعضیها به مردم فروختهاند. البته تاملات شخصی من هم در آن دخیل بوده است.
پس از چه زمانی فلسفه سیاسی پوپر و روح لیبرتارینی آن هم مورد توجه شما قرار گرفت؟
ورود من به فلسفه سیاسی پوپر از آن زمانی بود كه یكی از اساتید من در دپارتمان فلسفه چلسی خواست كه مقالهای درباره پوپر بنویسم و من برای نوشتن آن مقاله به كتاب «جامعه باز» پوپر مراجعه كردم و مقالهای در باب «ذاتگرایی(اسانسیالیسم) در علوم اجتماعی» نوشتم. میدانید كه پوپر معتقد است بحث ذات و جوهر در هیچ جا بحث مقبول و مفیدی نیست به خصوص در بحث علوم اجتماعی؛ و نمیتوان گفت كه دموكراسی یا دولت و سیاست، ذاتی دارد. یكی از نكتههای آموزنده پوپر این است كه به جای ذات و جوهر، باید انتظارات را بگذارید. مثلا انتظار ما از دموكراسی چیست؟ من از این مدخل بود كه وارد فلسفه سیاسی پوپر شدم و بعدها هم مقالهای خواندم از یكی از شارحان اندیشه پوپر با عنوان «سیاست بدون ذات» كه توضیح همین موضوع بود. فلسفه سیاسی پوپر در آن زمان برای من آزادی از ذاتها و جوهرها بود در علم و در فلسفه.
پوپر معتقد بود كه همین ذاتگرایی در سیاست، دموكراسی را هم تبدیل به استبداد میكند.
بله، همینطور است. به اعتقاد پوپر ذاتگرایی و به دنبال ذات رفتن، دموكراسی را هم به ضدخودش بدل میكند لذا به جای اینكه بگوییم دموكراسی چیست و تا قیامت درباره ماهیت آن بحث كنیم، باید انتظارات خود از دموكراسی را توضیح دهیم و مطالبه كنیم و اگر به نتیجه نرسیدیم نباید به دنبال تغییر در ذات و تعریف آن باشیم بلكه باید صورتی دیگر از سیاست را مطالبه كنیم كه برآورنده مطالبات و انتظارات ما باشد. دیدگاههای پوپر در باب دموكراسی و انتظارات از آن، امروز در ایران برای همه شناخته شده و روشن است. اینكه در دموكراسی، مهم چگونه به كرسی نشاندن یك حاكم نیست، بلكه آسانی چگونگی به پایین كشیدن حاكم است، سخن پوپر است و من بعدها این جمله او را چنین بیان كردم كه دموكراسی، شیوه نصب و نقد و عزل حاكمان است.
آیا آشنایی شما با فلسفه سیاسی پوپر كه به مرور هم صورت گرفت، تكمیلی بر دیدگاهها و اندیشههای سابق شما بود؟ آیا احساس كردید كه این دریافتهای جدید یك جای خالی را در ذهن شما پر میكنند یا اینكه احساس تضاد در شما به وجود آمد و این احساس را داشتید كه ورود این دیدگاههای جدید، برخی از دریافتها و بینشهای سابق سیاسی شما را با چالش مواجه كرده است؟
من در همان مقدمه قبض و بسط، نوشتهام كه قصه رشد معرفت، مثل رشد یك مولكول شیمیایی است یعنی اینكه وقتی یك عنصرتازه به یك مولكول اضافه میشود، تحول اساسی صورت میگیرد. اصلا كار پوپر در فلسفه علم، بررسی رشد كیفی معرفت است. من تردیدی ندارم كه با دریافتهای من از پوپر بر مجموعه دانستههای پیشین من افزوده میشد و طبعا آنها را تغییر میداد. برخی از این تغییرها برای من خیلی آگاهانه بود و میفهمیدم كه چه خشتهایی از دیواره معرفتی من بیرون میآید و خشتهای جدیدی جای آن را میگیرد. بخشی از جابهجاییها هم نامحسوس بود.
آشنایی با فلسفه سیاسی پوپر چه چیزی را در اندیشه شما كنار زد؟ آیا تصویری از این تحول دارید یا نه؟
بله، دو نكته در فلسفه سیاسی پوپر برای من مهم بوده و هست. یكی آنكه «چگونه باید حكومت كرد مهم است نه اینكه چه كسی حاكم باشد» (كه سوال افلاطون است) و دیگری اینكه «وقتی باران میبارد ما چتر بر میداریم» نه اینكه به دنبال برهم زدن نظام تكوین ابر و باران باشیم. در این دو نكته یك دنیا معنا و مفهوم است. اما تاثیر بزرگ او همان بود كه فلسفهبافی چقدر آسان و بیارزش است و سخن دقیق زدن تا چه اندازه سخت. از آن پس بود كه حرفهای مبهم و بیسروته از چشم من افتاد. مثالش همین «غربزدگی» كه ظلمت در ظلمت است.
تصویری از شما در كمك به پاسخ این سوال ارائه میكنم و از شما میخواهم كه نظرتان را درباره آن بگویید. به نظر میرسد كه عبدالكریم سروش در انگلستان و در حین خواندن شیمی و فلسفه علم با پوپر آشنا میشود و آشنایی او با پوپر بیشتر از منظر پوپر فیلسوف علم است. به گمانم شما با شناخت كاملی از پوپر فیلسوف علم به ایران آمدید اما در آن زمان با پوپر فیلسوف سیاسی چندان كاری نداشتید و برایتان جذابیتی نداشت چون در آن زمان سیاست و فقدان آزادی و ضرورت آزادی برای شما یك دغدغه نبود. در سالهای بعد و به مرور زمان و با تجربه عملی جمهوری اسلامی است كه عبدالكریم سروش انگیزه لازم برای توجه فلسفه سیاسی پوپر را پیدا میكند.
تا پیش از آن نقد شما بر ماركسیسم هم نقد یك ایدئولوژی رقیب بود تا یك نظام دیكتاتوری و مطلقه و از منظر فلسفه علم بیشتر نقد شما صورت میگرفت تا از منظر فلسفه سیاسی. اگر پوپر میگفت كه برخی وعده بهشت بر روی زمین میدهند و دیگران را رهسپار جهنم میكنند شما آن سخن را در مقابل ماركسیسم میفهمیدید و دغدغهای در شما نبود كه متوجه شوید این سخن پوپر، پیامی فراگیرتر از ماركسیسم دارد و این ماجرا به ماركسیسم ختم نمیشود. به گمانم در گذر حوادث و به مرور بود كه درك شما از پوپر فراگیرتر و كاملتر شد و به این مفهوم شما سالهایی بعد از انقلاب و در ایران بازگشتی مجدد به پوپر داشتید. آیا این تصویر را قبول دارید؟
كموبیش همینطور است. میزان آشنایی من با پوپر و اهمیتی كه به او میدادم هیچگاه تغییر نكرد و نكتههای زیادی در اندیشه او میدیدم كه چه در انگلستان و چه در زمانی كه در ایران بودم مورد توجه من بود. وقتی هم كه عدهای در ایران بر سر پوپر جنجال به پا كردند حقیقتا برای من حیرتآور بود و من ایستادم و تماشاكردم و چیزی نگفتم. تا امروز هم این حیرت من برقرار است. البته فهمیدم و میدانم كه نقد آنها بر پوپر از موضع فاشیسم بود و برآمده از یك كار دینی و علمی نبود. پوپر فیلسوفی بود كه هم برای نقد ماركسیسم و هم برای گشودن برخی گرههای منطقی و فلسفی به كار ما میآمد و هم درس دقت به ما میداد، هم ضعف پوزیتیویسم را برملا میكرد، هم در كالبدشكافی علم توانا بود، هم مشت فلسفه درایان را باز میكرد و هم با متافیزیك بر سر آشتی بود.
البته- من این را باید تصدیق كنم و شاید قصد شما در سوال هم همین باشد كه – وقتی سالها در این مملكت زیستم و تجربه سیاسی اندوختم، عمق پارهای از آموزههای پوپر برای من نمودارتر شد و به اهمیت پوپر بسیار بیشتر پی بردم. همانطور كه گفتید خوانده بودم كه ایدئولوژیها به جای بهشت، جهنم میسازند اما هیچ وقت نمیتوانستم آن را آنگونه بفهمم كه 15 سال بعد از انقلاب فهمیدم. بله، شما میتوانید بگویید كه من به مرور به جدیتر بودن سخنان پوپر پی بردم و با سخنان او در باب ایدئولوژیها و اندیشههای آزادیكش خیلی بیشتر آشنا شدم.
قبلا برای من معلوماتی بود و بعدا آن را به طور زنده دیدم و تجربه كردم كه بر فهم من افزود. جالب آنكه خود پوپر هم در دل همین تجربهها زیسته بود و بسیاری از نكاتی كه میگوید، بیان یك زندگی و تجربه شخصی بود. از طرف دیگر دریافتم كه عرصه فلسفه در ایران تا كجا به دست كسانی افتاده است كه دوست دارند در مبهمات و ظلمات سیر كنند. نه یك تعریف دقیق به دست میدهند، نه برهان میآورند و نه با اندیشه علمی آشنایی دارند. پوپر گفته بود كه یكی از منابع جهل (این عین تعبیر اوست) سوراخ كردن كلمات است به قصد بیرون كشیدن حقایق. من در ایران به رایالعین دیدم كه برخی از «اكابراستادان فلسفه» جز این سرمایهای ندارند و اگر كلمات را از آنها بگیرند در ظلمات میروند. پوپر یك فیلسوف-عالم بود مثل كانت؛ و من این مدل را دوست داشتم و دارم و راه درست فلسفیدن را همین میدانم.
وقتی پوپر نقد خود بر ماركسیسم را مطرح كرد دیگر كسی از او انتقاد نكرد كه چرا شما زمانی ماركسیست بودهاید. او سهم خود را ادا كرده بود. شما هم با سخنرانی «آنكه به نام بازرگان بود نه به صفت»، سهم خود نسبت به بازرگان را ادا كردید. ولی من میخواهم بدانم كه در همان ابتدای انقلاب نظرتان درباره دولت بازرگان چه بود؟ آیا سقوط دولت بازرگان شما را آزرد؟
سقوط دولت موقت مرا البته آزرده كرد ولی من این اتفاقات را معلول شرایط طبیعی و آشفتگیهای اول انقلاب میدانستم. با این حال من هیچگاه با تسخیر سفارت امریكا موافق نبودم. حتی یادم هست كه وقتی «لانه» اشغال شده بود و شور انقلابی در جامعه بالا گرفته بود و هر روز یكی از سرشناسان دولت و مجلس میرفت و در آنجا سخنرانی میكرد و یادم هست كه دكتر پیمان و دوست عزیزمان آقای مجتهد شبستری هم سخنرانی كردند، من دعوت دوستانی را كه به سراغم آمدند تا سخنرانی در لانه را بپذیریم، رد كردم.
چه كسانی بودند؟
نام نمیبرم. چهره سرشناسی بود كه شاید راغب نباشد نام او را ببرم. به هر حال من نپذیرفتم و با پارهای از این اتفاقات كه در آن زمان رخ میداد مخالف بودم. از آن طرف روش و مشی آقای بنیصدر هم به هیچ وجه مورد قبول من نبود و با او هم سر همراهی نداشتم و همكاری نكردم.
البته آقای بنیصدر با شما مشكل جدی داشت و گویا این مسئله هم به مباحثهای كه میان شما و ایشان خارج از كشور صورت گرفته بود، باز میگشت و برای همین هم ایشان با پیشنهاد وزارت ارشاد به شما مخالفت كرده بود.
بله، من هم هیچگاه طالب پستهای دولتی نبودم. مرحوم باهنر هم در دولت آقای رجایی پیشنهاد وزارت علوم را به من كرد كه نپذیرفتم و مرحوم آقای ربانی املشی هم به همین دلیل بهشدت به من اعتراض كرد. در دولت آقای بنیصدر هم همانطور كه شما میگویید چنان پیشنهادی را برخی به آقای بنیصدر داده بودند كه آقای بنیصدر نپذیرفته بود و بعد هم كه وزیر علوم (دكتر معین)، مرا به عنوان اولین رئیس فرهنگستان معرفی كرد، باز هم نپذیرفتم و حقیقتا دنبال این پستها نبودم. تنها پست دولتی من همان عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی با نصب امام خمینی بود كه در پذیرفتن آن هم، هدف خدمت فرهنگی داشتم و بس. پس از مدتی هم استعفا كردم.
گفتید كه به برخی مشكلات اول انقلاب از جمله استعفای دولت موقت به عنوان اتفاقات و آشفتگیهای طبیعی اول انقلاب نگاه میكردید. ولی واقعا به نظر من اتفاقاتی مثل تسخیر سفارت امریكا، بستن دانشگاهها و پایین آمدن كركره دولت موقت و بسیاری موارد شبیه دیگر، صرفا اتفاقاتی طبیعی در سالهای پس از انقلاب نبودند. اینها نوید آیندهای را میداد كه به نظر من پوپر پیشبینی كرده بود و از قضا پیشبینی او درست هم از كار درآمد. برای همین هم من جای شما را در دولت آقای بازرگان خالی میبینم و میگویم كه سروش مدافع پوپر مسلما طرفدار تسخیر سفارت آمریكا نبود ولی در نقد آن هم میتوانست صحبت كند.
خدمت در دولت بازرگان البته افتخار بود و من هم اگر به دولت بازرگان میرفتم و آنها برای اصلاح دانشگاهها كسی را میخواستند بگمارند، احتمالا مرا اختیار میكردند. فرقی نمیكرد. حالا من از طرف آقای خمینی به این سمت منصوب شدم، آقای بازرگان هم به آن سمت. اول انقلاب كه این خطها اصلا متمایز نبود.
از این بحث بگذریم. آقای دكتر! آیا امروز هم پوپر همچنان برای شما همان جذابیتها را دارد و یك الگوی فكری به حساب میآید یا اینكه انتقادی هم به او دارید؟
پوپر چه زمانی برای من الگو بوده است كه امروز الگو باشد؟ مگر فلسفهورزی جای مرید و مرادی است. من اگر بتوانم از یك الگو یاد كنم، همان مولانا جلالالدین رومی است. هیچكس در زندگی من آنقدر مدخلیت نداشته كه این شخص شخیص یعنی مولانا جلالالدین داشته است. من از پوپر نكتههای بسیار نیكویی آموختهام و از همان ابتدا هم با نقدهایی كه بر او میشد آشنا بودهام و خواندهام و كدام فیلسوف است كه نقدهایی بر او وارد نباشد.
اما نكتههایی در كار پوپر هست كه همچنان باید به آنها بها داد و پیش از این هم به آن اشاره كردم. مثلا همین حرف كه در سیاست نباید از «چه كسی حكومت كند» پرسش كرد بلكه از «چگونه حكومت كردن» باید پرسید، سخنی بسیار مهم و قابل تامل است. اصلا همین سخن كه دوست عزیز ما آقای مصطفی ملكیان به عنوان یك شعار روشنفكری مطرح كرده و گفتهاند كه روشنفكری عبارت است از تقلیل مرارت و تقریر حقیقت، آموزه پوپر است. پوپر در پاورقیهای خود بر جامعه باز میگوید كه ما نمیتوانیم لذت و نفع را بالا ببریم پس بیاییم دردها را كاهش دهیم. این یعنی تقلیل دادن مرارت. تقریر حقیقت هم كه اصلیترین آموزه پوپر است و او میگوید كه باید برای فهم حقیقت همواره كوشید اگر چه دستیابی كامل به آن ممكن نیست. اندیشههای پوپر امروزه مورد قبول قشر وسیعی از جامعه ما قرار گرفته و سخنان دیگر پوپر درباره استقرا و نفی جوهر و ذات، همچنان مورد توجه و تحقیق است.
آیا در این سالها نقدهایی هم بر اندیشه پوپر به ذهن شما آمده است؟
من هم آرای پوپر را درس دادهام، هم نقدهای وارد بر او را. این سوال را از كسانی بپرسید كه یك عمر هایدگر فروشی كردند و هرگز ضایعهای بر چهره او ندیدند و نشان ندادند. یك نكته میگویم و خیال شما را راحت میكنم. اصلا مكتب پوپر، مكتب نقادی است و او از عقلانیت نقادانه (critical rasionalism) دفاع میكند و میگوید كه ما از طریق نقد است كه میآموزیم. برای همین هم پوپر یك پیامبر برتر از نقد نیست؛ برعكس كسانی كه نمیخواهند هایدگر را نقد كنند و او را به مثابه یك پیغمبر معصوم معرفی میكنند. این را هم بگویم كه در جامعه ما پوپرستیزان، پوپر را نقد نكردند.
آنها اصلا آثار او را نخوانده بودند. بلكه او را فقط دشنام دادند؛ و این بدبختی بود كه به فیلسوفی ناسزا بگویند. پوپر را نقد كنید. فلسفه او را چاكچاك كنید. دستتان درد نكند. فلسفه عین همین نقادیهاست. ولی چرا فحش میدهید. چرا میگویید كه او حماقت را بر فلسفه تحمیل كرد. اینكه دیگر نقد عالمانه نیست.
در پایان و به عنوان حسنختام میخواهم از مطلبی یاد كنم كه مدتها پیش در یكی از نشریات آمد و به قهوه خوردن شما با پوپر اشاره كرد. شما البته گفتید كه پوپر را هیچگاه ندیدهاید اما آیا سراغی از او هم هیچگاه نگرفتید و به دنبال مزار او هم نرفتید؟
یكی از علاقههای من در خارج از كشور این است كه به سراغ مزار بزرگان بروم. در هلند كه بودم بسیار گشتم تا مزار اسپینوزا را بیابم و یافتم. دنبال مزار اراسموس هم گشتم كه فهمیدم در هلند امروزی نیست. در پاریس بر سر قبر دكارت رفتم. در برلین كه بودم بر سر مزار فیشته و هگل رفتم ولی آرامگاه كانت را نتوانستم پیدا كنم و فهمیدم كه قبر او بیرون از آلمان كنونی قرار دارد. قبر ماركس در لندن را هم دیدار كردم.
مزار مارتین لوتر را اما نتوانستم ببینم و جالب است كه در آلمان كه بودم احتیاج به بستری شدن در یك بیمارستان پیدا كردم كه از قضا نام آن بیمارستان مارتین لوتر بود. حظ من از مارتین لوتر در همین حد است و این را میگویم تا اگر كسی حساسیتی دارد به طرح نام من در كنار نام لوتر، بداند كه ارتباط من با مارتین لوتر، بیشتر از این نبوده است!!! با این همه هنوز نمیدانم پوپر را در كجا دفن كردهاند نه قبر او را دیدهام و نه قهوهای با او خوردهام و در جواب آن فردی كه این ادعا را كرده بود گفتم كه او راستگویی كه هیچ، دروغگویی را هم بلد نیست و حكایت او، حكایت همان نادانی است كه میخواست اسكناس تقلبی چاپ كند و اسكناس هفتاد تومانی چاپ كرد باری قبر پوپر را ممكن است بعدها پیدا كنم اما دریغا كه مجال قهوه خوردن با او از دست رفته است.
برخی در نقد شما گفتهاند كه چرا سروش زمانی كه در ستاد انقلاب فرهنگی بود، فیلسوف ضدانقلابیای همچون پوپر را ترویج می كرد. من با این سخن و صداقت كلامی آنها كار ندارم. ولی میخواهم بگویم كه شما به هر حال همراه با پوپر وارد برخی نهادهای انقلابی شدید و واقعیت آن بود كه اندیشه پوپری با آرمانها و وعدههای بزرگ و ایدئولوژیك و انقلابی همساز نبود. این انتقاد از سروش اگر آگاهانه باشد، قابل فهم است. به هر حال عدهای ممكن است نگران ترویج پوپر در آن فضای انقلابی و تودهگرایانه باشند. این فرض محتمل و قابل تامل است. به هر حال پوپر در بحث جامعه باز صرفا منتقد ماركسیسم نبود و نظام ماركسیستی یك نشانه بود و بنابراین بازخوانی پوپر میتواند برای برخی دیدگاهها در ایران، دردسرساز شود و به شكلگیری یك اپوزیسیون در برابر نهادها و جریانات انقلابی در ایران بینجامد.
شما به نكات زیادی اشاره كردید. بگذارید من هم چند نكته را بگویم تا مساله روشنتر شود. توجه داشته باشید كه فقط پوپر نبود كه با انقلاب سرسازگاری نداشت، كانت و هگل هم همینطور بودند و بسیاری از فیلسوفان دیگر. اما نمیتوان به آنها واژه ضدانقلاب به معنای مذموم آن را اطلاق كرد. آنها تحلیلی از جامعه و انسان و نظم و اداره امور دارند كه براساس آن، زیانهای انقلاب را بیشتر از سودهای آن میدانند.
پوپر مخالف انقلاب از آن رو بود كه انقلابها هم سنتشكنی میكنند و هم تصحیح خطاهاشان ناممكن است. پوپر در كتاب «حدسها و ابطالها» مقالهای بسیار عالی دارد و توضیح میدهد كه اگر ما بخواهیم با انقلاب، تمام سنتها را براندازیم، كاری نشدنی و نامطلوب كردهایم. این درك پوپر از انقلاب است و انقلاب لنینی و استالینی دقیقا چنین معنایی داشت. ولی چنین نیست كه پوپر با هر نوع قیامی مخالف باشد و آنچه در ایران اتفاق افتاد یك قیام مردمی و اسلامی بود نه یك انقلاب تمام عیار؛ و هرگز نمیخواست همه سنتها را زیر و رو كند. من با آنكه با فلسفه سیاسی پوپر آشنا بودم و پارهای از آن را قبول داشتم، او را مخالف انقلاب نمیدانستم و از فلسفه سیاسی او مطلقا چنین چیزی بیرون نمیآمد. آنهایی كه چنین نسبتهایی را به پوپر دادند یا فلسفه سیاسی او را نمیشناختند یا غرض و مرض سیاسی داشتند یا نازیسم و فاشیسم را با انقلابیگری یكی گرفته بودند. پوپر در نوشتههای خودش میگوید كه حتی توسل به زور در برخی شرایط جایز است و مخالف مطلق به كار بردن زور علیه ستمگران نیست.
اما او مخالف آن است كه كسی بگوید ما میخواهیم یك شبه، سنن اجتماعی را براندازیم. چون پارهای از این سنن، قوام جامعهاند و باید بمانند و در صورت لزوم صرفا باید اصلاح شوند، نه زیر و رو. اما اینكه شما میگویید شاید برخی مخالفان پوپر به آینده فكر میكردند و نگران آینده بودند، این بهای زیاد دادن به آنهاست. اصلا آنها تعداد زیادی نبودند، 2 نفر بودند؛ یك استاد مرحوم و یك شاگرد نامرحوم. اتفاقا نوشتهها و گفتههای آنها هم نشان میدهد كه هیچ آشناییای با پوپر نداشتند و پوپرستیزی آنها كاملا اغراض دیگری داشت كه نمیخواهم در اینجا وارد آن شوم. خوشبختانه این اواخر به اعتراف یكی از آنها كاملا روشن شد كه برخلاف تصور برخیها كه از نزاع هایدگری – پوپری سخن میگفتند، آن ستیزهها صرفا یك جدال سیاسی بود برای رسیدن به اهدافی خاص و برای جبران شكست در حوزههای دیگر. هیچكس با هایدگر كاری نداشت.
آنها هم با پوپر برخورد علمی نمیكردند. اگر ما هم بخواهیم جدل بكنیم، باید بگوییم كسی كه از سر علمناشناسی، سخنان ضد علم گفته و نوشته و منطق جدید را فرزند غربزدگی خوانده است، چرا از مقام خود استعفا نمیدهد و او را با فرهنگستان علوم چه كار است؟ من باز هم تاكید میكنم كه من میان پوپر و انقلاب اسلامی تضادی نمیدیدم و بلكه همانطور كه شما هم گفتید بعدها سیر امور به سمتی رفت كه اهمیت پارهای از بصیرتهای پوپر را بیشتر نشان داد. من در ستاد انقلاب فرهنگی به دنبال بسط «آزادی آكادمیك» بودم و این آزادی آكادمیك، جزو اندیشههای پوپر بود. پوپر معتقد بود كه نشانههای آزادی در جامعه، نشان از آزادی علم است. من اگر از «آزادی آكادمیك» دفاع میكردم مطلقا گمان نمیبردم كه علیه انقلاب حركت میكنم. هر مسلمان و نامسلمانی میتوانست از آزادی آكادمیك دفاع كند و سرنوشت دانشگاههای ما را تغییر بدهد.
پس علت مخالفتها با پوپر در آن زمان چه بود؟ چه احساس خطری میشد كه پوپر را حتی با گوستاو لوبون هم مقایسه كردند تا یك چهره عامیانه از او به تصویر بكشند؟ طرح نام پوپر، چه منافعی را به خطر میانداخت؟
این كسانی كه با پوپر ستیزه كردند و تعدادشان هم اندك بود اینگونه نبود كه دلشان برای اسلام بسوزد و اینگونه نبود كه سراسر عمرشان را در تقوی و اسلامیت و طهارت سپری كرده باشند و طرح نام پوپر را طرح نام یك مسلمان یا ضدمسلمان قلمداد كنند و غیرت دینیشان به جوش آمده باشد. اگر اینگونه بود، چرا با راسل و ماركس و نیچه و هایدگر و سارتر مخالفت نكردند و چرا حتی آنها را گاهی ترویج هم كردند. اینها نه پوپر را میشناختند، نه امام زمان را كه سنگاش را به تزویر به سینه میزدند. میدانید كه مشكلشان با چه كسی بود؟ با فردی به نام عبدالكریم سروش؛ همین و همین. مساله آنها نه خدا بود و نه انقلاب و نه دین و نه فلسفه. حسادتها و حقارتها، چهها كه نمیكند.
آیا آنها جایگاه شما را به عنوان یك ایدئولوگ انقلابی برای خود میخواستند؟
یعنی خودشان ایدئولوگ شدند. شما لفظ ایدئولوگ را میآورید ولی اغراض آنها كوچكتر از این بود كه نام ایدئولوگ را بخواهید بر آن بنهید.
آقای داوری اردكانی گفتهاند كه دكتر سروش اگر طرفدار پوپر بود به جای ستاد انقلاب فرهنگی باید به دولت بازرگان وارد میشد و حامی بازرگان میبود. با دیدگاه جدلی آقای داوری كار ندارم ولی آیا به نظر شما سروش اگر بصیرت كامل را نسبت به اندیشه پوپر داشت، حمایتش از دولت بازرگان و همكاریاش با آنها قابل فهم و قبولتر نبود؟
البته بنده انقلابیگری و زیركی استاد محترم آقای داوری را نداشتم و به برنامه هویت نرفتم و نامه علیه دانشگاهیان امضا نكردم و پای ثابت روزنامه كیهان نبودم. ضمنا هیچ منافاتی بین ستاد انقلاب فرهنگی و دولت آقای بازرگان هم نمیدیدم. آقای حبیبی هم در دولت بود و هم در ستاد. ما كار فرهنگی میكردیم و بازرگان كار سیاسی و حكومتی. اتفاقا وقتی من از ستاد انقلاب فرهنگی استعفا دادم كه دیدم همان استاد محترم وارد شورای انقلاب فرهنگی شد. دانستم كه دیگر جای من نیست. چراكه میدیدم گروههای فشار از فلسفه او با فشار بیرون میآیند كه آمدند و دانشگاهها را عرصه تاختوتاز قرار دادند. هجدهم تیر و چهاردهم خرداد و... فرزندان همان فلسفه بودند. رها كنید این قصه پرغصه را...

شاید جالب باشد بدانید که آمریکا تنها کشور دنیاست که پرچمش پیش از بوجود آمدن خودش به اهتزاز درآمده است !
تا سال 1777 میلادی بسیاری از ایالات کنونی آمریکا در واقع سرزمینهایی خود مختار اما تحت الحمایه دولت بریتانیا بودند. در آن سال این ایالتها پس جدالی دراز از کشور انگلستان جدا شدند. چندی بعد سیزده ایالت مذکور تصمیم گرفتند با هم متحد گشته و اتحادیه ای سیاسی و اقتصادی و نظامی تشکیل دهند- چیزی که شبیه به اتحادیه کنونی اروپا بود. در آن زمان هر ایالت پرچم خاص خود را داشت کما اینکه تا به امروز نیز این پرچمها را همچنان به عنوان نماد و هویت ایالتی خود بکار می برند. به هر حال ایالتهای خود مختار تصمیم گرفتند تا با در نظر گرفتن مشترکات فکری و ارزشی خود پرچمی مشترکی را به عنوان نشان اتحادیه شان بر گزینند. نتیجه کارشان همین پرچم کنونی آمریکا شد ولی با سی ستاره. کمیته ای که مسئول طراحی پرچم بود دلایل انتخابش را اینگونه نوشته بود:
رنگهای بکار رفته در پرچم اتحادیه ایالتهای خودمختارآمریکا عبارتند از سرخ و سفید و آبی . سرخ نشانه قدرت است.سفید نشانه پاکی و بی گناهی و آبی نشانه حکمرانی و فرماندهی است. ستارهای پرچم یاد آور بهشت پر از ستاره ای است که انجیل وعده داده است. پرچم سیزده ستاره و سیزده نوار سرخ و سفید دارد که نشان سیزده ایالت خود مختار عضو اتحادیه هستند. این خطوط با هم موازی بوده و و در امتداد هم قرار دارند که نشان از همراهی سیزده ایالت و عدالت بین آنهاست.
یکسال بعد ایالتهای عضو اتحادیه تصمیم گرفتند که کشور مستقل و متحدی را اعلام کنند که البته کردند و ایالات متحده آمریکا را بنیانگزاری شد. پس از تشکیل آمریکا کنگره آن کشور پرچم اتحادیه سابق را به عنوان نماد خود و آن کشور جدید پذیرفت. از آن زمان به بعد هر ایالت جدیدی که به کشور آمریکا می پیوست یک ستاره به پرچم آمریکا اضافه می گردید اما تعداد سیزده نوار سرخ و سفید پرچم به یاد نخستین برپا کنندگان کشور ایالات متحده آمریکا همان عدد سیزده باقی ماند.آخرین سرزمینی که به کشور ایالات متحده آمریکا پیوست مجمع الجزایر هاوایی بود. به همین دلیل در بیست و یکم آگوست 1959و به نشانه جدیدترین عضو کشور یعنی جزایر هاوایی پنجاهمین ستاره پرچم آمریکا به آن افزوده شد.
ذکر این نکته ضروری است که در طراحی پرچم آمریکا از رنگهای پرچم دولت بریتانیا ونقوش پرچم رسمی فرمانداری مستعمرات بریتانیا در قاره آمریکا ونیز از همه مهمتر شکل نخستین پرچم ایالت تکزاس الهام گرفته شده بود. البته تکزاس بعدها نشان خود را به پرچم ملی آمریکا شبیه تر کرد.
مردم آمریکا بیش از هر ملت دیگری به پرچم خود افتخار می کنند و آن را مقدس می شمارند. آمریکایی ها به مناسبت هر جشنی یا مناسبتی پرچم کشورشان را به دروازه خانه خود می آویزند. ناگفته پیداست که رسم آتش زدن پرچم آمریکا یا لگد کوب کردن آن تا چه اندازه در ذهن و دید مردم آمریکا نسبت به انجامدهندگان آن اثر منفی باقی می گذارد.
![]() | |
براساس گزارش خبری برخی از سایت های سعودی روز شنبه 4-10-2008 ،یکی از شهروندان این کشور که این مجوز را در موزه شخصی خود نگهداری می کند با انتشار عکسی از آن نشان داد که با توجه به ناپسند برشمردن دوچرخه سواری از منظر اجتماعی ،متقاضی خرید دوچرخه به تایید شهود ، ریش سفید محله و رییس قبیله احتیاج داشته است .
به نوشته روزنامه "الرياض" چاپ عربستان سعودی، که این خبر را منتشر کرده است ،متن مجوز مالکیت دو چرخه از این قرار بوده است :" (نام مالک دوچرخه) مجاز است با توجه به ضرورت نقل وانتقال از خانه به دکان (...)، از سیکل (دو چرخه) استفاده کند و درغیر این صورت می تواند با اجازه پدر از آن استفاده کند ...به شرطی که شبها ، خارج از شهر و درمیانه بازار ،سوار برآن نشود ،کما این که حق ندارد کسی را بر ترک خود نشانده ویا آن را کرایه دهد.
این روزنامه در ادامه می افزاید
،در آن برهه زمانی ،همچنین از دوچرخه سوار تعهد گرفته می شد که مواد غذایی همچون نان ویا گندم وجو را که جزو"طیبات" به شمار می آید را به وسیله دو چرخه حمل نکند ،زیرا در آن هنگام نام "الاغ شیطان" را بر دو چرخه اطلاق می کردند ،وزنان با دیدن دوچرخه ای که در حال عبور از خیابان بود ،روی خود را می پوشاندند ومردان از شر شیطان به خداوند پناه می بردند ، وبا دو چرخه سوار به عنوان شخصی فاسق که رفتاری ناهجار ،مانند کشیدن تنباکو را مرتکب شده است برخورد می شد ، وفقط "شخص فاسقی " همچون خودش با او نشست برخاست می کرد .
در ایران

مجوز براي خريد راديو با آنهمه محدوديت چقدر شبيه بعضي از كارهاي دولت فعلي است!! فيلتر اينترنت، ماهواره، امروز در این مورد چه احساسی داریم فردا در مورد اینترنت و ماهواره همان احساس را خواهیم داشت
سهراب سپهري در تاريخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده اي که اهل شعر، نقاشي، منبت کاري و ديگر رشته هاي هنري بود، زاده شد. کودکي و نوجواني او به مطالعه، بازي در طبيعت، شکار و نواختن موسيقي گذشت. سهراب تا پانزده سالگي خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشي ها و اشعار او تاثير اين دوران و تاثير طبيعت و گياهان را مي بينيم. سهراب سپهري شعر صداي پاي آب را با الهام از قريه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زيباي "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد.
آن طور که پريدخت سپهري در کتاب خود تحت عنوانسهراب، مرغ مهاجر مي گويد برادرش تا چهارده سالگي در باغي زندگي مي کرد که شمارش درخت هايش به سادگي امکان نداشت اما يک سال بعد را در خانه اي گذراند که در آن اثري از درخت و سبزه نبود. طبق نوشته خانم سپهري، سهراب در اين دوران به مطالعه نويسندگان و شعرايي چون لامارتين، گوته، اميل زولا، شاتوبريان و هوگو پرداخت.
سهراب يک سال بعد يعني پس از پايان تحصيلات سيکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسراي مقدماتي نام نويسي کرد. پس از پايان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت و به سرودن شعر و نقاشي تابلو مشغول شد. اما بعد دوباره به تهران رفت و براي تحصيل در رشته نقاشي در دانشکده هنرهاي زيبا ثبت نام کرد. شعر و نقاشي سهراب همچون ديگر همعصران وي تحت تاثير امواج نو قرار گرفت و او نيز وارد حيطه شعر نو و نقاشي مدرن شد.
سهراب اولين کتاب خود به نام مرگ رنگ را در سال 1330 چاپ کرد. زندگي خواب ها، شرق اندوه، صداي پاي آب، مسافر و هشت کتاب از جمله آثار سهراب سپهري است. اين هنرمند پرآوازه ايران در ارديبهشت ماه 1359 در اثر بيماري سرطان خون درگذشت و در مشهد اردهال به خاک سپرده شد.
صداي پاي آب يکي از سرودهاي اوست. انگيزه سرودن شعر, مرگ پدر و تسلاي مادر است. اواين سروده را به مادرش تقديم داشته است. زبان روان, توصيف صادقانه دنياي عاطفي شاعر تصويرهاي بديع و تازه, غافلگيريهاي شاعرانه(آشنايي زدايي), ترکيب و موسيقي شعر و حتي بهره گيري از لغات عاميانه برشکوه تاثير اين شعر افزوده است.
اين سروده بلند را به دو قسمت مي توان تقسيم کرد: در قسمت نخستين, شعر آميخته اي از حس و عاطفه و آرمان شاعر است. آب در اين شعر رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه و کناري عبوري مکند و کاشان او در آغاز همان کاشان زادگاه اوست اما در قسمت دوم, دستگاه فکري شعر و فلسفي او چهره مي نمايد و کاشان او به اندازه جهان وسعت مي يابد و جهان در نامد کاشان تفسير مي شود: (اهل کاشانم , اما/ شهر من کاشان نيست/ شهر من گم شده است./ من با تاب, من با تب/ خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام) شعر صداي پاي آب با اشاراتي به اساطير و بهره گيري از عناصر هندي و بودايي, آگاهي و شناخت عميق سهراب سپهري را از عرفان غير اسلامي و غير ايراني و تلفيق اين دو عرفان, نشان مي دهد. جز اين پايان شعر دعوتي است به درک درست عرفان و بهره گيري از آن در عصر معراج پولاد و اصطکاک فلزات سهراب در ازدحام صداهاي گوناگون عصر ماشين باورمند گوش دادن به آواز حقيقت است و نگران گم شدن انسان در سطح سيماني قرن
” ... ده ساله بودم كه اولين شعرم را نوشتم. هنوز يك بيت آن را به ياد دارم:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نكردم هيچ يادي از دبستان
اما تا هجده سالگي شعري ننوشتم. اين را بگويم كه من تا هجده سالگي كودك بودم. من دير بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم, تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم. نمي دانم تابستان چه سالي, ملخ به شهر ما هجوم آورد. زيانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي ها شدم.
راستش را بخواهيد حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. وقتي ميان مزارع راه مي رفتم, سعي مي كردم پا روي ملخ ها نگذارم. اگر محصول را مي خوردند پيدا بود كه گرسنه اند.منطق من ساده و هموار بود...
... اگر يك روز طلوع و غروب خورشيد را نمي ديدم گناهكار بودم.هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام.
بزرگترها مي خواندند, من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.
روزي در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:” نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديك تر باشيد.“
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد. و من سالها مذهبي ماندم, بي آنكه خدايي داشته باشم. “
- هنوز در سفرم - ” سهراب سپهري“
برگرفته از سايت
www.mashaheer.net
-
جرج واشنگتن؛ اولين اولين ها
جرج واشنگتن از يک خانواده کشاورز ويرجينيايي سر برآورد که به اخلاق و آداب اهميت فراواني مي داد. او در سال 1754 به عنوان سرهنگ دوم در جنگي که نتيجه گسترش نزاع بين هندي ها و فرانسوي ها برپا شده بود، شرکت کرد و سال بعد به عنوان آجودان ژنرال ادوارد بروک با چهار گلوله بر بدن که از تفنگ دو سواره نظام دشمن شليک شده بود، جان سالم به در برد. جرج در سال 1759 با بيوه يي به نام مارتا دندريج ازدواج کرد و در 1775 به سرفرماندهي ارتش رسيد و از گروهي از مردم مسلح به کمک دولت هاي فرانسه و اسپانيا ارتش بزرگي ساخت که نهايتاً موفق به شکست نيروهاي بريتانيايي در جنگ انقلاب امريکا شدند. واشنگتن از مهم ترين چهره هاي تاريخ ايالات متحده است. نقش او به خصوص در کسب استقلال براي مستعمرات امريکايي و سپس متحد کردن آنها زير پرچم حکومت فدرال ايالات متحده قابل توجه است. او معتقد بود کشور با وجود کنفدراسيون هاي مختلف راه به جايي نخواهد برد بنابراين براي تدوين قانون اساسي ايالات متحده مشارکت فراواني داشت و پس از تصويب اين قانون به سال 1787، کالج انتخاباتي ايالات متحده او را به اتفاق آرا به عنوان نخستين رئيس جمهور امريکا برگزيد.
سياست خارجي جرج واشنگتن بر مبناي عدم دخالت در ديگر کشورها بود چراکه عقيده داشت ايالات متحده هنوز به قدرت کافي براي به راه انداختن جنگ در دنيا نرسيده است. واشنگتن در دسامبر 1799 به دليل عفونت شديد گلو و ناي درگذشت.
2- جان آدامز؛ اولين ساکن کاخ سفيد
آدامز متولد ايالت ماساچوست و از دانش آموختگان رشته حقوق دانشگاه هاروارد بود. گرچه خيلي ها او را بيشتر فيلسوف مي دانند تا سياستمدار ولي آدامز در دوره هاي اول و دوم کنگره از طرفداران سرسخت استقلال به شمار مي رفت. همچنين بين سال هاي 1789 تا 1797 او به عنوان اولين معاون رئيس جمهور امريکا خدمت کرد. در زمان رياست جمهوري او جنگ هاي بريتانيايي ها با فرانسوي ها دردسر بزرگي براي امريکا ايجاد کرده بود. آدامز فرستاده يي به فرانسه فرستاد ولي آنها براي گفت وگو درخواست رشوه کردند بنابراين کنگره به او بودجه داد تا ارتش تشکيل دهد و فرانسويان را از خاک امريکا بيرون بيندازد. جان آدامز اولين رئيس جمهور امريکا بود که داخل کاخ سفيد امريکا در واشنگتن دي سي که در سال 1800 تکميل شده بود، به رياست پرداخت. او در يکي از نامه هايش به همسرش درباره اتاق هاي تکميل نشده کاخ سفيد نوشت؛ «دعا کردم تا خداوند نعمت هايش را به اين کاخ ارزاني دارد چرا که مرداني درستکار در اينجا حکمراني خواهند کرد.»
3- توماس جفرسون؛ رئيس خاموش
جفرسون يکي از متفکران اصلي و بنيانگذاران امريکا و نويسنده اصلي اعلاميه استقلال ايالات متحده است. او وارث ثروتي فراوان از پدر و موقعيت اجتماعي بي نظير از مادرش بود که هم حقوق خوانده بود و هم اهل ويرجينيا بود. قلم او را بسيار بهتر از سخنوري اش ذکر کرده اند به طوري که او را «عضو خاموش» کنگره مي ناميدند. جفرسون وزير خارجه کابينه واشنگتن بود ولي علاقه اش به انقلاب فرانسه و گرايش به سمت رقيبي قدرتمند چون فرانسوي ها موجب کنارگذاشتنش از هيات دولت شد. دوران رياست جمهوري او با جنگ هاي ناپلئون همزمان شده بود ولي او از درگير شدن در اين کشورگشايي دوري کرد. دموکراسي جفرسوني به نام وي نامگذاري شده است. در اوج درگيري هاي حزبي در سال 1800 توماس جفرسون در يک نامه محرمانه نوشت؛ «من در حضور خدا سوگند خورده ام که دشمن هميشگي هرگونه خودکامگي در انديشه بشر باشم.» جفرسون در مانتيسلو بازنشسته شد تا بتواند زمان بيشتري براي فکر کردن درباره طرح هاي بزرگش براي دانشگاه ويرجينيا داشته باشد. يک اشراف زاده فرانسوي بيان داشت؛ «او خانه و انديشه اش را در بلندي قرار داده است که از آنجا مي تواند جهان را با ديد ديگري ببيند.» وي در 4 جولاي1826 از دنيا رفت.
4- جيمز مديسون ؛ سيب پلاسيده امريکايي
جيمز مديسون را بيشتر به خاطر جثه کوچک و نحيفش مي شناسند و به او لقب «سيب پلاسيده» داده اند. او هم اهل ويرجينيا و دانش آموخته رشته هاي تاريخ و حقوق بود و به همراه جان جي و الکساندر هميلتون نويسنده مقالات فدراليست و از پدران قانون اساسي ايالات متحده امريکا به شمار مي رود. دوستي نزديکش با رئيس جمهور پيش از خود باعث شده بود وي تجربه رياست بر وزارت خارجه امريکا را در کارنامه کاري خود به ثبت برساند. مديسون در حالي اولين دور حضور خود را در اين سمت به پايان رساند که کشورش به دليل افزايش تنش ها با انگليس در آستانه يک جنگ قرار داشت. او در سال 1812 با پيروزي بر «دي فيت کلينتون» رقيب فدراليست خود بار ديگر رئيس جمهور امريکا شد، اما نتوانست در بسيج نيروهاي مختلف امريکا عليه حملات انگليسي ها توفيقي حاصل کرده و در نهايت با ورود نيروهاي بريتانيا به واشنگتن در سال 1814 مجبور به فرار به ويرجينيا شد. در همان سال، معاهده گنت به جنگ پايان داد.
5- جيمز مونرو ؛ مخالف نفوذ اروپا
جيمز مونرو پنجمين رئيس جمهور ايالات متحده و چهارمين نفر از ويرجينيا است که به اين سمت رسيده است. مونرو از ياران نزديک توماس جفرسون و از جمله ديپلمات هايي بود که از انقلاب فرانسه حمايت کرده بودند. او در جنگ 1812 تحت فرمان جيمز مديسون سمت هاي دبير جنگ و دبير دولت (وزارت امور خارجه) را به عهده داشت و نقشي کليدي بازي کرد. در طول دوران او ميسوري ايالتي برده دار اعلام شد. سياست هاي او ضد فدراليستي بودند و کابينه او فراجناحي و قدرتمند بود. او به شدت مخالف دخالت اروپا در قاره امريکا بود و «دکترين مونرو» يعني سياست خارجي امريکا مبني بر مخالفت با گسترش نفوذ اروپا در نيمکره غربي، 20 سال پس از مرگ او مشهور شد. گرچه مونرو از اعضاي قديمي حزب دموکرات- جمهوريخواه بود، در دوران رياست جمهوري اش از تحزب دوري کرد. شهر مونروويا پايتخت کشور آفريقايي ليبريا به نام جيمز مونرو نامگذاري شده است.
6- جان کوئينسي آدامز ؛ پسر يک رئيس جمهور
جان کوئينسي آدامز متولد ايالت ماساچوست و فرزند جان آدامز دومين رئيس جمهور ايالات متحده امريکا است. او به عنوان کاردار سفارت به هلند و پرتغال فرستاده شد. بعد پدرش در پي توصيه جرج واشنگتن او را به پروس فرستاد. آدامز در سال 1802 در مجلس سناي ماساچوست انتخاب شد و به طور رسمي کارش را در زمينه سياست آغاز کرد. او در دوره رياست جمهوري جيمز مونرو وزير امور خارجه بود و کشمکش او با نامزد دموکرات ها در اين دوره و دوره بعدي از مشهورترين رقابت هاي سياسي رياست جمهوري امريکا محسوب مي شود.
7- اندرو جکسون؛ منتخب واقعي مردم
جکسون اهل کارولينا بود و از جمله روساي جمهوري امريکا است که داراي سوابق نظامي بوده و توانستند در اين عرصه به موفقيت هاي چشمگيري دست يابند. او بر خلاف روساي جمهور قبلي تقريباً با راي قاطع مردم (نه الکترال ها و کنگره) انتخاب شد. جکسون در جواني وکيلي چيره دست بود و در ماجرايي عجيب، مردي را که به زنش نظر داشت در يک دوئل از پاي درآورده بود. او در سال 1812 هم با شکست انگليسي ها در نيواورلئان سرداري فاتح لقب گرفت و در اولين پيامش بعد از رسيدن به رياست جمهوري از کنگره خواست کالج هاي الکترال را براي هميشه حذف کنند. به او به دليل ايستادگي بر عقايدش لقب «درخت گردوي پير» داده بودند.
او در دوران رياست جمهوري خود با اجراي برنامه هاي بي سابقه اصلاحي، دفتر رياست جمهوري را در امريکا صاحب قدرت و جايگاه ويژه يي کرد.
8- مارتين فان بورن ؛ تنها هلندي کاخ سفيد
اجداد فان بورن، هلندي بودند و پدرش کشاورزي ميخانه دار بود. فان بورن نيويورکي بود و حقوق خوانده بود. اگرچه در دوره اول زمامداري اندرو جکسون پيشنهاد وي براي رياست بر وزارت امور خارجه امريکا را نپذيرفت، اما بعدها روابط نزديکي با وي برقرار کرد، مشاور امين او شد و نقش مهمي را در برنامه هاي جکسون عهده دار شد. بورن در دوره دوم رياست جمهوري جکسون به سمت معاونت وي ارتقا يافت و در سال 1837 نيز جاي او را در کاخ رياست جمهوري امريکا گرفت. دوره رياست او با رکود اقتصادي همزمان شد و فان بورن سياست هاي ضدتورمي پيشه کرده بود و دنبال کم کردن هزينه ها و تمرکز اعتبارات در دست دولت بود که به همين دليل در دوره بعدي شکست خورد و با قدرت وداع کرد.
9- ويليام هنري هريسون ؛ اشراف زاده يي از ويرجينيا
ويليام هنري هريسون متولد ايالت ويرجينيا بود. حقوق و پزشکي خوانده بود و به شدت الکلي بود ولي ناگهان نظامي شد و در جنگ هاي 1812 به فرمانده يي بالياقت تبديل شد. حزب «ويگ» از محبوبيت وي استفاده کرد و هريسون در حالي که 150 هزار راي مردمي کمتر از رقيبش داشت با آراي الکترال به کاخ سفيد رسيد و به مردم قول داد حرف آنها را گوش کند اما يک ماه بعد به دليل ابتلا به ذات الريه از کاخ سفيد به ديار باقي کوچ کرد و اولين رئيس جمهوري شد که در کاخ سفيد با زندگي وداع کرده است.
10- جان تايلر؛ سمبل مخالفت با همه
جان تايلر اهل ويرجينيا و دانش آموخته رشته حقوق بود. نمايندگي سنا و فرمانداري ويرجينيا هم در کارنامه او ثبت شده است. او که در زمان زمامداري هريسون با حمايت «ويگ ها» توانسته بود به سمت معاونت وي دست يابد، پس از مرگ او بر جايش تکيه زد. نظرات ساختارگرايانه وي بعدها زمينه شکاف ميان جناح «هنري کلي» در حزب ويگ را با ساير اعضاي اين حزب فراهم آورد و باعث شد او را از حزب بيرون کنند و تمام اعضاي کابينه اش به استثناي يک وزير استعفا بدهند. بزرگ ترين دستاورد تايلر در دوران رياستش حمايت از پيمان «وبستر- آشبورتون» با انگليس بود.
11- جيمز پولک؛ زمينه ساز جنگ هاي داخلي
جيمز ناکس پولک اهل کاروليناي شمالي و علاقه مند به تحصيل و مردي کاري بود که حقوق خوانده بود و به عنوان معاون نامزد دموکرات ها در انتخابات رياست جمهوري سال 1844 مطرح بود، اما زماني که فان بورن از اين حزب روي گرداند، دموکرات ها در کنوانسيون خود از پولک به عنوان نامزد خود در انتخابات حمايت کردند. ويگ ها او را مسخره مي کردند ولي دموکرات ها او را عامل توسعه مي دانستند. او توانست بر هنري کلي نامزد ويگ ها در انتخابات سال 1844 چيره شود. پولک يکي از حاميان سرسخت دکترين مونرو بود. او جنگي را در ايالت مکزيکو ترتيب داد که توانست از آن سربلند بيرون آيد. گرچه همين فتوحات او باعث ايجاد شکاف بين شمال و جنوب و زمينه ساز جنگ هاي داخلي در امريکا شد.
12- زاکاري تيلور ؛ حکايت آن ليوان شير
نام تيلور در تاريخ امريکا به عنوان پايان دهنده جنگ ايالت هاي شمالي اين کشور در سال 1847 ثبت شده است. او به عنوان يکي از ژنرال هاي ويرجينيايي ارتش هرگز براي ورود به رقابت هاي انتخاباتي تلاش نکرد، اما اختلافات فزاينده وي با پولک باعث شد ويگ ها روي او به عنوان نامزد خود در برابر نامزد رقيب از حزب دموکرات سرمايه گذاري کنند. تيلور در اين رقابت پيروز شد. وي در جريان اوج گيري مباحث برده داري که به مصالحه 1850 ختم شد، موضع سرسختانه يي را عليه برده داري اتخاذ کرده بود. دست سرنوشت او را هم از کاخ سفيد به آن جهان فرستاد و او در جشن هاي پيروزي در انتخابات رياست جمهوري بعد از نوشيدن شير بيمار شد و رفت.
13- ميلارد فيلمور ؛ حقوقداني که عاشق شد
ميلارد فيلمور آخرين عضو حزب ويگ بود که توانست به رياست جمهوري امريکا برسد. او که در دوران مدرسه عاشق خانم معلمش شده بود و با او ازدواج کرده بود، نيويورکي بود و حقوق خوانده بود. فيلمور پس از مرگ تيلر در سال 1850 در جاي وي نشست. وي با ويگ هاي طرفدار جنوب روابط نزديکي برقرار کرد و به يکي از حاميان مصالحه 1850 تبديل شد. فيلمور در تلاش براي جلب حمايت ويگ ها براي شرکت در انتخابات سال 1852 شکست خورد و چهار سال بعد به عنوان نامزد حزب امريکايي ها که درصدد اتحاد کشور عليه انگليسي ها بودند، بخت خود را بار ديگر آزمود. وي يکي از مخالفان «آبراهام لينکلن» در جريان جنگ داخلي امريکا بود.
14- فرانکلين پيرس؛ مسامحه جواب نمي دهد
پيرس به مدد اعتبار پدرش در حزب دموکرات امريکا به سرعت ارتقاي مقام يافت. پيرس به عنوان يکي از مخالفان گرايش هاي ضدبرده داري در حزب دموکرات بيش از پيش کسب وجهه کرد، تا اينکه توانست در انتخابات سال 1852 به عنوان نامزدي اين حزب دست يابد. وي در اين انتخابات بر نامزد ويگ ها چيره شد. او که اهل نيوهمپشاير ويک سياستمدار دانش آموخته بود، سياست حزب متبوع خويش را در مورد مسامحه برابر جنوب ادامه داد، اما ناکامي هايش در سياست هاي خارجي و داخلي وي را از نامزدي مجدد انتخابات بعدي بازداشت.
15- جيمز بوکانن؛ تنها رئيس مجرد
بوکانن هم حقوق خوانده بود و سابقه پنج دوره نمايندگي مجلس و سفارت در روسيه و نمايندگي سنا را هم داشت. از او به عنوان يکي از سه رئيس جمهور بدنام امريکا نام برده مي شود. وي تنها رئيس جمهور متولد ايالت پنسيلوانيا و همچنين تنها رئيس جمهوري امريکا است که در دوران تصدي اش در دولت مجرد باقي ماند. وي رياست وزارت امور خارجه امريکا در دوران زمامداري پولک و فرستاده امريکا به بريتانيا در دوران تصدي پيرس را در کارنامه کاري خود داشت. بوکانن در انتخابات سال 1856 «جان فريمونت» از حزب جمهوريخواه و «ميلارد فيلمور» رئيس جمهور اسبق از حزب امريکايي ها را شکست داد و رئيس جمهور امريکا شد. بحران در زمينه برده داري او را با مشکلاتي مواجه کرد و بوکانن در حالي که از جدايي طلبي جنوبي ها حمايت نمي کرد، با اين موضوع که دولت فدرال مي تواند در اين زمينه مثمر ثمر واقع شود نيز موافق نبود.
16- آبراهام لينکلن؛ اولين رئيسي که ترور شد
آبراهام لينکلن به عنوان نخستين رئيس جمهور از حزب جمهوريخواه امريکا انجام وظيفه کرد. امروز او بدين جهت شهره است که به تاريخ برده داري در امريکا خاتمه داد و ايالات متحده امريکا را با نظارت بر مسائل مربوط به جنگ طي جنگ داخلي امريکا پابرجا نگه داشت. لينکلن بايد براي حفظ امريکا برده داري را نابود مي کرد و اين کار را با اعلاميه آزادي بردگان و متمم سيزدهم قانون اساسي ايالات متحده به انجام رساند. او شخصاً مسووليت «بازسازي» را به عهده گرفت و در پي اين بود که هرچه سريع تر کشور را دوباره يکپارچه سازد. «جمهوريخواهان تندرو» که طرفدار سياست هاي سختگيرانه تر بودند با او به مخالفت برخاستند. تاريخ نويسان بر اين باورند که اين مرد اهل کنتاکي بر نهادهاي سياسي و اجتماعي امريکا تاثيري ماندگار برجاي نهاد به ويژه اينکه اين روال را در پيش گرفت که تمرکز قدرت را در دولت فدرال افزايش دهد و از قدرت دولت هاي ايالتي بکاهد. اعتبار او مديون نقش در تعريف مسائل بزرگ و مهم، سازماندهي جنگ داخلي و پيروزي در آن، از بين بردن برده داري، تجديد نظر در ارزش هاي ملي، تشکيل حزب سياسي نوين و حفظ امريکا است. جان ويلکز بوت يک هنرپيشه مشهور، قصد ربودن رئيس جمهور را داشت تا در عوض آزادي اش خواهان آزاد کردن زنداني هاي هم پيمان شود. اما در 11 آوريل 1865 لينکلن در خارج از کاخ سفيد سخنراني ايراد و از دادن حق و حقوق سياهان دفاع کرد.
اين امر خشم بوت را برانگيخت و در نتيجه نقشه اش را براي ربودن لينکلن تغيير داد و تصميم گرفت او را ترور کند و اين کار را هم در تئاتر فورد و سه روز بعد عملي کرد و با شليک گلوله يي به سر بلندقامت ترين رئيس جمهور امريکا او را به قتل رساند. لينکلن در تمام عمرش از افسردگي باليني رنج برد. طي يک دوره بسيار سخت که به علت مرگ نامزدش بود، در سال 1835 دوستان صميمي اش از ترس اينکه مبادا او دست به خودکشي بزند همواره مراقبش بودند. او در نامه معروفي به آموزگار پسرش نوشته است؛ «به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر اين است که مردود شود، اما با تقلب به قبولي نرسد. به او ياد دهيد که با ملايم ها ملايم و با گردنکش ها، گردنکش باشد. به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه خلاف او حرف بزنند و او را مسخره کنند. به او ياد دهيد همه حرف ها را بشنود و سخني را که به نظرش درست مي رسد، انتخاب کند. به او بياموزيد که مي تواند براي فکر و شعورش مبلغي تعيين کند. اما قيمت گذاري براي دل بي معنا است.»
17- اندرو جانسون ؛ کابوس يک استيضاح
جانسون به عنوان معاول لينکلن پس از مرگ وي در حالي عهده دار اداره امور امريکا شد که فاقد مهارت هاي سياسي سلفش بود. وي اهل کاروليناي شمالي و از نظر سياسي به عنوان يک دموکرات معتقد به ايده هاي جکسون شناخته مي شد و طرفدار سرسخت سياست «زمين برابر» بود. پيگيري سياست هاي لينکلن با وجود حضور اکثري جمهوريخواهان در مجلس سناي امريکا کار ساده يي نبود. جمهوريخواهان تندرو تلاش مي کردند با گذراندن لايحه هاي مختلف، عزل و نصب هاي جانسون را زير سوال ببرند. تنش ميان جانسون و مجلس سنا با تلاش جمهوريخواهان براي استيضاح وي به اوج خود رسيد.
18- اوليسه سيمون گرانت؛ زمامدار کابينه فاسد
جمهوريخواهان گرانت اهل اهايو را به عنوان نامزد به کاخ سفيد فرستادند و دوران رياست جمهوري او در حالي آغاز شد که بسياري از وي به عنوان يکي از بانيان پايان جنگ داخلي نام مي بردند. گرانت از ابتداي دوران زمامداري اش نشانه هايي از عدم صلاحيت خود به عنوان رئيس جمهور امريکا بروز داد. کابينه وي بسيار ضعيف بود و بسياري از دوستان و نزديکان صميمي وي نيز فاسد بودند. انعقاد پيمان لندن در سال 1871 مهم ترين دستاورد وي در سياست خارجي محسوب مي شود. گرانت در انتخابات سال 1872 بار ديگر بر رقباي خود از حزب دموکرات و جمهوريخواه ليبرال چيره شد. رسوايي هاي اختلاس در سال 1873 که ياران گرانت متهمان اصلي آن بودند، دولت وي را با بحراني جدي مواجه ساخت.
19- راثرفورد هيس ؛ فقط همان يک راي
انتخاب هيس براي سومين بار به عنوان فرماندار اهايو زمينه جلب توجه جمهوريخواهان را به وي فراهم آورد. انتخاب وي به عنوان رئيس جمهور امريکا در سال 1876 با بحث و شبهات زيادي همراه بود. وي با اختلاف يک راي الکترال بر رقيبش پيروز شد. اما وعده هاي هيس براي مصالحه با جنوب باعث شد افکار عمومي امريکا نسبت به نتايج اين انتخابات سختگيري نکرده و آن را بپذيرد.
20- جيمز آبرام گارفيلد؛ باز هم ترور
گارفيلد به علت توانايي هايش در امور پارلماني و مهارت هاي بي بديل اش در سخنوري به سرعت مورد توجه جمهوريخواهان در مجلس نمايندگان امريکا قرار گرفت. او هم اهل اهايو بود و در سال 1880 با وجود پيروزي اش در انتخابات سنا، ترجيح داد دعوت حزب جمهوريخواه را براي نامزدي اين حزب در رقابت هاي انتخابات رياست جمهوري بپذيرد. گارفيلد در اين انتخابات بر وينفيلد اسکات هانکوک از حزب دموکرات چيره شد، اما يک سال بعد در واشنگتن ترور شد و درگذشت.
21-چستر آلن آرتور؛ دار و دسته هاي نيويورکي
آرتور که اهل ورمونت بود پسر پدري بود که از مبلغان فرقه مسيحي «باپتيست» به حساب مي آمد که از ايرلند به امريکا آمده بودند. او در سال 1871 از سوي گرانت به سمت تحصيلدار بندر نيويورک منصوب شد. اين سمت زمينه حمايت گسترده گروه نيويوريکي ها را به نفع وي فراهم آورد، اما هيس در سال 1877 خواستار تحقيق در فعاليت هاي اين گروه شد و يک سال بعد آرتور از سمت خود معلق شد. پس از مرگ گارفيلد، آرتور که معاونت وي را برعهده داشت، رئيس جمهور امريکا شد. وي در پي از دست دادن حمايت گروه نيويورک و ناکامي در جلب حمايت اصلاح طلبان از نامزدي براي انتخابات سال 1884 بازماند. او دو سال پس از برگزاري اين انتخابات در نيويورک درگذشت.
22 و 24- گراور کليولند؛ رويارويي با بريتانيايي ها
کليولند در سال 1884 توانست حمايت دموکرات ها را براي نامزدي در انتخابات جلب کند. او که اهل نيوجرسي و دانش آموخته حقوق بود اگرچه در ميان افکار عمومي امريکا از محبوبيت بالايي برخوردار نبود، اما در انتخابات 1884 با جلب نظر جمهوريخواهان مستقل به رياست جمهوري امريکا رسيد. وي چهار سال بعد رقابت براي کسب مجدد اين جايگاه را به «بنيامين هريسون» از حزب جمهوريخواه واگذار کرد اما در دور بعدي انتخابات رياست جمهوري بار ديگر توانست وارد کاخ رياست جمهوري شود. پيروزي در نزاع مرزي با انگليس در ونزوئلا از جمله دستاوردهاي وي در سياست خارجي بود.
23- بنيامين هريسون؛ ترويج کننده امپرياليست
وي نوه ويليام هنري هريسون نهمين رئيس جمهور امريکا بود. بنيامين هريسون اهل اهايو و حقوق خوانده بود و در انتخابات 1888 به عنوان نامزد جمهوريخواهان شرکت کرد و با کسب 233 راي الکترال بر کليولند چيره شد. بزرگ ترين دستاورد سياست خارجي هريسون حمايت وي از بلين وزير امور خارجه وقت بود که ايده هايش در اداره امور وزارت خارجه امريکا زمينه هاي قدرت امپرياليستي اين کشور را نويد مي داد.
25- ويليام مک کينلي؛ ترور، قانقاريا و...
بيست وپنجمين رئيس جمهور ايالات متحده هم اهل اهايو بود و باز هم مثل خيلي از اسلافش حقوق خوانده بود. او هفتمين فرزند از 9 فرزند ويليام و نانسي مک کينلي بود و در 27 سالگي با ايدا ساکستون که دختر يک بانکدار بود، ازدواج کرد. در روز ششم سپتامبر 1901، لئون زولگش که تحت تاثير آشوب طلباني مانند اما گلدمن و الکساندر برکمن قرار داشت، دو گلوله به وي شليک کرد و مک کينلي در اثر قانقاريا که توسط جراحات حاصله ايجاد شده بود در روز 14 سپتامبر 1901 در بوفالو درگذشت. آخرين جمله او هنگام مرگ چنين بود؛ «اين راه خداست. کار هاي او به پايان خواهند رسيد، نه کار هاي ما.» قاتل وي که از کار خود پشيمان شده بود، در 29 اکتبر همان سال در زندان آبورم با صندلي الکتريکي اعدام شد.
26- تئودور روزولت؛ نوبل را بگير و برو
درخشان ترين دستاورد اين نيويورکي ميان ساير رئيس جمهورهاي امريکا اين بود که وي توانست اولين جايزه نوبل را براي امريکايي ها به ارمغان آورد.
وي که در دور دوم رياست مک کينلي در کاخ سفيد امريکا معاونت وي را برعهده داشت، پس از ترور او قدرت را در اين کشور به دست گرفت. روزولت در تاريخ سياست خارجي امريکا نيز دستاوردهاي بي سابقه يي را به ثبت رساند. وي اجازه تحريک شورش در پاناما را صادر کرد تا از اعتراض ها و کارشکني هاي کلمبيا در کانال پاناما خلاصي يابد. او همچنين با ميانجيگري در جنگ روسيه و ژاپن به حفظ توازن قدرت در شرق کمک کرد. همين موضوع باعث شد وي اولين امريکايي باشد که جايزه نوبل را دريافت مي کند.
27-ويليام هوارد تافت؛ رئيسي که رئيس بود
ويليام تافت تنها رئيس جمهوري بود که همزمان رياست ديوان عالي عدالت را نيز به عهده داشت. او که زاده اهايو و دانش آموخته حقوق از دانشگاه ييل بود، رياست کميسيون فيليپين را پس از استيلاي امريکا بر اين کشور از مک کينلي دريافت کرد. تافت در آرام کردن مردم اين کشور مهارت خاصي داشت. وي توانست اوضاع اقتصادي اين کشور را سامان دهد و مشکل زمين هاي متعلق به کليسا را حل و فصل کند. وي که دست پرورده روزولت بود، توانست در انتخابات 1908 رقيب دموکرات خود را که سه دور شکست برابر جمهوريخواهان را تجربه کرده بود، مغلوب کند. با وجود پايبندي تافت به سياست هاي روزولت، وي از حمايت جناح ترقي خواهان در حزب متبوعش محروم شد. اين وضعيت زمينه ترديدهاي وي را در تصميم گيري هايش فراهم آورد و موجب شکست وي در رقابت هاي انتخاباتي سال 1912 شد.
28-توماس وودرو ويلسون؛ بنيانگذار جامعه ملل
ويلسون هم اهل ويرجينيا بود و در پرينستون حقوق خوانده بود اما در سال 1919 دچار يک نوع بيماري شد که موجب فلج شدن وي شد و فعاليت هايش محدود شدند. مهم ترين ابتکار وي ايجاد جامعه ملل پس از پايان جنگ جهاني اول بود که داراي 14 ماده بود. اين پيمان اگرچه چندان نتيجه بخش نبود و حتي خود امريکا نيز به آن نپيوست، ولي زيربناي ايجاد سازمان ملل متحد پس از پايان جنگ جهاني دوم شد.
آیا همیشه طرز نوشتن «ن» در آرم دانشگاه تهران برایتان سؤال انگیز بوده پس این نوشتار را بخوانید؟
نقشي که امروز به عنوان نشان رسمي دانشگاه تهران انتخاب شده، از نقوش تاريخي کشور است که سابقه ممتدي در آثار صنعتي داشته و مقام شامخي در فرهنگ ايران باستان حائز اهميت بوده است.
|
آرم يا بهتر بگوييم نشان دانشگاه تهران که توسط دکتر محسن مقدم، استاد فقيد دانشکده هنرهاي زيبا طراحي شده است، برداشت وتقليدي است از نقشي که به صورت گچ بري شده در محوطه هاي دوران ساساني، نقش برجسته ها و نقوش مهرهاي اين دوره ديده شده است و دراين مورد بويژه تقليدي است از پلاک گچ بري شده مکشوفه از شهر ساساني تيسفون. |
نقوشي که به عنوان نشان از آنها ياد کرديم و به ظاهر به صورت « داغ » احشام در بين طوايف مسکون درايران مورد استفاده بوده است، هماني است که در شکل مغولي « تمغا» بدان آشنائيم و کلاً اين اشکال به عنوان نشان مالکيت بود بر هر چيزي که صاحب آن بودند. در دوران ساساني اين نشان ها در نقش برجسته ها، سکه ها و ظروف نقره به عنوان نشان هاي خانوادگي به کار رفته اند. از آنجا که در ايجاد اين نشان ها از حروف خط پهلوي ساساني نيز استفاده شده طبيعت يک منوگرام را هم گرفته اند.
آرم دانشگاه تهران از نقش گچ بري شده مکشوفه از تيسفون گرفته شده است که نمونه منشاء آن در کاخ ساساني مشکوفه از دامغان در دست است. هم در اين مورد و هم در موارد مشابه آن در مهرهاي ساساني، نشان ها عموماً در ميان دو بال تزئيني ( که مي تواند بال عقاب باشد ) قرار داده شده اند که کاربرد آن را در ديگر نقوش اين دوره و شکل تاج هاي ساساني مخصوصاً در اواخر اين دوره شاهد هستيم. در شاهنامه فردوسي نيز اين گونه تاج ها با عنوان تاج هاي «دوپر» ياد شده است.
در مورد پلاک به دست آمده از تيسفون، نقش ميان بال ها از ترکيب حروف خط اين دوره (پهلوي ساساني) ساخته شده است و عده اي سعي در خواندن و توجيه اين نشان ها کرده اند. در مورد تيسفون نقش مورد بحث به صورت « افزوت » (امرود) به معناي فراواني و افزوني و نيز به صورت «ايلان» (ايران) نيز به صورت «او» براي کلمه اورمزد به معناي اهورا مزدا و يا صرفاً اسم هرمزه و هرمز خوانده شده است. استفاده دو کلمه دانشگاه تهران به شيوه نشان هاي دوران ساساني (که از ترکيب حروف تشکيل مي شود) در ميان بال هاي تزئيني بر اين اساس بوده است. حاشيه تزئيني که از دواير ريز تشکيل شده نيز دوران هخامنشي به عنوان يک عامل تزئيني مخصوصاً در سکه ها به کار مي رفته و در دوران ساساني نيز در سکه ها، مهرها و گچ بري مورد استفاده داشته است.
بنا به گفته دکتر مظفر بختيار، استاد دانشکده ادبيات دانشگاه تهران، در نشان دانشگاه در زمان رياست جهانشاه صالح تغييراتي داده شد؛ نشان اصلي، مانند آرم بيشتر دانشگاه هاي غربي، داخل قابي به شکل سپر رومي قرار گرفت و عنوان «دانشگاه تهران» به خط لاتين و نيز شعار« مياساي ز آموختن يک زمان» برآن اضافه شد. شکل جديد علاوه بر اينکه هيچگونه تناسبي با نقش هاي اصيل ايراني نداشت، اهداف و فعاليت هاي گسترده دانشگاه را در شعار «آموختن» منحصر کرده يود که بار رسالت مهم تربيتي، پرورشي و انسان ساز دانشگاه مغايرت داشت؛ در حدود سال 1350 نيز در شکل اصلي نشان دانشگاه تغييراتي گرافيکي اعمال شد و مدتي هم با آن شکل به کار رفت، ولي به منظور حفظ اصالت نشان قديم، مجدداً همان نشان به کار برده شده که هنوز هم پا بر جاست.
استاد مصطفی ملكيان، نويسنده و محقق حوزهی فلسفه و كلام، در مصاحبه اختصاصی با ايكنا، با بيان مطلب فوق گفت: به نظر من از اصطلاح «رويكرد فمنيستی در تفسير قرآن» چند معنای مختلف ممكن است مراد شود، كه بايد اينها از هم تفكيك شوند؛ يكی اينكه مراد از رويكرد فمينيستی به قرآن و تفسير قرآن به معنای بررسی جايگاه زن در اين كتاب مقدس است؛ در اينجا رويكرد فمينيستی به معنای رويكرد به قرآن براساس مسئلهی زن است. اينكه قرآن، واقعيت جسمانی، ذهنی، و روانی او را چگونه تصوير میكند، چه تصويری از ارتباطات زن با عالم طبيعت، با انسانهای ديگر، با خودش و با خدا در اين كتاب از او ارائه شده است. بر اساس اين رويكرد بايد مجموعهی سخنانی كه قرآن تصريحا و تلويحا دربارهی زنان گفته استخراج كنيم.
از يك نگاه «رويكرد فمنيستی در تفسير قرآن» يعنی، بررسی جايگاه زن در اين كتاب مقدس.
نويسندهی كتاب «راهی به رهايی» با اشاره به معنای دوم «رويكرد فمنيستی در تفسير قرآن»، گفت: در معنای دوم، رويكرد فمينيستی در تفسير قرآن يعنی رويكرد مدعی (طالب) حقوق زنان. اين رويكرد را میتوان رويكرد مقايسهای هم ناميد. اين رويكرد به معنای رويكرد زنانه نيست، بلكه به معنای رويكرد طالب حقوق زنان است.
در اين رويكرد محقق بررسی میكند كه قرآن چه حقوقی برای زنان قائل است. آيا اين حقوق همان حقوقی است كه نگرش متجددانه برای زنان قائلاند يا اينكه قرآن، حقوق بيشتر يا كمتری برای زنان در نظر دارد.
در معنای سوم میخواهيم ببينيم قرآن در مواجه با تساوی زن و مرد چه موضعی داشته است. در اين رويكرد زنان و حقوق آنها مد نظر نيست، آنچه اهميت دارد، تساوی حقوق زن و مرد است. در اين نگرش، به قرآن رجوع میكنيم و میبينيم قرآن در مقايسهی مردان با زنان به عدالت و انصاف نظر دارد؟ آيا حقوق زنان كمتر و تكاليف آنها بيشتر است يا بالعكس؟...
مصطفی ملكيان:
رويكرد انسان مدرن اين است كه مرد و زن فرقی نمیكنند. انسان مدرن معتقد است كه تفاوت فيزيولوژيكی زن و مرد نبايد به جنبههای ديگر هم تحميل شود.
وی همچنين تصريح كرد: اين معنا از اين رويكرد، چيزی است كه امروزه رويكرد عمومی انسان مدرن است. ولو اينكه اين رويكرد كاملا موفق نشده و در مقام عمل قرين توفيق نبوده باشد. رويكرد انسان مدرن اين است كه مرد و زن فرقی نمیكنند. انسان مدرن معتقد است كه تفاوت فيزيولوژيكی زن و مرد نبايد به جنبههای ديگر هم تحميل شود.
تاكنون از ديد مردان به جهان نگريسته شده است. حال اگر زنان مجال يابند و گزارش خودشان را تصوير كنند چه بسا اين گزارش با گزارشی كه مردان ارائه كردهاند، متفاوت باشد.
نويسندهی كتاب «مشتاقی و مهجوری»، با ذكر مقدمهای، به تفهيم معنای چهارم اين رويكرد پرداخت و گفت: در طول تاريخ، جهان هستی (عامترين معنای جهان هستی؛ طبيعت، ورای طبيعت، حال، گذشته، آينده، جمادات و آنچه در علوم تجربی، تاريخی و فلسفی و...) گزارش شده است. اين گزارشها توسط فيلسوفان، عارفان، بنيانگذاران اديان و مذاهب هنرمندان ادبا و... ارائه شدهاست. اما بين اين گزارشگران يك نكتهی مشتركی است كه همان مرد بودن آنهاست. ما تا به حال گزارش زنانه از جهان نداشتيم. تاكنون از ديد مردان به جهان نگريسته شده است. حال اگر زنان مجال يابند و گزارش خودشان را تصوير كنند چه بسا اين گزارش با گزارشی كه مردان ارائه كردهاند، متفاوت باشد. البته كارهايی هم در اين زمينه انجام شده اما تعداد كمی اثر در اين زمينه وجود دارد.
بنابراين در معنای چهارم نيز محقق قرآن را بررسی میكند تا ببيند آنچه قرآن در باب زنان گفته، آيا برای زنان قابل قبول است.
فمنيزم؛ زنانهنگری
فمينيزم امروزه به اين مرحله رسيده است و بهترين ترجمهی آن «زنانهنگری» است؛ يعنی از چشم زنان به جهان نگاه كنيم.
معنای چهارم رويكرد فمينيستی به قرآن اين است كه زنان تصوير خود را از جهان با تصويری كه قرآن از جهان ارائه كرده است، مقايسه كنند. اين معنا، يعنی نقادی زنان نسبت به يك متن. به اين منظور كه میتوانيد با قرائن و شواهدی اثبات كنيد كه اين متن را مرد نوشتهاست يا زن. اين رويكرد در باب مسيحيان، بالاخص در مورد عهد عتيق (اسفار خمسه) صورت گرفته است. و اثبات كردند كه اين متن جهان را مردانه مینگريسته.
البته ما نمیخواهيم اتخاذ موضع كنيم، اما اگر روزی تصويرگری جهان به دست زنان بيافتد، آيا تصوير قرآن از جهان با تفسير زنان از جهان، موافق است؟
ملكيان همچنين در باب معنای پنجم، «رويكرد فمينيستی در تفسير قرآن»، افزود: برای يك مسلمان قرآن سخن خداست و او نه مرد و نه زن است. اما به هر حال همهی كسانی كه به قرآن نگاه میكنند، مسلمان نيستند. بنابراين محقق در اين رويكرد بررسی میكند كه آيا قرآن با منظر مردانه به امورنگريسته است يا نه.
اين معنای خاصی از فمنيزم است كه البته برخی از اين رويكردها شايد از ديدگاه يك مسلمان رد شود اما با يك نگاه علمی اين پنج ديدگاه وجود دارد.
اين استاد دانشگاه، دربارهی فوايد اين نوع نگرش به قرآن گفت: اگر با كمال صداقت و جديت اين كار انجام شود به نظر فوايد و بركات فراوانی دارد.
در عالم اسلام كارهای آكادميك كاملا حقطلبانه و با متدولوژی تحقيقات علمی در اين زمينه وجود ندارد، اما كارهای تبليغی مثلا از سوی مخالفان اسلام و قرآن از سر غرضورزی انجام شده است
در عالم اسلام كارهای آكادميك كاملا حقطلبانه و با متدولوژی تحقيقات علمی نديدهام، اما كارهای تبليغی مثلا از سوی مخالفان اسلام و قرآن انجام شدهاست تا مردم را از اسلام عدول بدهند. در اين كارها شرايط تحقيق آكادميك (مثل حقطلبی ...) و متدلوژی تحقيقات علمی رعايت نشده است.
وی همچنين در باب سنخ اين پژوهش به خبرنگار ايكنا گفت: اين تحقيق نوعی تحقيق تاريخی ـ هرمنوتيكی است كه اولا شان تاريخی دارد، بنابراين متدولوژی علوم تاريخی میخواهد و همچنين شان تفسيری دارد، بنابراين متدولوژی علوم هرمنوتيك را هم بايد در آن لحاظ كرد.
اهميت شرايط علمی و اخلاقی پژوهشگر
اين دينپژوه معاصر در پايان به شرايط لازم برای اين نوع پژوهش اشاره كرد و افزود: چنين محققی بايد اولا به زبان عربی باستان (زبان قرآن) كه با زبان امروزی متفاوت است، مسلط باشد. شرط دوم اين است كه به اوضاع و احوال فرهنگی عرب جاهلی در زمان نزول قرآن خوب احاطه داشته باشد؛ يعنی هم context را بشناسد و هم text را. نكتهی سوم اينكه، شخص بايد دانش تفسير را خوب بداند. تفسير نه به معنای تفسير سنتی كه مسلمين در طول تاريخ داشتند بلكه آخرين روشهای تفسيری متون (هرمنوتيك) را بداند.
نكتهی چهارم اينكه، از مسائل و مشكلاتی (مسائل و مشكلات عملی و نظری) كه فمنيستها امروزه بر آنها تاكيد میكنند، آگاهی داشته باشد. و با اين ذهن به متن مقدس نگاه كند. اينها شرايط عملی كار است، اما شرايط اخلاقی هم دارد؛ يعنی محقق بايد به لحاظ اخلاقی دارای جديت در كار و صداقت باشد. او نمیبايد عوام فريبی و خود فريبی كند و بايد در داوریها، انصاف داشته باشد.

مجوز براي خريد راديو با آنهمه محدوديت چقدر شبيه
بعضي از كارهاي دولت فعلي است!! فيلتر اينترنت
، ماهواره، امروز در این مورد چه احساسی داریم
فردا در مورد اینترنت و ماهواره همان احساس را
خواهیم داشت

آورده اند که حرمسرای عریض و طویل" ناصرالدّین شاه" هر روز شاهد دعوا و رقابت های پنهان و آشکار بود، روزی کنیز یکی از بانوان حرم، مرتکب خلافی می شود و از آن رو که می دانست بانو عصبانی خواهد شد و تنبیهش می کند، تا قبل از آنکه خبر به او رسد خود را به" ری" رسانده و در" عبدالعظیم" بست می نشیند، خبر بست نشینی کنیزک که به شاه می رسد از بانوی حرم می خواهد، گناه کنیز را ببخشد؛ البته این بست نشینی و خروج کنیز از حرم، شاه را به فکر می برد که چاره ای کند تا اهل حرم به هنگام حوادثی این چنین پا به خارج حرم نگذارند و در همان اندرونی، امکان بست نشینی برایشان فراهم باشد !!
فکر بکری به ذهن شاه رسید، بانوئی گیس سپید از اهل حرم را دستور داد تا به دروغ این خبر منتشر کند که خواب نما شده و به او خبر داده اند که در پای چنار کهن سال" گشن شاخ" در توی محوطه اندرونی امامزاده ای به نام" عباسعلی" مدفون است
این خبر که در حرم پیچید،همه خوشحال از اینکه امامزاده ای در اندرون دارند از شاه خواستند که دور چنار را نرده کشد و علم و کُتل آویز کند
شاه دستور داد اطراف چنار نرده کشیدند و اینگونه شد که آنجا را "چنار عباسعلی" نام گذاشتند، هر که حاجتی داشت و مبتلا به گرفتاری می شد رو به امامزاده ی تازه کشف شده می آورد و دخیل می بست
زن های شوهر مُرده، کنیزکان کُتک خورده، یتیمان درد کشیده، مقروضان گرفتار شده، راه ماندگان دست خالی مانده، عاشقان به وصال نرسیده، خلاصه هر مصیبت کشیده ای رو به سوی چنار عباسعلی آورد و کم کم پاتوق هر چه بدبخت و بیچاره و درمانده ای شد!!
"ناصرالدین شاه" هر چند این حیله به خرج داد تا گرفتاران اهل حرم برای بست نشینی ناچار به خروج از حرم نشوند اما به مرور این امامزاده صاحب شجره نامه و زیارتنامه و برو و بیائی شد تا در پناه این قداست ساختگی، آنچه که مردم از ظلم و بی عدالتی شاه سراغ داشتند را فراموش کنند
علم ها و کُتل های برافراشته و پارچه های تکّه تکّه شده و گره خورده بر شاخه های چنار قداست یافته و دیگ های آش و پلو نذری در پای چنار و دعاها و وردهای ساخته شده نیز کم کم مردم را مشغول به آنجا کرد، طوری که پناه جستن به "عبدالعظیم حسنی" و قداست راستین او می رفت که جای خود را به" چنار امامزاده" ای ساختگی در توی حرم شاه بدهد !!
وه !!... که چه حیله ای است و چه می کُند و چه قدرتی دارد، این" آئین گرائی مذهبی "آنجا که بدل بسازند برای دور ساختن از "اصل" تا مردم مشغول باشند و مجالی برای فکر نیابند
قداست های ساختگی و بدلی، اینگونه اند که هم از اصل و نسخه ی واقعی دور می کنند و هم به مانند "ابزار" وسیله ای برای سوء استفاده تا در فرصتی مناسب در پناه سینه های چاک شده و فریادهای به آسمان رسیده و تعصّب های به جوش آمده، هر چه حقیقت و راستی است به قربانگاه رود !!
ایرانیان از آن رو که دینمدارند، همین مسئله متاسفانه زمینه ای است تا گاه عده ای با طرح ادعاهای عجیب و غریب و قداست های من در آوردی، سوءاستفاده سیاسی از مردم کنند و وقت مناسب خودش از آن همه شور و فریاد و گریه و دخیل بستن به نفع مرام سیاسی نه چندان روشن خود بهره گیرند !!
البته که در این بین قشری گری و سطحی نگری و ساده لوحی برخی متدینان نیز بهترین کمک برای سیاه اندیشانی است که در صدد سوءاستفاده اند
چه بر سر دین می آید ؟!! آن گاه که "قشری گری مذهبی" به یاری حیله گران ریاکاری بیاید که می خواهند دین را همچون ابزاری در اختیار خود گیرند
"چنار عباسعلی" به عنوان نمادی از "قداست های ساختگی" اگر الآن به پا نیست،امّا بی شک ریشه هائی داخل در جهل و نادانی توده ها، همچنان قابل رویش دارد و باقی است

علی کردان طی نامه ای به رئیس جمهور جعلی بودن مدرک خود را پذیرفت و در عین حال درخواست کرد تا شیادی که چنین مدرک جعلی ای را در اختیار وی قرار داده تحت تعقیب قضایی قرار گیرد، دکتر احمدی نژاد در نامه ای دستور داد که نسخه ای از گزارش علی کردان جهت اطلاع نمایندگان در اختیار رئیس مجلس شورای اسلامی قرار گیرد و رونوشتی از آن نیز با تاکید بر تعقیب قضایی متخلفان و جلوگیری از تکرار سوء استفاده برای رئیس قوه قضائیه ارسال شود.
آیا درست است که کسی که به این راحتی فریب می خورد، در یکی از مهم ترین پست های وزارتی قرار بگیرد؟
مشكل ايشان مدرك نيست بلكه چند جور حرف زدن است. بصورتي كه اعلام كردند
۱- در دانشگاه آكسفورد از رساله دفاع كردم
2-در حضور مترجم از رساله دفاع كردم.
3-رساله را ارسال نمودم.
4-آقاي رحيمي هم گفته دستهايي مدرك ايشان را از روي سايت دانشگاه آكسفورد حذف نمودند.حال كه جعلي بودن مدرك ثابت شده است بهتر است كه حداقل براي تنوير افكار عمومي اين قضيه نيز روشن شود كه آيا ايشان جاعل را پيدا كرده يا..؟ خدا وكيلي براي مدرك ...؟ حالا واقعا بقيه مدارك را دارد؟ اين رساله الان كجاست؟
یک ضرب المثل انگلیسی که احتمالا استادان دانشگاه آکسفورد همه روزه به دانشجویان خود می گویند:
Two wrongs don't make a right
در فارسی خودمان می شود:
"عذر بدتر از گناه"
The University of Oxford has no record of Mr Ali Kordan receiving an honorary doctorate or any other degree from the University.
The document that has been made public is not a genuine University of Oxford degree certificate.
The names of the professors at the bottom of the document are people who have all at some stage held posts at the University of Oxford. However, none of them has worked in the field of Law, and none of them would have been a signatory of any University of Oxford degree certificate.
عکس گرفتن با یک هیئنت نمایندگی در جلسه مجمع عمومی سازمان ملل
منبع عکس و ترجمه :واشینگتن پست شماره 13
اگر به جاي احمدي نژاد فرد ديگري از ريس جمهور هاي پيشين ايران اين عكس رو مي انداختند
الان كفن پوشان سابق الذكر كفن هاشون رو يه لا كرده بودن
برای دین اصل عکس درواشینگتن پست اینجا را کلیک کنید
|
نوحه هاي اجرا شده توسط حاج اكبر ناظم (اكبر سادات سركي) از معروف ترين پير غلامان اهل بيت در هيئت نوباوگان قنات آباد به همرا زندگي نامه و توضيحاتي در مورد نحوه اجراي هيئات ايشان
كاربران عزيز توجه داشته باشند كه كيفيت پايين صداها مربوط به نحوه ضبط مجالس در دهه هاي گذشته مي باشد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * زندگينامه محل تولد : تهران – قنات آباد سال تولد : 1288 سال رحلت : 1363 شغل : علف و آذوقه فروشي تحصيلات : قرآني آرامگاه : قطعه 16 بهشت زهرا هيات ثابت : نوباوگان قنات آباد استاد : مادر (حافظ قرآن) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ذاكر و مداح و ستايشگري را در اين نوشتار به ياد كرد او مي پردازم و با گراميداشت خاطره شكوهزاد او سخن مي گويم؛ كه خود از شناختش عاجزم، تا چه رسد به شناساندنش. مرحوم حاج اكبر ناظم قنات آبادي ، او كه خود خادم دين و اهل بيت(ع) بود. او كه از هر فرصتي براي يادآوري خاندان رسول گرامي اسلام استفاده مي كرد. در هنگامه عاشورا، مسير كوچه پس كوچه هاي محله قنات آباد تهران تا بازار كفاش ها را آنچنان پشت سر مي نهاد كه گويي خود را در حريم يار و مولايش به مشاهده مي نشست. هيأت ارزشمند نو باوگان قنات آباد در اين روزگار، يادگار اوست. آنان كه در آن روزگاران خود را مقيد به شركت در اين محفل آييني و مذهبي مي ديدند ، سرايش اين پير عشق و آموزكار محبت را خوب به ياد دارند : عاشوراي حسين مي دهد پيام/ برعالم مي دهند نصرت اسلام/ تازنده هستم حق مي پرستم/ هيهات مناالذله يا اهل العالم/ الله اكبر / و نيز در روز تاسوعا با خواندن ابياتي تأثيرگذار و تكان دهنده دل ها را متوجه، ساقي كربلا مي كرد. يكي از شاعران بزرگ، عاشورا را چونان خورشيدي دانسته است كه در دل شب سياه ستم درخشيد تا تاريكي هاي سره پليد را بزدايد. خادمان حسين(ع) نيز، در طول تاريخ اسلام، همواره آفرينندگان خورشيد عاشورا بوده اند در برابر شب هاي ستم و سياهي و يكي از اين خورشيد هاي فروزان، در شب سياه ستم بيدادگران، مرحوم حاج اكبر ناظم قنات آبادي(ره) است. در حمايت و پيروي از ولايت فقيه و در پي اعتقاد راسخش به حضرت امام خميني(ره) در اوج سوگواري و مرثيه مولي الكونين حضرت ابا عبدالله الحسين(ع) با لحن عاطفه برانگيز و شورگستر، در برابر تيمچه حاجب الدوله با صدايي رسا، چنين مي سرود: در آن سال ها دوستدارانش، ساعت ها گوشه و كنار بازار كفاش ها مي ايستادند تا پرچم سپيد رنگ هيأت نوباوگان قنات آباد از دور نمايان شود. هنگامي كه طنين سينه زدن و نوحه خواندن هيأت نوباوگان قنات آباد به گوش سوگواران اطراف تيمچه حاجب الدوله مي رسيد، خبر از آمادگي جمعيت انبوهي از عزاداران حسيني(ع) مي داد، تا شاهد مرثيه سرايي خادم با اخلاص سالار شهيدان باشند. با ديدن چهره نوراني ذاكر دلسوخته اهل بيت (عليهم السلام) و بنيانگذار هيأت محترم قنات آباد، با پاهاي برهنه، اشك جاري، گل بر سر و رويش مي ماليد ، اشك ها بي اختيار به گونه ها مينشست ، هميشه دست هاي او فراتر از دست هاي سينه زنان قرار مي گرفت و بر سينه مي نشست . روضه خواني، نوحه خواني، عزاداري جامع و كامل حاج اكبر ناظم(ره) و در پايان نيز دعا و ختم امن يجيب... پس از ساعت ها عزاداري شبانگاهي و صبحگاهي در ايام عاشورا، و زماني كه عقربه هاي ساعت 3 يا 4 بعد از ظهر را نشان مي داد، احدي را خسته و ملول نمي ساخت. او نيز مي دانست، مزاحم دسته جات عزاداري نيست. آخرين گروه عزاداران، هيأت نوباوگان قنات آباد است. پس از او موكب عزاداران و دسته جات سوگواري آذربايجاني ها از مسجد آذربايجاني ها (ترك ها) حركت مي كردند و گاهي نيز پرچم آنان با پرچم نوباوگان تلاقي مي كرد . در سال هاي پاياني عمر، با شيفتگي و ارادتي خاص، در حالي كه به شدت از بيماري رنج مي برد، در جلسات و دسته جات عزاداري شركت مي جست و در اجراي مرثيه خواني و عرض ارادت به ساحت مقدس سيدالشهدا (عليه السلام) بيش از حد انتظار اداي وظيفه مي كرد. سرانجام اين پير عاشق و خادم آستان مقدس اهل بيت عصمت و طهارت(ع) سربلند و سرافراز به صف ديگر خادمان پيوست و به ديدار مواليانش نايل گشت و ورقي تابناك بر پيشينه ستايشگران عشق ولايت افزود * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سینه زنی تهرانی های قدیم تا قبل از نقل مکان مرحوم حاج مرزوق از کربلا به تهران، اینگونه بود که اصطلاحا سه ضرب و بی وقفه سینه می زدند. بدین ترتیب اساسا « دم سرپا » و « زمینه خوانی »، در تهران رایج نبود. مرحوم حاج مرزوق بنیانگذار سینه زنی سنتی در تهران بوده است. اوج تکامل این سبک، در دوره مرحوم شاه حسین و مرحوم ناظم شکل گرفت. این دو پهلوان نامدار، ضمن آنکه هرگز خود را به شوائب مادی آلوده نساختند، بیشترین سهم را در شکل گیری آنچه که ما امروز « عزاداری سنتی » می نامیم، داشته اند. مرحوم ناظم اکثر نوحه ها را فی البداهه ساخته است. آن پیرغلام با اخلاص اباعبدالله عليه السلام که از سواد اصطلاحی کم بهره بوده، نوحه هایی به زبان عربی دارد که از لحاظ صرف و نحو، کمترین ایرادی بر آنها وارد نیست. به عنوان نمونه در مصیبت حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام می سراید: مسلـم ینادی یا صبا إذهب إلی البطحاء قل یا سلیل المصطفی إحذر من الأعداء از من به تو بادا سلام ای زاده زهــــرا در کوفه نالانم؛ سر در گریبانم یا در جایی دیگر در وصف عصر عاشورا می گوید: مهجة قلب نبی یا ثارالله و ابن ثــاره؛ بنما نظاره رؤوسنا المکشوفة؛ یا حسین مظلوم آنچه که مستند ساخت این نوحه قرار گرفته، عبارتی از مقتل مرحوم سید بن طاووس ـ رضوان الله علیه ـ است که نازدانه حضرت سیدالشهداء علیه السلام خطاب به بدن مطهر پدرش عرضه می دارد: « یا أبتاه؛ أنظر إلی رؤوسنا المکشوفة »
|

مصطفي ملكيان، روشنفكر برجسته ايراني، در ديدار با اعضاي «پويش (كمپين) دعوت از خاتمي» حمايت قاطع خود از كانديداتوري خاتمي را اعلام كرد.
به گزارش «موج سوم»، مصطفي ملكيان در اين ديدار ضمن نقد اخلاقي دولت فعلي، با ذكر دلايلي اخلاقي و روانشناختي از آمدن خاتمي دفاع كرد و تأكيد نمود كه تلاش براي نامزدي و پيروزي خاتمي در انتخابات رياست جمهوري وظيفه اخلاقي نخبگان ايراني است.
با توجه به اهميت ادله اخلاقي مطرحشده در اين ديدار، پس از ذكر چكيده مهمترين نكات عنوان شده توسط مصطفي ملكيان، متن كامل سخنان ايشان در پي ميآيد. چكيده:
اولين ضرر اخلاقي تداوم دولت نهم يا انتخاب نشدن يا نيامدن آقاي خاتمي، ضربه خوردن خود آزادي است كه لازمة اخلاقي زيستن است.
دولت فعلي، بر خلاف دولت خاتمي، به جاي توجه به «مصالح و مضار» مردم، «خوشايندها و بدآيندها»ي آنان را در نظر ميگيرد و «وجيهالمله» بودن را بر «خادمالمله» بودن ترجيح ميدهد.
دولتهاي آقاي خاتمي ميكوشيدند كه در جهت مصالح و مفاسد مردم عمل كنند اما نتواستند با توسل به نيروهايي باوراننده، خوشايند مردم را به اين مصالح نزديك كنند.
روش دولت فعلي در عالم سياست، به نوعي فدا كردن اصول اخلاقي عام در برابر اصول اخلاقي خاص است كه از نظر من بسيار خطرناك است.
من واقعاً فكر نميكنم بعد از انقلاب، هيچوقت دولتي داشتهايم كه اين همه صداقت را زير پا بگذارد كه يك جلوه آن اين همه دروغي است كه گفته ميشود.
هر سه اصل تراز اول اخلاقي (صداقت، تواضع و احسان) در دولت فعلي فراموش شدهاند و در دولت احتمالي آقاي خاتمي بيشتر مورد توجه قرار ميگيرند.
دولت فعلي به جاي اينكه خوبيهاي خود را خوبيهاي ديگران ببيند (تواضع)، خوبيهاي ديگران را هم خوبي خود ميبيند. بسياري از دولتمردان كنوني به گونهاي رفتار ميكنند كه گويي همه كارها دارد از مصدر اينها انجام ميگيرد، درست خلاف چيزي كه ما در تواضع واقعي داريم.
احسان يعني چنان رفتار كنم كه درد و رنجي كه به ديگران وارد ميشود، گويي به من وارد شده است. آيا دولتمردان فعلي ميدانند كه برنامههايشان و سبك كشورداريشان چه درد و رنجي بر مردم تحميل ميكند؟
در دولت كنوني اشخاص به جاي قوانين حاكم شدهاند و چاپلوسي در برابر مافوقان و تفرعن نسبت به مادونان رايجتر شدهاست.
چون آقاي خاتمي وجدان اخلاقي زندهاي دارند، اگر فردا در انتخابات شركت نكنند و رئيس جمهور فعلي دوباره انتخاب شوند، تا آخر عمرشان هر خسارت و آزار و آسيب و درد و رنجي بر مردم وارد ميشود، پيش خودشان خواند گفت «شايد» (حتي شايدش هم كافيست براي اينكه آدم را خرد كند) اگر من آمده بودم اين درد به مردم وارد نميشد.
با اينكه معتقدم آقاي خاتمي بايد بيايند و رأي لازم را دارند، اصلاً مطمئن نيستم كه ايشان انتخاب خواهند شد، چون در كشور ما نتيجه انتخابات فقط به تعداد آراء بستگي ندارد و خيلي عوامل ديگر هم دخيل هستند.
به خودم و هر ايراني ديگري ميتوانم بگويم كه اگر آقاي خاتمي را تشويق كني كه بيايد و وقتي آمد از او طرفداري كني تا پيروز شود، فرداروز اگر خاتمي نيامد يا پيروز نشد و هر اتفاق ناميموني براي مردم پيش آمد، عذاب وجدان نخواهي داشت.
اگر آقاي خاتمي بيايد يا هم به موفقيت بيروني ميرسد و هم موفقيت دروني و يا حداقل به يك موفقيت مهم دروني ميرسد و در مابقي عمر آرامش بيشتري دارند.
وظيفه اخلاقي من به عنوان يك شهروند ايراني اين است كه وقتي كشورم ميتواند به دست «n» شخص بيفتد، از ميان اينها در حالت خوشبينانه ميان خوب و خوبتر، خوبتر را انتخاب كنم و در حالت بدبينانه ميان بد و بدتر، بد را انتخاب كنم.
آقاي خاتمي از سه لحاظ از ديگر گزينههايي كه ميتوانند در انتخابات پيروز شوند، بهتر است: اولاً، به اصولي (دموكراسي، آزادي، حقوق بشر، مدارا و تكثرگرايي) اعتقاد دارد كه بنمايههايي اخلاقي دارند؛ ثانياً جهاني كه در آن زندگي ميكنيم را بهتر ميشناسد و ثالثاً در ميان گزينههاي محتمل فعلي، شخصيت و منش سالمتري دارد.
متن كامل:
از منظرهاي مختلفي ميتوان به هر امري و از جمله نامزدي آقاي خاتمي در انتخابات نگاه كرد و اينكه از چه منظري از اين منظرها به موضوع مورد بحث نگاه كنيم به نظر ميآيد لااقل به دو عامل بستگي داشته باشد. عامل اول مجموعه معلومات و اطلاعاتي است كه هر كس دارد. مثلاً فردي كه معلومات و اطلاعات اقتصادي و سياسي ندارد طبعاً از منظر اقتصادي و سياسي نميتواند به اين مساله نگاه كند. عامل دوم هم علايق شخصي است. بالاخره هر كس علايقي دارد و خوب هم هست كه علايق اين همه متنوع است و متكثر. از منظر هر يك از اين علايق، چيزهايي ديده ميشود كه از منظر ديگر علايق به چشم نميآيد. بنابراين به همه اين علايق نياز است و هيچ علاقهاي هم ما را از علايق ديگر بينياز نميكند. من شخصاً به امور بيشتر از منظر روانشناختي و اخلاقي نگاه ميكنم، زيرا اولاً در اين زمينه معلوماتم اندكي بيشتري است و در زمينههاي ديگر همچون اقتصاد و سياست معلومات و اطلاعات لازم را ندارم؛ و ثانياً علقه من هم يك علقه اخلاقي و روانشناختي است.
طبعا وقتي انسان از اين منظر به موضوع نگاه ميكند، چيزهايي به نظرش ميآيد كه اگر از مناظر ديگر به آن نگاه گند، آن را نميبيند؛ كما اينكه مناظر ديگر هم همين طورند و چيزهايي را ميبينند كه وقتي از مناظر اخلاقي و روانشناختي صرف نگاه ميكنيم، آن چيزها را نميبينيم. حال از اين منظر ميتوان پرسيد كه تداوم دولت فعلي يا انتخاب نشدن
آقاي خاتمي يا اصلاً وارد نشدن آقاي خاتمي به صحنه انتخابات، به لحاظ اخلاقي چه مضاري دارد؟
اولين ضرر اخلاقي نيامدن خاتمي: ضربه خوردن آزادي
به گمان من اولين ضرر اخلاقي انتخاب شدن مجدد رئيس جمهور فعلي يا انتخاب نشدن يا نيامدن آقاي خاتمي، ضربه خوردن خود آزادي است. اصلاً اخلاقي زيستن فقط در آزادانه زيستن معنا دارد. يعني اگر من آزاد نباشم، حتي اگر بهترين و درستترين كار جان را انجام دهم، باز هم به لحاظ اخلاقي ارزش مثبتي بر كار من مترتب نيست. كما اينكه وقتي آزاد نباشم، اگر بدترين و نادرستترين كار عالم را هم انجام دهم، به لحاظ اخلاقي مذمتي بر من نيست؛ چون نطفه اخلاقي زيستن در آزادانه زيستن منعقد ميشود. وقتي كه كاري را آزادانه انجام ميدهم، تازه آن وقت است كه اگر كار درستي باشد، از لحاظ اخلاقي رشد ميكنم و اگر كار نادرستي باشد، به لحاظ اخلاقي انحطاط پيدا ميكنم. اما اگر درستترين كار را ناآزادانه انجام دهم، از لحاظ اخلاقي رشد نميكنم، كما اينكه اگر نادرستترين كار را هم ناآزادانه انجام دهم، از نظر اخلاقي انحطاط پيدا نميكنم. من گمان ميكنم كه انتخاب مجدد رئيس دولت نهم كه با نيامدن خاتمي بسيار محتمل ميشود، بزرگترين لطمهاش به اخلاقي زيستن اين است كه اصلا زمينه و بافت اخلاقي زيستن را از ميان ميبرد چون به اكثريت قابل توجهي از مردم ما آزادي نميدهد و اينها در چنين شرايطي هر كاري كه انجام دهند، صرف نظر از ظاهر آن كار، به لحاظ اخلاقي نه مثبت است و نه منفي، چون كاري است جبري و قسري.
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

مصطفي ملکيان در آخرين شب از شبهاي قدر در جبهه مشارکت ايران اسلامي با تاکيد بر اينکه سود هر عمل اخلاقي بايد از هزينه آن بيشتر باشد،اظهار داشت:آدمي متناسب با وسعت، عمق و جامعهاي که در آن زندگي ميکند، هزينه پرداخت ميکند که اين سه عامل به طور دائم هزينهها را کم يا زياد ميکنند.
وي با اعتقاد به اينکه اخلاقي زيستن بدون پرداخت هزينه امکانپذير نيست، ادامه داد: سود اخلاقي زيستن چيست؟در ميان ديدگاههاي مختلف درباره سود اخلاقي زيستن، پنج ديدگاه وجود دارد.
ملکيان در بيان اين پنج ديدگاه توضيح داد: ديدگاه اول معتقد است که هزينههاي اخلاقي زيستن، دنيوي و سود آن، اخروي است يعني تا آخرين نفس بايد هزينه پرداخت و سود آن را در جهان ديگر گرفت که اين ديدگاه داراي بيشترين طرفدار است.
اين محقق و پژوهشگر ادامه داد: برخي نيز در مورد اين ديدگاه معتقد هستند که سود اين ديدگاه بيشتر از هزينههاي آن است و کساني که اين ديدگاه را ميپذيرند، به زندگي پس از مرگ اعتقاد دارند و مطمئن هستند که سودي براي اخلاقي زيستن آنها وجود دارد که در دنياي ديگر به آنها داده ميشود.
ملکيان سپس به فرمايشي از حضرت علي(ع)مبني بر اينکه "در دنيا عمل هست و محاسبه نيست اما در آخرت عمل نيست اما محاسبه وجود دارد" اشاره کرد و افزود: "الدنيا مزرعه الاخره" هم همين معني را ميدهد.
اين استاد دانشگاه به ديدگاه دوم اشاره کرد و اظهار داشت: در اين ديدگاه، زندگي پس از مرگ يا مورد قبول نيست و يا نميگويند که منکر آخرت هستند اما در اين موضوع، ترديد دارند.سود اين ديدگاه، فردي است که در ظرف جامعه محقق ميشود و معتقدند که سود اخلاقي زيستن به خودشان باز ميگردد.
ملکيان گفت: به نظر ديدگاه سوم، سود اخلاقي زيستن، اجتماعي است و در ظرف جامعه محقق ميشود.آنها جامعه را داراي پنج ويژگي نظم،امنيت، رفاه، عقلانيت و آزادي ميدانند که سود اخلاقي زيستن،استفاده از اين ويژگيها است.
وي در دليل ناموفق بودن اين ديدگاه، گفت: اگر تمام جامعه اخلاقي زندگي کنند، ميتوان به اين پنج ويژگي رسيد، نه اينکه فقط عده محدودي به نظام اخلاقي زيستن اعتقاد داشته باشند.در اين ديدگاه يا همه مطرح است و يا هيچ کس.دليل ديگر اين است که شايد نسلهاي بعدي بتوانند ار اين اخلاقي زيستن سود ببرند و نه خود فرد؛ بنابراين سود اين ديدگاه فردي نخواهد بود.
ملکيان اصل اين ديدگاه را داراي شبه دانست و تاکيد کرد: در اين ديدگاه اخلاقي زيستن تمام شهروندان شرط لازم است اما کافي نيست.
وي ديدگاه چهارم را داراي اينگونه بيان کرد: سود اخلاقي زيستن، فردي است يعني فرد با اينگونه زندگي کردن در درون خود احساس آرامش، اميدواري، معناداري، شادي و رضايت باطن ميکند اما اين ديدگاه هم قابل دفاع نيست. به عنوان مثال در مورد دروغ گفتن، از يک مرحله به بعد، نفس لوامه ديگر بيدار نيست.پيامبر اکرم(ص) نيز به اين نکته تاکيد داشتند و فرمودند که "اي مردم امر به معروف و نهي از منکر کنيد که حيات شما در آن است".
ملکيان تصريح کرد: در نتيجه اين ديدگاه، حساسيتها از بين ميرود و نميتوان نتيجه گرفت که تمام افرادي که اخلاقي زندگي ميکنند، سود ميبرند و کساني که اخلاقي زندگي نميکنند، ضرر ميبينند.
اين استاد دانشگاه در بيان ديدگاه پنجم و آخر نيز گفت: در چهار ديدگاه قبلي، از اخلاقي زيستن به عنوان نردباني استفاده ميشود که از آن به چيزهاي ديگر ميتوان رسيد اما در ديدگاه پنجم، اخلاقي زيستن خود داراي جذابيتهايي است. مانند ارسطو که رقص را مثال ميزند و برايش جذاب است.

منبع: تاریخ فلسفه غرب (مجموعه درسهای مصطفی ملکیان)،
کییرکگور(1)، تلفظ درست این کلمه، طبق نظر فرهنگهای اعلام وبستر، به زبان دانمارکی کییرکگور است و تلفظهای دیگر مثل کیرکگور و کیرکگارد و ... دانمارکی نیست. در زبان دانمارکی که ایشان اهل آنجاست به این صورت تلفظ میشود یعنی اولا آخر تلفظ نمیشود و ثانیا دو حرف با صدای او خوانده میشود. او فیلسوف الهی اگزیستانسیالیست دهه اول قرن نوزدهم است. عمر کوتاهی داشت و 43 سال بیشتر عمر نکرد. اما حجم آثار او بسیار عظیم است، به طوری که هنوز بسیاری از آثار او به زبان انگلیسی ترجمه نشده است(2). اگر سوابق اگزیستانسیالیسم را که رگ و ریشههایی در آراء قدما دارد، در نظر نگیریم، میتوان گفت او پدر اگزیستانسیالیسم است؛ اما سوابق و ریشههایی از تفکرات او را در نظرات کسانی مثل سقراط، فلوطین، مارکوس اورلیوس، اپیکتتوس، آگوستین، پاسکال و ... میتوان پیدا کرد. اگر این مایهها را در نظر نگیریم، او اولین کسی است که به صورت مستقل، مکتبی به اسم "اگزیستانسیالیسم" پایه ریزی کرد. البته بعدها اگزیستانسیالیسم از نیمه قرن نوزدهم دو شعبه شد: یک شاخه الحادی پیدا کرد و یک شاخه الهی؛ ولی خود کییرکگور الهی است.اگر بخواهیم آرای او را رده بندی معرفتی بکنیم، باید گفت او در درجه اول متکلم است؛ در درجه دوم فیلسوف و در درجه سوم عارف است. به همین خاطر معمولا در دایرة المعارفها، اولین وصفی که برای ایشان میآورند، متکلم است و میگویند: «متکلم مسیحی». شعار او نیز در تمام مدتی که به آثار قلمی خود مشغول بود، دفاع از مسیحیت راستین بود. اعتقاد او بر این بود که مسیحیت به دست روحانیون و متکلمان سابق مسیحی، تصویر تیره ای پیدا کرده است. اول باید مسیحیت راستین را شناخت و شناساند و بعد از آن دفاع کرد. از این نظر کی یرکگور با نظام روحانیت دانمارک درافتاد و تا آخر عمر هم مخالف روحانیت مسیحی دانمارک بود و در کتابهای ترجمه شده به فارسی درباره او، دیده میشود که روحانیت مسیحی هم حملههای وسیعی به او کردهاند.
در آثار کییرکگور از چهار فیلسوف نام برده میشود: 1- سقراط، به روایت افلاطون؛ به گفته غربیان سقراط افلاطونی؛ کییرکگور با چنین سقراطی موافق است و اجترام بسیاری برای او قائل است. 2- ارسطو؛ همواره وقتی اسم او را میآورد، برای این است که به یکی از نظریات او حمله کند، او مخالفت شدیدی با ارسطو دارد. 3- کانت؛ بعضی آراء او را میپذیرد و بعضی را هم رد میکند. 4 – هگل؛ وقتی اسم او را میآورد با اسم عالیجناب هگل میآورد و با این وصف او را مسخره میکند. در آثار او به جز چهار فیلسوف پیش گفته، نقل قولی دیده نمیشود و اساساً او متفکریست که نقل قول در آثارش به کمترین میزان دیده میشود و همه حرفها از خود اوست.
درونمایههای اصلی تفکر کییرکگور
تفرّد
تفرّد یا خود بودن به پنج گذاره ی مهم منحل میشود. این انحلال به نقل از بعضی از شارحان آثار اوست. این پنج گزاره به تعبیر دقیقتر پنج مرحله از خودشناسیست و چنین است:
1 – خودت باش؛ یعنی چنان رفتار کن که باطن تو با ظاهرت وفاق داشته باشد. اگر به مطلبی معتقد نباشی و اظهار اعتقاد کنی، ایمان نداشته باشی و اظهار ایمان کنی، دوست نداشته باشی و اظهار دوستی کنی، اینها مصادیق خود نبودن است. چیزی که بر اساس محافظه کاری، تقیّه یا شرایط اجتماعی مورد اعتقاد ما میشود، نوعی ریا یا نفاق است. یکی از شعب صداقت همین است که «بود» شما با «نمود» تان یکی باشد؛ مثلا اگر شما تنها در خانه خودتان بودید و دو قرص نان میخوردید اما اینک که به مهمانی آمدهاید به قرص نانی اکتفا میکنید، این مظهر خود نبودن است.
2. خودت را باش؛ یعنی فقط نگران سرنوشت خودت باش. در واقع، نوعی طرز تفکر فردگرایانه(3) داشته باش نه تفکر جع گرایانه(4). البته باید توجه داشت که نگران خود بودن، هیچگاه نتیجه نمیدهد که نسبت به جامعه بی تفاوت باش. فرق هست بین اینکه کسی با نگرانی از سرنوشت ِ خود به امور جامعه مینگرد با کسی که همّ ِ او دیگرانند. به تعبیر روایات اسلامی، اگر همه ما در کشتی نشسته ایم و من نمیگذارم شما کشتی را سوراخ کنید به این دلیل است که من نگران سرنوشت خودم هستم و از این بابت برای همه دلسوزی میکنم. این دل نگرانی من باعث میشود دیگران هم غرق نشوند. پس خودت را باش لزوما معنای خودپسندی مذموم اخلاقی را ندارد. ممکن است خود بودن کسی باعث شود همه فعالیتهایش سرانجام به سود جامعه تمام شود؛ اما مهم غرض و انگیزه فرد است. خودت را باش یعنی برای سود رساندن به خودت فکر جمع و جامعه هم باش. به نظر بنده خودت را باش پیام همه ادیان و مذاهب است؛ دعوت به سوی نوعی خودمداری متعالی(5). این نظر در فلسفه اخلاق هم به نظر میرسد اقرب به صواب باشد و قابل انتقاد نیست.
3. خودت را بشناس؛ سعی کن تصویری که از خودت داری هر چه بیشتر با واقع مطابق باشد. هر انسانی چند گونه تصویر میتواند از خود داشته باشد. یکی آن خودی که واقعا هست؛ دوم خودی که خیال میکند آنگونه هست؛ سوم خودی که دیگران فکر میکنند من آنگونه هستم؛ چهارم خودی که من خیال میکنم که دیگران خیال میکنند من آن هستم(6) و ....
به هر حال خودت را بشناس به این معناست که تصویر اول و دوم مطابق یکدیگر درآیند؛ اگر چنین شود خودشناسی انجام شده است. البته در اینکه آیا انطباق کامل ممکن است یا نه، کییرکگور ادعایی ندارد، اما توصیه میکند که در جهت انطباق هرچه پیش برویم بهتر است. کسی که میخواهد خود را باشد باید خودش را بشناسد و هرچه در این ارتباط هست، شناحت آن ضروری است. در شناخت ِاشیاء و مباحثی که به خودشناسی ارتباط ندارد، سودی نیست.
4. وضع مطلوب خودت را بشناس؛ در حالت سوم وضع موجود شناخته میشود و در این مرتبه شناخت وضع مطلوب مورد نظر است.
5. از وضع موجود به وضع مطلوب همیشه در سیر باش؛ یعنی در هر حالتی که هستی، چه خشمگین و چه شاداب، خودت باش و حالت دوگانه به خودت مگیر و همیشه در صدد باش از وضع موجود به وضع مطلوب در گذر باشی.
بعضی از شارحان آثار کییرکگور گفتهاند همه مباحث و تعلیمات او در این پنج مرحله خلاصه میشود. اگر این سخن را به تمامی نپذیریم، حداقل آن است که مباحث او حول این پنج محور دور میزند.
.