با افتخار می گوییم : شیعه هستیم
نخست باید بگوییم ارادتی به عمر بن خطاب نداریم و طرفدار حقیقت و واقعیات تاریخ هستیم. زیرا مذهبی که واقعیات تاریخ را نسبتاً منصفانه مورد توجه قرار می دهد مذهب تشیع است. و از آنجا که تشیع را با بررسی و تحقیق برگزیده ایم بنابراین طبیعی است با برخی تندروی ها نیز موافق نباشیم لذا نکاتی درباره مراسم عمرکشان و با استناد به آثار عالمان بزرگ شیعه تقدیم می شود :
* تاریخ دقیق مرگ عمر بن خطاب :
طبق منابع تاریخی عمر بن خطاب ( خلیفه دوم ) در بیست وششم ذی الحجه ترور شد و بعد از حدود سه روز درگذشت. بنابراین وی در آخر ذیحجه یا اول محرم درگذشته است. این مطلب را همه ی مورخان اعم از شیعه و سنی در آثار خود آورده اند. لذا مراسم عمرکشان ( عید زهرا ) که عده ای در ماه ربیع الاول برگزار می کنند اساسا با تاخیر حدود هفتاد روز انجام می شود و از نظر تاریخی با اشکال مواجه است. برای اطمینان می توان به منابع تاریخی زیر مراجعه کرد که به اتفاق همین مطلب را بیان کرده اند:
* منابع تاریخی شیعه :
1.تاریخالیعقوبى ج2 ص 159 قرن: سوم مولف شیعه است.
2.تاریخیعقوبى/ترجمه ج2 ص 49 قرن: سوم مولف شیعه است
3.التنبیهوالإشراف ص 250 قرن: چهارم مولف شیعه است
4.مروجالذهب ج2 ص 304 قرن: چهارم مولف شیعه است.
5.مروجالذهب،ج2،ص:321 قرن: چهارم مولف شیعه است.
6.الفتوح ج2 ص:323 قرن: چهارم مولف شیعه است.
7.مسارّ الشیعه اوایل قرن پنجم مؤلف : شیخ مفید (ره) پیشوای بزرگ شیعیان ( که خوشبختانه نسخه خطی این کتاب ایشان با دستخط خودشان هم اکنون موجود است و در آن مرگ عمر در ذی الحجه ذکر شده است. می دانیم که شیخ مفید(ره) از نظر عظمت علمی و تقوایی در حد عالی هستند تا جایی که طبق عقیده رایج به دریافت نامه از امام عصر(عج) مشرفشده اند.)
* منابع تاریخی دیگر :
8.الإمامةوالسیاسة ج1 ص 39 قرن: سوم مذهب مولف : سنی
9.المعارف ص 183 قرن: سوم مذهب مولف : سنی
10.أنسابالأشراف،ج10،ص:417 قرن: سوم مذهبِ مولف : نامعلوم
11.الطبقاتالکبرى،ج3،ص:258 قرن: سوم مذهب مولف : سنی
12.تاریخالطبری،ج4،ص:191 قرن: چهارم مذهب مولف : سنی
سایر منابع جهت اختصار ذکر نمی شود. اما بد نیست بدانیم کهعلمای متقدّم شیعه بر اینکه عمر در ذیحجه کشته شده اتفاق نظر داشته اند و حتی علامه مجلسی(ره) هم به این امر اعتراف دارد.(ر.ک.بحارالانوار، ج31، ص 118 ) گرچه مجلسی(ره) خود سعی کرده اند به هر قیمت شده نهم ربیع الاول را تایید فرمایند!!(بعید نیست ایشان که در عصر صفوی می زیستند از سوی حکومت تحت فشار بوده اند و لذا با کمال تعجب به روایتی که از نظر سندی کاملاً ضعیف است استناد کرده ، اجماع مورخان شیعه و سنی را به کناری نهاده اند! روایتی که ایشان به آن استناد کرده اند از طریق دو راوی مجهول الهویه به احمد بن اسحاق قمی(ره) منسوب شده که سند و متن آن بسیارِ ضیعف است.)
ابن ادریس حلی (صاحب سرائر) درباره تاریخ نهم ربیع می گوید: مَنْ زَعَمَ أَنَّ عُمَرَ قُتِلَ فِیهِ فَقَدْ أَخْطَأَ بِإِجْمَاعِ أَهْلِ التَّوَارِیخِ وَ السِّیَرِ ( هر کس بپندارد عمر در نهم ربیع کشته شده به اجماع صاحبان کتب تاریخ و سیره در اشتباه است.) سپس وی تاریخ ذیحجه را صحیح دانسته،می فرماید: الإجماعُ حاصلٌ مِن الشیعةِ و أهلِ السنّةِ على ذلک.( شیعه و سنی بر آن اتفاق نظر دارند. )ر.ک. بحارالانوار، ج31، ص 119
* انگیزه ی ابولولو در قتل عمر :
درباره قاتل عمر که فیروز ابولؤلؤة نام دارد واقعیت اینست که طبق منابع تاریخی ، مسلمان یا زردشتی یا نصرانی بودن او معلوم نیست: اینکه آیا او از زردشتی های هم پیمان با مسلمانان بوده یا نصرانی بوده یا مسلمان شده بود معلوم نیست. همچنین دلیلی بر شیعه بودن او وجود ندارد. انگیزه ی او در کشتن عمر بن خطاب نیز یک انگیزه شخصی بوده : در واقع او نسبت به گزاف بودن مالیاتِ مقرّر اعتراض داشت و نزد عمر شکایت برد ولی عمر مالیاتش را تخفیف نداد لذا نقشه ی قتل عمر را طراحی کرد. بنابراین انگیزه ی ابولولو یک انگیزه ی شیعی نبوده بلکه صرفاً یک تصفیه حساب شخصی بوده است. از این رو اینکه او برای خشنودی اهل بیت (ع) دست به این کار زده باشد از نظر مورخان کاملا نادرست است. ( رجوع کنید به منابعی که در فوق ذکر کردیم. )
مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی احتمال داده است برخی از بزرگان قریش مثل مغیرة ( مالک ابولولو ) در ترورِ عمر نقش داشته اند زیرا از سختگیری های عمر به تنگ آمده بودند . ر .ک. تاریخ تحلیلی اسلام ص 129 و 130 آنچه دیدگاه ایشان را تقویت می کند اینست که عمر در روزهای آخر گفته بود می خواهد شیوه اش را در تقسیم بیت المال تغییر داده ، مساوات را برگزیند که این می توانست موجب نگرانی برخی از بزرگان قریش شود آنان را به طراحی برای قتل عمر وادار کند. طبق این نظریه ابولولو فریبِ چند عربِ قریشی را خورده و آلت دست آنان شده است.
همچنین برخی از محققان با توجه به سخنانِ کعب الاحبارِ یهودی قبل از ترورِ عُمَر احتمال داده اند که کعب الاحبار از نقشه ی ترورِ عُمَر آگاه بوده است. حجة الاسلام استاد رسول جعفریان در تاریخ خلفا این دیدگاه را نقد کرده اند.ر.ک. تاریخ خلفا صفحه 105تا 109 .
* موضع امیرمومنان (ع) درباره ی ترور عُمَر :
بی شک اگر امام علی(ع) درگیری فیزیکی با دستگاه خلافت را صلاح می دیدند خودشان از همان آغاز اقدام می کردند ولی از آنجا که چنین درگیری را متعارض با مصالح عالیه اسلام می دانستند لذا دست به شمشیر نبردند. در برخی منابع آمده که پیامبر(ص) به علی(ع) توصیه کرده بود که اگر مردم تو را ياري نکردند صبر و شکیبایی در پیش بگیر. لذا ايشان صبر کردند. ایشان در آغاز از بیعت با ابوبکر امتناع کردند اما بعداً که دیدند چاره ای نیست - احتمالا برای پرهیز از جنگ داخلی و نیز خطر ارتداد تازه مسلمانها و نیز خطرحمله رومیان به قلمرو اسلامی - با ابوبکر بیعت کردند. بعدا هم با عمر و بعد با عثمان برای مصالح اسلام و برای وحدت بیعت کردند. بیعت ایشان از ترس و احساس ضعف نبود زیرا ایشان شجاعترینِ عرب بوده ، از هیچ فداکاری برای اسلام دریغ نمی کردند. بدین ترتیب امیرالمومنین(ع) بیست و پنج سال بخاطر حفظ اسلام خون جگر خورد ، صبر کرد.
همچنین هیچگاه در منابع قدیم نیامده که امیرمومنان(ع) قتل عمر را تایید کرده باشند. البته اگر کسانی بخواهند درباره این مسائل به کتاب های صد سال اخیر استناد کنند قطعاً از روش علمی فاصله گرفته اند زیرا در مسائل تاریخی باید به منابعی استناد کرد که به زمانِ رویدادِ مورد بحث نزدیکتر باشند. لذا باید به تاریخهای شیعه و سنی در قرنهای نخست رجوع کنیم. از این رو آثار شیخ کلینی(ره) و صدوق(ره) و مفید(ره) و شیخ طوسی(ره) و... به مراتب معتبرتر از سخنان برخی از متاخران است.( مثلاً بحارالانوار که در اوایل قرن دوازدهم توسط علامه مجلسی(ره) تالیف شده از نظر اعتبار هرگز قابل مقایسه با آثار قدمای شیعه(رضوان الله علیهم) نیست.)
در تواریخ آمده ابولولو پس از آسیب زدن به عمر – در حالِ امامت جماعت - تعدادی از نمازگزارانِ صف اول را نیز مورد حمله قرار داد و زخمی کرد که برخی به خاطر جراحات درگذشتند. حال براستی آیا می توان گفت امام علی(ع) راضی بودند که عمر درمسجد و در حال نماز ترور شود؟ آیا مسجد احترام ندارد؟! آیا امام علیه السلام به زخمی شدن چند بی گناه راضی بودند؟! آیا امام راضی بودند عمر در نظر آیندگان بجای اینکه مورد نقد قرار گیرد برعکس به عنوان "خلیفه ی شهید" و "شهید محراب" مورد احترام و تقدیس قرار گیرد؟!!
لذا بی تردید امام علی(ع) به قتل عمر در نماز جماعت و در مسجد النبی(ص) راضی نبوده اند و همانطور که گفتیم اساساً عملکرد ابولولو قابل دفاع نیست.
بنابراین با اینکه عملکرد عمر بن خطاب درباره اهل بیت (ع) را کاملاً مورد نقد می دانیم در عین حال ترور او را نیز اشتباه دانسته ، معتقدیم امیرمومنان(ع) نیز به این قتل آن هم در مسجد و در حال نماز راضی نبودند همانطور که بعدها به قتل عثمان نیز رضایت ندادند و همه ی این امور بدون اطلاع ایشان انجام شده است. برخی معتقدند اینها همه توطئه ی مخالفان علی(ع) بود که می خواستند آن حضرت را همدستِ قاتلانِ خلفا معرفی کنند چنانکه معاویه ایشان را به همکاری با قاتلان عثمان متهم می کرد.( ر.ک. نهج البلاغه نامه ی 28 ) و عجیب آنست که شیعه ی علی(ع) امروز همان حرفی را می زند که معاویه و داستان پردازانِ دربارِ او در آن زمان می گفتند!. حضرت امیر (ع) بارها و بارها خود را از اتهامات معاویه تبرئه فرموده است. در نهج البلاغه مکرراً تاکیدات آن حضرت را بر اینکه در قتل عثمان دستی نداشته اند مشاهده می کنیم.
* نتایج مرگ عمر :
نتیجه ی کار ابولولو چنان شد که عثمان به جای عمر نشست. در واقع باید گفت کاش عمر زنده می ماند تا امور به دست عثمان نیفتد و آنهمه ریخت و پاش در دستگاه حکومت راه پیدا نمی کرد و بنی امیه آنقدر قدرت نمی یافتند. عمربن خطاب با اینکه مورد انتقاد است اما به هرحال بیش از عثمان به سنت پیامبر اعظم (ص) پایبند بود و مرگ او زمینه ساز تسلط کامل بنی امیه و از بین رفتن بسیاری از سنتهای پیامبر اعظم (ص) شد. در واقع این عثمان بود که به بنی امیه (مروان و معاویه و.... ) پر و بال داد و شرایط را برای آنها فراهم کرد و بعدا خود نیز قربانی این اشتباه شد (عثمان خودش از تیره ی بنی امیه بود لذا به خاطر مسایل فامیلی به آنان منصب های حکومتی داد.)
* مرگ ابولولو :
در کتب تاریخ آمده ابولولو پس از آسیب زدن به عمر و زخمی کردن تعدادی دیگر نمازگزاران پا به فرار گذاشت اما نتوانست از مسجد بیرون برود و در همانجا مردم او را دستگیر کردند و او که خود را گرفتار دید - با همان خنجری که عمر را با آن زده بود - خود را کشت (خودکشی کرد).
اما درباره قبر او باید گفت طبیعی است جنازه اش را در همان مدینه دفن کرده اند. به هرحال او نتوانست بگریزد حتی نتوانست از مسجد بیرون رود بلکه همانجا خودکشی کرد چه رسد به اینکه پایش به ایران و کاشان رسیده باشد!!. بنابرین اینکه برخی از عوام می گویند" ابولولو فرار کرده، نزد حضرت امیر(ع) آمد و از ایشان پناه خواست و ایشان فرمودند: من تو را با طیّ الارض به کاشان می برم که مردمانش شیعه هستند" کاملاً بی پایه است زیرا مردم کاشان در آن زمان شیعه نبوده اند. اساساً مردم کاشان به تبعیت از قم شیعه شدند و چون رواج تشیع در قم بین سالهای 80 تا 115هجری آغاز شده بنابراین در سال مرگ عمر (سال 23 هجری) خبری از تشیع در کاشان یا در قم نبوده است.بلکه تشیع در آن زمان در میان عده ای از صحابه در مدینة النبی(ص) منحصر بود.( ر. ک. رسول جعفریان ، تاریخ تشیع در ایران ص 173 )
در یک کلام نمی توان قصه های عامیانه ی مربوط به ابولولو را – که با عموم تواریخ شیعه و سنی تعارض دارند - باور کرد.( درباره خودکشی ابولولو نیز به منابعی که در فوق ذکر شد مراجعه فرمایید. استاد رسول جعفریان معتقد است قصه های عوامانه زیادی در قرن 6 و 7 در میان شیعیان درباره ابولولو رواج یافته که فاقد مستند تاریخی و علمی است. وی با اینکه از اشتباهات عمر دفاع نمی کند با این حال دفاع از ابولولو را نیز ناروا می داند. ر.ک. تاریخ خلفا ص 110 )
* بهترین دفاع از تشیع :
در پایان باید گفت بهترین دفاع از تشیع اینست که تشیعِ صحیح و معقول را بدون کم و کاست و بر اساس منابع معتبر و استدلال به مردم معرفی کنیم که اگر چنین کنیم بسیاری از اهل سنت نیز به تشیع علاقمند می شوند. می توانیم بسیار مودبانه و مستند انتقادهای خود را به اهل سنت بگوییم و آرام و منطقی به گفتگو بنشینیم اما تظاهر به ناسزاگویی در شأن پیروان علی(ع) نیست. امامان معصوم (ع) در روایات خود ما را به مدارا و برخورد نیکو( مجامله ) با اهل سنت فرا خوانده اند.ر.ک. المحاسن للبرقی ج1 وصایا أهل بیته(ع ) ص 18 و الکافی ج : 8 (کِتَابُ الرَّوْضَةِ ) ص2 تا 14 نیز تفسیرالعیاشی ج 1 ص 373 و نیز بحارالأنوار ج71 ص 217 باب 14 و ج 75 ص 215 باب 3 . همچنین ج27ص239 و ج71 ص217 . مجلسی(ره) در بحارالانوار تنها در باب التقیة و المداراة تعداد 109 روایت درباره تقیه و مدارا نقل کرده اند. بحارالانوارج72 باب التقیة و المداراة. نیز حاجی نوری(ره) در مستدرک الوسائل ج12ص306 باب وجوب کفّ اللسان عن المخالفین.
* در یک کلام :
تشیع حقیقی همان اسلام حقیقی است به شرطی که آن را با خرافاتِ عوام الناس آمیخته نکنیم. باید پیرو تشیع امام صادق (ع) بود که امامِ عقلانیت و اعتدال و منادی وحدت بود: تشیع معصومین(ع) : همان مکتبی است که پیامبر اعظم (ص) در روز غدیر خم مردم را به آن فراخواند.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم و العن اعدائهم اجمعین.
* برخی از منابع :
ابن اعثم کوفى ، أبو محمد أحمد / الفتوح / تحقیق على شیرى، بیروت، دارالأضواء، 1411 هـ ق
برقى ، احمد بن محمد بن خالد / المحاسن/ دار الکتب الإسلامیة قم، 1371 هـ ق
جعفریان ، رسول / تاریخ تشیع در ایران / قم ، انتشارات انصاریان ،1385هـ ش
جعفریان ، رسول / تاریخ خلفا / قم انتشارات دلیل ما ، 1383هـ ش
دینوری ، ابن قتیبة / الإمامة و السیاسة(تاریخ الخلفاء)/ تحقیق علی شیری، بیروت، دارالأضواء، 1410/1990.
رضی، شریف محمد بن حسین / نهج البلاغه/ (نسخه صبحى صالح ) /انتشارات دار الهجره قم
شهیدی ، سید جعفر / تاریخ تحلیلی اسلام / مرکز نشر دانشگاهی 1371هـ ش
عیاشى ، محمد بن مسعود / تفسیر العیاشی / چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق
کلینى، محمد بن یعقوب / الکافی/ دار الکتب الإسلامیة تهران، 1365 هـ ش
مجلسى، محمد باقر / بحار الأنوار / مؤسسة الوفاء بیروت - لبنان، 1404 هـ ق
نورى، میرزا حسین / مستدرک الوسائل / مؤسسه آل البیت علیهم السلام قم، 1408 هـ ق
برخی از منابع فوق از طریق CDهای نور از جمله CDجامع الاحادیث که از تولیدات مرکز کامپیوتری علوم اسلامی هستند استفاده شده است.
منبع:اسلام دین برادری
سخنان آيتالله خامنهاي در روز چهارشنبه 27/9/87 :
ما از گذشته تا كنون ميدانستيم که پول برخي کتابهاي سراسر دشنام و تهمت را که عليه شيعيان و اهل تسنن چاپ ميشود، يک مرکز وابسته به استکبار ميدهد و آيا اين واقعيت خطرناک، هشدار دهنده و بيدار کننده نيست؟
چاپ کتابهاي دربردارنده تهمت و بدگويي در دنياي تشيع و تسنن، کمک به تحقق اهداف آمريکا و صهيونيزم میکند و همه بدانند که اينگونه کتابها، هيچ شيعهاي را سني نميکند و دل هيچ يک از اهل تسنن را جذب عقايد شيعه نخواهد کرد.
اگر کسي تصور ميکند که با بدگويي و تهمت به اهل تسنن ميتواند از شيعه دفاع کند بداند که جز برانگيختن آتش دشمني هيچ نتيجهاي نخواهد گرفت و اين کار در واقع دفاع از ولايت نيست، بلکه دفاع از آمريکا و صهيونيستهاست.
آدم میرسه به قول امام صادق که فرمودند:
پشت مرا دو گروه شکستند : دینداران بیسواد و باسوادان بی تقوا
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

در پی انتشار اخباری مبنی احتمال حضور محمود احمدی نژاد در دانشگاه شریف بیش از ۱۶۰۰ دانشجوی این دانشگاه با امضای نامه ای خواستار پاسخ گویی شفاف وی در قبال عملکرد سه ساله دولت نهم در صورت حضور در جمع دانشگاهیان شدند.
متن نامه بدین شرح است:
اینجا دانشگاه شریف است آقای احمدی نژاد
آقای احمدی نژاد!
اینجا دانشجویان به هنگام سخنرانی در پشت درهای دانشگاه خود نگاه داشته نخواهند شد. اینجا مخاطب هرسخنرانی دانشجویان واقعی شریف هستند، نه شنوندگان همیشه حاضر و همیشه موافقی که با اتوبوس آورده می شوند. اینجا رییس دانشگاه هنوز منتخب اعضای هیات علمی دانشگاه است نه منتصب دولت. اینجا اساتید هنوز بالاجبار بازنشسته نشده اند. اساتید دانشکده اقتصاد اینجا از برترین اقتصاددانان کشور هستند و سه سال است که به طور کامل از سیستم تصمیم گیری اقتصادی کشور کنار گذاشته شده اند و نتایج فاجعه آمیز این اقدام امروز بیش از هر زمانی قابل مشاهده است
آقای احمدی نژاد
حال که در سال آخر ریاست جمهوری خود تصمیم گرفته اید به دانشگاه شریف بیایید، دانشجویان انتظاری جز پاسخ گویی شفاف ندارند. پاسخ به سه سال ناامنی و پلیسی کردن فضای جامعه تحت عناوینی چون حفظ امنیت اجتماعی، پاسخ به پادگانی کردن فضای دانشگاه ها با زمزمه انقلاب فرهنگی دوم، پاسخ به اخراج، تعلیق و ستاره دار کردن صدها دانشجو به بهانه نداشتن صلاحیت عمومی تحصیل، پاسخ به انزوای کامل ایران در جامعه جهانی با طرح مسایل و اظهار نظرهای نامربوط و در نهیات پاسخ به خم شدن کمر جامعه زیر بار تورم چهل درصدی با نام عدالت محوری.
آقای احمدی نژاد
اینجا برترین دانشگاه صنعتی و علمی کشور است و اظهار نظرهای غیرکارشناسانه در آن جایگاهی ندارد، اینجا حرمت دانشجویان و دانشگاهیان مقدس است و پاسخ های نامربوط و استهزا آمیز که در سه سال گذشته بارها تکرار شده است گوش شنوایی نخواهد داشت.
آقای احمدی نژاد
اینجا شریف است و شریف باقی خواهد ماند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

در حالی که بوش داشت سخن می گفت ناگهان یکی از جمع خبرنگاران از جا برخاست و لنگ کفشهایش را به طرف وی پرتاب کرد که متاسفانه هیچکدام به هدف نخورد.(یعنی نه لنگ کفش اول و نه لنگ کفش دوم!)که بی شک اگر برخورد میکرد ،ملت بیشتر مشعوف میگشتند.بی ریشه با چند حرکت ماتریکسی مانع اصابت لنگین(!) کفش شد.
در همین حال خبر رسیده که خبرنگار عراقی در پاسخ به سوالی مبنی بر اینکه:"چرا کفشت را پرت کردی؟!" جواب داده:"چون بوش خیلی گند بود!!"
اغلب خبرگزاری های دنیا به صورت وسیع این خبر را منعکس کردند تا حدی که این حرکت به "انتفاضه کفش"(!) معروف شده است.
جرج دبلیو بوش پس از این سفر راهی افغانستان شد.امید است "انتفاضه گیوه"(یا هر شی پرتابی دیگر) را در این کشور شاهد باشیم.
صدا و سیما اعلام کرد در سفر بوش به افغانستان همه محافظان به پاهای خبرنگاران نگاه میکردند که کفشی مشاهده نشد که بخواهد پرتاب شود!!
منبع
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
ا
اعتماد: يک مقام آگاه در وزارت امور خارجه با اشاره به سفر دوهفته يي مشايي به امريکا اطلاعات تازه يي در اين رابطه ارائه کرد. وي گفت؛ مشايي با رايزني هاي هوشنگ اميراحمدي از سوي رئيس جمهور راهي امريکا شد تا با باراک اوباما، منتخب مردم امريکا مذاکراتي را داشته باشد تا بتواند با استفاده از اين فرصت تازه روابط ايران و امريکا را به سمت عادي سازي پيش ببرند. وي افزود؛
در اين سفر مشايي خواستار ديدار با اوباما بوده است اما منتخب مردم امريکا به مشاورانش دستور مي دهد که با مشايي مذاکره کنند.
اين مقام آگاه خاطرنشان کرد؛ مشاوران اوباما نيز در مذاکرات شان با مشايي به نقطه مشترکي نرسيدند و معاون احمدي نژاد پس از دو هفته به ايران برگشت. پيش از اين خبرگزاري فارس اعلام کرده بود سفر مشايي به امريکا براي شرکت در نشست شوراي عالي ايرانيان بوده است و از آنجايي که اسفنديار رحيم مشايي جانشين رئيس جمهور در شوراي عالي ايرانيان خارج از کشور است براي شرکت در نشست ايرانيان خارج از کشور و بررسي مسائل آنها به امريکا سفر کرده است. همچنين هوشنگ اميراحمدي نيز گفته بود سفر اعلام نشده اسفنديار رحيم مشايي به امريکا هيچ ارتباطي به وي نداشته است و با تکذيب تمام گمانه زني هاي رسانه يي درباره ارتباط فعاليت هاي او با سفر اعلام نشده مشايي تاکيد کرده بود هيچ ارتباطي با سفر مشايي نداشته و ندارد.
منبع
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 7:24 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
اميد کردستاني، نايبرئيس ارشد بخش فروش و عملکرد جهاني در شرکت اينترنتي گوگل است.
در حالي که ياهو ايران را از ليست کشورهاي موجود در اين سايت حذف کرده است اما گوگل به لطف مدير ايراني خود همچنان زبان فارسي را به رسميت مي شناسد.
اميد کردستاني در تهران به دنيا آمده و در سن چهارده سالگي، پس از مرگ پدرش به کاليفرنيا رفتهاست.
وي مدرک کارشناسي مهندسي برق خود را از دانشگاه ايالتي سنخوزه گرفتهاست. وي همچنين در سال 1991 مدرک کارشناسيارشد خود را در رشته «مديريت بازرگاني» (MBA) از دانشگاه استنفورد گرفت.
وي از هر دو طرف مادري و پدري اصليت تهراني دارد و همچنين متولد و بزرگ شده تهران است و زبان مادري فارسي دارد.
او داراي سابقهاي بيش از 12 سال در زمينه فناوري سطح بالا در شرکتهاي پيشروي اينترنتي مانند نتاسکيپ است. او همچنين نائبرئيس بخش توسعه، کسب و کار و فروش در اين شرکت بود و توانست بازده مالي وبگاه نتاسکيپ را در عرض 18 ماه از 88 ميليون دلار در سال به بيش از 200ميليون دلار در سال برساند.
او کارش را در نتاسکيپ در بخش فروش اُايام (OEM) آغاز کرد و در طي دوره چهار ساله که در آن شرکت حضور داشت مسئوليت برقراري ارتباطات تجاري با شرکتهايي چون ايبِي، سيتيبانک، آمريکنآنلاين، آمازون، تراولاسيتي، اينتل و اکسايت را برعهده داشت.
کردستاني پيش از آغاز کار در نتاسکيپ در بخشهايي چون بازاريابي، مديريت محصول و توسعه،کسب و کار در شرکتهايي چون 3DO، Go و هيولت-پکارد فعاليت ميکردهاست.
کردستاني در 8 مي 2006 در مجله تايم به عنوان يکي از صد نفري که دنيا را شکل دادهاند نام گرفتهاست .
وي هم اکنون يکي از بزرگترين مديران ارشد شرکت گوگل است.
Omid Kordestani
Senior Vice President, Global Sales & Business Development
Omid Kordestani is the Senior Vice President of Global Sales and Business Development. He is directly responsible for Google's worldwide revenue generation efforts as well as the day-to-day operations of the company’s sales organization. He joined in May 1999 as Google's "business founder," leading the development and implementation of the company’s initial business model. Since then he has brought Google to profitability in record time, generating more than $6 billion in revenue in 2005.
Omid has more than 20 years of high technology consumer and enterprise experience, holding key positions at several startups, including Internet pioneer Netscape Communications. As vice president of Business Development and Sales, he grew Netscape's online revenue from an annual run-rate of $88 million to more than $200 million in 18 months.
Prior to Netscape, he held positions in marketing, product management, and business development at The 3DO Company, Go Corporation, and Hewlett-Packard.
Omid received an MBA from the Stanford Graduate School of Business in 1991 and a Bachelor of Science degree in electrical engineering from San Jose State University in 1984.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

در این بن بست
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست، نازنین
و عشق را کنار تیرک ِ راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بستِ کج و پیچِ سرما
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست،نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن ِ چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن ویاس
روزگار غریبی ست، نازنین
ابلیس ِ پیروزمست
سور عزای ما را به سفره نشسته است
احمد شاملو؛ شاعر
احمد شاملو؛ شاعر/ متولد:21 آذر 1304/ در گذشت:2 مرداد 1379
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

یکی از سخنرانی های که بصورت دوره ای در منزل عبداله نوری برگزار می شود، سال گذشته بود با نام حقوق بشر یا حقوق خدا که توسط مجتهد شبستری ایراد شد. این سخنرانی از آنجایی جالب بود که مجتهد شبستری در ابتدا با تاکید بر اینکه بحث "يا حقوق بشر ياحقوق خدا" چيزي بيش از مغالطه نيست به تشریح و تببین اعلامیه حقوق بشر پرداخت و بر خلاف اسلاف روحانی و مسلمان خویش، آنرا یک قرارداد انسانی عنوان کرد که مذهبیون به اشتباه می خواهند با آن مخالفت کنند.
شبستري با اشاره به اينکه "در جامعه به شکل هاو به وسيله رسانه ها و مقامات مختلف اين فکر تبليغ مي شود که يا حقوق بشر و با حقوق خدا" گفت: "گفته مي شود اعلاميه 30 ماده اي حقوق بشر ساخته و پرداخته انسان است و ما مسلمانها بايد پيرو حقوقي باشيم که خداوندبراي بشر تعيين مي کند. بنابر اين آن حقوقي که بشر براي خود تعيين مي کند در نقطه مقابل حقوقي قرار دارد که خداوند براي بشر تعيين مي کند. مبناي اين فکر اين است که اصل و اساس صلاحيت براي تعيين حق انسانها در ارتباط و دربرابريکديگرمتعلق به خداوند است وفقط او بايد تعيين کند. "
آقاي شبستري افزود: "به هرحال فکر اين است که حق و صلاحيت تعيين اينکه انسانها در زندگي اجتماعي ارتباط و روابطشان با يکديگر بايد چه حقوقي داشته باشد انحصارا در صلاحيت خداوند است. چرا؟ براي اينکه حاکميت از آن خداوند است تعبيري که در اول قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران هم آمده و بعد هم اضافه شده است که خداوند اين حاکميت رابه انسانها عطا کرده که آنها اين حاکميت را ازطريق اراده و انتخاب آزاد خود اعمال کنند".
اصول مواد اعلاميه حقوق بشر در سه اصل کلي و عمومي است:
1- آزادي فکرو عقيده و بيان فکر و عقيده؛
2- مساوات همه انسانهادرحقوق و تکاليف بدون هيج نوع مقيد شدن انسان به جنسيت نژاد و مذهب،
بر خلاف آن چه که تصور مي شود اعلاميه حقوق بشراعلاميه حقوق است اعلاميه تکاليف هم است.
3- مشارکت همه انسانها درساختن زندگي اجتماعي.
مطلب دوم اينکه اعلاميه حقوق بشرصرفانتيجه انديشيدن يک عده فيلسوف سياست و حقوق يا سياستمدار و يک مسئله نظري و انتزاعي نيست. درست است که فلسفه هاي معيني در محتواي اعلاميه حقوق بشر تاثيرگذاشته است اما برآمدن اين حقوق بشر 30 ماده اي براي زندگي انساني يک ضرورت تاريخي بوده است.
اين ضرورت بيش از همه چيز اين اعلاميه 30 ماده اي را رشد داده و به وجودآورده است.
من از آن ضرورت با استفاده از نوشته محققي تعبير مي کنم که مي گويداعلاميه حقوق بشر حق تاريخي آزادي است يعني تحولات زندگي انساني به طور عام درپهنه کره زمين يک ضرورت تاريخي است که خود را به انسانها و عقلاي بشر به خصوص آن دسته از عقلاي بشر که در عالم سياست بوه اند را نشان داده است.
شبستري افزود: "عقلاي قرن بيستم پس ازگذراندن جنگ اول، جنگ دوم و تحولاتي که در داخل کشورها اتفاق افتاد به اين نتيجه مي رسندکه براي جلوگيري از تضييع حقها و ستم هايي که در داخل و بيرون کشورها انجام مي شودبايد يک فکري کرد. اين يک مسئله انتزاعي فلسفي نيست بلكه يک ضرورت تاريخي است که خود را نشان مي دهد. درباره اين ضرورت تاريخي يکي از محققان قضيه را به خوبي اين چنين توجيه مي کند حقوق بشر به عنوان حق تاريخي آزادي، بيان تجربه هاي مشخصي از فقدان آزادي است. تجربه فقدان آزادي آزاردهنده است هنگامي که انسان تجربه مي کنددر رفتارها و تصميم هاي اساسي ادامه حيات و شکوفايي آن، در معرض تهديدقرار دارد حقوق بشر مطرح مي شود به عنوان يک بشر حق خود را مطرح و نياز شديد به اعاده آزادي را اعلام مي کند. به تعبير ديگر حقوق بشر را مي توان مجموعه اي از نيازهاي شديد و ضرورتها دانست. ضرورتهايي که به واقعيتهاي مشخصي چون زندگي، ازدواج، خانواده و... مربوط مي شود و يا به مناسبات تعيين کننده وعام انسانها بايکديگردرروندزندگي اجتماعي سياسي وخصوصياتي که بدون آنها شکوفا ساختن موجوديت انساني غيرقابل تصور مي باشد. مادرهرشرايط تاريخي مي توانيم بگوييم که تحقق معلول بدون علت تامه ميسر است يا نه اما اينکه يک عده حقوق بشررامطرح کنند مي شود يک حدوث و ضرورت تاريخي که مي توانددريک شرايط خاصي تحقق پيدا کند. وقتي مدارا و همبستگي در رفتارهاي متقابل انسانها کم گردد وضعيتي اضطراري به وجود مي ايد که فقط باحقوق بشربرطرف مي شود. حقوق بشر به نيازهاي شديد به آزادي معطوف است و اين نيازها را مي خواهد برآورده کندنه يک عطش فلسفي را. نيازها و اضطرارهايي که منشا آنها نه بي نظمي هاي افرادبلکه خود نظامهاي اجتماعي و سياسي است. نظامهايي که اساس آنها ايده ها و واقعيت هاي ناحق و ناصوابي است که مشروعيت به خود گرفته است به عبارت ديگرحقوق بشرمجموعه اي اخطار اخلاقي نيست بلكه مطالبه مجموعه اي از حقوق است".
شبستري در ادامه گفت: "اخلاق حقوق بشر اخلاق مهرورزي و يا کمک کردن به انسانهاي ديگر نيست. اين اخلاق با عدالت پيوند خورده و درصدد تعريف ان است. به همين جهت تنها تحليل مفهومي دموکراسي در عصر حاضر است که مي تواند تفسير اختصاصي از اخلاق حقوق بشري را به دست دهد در درجه اول تنها با دموکراسي است که حقوق بشربه عنوان حقوق آزادي مي تواند مضمون و محتواي اختصاصي خود را درعصر حاضر پيدا مي کند. مقصوداز حقوق بشر اين است که هر انساني در صحنه مشارکت اجتماعي و سياسي در چارچوب زندگي حقوقي همگاني با هر انسان ديگري ازادي مساوي داشته باشد. مثلت ارزشهاي بنيادين، آزادي مساوات، همبستگي ومشارکت که سه اصل دستوري حقوق بشر است نشان مي دهد که هر انساني حق دارد در سايه و پناه اين حقوق زندگي کند. منظوراززندگي در پناه و سايه حق اين است که انسان در برقرار کردن ارتباطات وموقعيت هاي بنيادين و اصلي که با انهابه حيات خود ادامه مي دهد و ان را شکوفا مي سازد مورد حمايت قرار گيرد و امنيت داشته باشد".
شبستري افزود: "هدف از تصويب اعلاميه حقوق بشر توافق بر سر مسائل فلسفي يا ديني مربوط به انسان نبوده است؛چنين توافقي هيچگاه حاصل نخواهد شد. اعلاميه حقوق بشرراه حل يک توافق عملي اجتناب ناپذير براي به رسميت شناختن حرمت و کرامت انسان تحت هر شرايط و بدون هيچ استثنا و تبعيض را نشان مي دهد و کاري به اختلاف نظرهاي موجود در انسان شناسي ديني و فلسفي قديم و جديدندارد. مسئله اين است که انسانها اعم از سکولار، غير سکولار، بوديسم مسيحي و يهودي با تجربه هاي تاريخي که از زندگي انساني دارند بتوانند بدون دعوا، ظلم و با داشتن امکان شکوفايي زندگي و شخصيت انساني در کنار هم زندگي کنند و بدانند کدامين اصول را با کدامين محتواها بايد بپذيرند تا اين امر به طور نسبي تحقق پيداکند. در اشکالي که به بحث حقوق بشر در كشور ما وارد مي کنند معمولا اين جمله به چشم مي خورد که بگو انسان را چگونه تعريف مي کني تا به تو بگويم حقوق او چيست. اگر انسان رااز نظر اسلام تعريف کني يک نوع حقوق پيدامي کند و اگر انسان را ازنظرفلسفه هاي غربي تعريف کني يک نوع حقوق پيدا مي کند. اين يک مغالطه است مسئله حقوق بشر اصلا اين نيست مسئله اين است که مسلمان و غير مسلمان براي زندگي با هم واين که با هم دعوا نکنند چه چيزي را در ارتباط با هم به رسميت بشناسند. حال هيچ اشکال ندارد كه ان در زندگي عرفاني ديني مذهبي خود انسان را الهي تعريف کند. يکي ديگر که بوديسم است در زندگي خود انسان را طور ديگري تعريف کند واله مشخصي را مطرح نمي کند. درتدوين اعلاميه حقوق بشرانسانهاي متفکر بساري نقش داشتند که از جمله انها فردي به نام رنه کاسن است. حقوقدانان بسيار برجسته و مسيحي بسيار معتقدي هم بوده است در همان جلسه هايي که مي خواستند اينها را تصويب کنند. يک عده مي گفتند. حقوق ديني ما يک چيزديگري مي گويددرپاسخ به آنها اين رنه کاسن جمله جالبي مي گويدحقوق بشر درباره ارتباط انسان با انسان معنا دارد و نه در ارتباط انسان با خدا. اصلا حقوق بشر مي خواهد رابطه انسانها با يکديگرراتنظيم کند نه اين كه رابطه انسانها با خدا را تنظيم کند. رابطه انسان و خدا را دين، انجيل و تورات و يا قرآن کريم تنظيم مي کند. اما رابطه انسانها با يکديگر ملاکها و قواعدي لازم داردکه از تجربه تاريخي بشر گرفته شده است".
محمد شبستري آنگاه با به ذکر مثالي در اين ارتباط پرداخت و گفت: "در زمان قديم زياداتفاق مي افتاد که اهالي محل با هم دعوا مي کردند. حال يک جماعتي مي نشيندو فکر مي کنند که ما توافق نامه اي ايجاد کنيم که اينها همه با هم توافق کنند که ديگر دعوا نکنند و يا حداقل امکان دعوا کردن را به حداقل برسانيم آيا اين جزيک توافق عقلاني و عقلايي است ؟ حال ممکن است در اين ميان کساني که اين توافق را انجام مي دهند با الهام گرفتن از انگيزه هاي مذهبي خودکه اصلاح بين الناس کار خوبي است شرکت کرده باشند اما خود اين قرارداد يک امر عقلايي، اخلاقي وانسان دوستانه است. در مورد اعلاميه موجود حقوق بشر مي دانيم که اين بحثها شده است که حرمت انسان و کرامت انسان ولو به صورت کلي در پاره اي از کتابهاي آسماني آمده است. من مسلمان بر اساس اين فکر که انسان کرامت دارد مي روم و توافق نامه حقوق بشر را مي پذيرم در تئولوژي مسيحيت اين موضوع به شکل ديگري بيان شده است. آنها مي گويند که در زمان پاپ قبلي که مصوبات واتيکان 2 تحولاتي درالهيات مسيحيت به وجود اورد. در ان زمان سخت معتقد به فلسفه پرسوناليسم بود به قول عربها الشخصانيه. آن پاپ امد و اين گونه فکر کرد و گفت هر انسان در برابر خداوند يک شخص است و اگر خداوند هر انسان را به عنوان شخص بشناسد يعني خدا براي او حريمي هم به عنوان شخص قائل است و اگر مابخواهيم در عصر فعلي آن حريم را فرمول بندي کنيم چيزي جز حقوق بشر بيرون نمي آيد آنها اين موضوع را اين گونه حل کردند هر کس ديگر هم مي تواند به گونه اي ديگر اين موضوع را حل کند اما به هر حال اين که جماعتي بنشينند توافق کنند اين توافق عقلاني و عقلايي است. البته دراينکه محتوا و گستره حقوق بشر تحت تاثير پاره اي از فلسفه هاي اروپايي قرارگرفت دراين شکي نيست. اينکه من عرض مي کنم حقوق بشر بحث انتزاعي فلسفي نبود به اين معنا نيست که هيچ نوع رنگ فلسفي در اين محتوا نبود. توافق بر اينها يک ضرورت است اما محتواهاي فلسفي هم خود را در اين کم و بيش نشان مي دهد به طور مثال شما وقتي حقوق بشر را مطالعه مي کنيد مي بينيد بحث هاي گوناگوني چپ ها، مارکسيست ها، ديندارها وغير ديندارها کردند ولي نهايتا اين يک واقعيت است که اين مفهوم از حقوق بشر که در اعلاميه حقوق بشر آمده است حاصل نظريه اي است که گروهي ازفيلسوفان اروپايي در قرن هيجدهم تدوين کردند كه در تمام طول مباحثات درباره اين اعلاميه حهاني بارها از آنها نام برده شده است. آن فکر فلسفي که خود را در اينهانشان مي دهداز حقوق قديم بگيريد تا ان چيزهايي که فلاسفه سياسي در طول قرن هيجدهم و نوزدهم گفته اند اما صحبت بر سر اين است که در ان جا تشخيص داده شد که اگر اين فکر استفاده شود آن نياز تاريخي برطرف مي شود اگر کسي در اين جا اشکال داشته باشد بايد بتواند با دليل نشان دهد که براي برطرف کردن اين نياز تاريخي اين فکر کافي نيست. يک عده از مسلمان و غير مسلمان مي توانند بنشينند و بگويند براي کم کردن دعواها جنگها ستم ها، قلدري هاي دولتها جلوگيري از فساد دولتها اين تفکر کافي نيست و يک تفکر ديگر بايد جاي آن گذاشت اما ان تفکر بايدنشان دهد که اين نيازرا بهتر تامين مي کند".
"حال اگر اين چيزي است که انسانها بين خودشان توافق مي کنند به معناي اين است که شما مي خواهيد بدانيد چه حقي بر من داريد و من بدانم چه حقي بر شما دارم. ما مي خواهيم روابط خود را در اين جا تنظيم کنيم نمي خواهيم که روابط خودمان را با خدا تنظيم کنيم. به تعبير من اين يک امر عمودي نيست و يک امر افقي است انسانهايي که در سطح هم هستند مي خواهند روابطشان را با يکديگر تنظيم کنندپس ماهيت حقوق بشري که مطرح شده اين است. حال به يک موضوع اساسي و حساس مي رسيم به اين جا که مي رسيم همانگونه که در اول سخن عرض کردم يک نکته اساسي وجود دارد عده اي به ما مي گويند اساسا حق و ماهيت تعيين اين که روابط انسانهابايکديگر چگونه باشدمخصوص خداوند است انسانهانمي توانندتعيين کنند که روابطشان با يکديگر چگونه باشد اين يک امر توافقي، عقلايي وعقلاني نيست. اين يک سنگ بزرگي است که جلو مي اندازند و بايد ديد که اين سنگ بزرگ را چگونه مي توان ازسر راه برداشت".
شبستري سخنان خود را چنين پي گرفت: "قبل از آن که به اين بحث بپردازم عرض مي کنم که مطالب قبلي هيچ منافاتي با اين ندارد که انسانها بعد از اين که با هم به توافق رسيدند زندگي اجتماعي سياسي خود را بر مبناي حقوق بشر تنظيم کنند يعني به توافق رسيدند که مثلا قانون اساسي شان را بر ميناي حقوق بشر تنظيم کنند، دولت داشتند مجلس داشتند انتخابات داشتندان چه را که در شريعت و درفتواي فقها است و تشخيص مي دهند که اگر عمل شود براي جامعه بهتر است ان را بياورندو بعد هم در تصويب اين قانون در مجلس يک عده از نمايندگان استدلال کنند که با دلايلي که عرض مي کنيم اين قانون به نفع مملکت است بعد آن قانون را از تصويب بگذرانند و بعد هم به ان عمل کنند توافقي بودن حقوق بشر به معناي اين که جامعه را ما ازافکار خدا يا ارزشهاي ديني پاک کنيم نيست. گاهي اين سوءتفاهم پيش مي آيد که گويي وقتي گفته مي شود حقوق بشر يک مسئله انساني است و بايد با معيارهاي انساني آن را سنجيدمعناي آن اين نيست که جامعه را ازارزشهاي ديني خالي کنيم يعني يک جامعه سکولار داشته باشيم چون حساب جامعه سکولاربا دولت سکولار تفاوت دارد. حال اين نقيصه را چگونه مي توان حل كرد در بيان عالمان ديني اين شکل بياني پيدا کرده است. حال اين شکل بيان را عرض مي کنم و عرض هم مي کنم که نواقص آن در کجا است اين جمله اي که در قانون اساسي ماامده است که حاکميت ازآن خداوند است تا جايي که بنده اطلاع دارم اولين بار اين عبارت را مرحوم ابوالعلامولودي مطرح کردند. او حاکميت از آن خداوند است را به معناي حکومت از آن خداوند است گرفته است. مرحوم مولودي نوشته مرحوم مولودي شايد براي عده اي از دوستان شناخته شده باشد. کتابي درباره برنامه انقلاب اسلامي دارد و يکي از تئوريسينهاي قوي شبه قاره هند است و شنيدم بعد از انقلاب اسلامي هم به ايران امده بود وگفته بود انقلاب اسلامي همين است. مرحوم مولودي در مقاله خوددرکتاب تاريخ فلسفه در اسلام مي گويد:پروردگارانسان همان پروردگار عالم است و انسان بايد اين مقام را براي خدادريابد و بپذيرد. اما جمله بعد اين است حق حکومت مختص خدا است زيرا او افريدگارجهان است حق فرمان دادن و حکومت کردن از آن خداست زيرا او فرمانرواي عالم است. اين تعبير را بعضي جاها اورده اند که حاکميت از آن خداوند است در اين جا صريحا امده است که حق حکومت کردن از ان خداوند است. ظاهر در آثار مرحوم سيد قطب هم ما به همين تعبيرات بر مي خوريم. در ميان خودمان استاد بسيار بزرگوار تفسير قران بنده مرحوم علامه طباطبايي که از تفسير ايشان خيلي استفاده کردم وتفسير ايشان هم کلام بود هم تفسير بود هم فلسفه بود هم عرفان بود. ايشان هم در جايي به اين مسئله پرداخته اند. در جايي که ايشان به اين مسئله پرداختند مطلبي مي گويند که معناي ان اين است که اسلام نمي تواندازادي عقيده را تشريع کرده باشد. مطلب ايشان اين است که توحيد اساس تمام احکام اسلامي است چگونه ممکن است اسلام که شالوده اش بر توجيد و نفي شرک است مردم را در مخالفت با اصل توحيد ازاد بگذارد يعني اجازه دهد که کسي علنا با توحيد مخالفت کند. بعد ايشان مي گويند اين يک تناقض صريح است و عينا مانند اين است که در دنياي امروز در مخالفت با قوانين و مقرراتي که وضع شده به مردم ازادي داده شود".
اين جا است که استاد بزرگ از يک نکته غفلت کرده اندتوضيحي که بنده دارم اين است که خدا مانند همه قانونگذاران قانون وضع مي کند همانطور که قانون گذار قانوني را وضع کند و بگويد مردم در عمل کردن و يا نکردن به قانون آزادند به تناقض مي رسدخداوند هم ممکن نيست چنين کاري کند. پس نتيحه اينکه خداوند نمي تواند آزادي بدهد و آزادي نداده است تااين جامسئله اين است که تفاوت دارد با تعبير آقاي مولودي يا سيد قطب. تا اينجا علامه طباطبايي مي گويند که نمي تواند آزادي را بپذيرد و اين آزادي را بدهد اما نمي گويند که حق حکومت کردن مال خداوند است چون اين دو با هم متفاوت است. شاگردان ايشان از بيانات ايشان اين نتيجه را مي گيرند که حق حکومت کردن هم با خدا است. ان تعبيري که در مقاله زعامت اورده اند اولين بار مسئله ولايت را ايشان آورده اند. به آيه و لکم في رسول الله اسوه حسنه تمسک کرده اند و در مقاله اين سئوال را مطرح مي کنند که اصول حکومتي مسلمانان بايد چگونه باشدو بعد مي گويند حکومت رسول الله حکومتي بوده که ايشان بر ديگران اعمال ولايت مي کرده است. البته ايشان توضيح نمي دهند که اعمال ولايت چه کسي وچگونه. شاگردان ايشان همان تعبيرهاي شبيه مولودي را مطرح کردند و گفتند حق حکومت کردن از آن خداوند است. اگر گفته شودخدا امر مي کند مي فهميم يعني چه اگر گفته شود خدا نهي مي کند اين را هم مي فهميم. به لحاظ نظري ممکن است خداوند در چيزهايي که به زندگي سياسي اجتماعي مربوط مي شود اوامر و نواهي داشته باشد اما آيا ما مي توانيم تصور داشته باشيم که خدا حکومت مي کند تا حق حکومت کردن را به او بدهيم. خدا مي تواند حکومت كند تا ما حق حکومت کردن را ازآن او بدانيم يا حکومت کردن فقط ازبشر ساخته است؟ ذهتان نرود پيش آيه اي که ان الحکم الا لله ان جا حکم به معناي حکومت نيست ان جا حکم به معناي داوري است.
شبستري سپس پرسيد: "ما چگونه مي توانيم تصور کنيم که خدا حکومت مي کندحکومت کردن غير ازاين است که يک عده اي قدرت سياسي را دردست داشته باشند و حکومت کنند. خدا که حکومت نمي کند خدا که در ميان که حضور ندارد که حکومت کند که اگر بگوئيم که خدا حکومت مي کند به اين معنا که آسمانها و زمين را مي گرداند و رب العامين است بسيار خوب. اما خدا چگونه حکومت مي کندحداکثر اين است که خدا براي حکومت کردن انسانها ارزشهايي را معين کند اما خدا که درميان انسانها حضور ندارد اصلا شما وقتي مفهوم حکومت کردن را تفسير مي کنيدحکومت چيست خواهيد ديدکه حکومت دقيقا عبارت است از يک پديده انساني و بشري که درطول تاريخ به شکل هاي مختلف در ميان انسانها بروز و ظهور پيدا مي کند حکومت کردن هم کار انسان است اگر شما جايي را فرض کنيد که يک کسي امر مي کند و نهي مي کند اما نمي تواند ضامن اجرايي برا ي اعمال امر و نهي ها داشته باشد يعني قدرت سياسي را در دست ندارد نمي توانيد بگويدکه اين حکومت مي کند. پس اين تعبيرکه حق حاکميت و با حق حکومت از ان خداوند است نهايتا اگر مسامحه کنيم از اين جا سر در مي اورد که يک عده از عالمان دين به کتاب و سنت مراجعه مي کنند و از کتاب و سنت احکامي را استخراج مي کنند و مي گويند اين احکام خدا است و آنها حکومت خدا است. در هر حال ما با حکومت انسان طرف خواهيم بود و خدا هيچ وقت نمي تواند حکومت کند. خوب اگر قرار است که ما با حکومت انسان طرف باشيم چرا مي گوئيم حق حکومت کردن از ان خدا است بايد بگوئيم حق حکومت کردن از انسانهايي است که فرمانهاي خدا را براي انسان تفسير مي کنند. حالا يک عده بگويند که ما تفسير مي کنيم اوامر را براي شما اما چرا ديگران نمي تواننند به گونه اي ديگر اوامر خدا را تفسير کنند ممکن است عده اي ديگربه گونه اي ديگر تفسير کنند. اگر قرائتها متعدد شد که هست و از اول هم متعدد بوده است البته يک حق خدا مطرح مي شود اين است که من مسلمان اگر احساس کنم که خدا در يک جايي دستوري دارد بايد آن تبعيت کنم اين حق خدا اما مي دانيد تاان جا که مت اين اطمينان را پيدا کنم با وجود راههاي محتلف چقدر راه است. حق خدا عمودي و بين خدا و فرد مطرح مي شود و با جامعه نسبت پيدا نمي کند. نمي توان گفت خدا برجامعه حق دارد خدا بر انسانها حق دارد. ممکن است اين امر و نهي راجع به مسائل اجتماعي باشد با راجع به مسائل سياسي تبعيت مي كند و مي گويد من اين طور راجع به امر و نهي خدا مي فهمم ودومي مي گويد من اين طور مي فههم که با شما تفاوت دارد سومي هم مي گويد که طور ديگري مي فهمم چهارمي هم مي گويد من اصلا به دين شما عقيده ندارم در اين جا جز مراجعه به حقوق بشر که يک امر توافقي است هيچ راه ديگري وجود ندارد."
منبع
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:44 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

اين مكتوب، به گزارش و تحليل آراء كسانى مىپردازد كه همگى به وجود يك امر واحد، به عنوان علةالعلل و يگانه خاستگاه همه درد و رنجها قائلند و، در پى اين اتفاقنظر، اختلافنظرشان بر سر اين است كه آن امر واحد كدام است.
مىتوان گفت كه در اين باب، هشت رأى مختلف وجود دارد. از اين هشت رأى، چهار رأى در دوران سنت و در دل سنتهاى دينى بزرگ شرق و غرب پديد آمدهاند، وچهار رأى ديگر دردوران تجدّد وازدل رويكردهاىانسانگروانه متأخرسربرآوردهاند. نويسنده در بازگفتِ اين هشت رأى، نخست به چهار رأى سنتى، اعم از غربى و شرقى، مىپردازد، و سپس به چهار رأى انسانگروانه معاصر.
به نظر مىرسد كه تجربه هر فرد انسانى، در طول عمر خود، و نيز تجربه نوع انسان، در طى تاريخ، گواه آنند كه زندگى بشر تقريبا هميشه، در همه جا، و در هر وضع و حالى توأم با درد و رنج بوده است. در اين توصيف مناقشه چندانى نمىتوان كرد و نكردهاند. همه مناقشهها و اختلافنظرها و بحث و فحصها بر سر تبيين اين واقعيت است: چرا زندگى بشر توأم با درد و رنج است؟ يعنى علت اينكه زندگى بشر توأم با درد و رنج است چيست؟(1) چه عامل/عواملى موجب پيدايش اين همه درد و رنج، در حيات بشرى، شده است/اند؟ آيا مىتوان امر واحدى را علةالعلل همه درد و رنجهاى انسانها تلقى كرد، به طورى كه هر علت ديگرى كه عامل يك يا دو يا چند درد و رنج بشرى است، خود، به نحوى بىواسطه يا باواسطه، معلولِ آن علةالعلل باشد؟ يعنى آيا ميان عوامل درد و رنجآفرين نوعى نظام طولى و سلسلهمراتبى برقرار است و بر رأس اين نظام طولى و در عالىترين مرتبه اين سلسله يك امر يگانه نشسته است كه به صورتى مستقيم و/يا غيرمستقيم خاستگاه همه درد و رنجهايى است كه تاريخ بشرى آگنده از آنها است؟ يا اينكه چنان نظام طولى و سلسلهمراتبىاى در كار نيست و عوامل نهايى درد و رنجآفرين بيش از يكىاند و در عرض هم واقعند و، بنابراين، بايد از خاستگاههاى درد و رنج دم زد، نه از خاستگاه يگانه درد و رنج؟ و اگر امر واحدى هست كه علةالعلل و يگانه خاستگاه همه درد و رنجهاست، آن امر واحد چيست؟
در اين مكتوب، به گزارش و تحليل آراء كسانى مىپردازم كه همگى به وجود يك امر واحد، به عنوان علةالعلل و يگانه خاستگاه همه درد و رنجها قائلند و، در پى اين اتفاقنظر، اختلافنظرشان بر سر اين است كه آن امر واحد كدام است.(2)
مىتوان گفت كه در اين باب كه علةالعلل و يگانه خاستگاه همه درد و رنجهاى بشر چيست، هشت رأى مختلف وجود دارد. از اين هشت رأى، چهار رأى در دوران سنت و در دل سنتهاى دينى بزرگ شرق و غرب پديد آمده و پرورده شدهاند، اگرچه هنوز هم طرفداران ومدافعان جدىاى دارند، وچهار رأى ديگر دردوران تجدّد وازدلرويكردهاى انسانگروانه متأخر سربرآوردهاند. در بازگفتِ اين هشت رأى، نخست به چهار رأى سنتى، اعم از غربى و شرقى، مىپردازم، و سپس به چهار رأى انسانگروانه معاصر.
1. گناه
پيشفرضهاى اساسى كسانى كه گناه را علةالعلل همه دردهايى كه مىكشيم و رنجهايى كه مىبريم مىدانند عبارتند از:
الف) نظام طبيعت مستغنى از غير و خودبسنده نيست. داراى نقصِ ذاتى و گريزناپذير است. فاقد نيروى حياتى و هماهنگىاى است كه براى استمرار وجودش ضرورت دارند. از كار مىافتد، فرو مىپژمُرد، و رو به نابودى مىرود.
ب) نظام طبيعت جهانى است كه از جاى ديگرى يا، به تعبير صحيحتر، از موجود ديگرى نشأت گرفته است. آن موجودِ ديگر، آن غير، خداست كه مستغنى از غير و خودبسنده است. واقعيتش از ناحيه ذات خودش است. منشاء خلاقه جهان هستى و نظام طبيعت است. جهان تجارب متعارف، يعنى همين جهان زندگى روزمره و عادى، از او مايه گرفته است و مىگيرد. او هم اين جهان را ايجاد و احداث كرده است و هم حفظ و ابقاء مىكند و هم موجب تغيير آن است و مسيرش را تعيين مىكند.
ج) خدا موجودى متشخص (individualized) است، يعنى يكى از موجودات است و، بنابراين، غير دارد. هر موجود ديگرى غير اوست و او غير هر موجود ديگرى است. ميان او و هر موجود ديگرى مغايرت و اثنينيت هست.
ميان او و هيچ موجود ديگرى عينيت و وحدت برقرار نيست. به هيچ موجود ديگرى نمىتوان اشاره كرد و گفت: «اين، علاوه بر اينكه فلان چيز است، خدا هم هست»، و به خدا نيز نمىتوان اشارهكرد وگفت: «اين، علاوه براينكه خداست چيزديگرى هم هست».
د) اين خداى متشخصْ انسانوار (personal) نيز هست؛ يعنى، علاوه بر تشخص، انسانوارگى نيز دارد. انسانوارگى خدا به اين معناست كه او نيز، مثل انسانها، 1) موجودى داراى عقل و فهم است، 2) داراى نوع خاصى از آگاهى، يعنى خودآگاهى، است، بدين معنا كه محتويات و فعاليتهاى آگاهى خود، مانند ادراكات حسى، صُوَر خيال، افكار، احساسات، عواطف، و خواستههاى خود، را درمىيابد، آگاهست از اينكه آگاهى دارد يا آگاهست، مىتواند آگاهى خود را متعلَّقِ شناخت تلقى كند، مىتواند براى خود تبديل به يك متعلَّق شناخت شود يا، به عبارت ديگر، درباره خود شناخت آفاقى حاصل كند، و مىتواند خود را چنان كه ديگران مىبينند ببيند، 3) نه فقط باورها، عواطف، و خواستههايى دارد، بلكه درباره باورها، عواطف، و خواستههاى خود باورهايى دارد، 4) براى اعمالش مسؤوليت اخلاقى دارد و مشمول ستايش و/يا نكوهش اخلاقى واقع مىشود، 5) موجودى اخلاقى است، بدين معنا كه احكام و داورىهاى اخلاقى دارد، يعنى، علاوه بر اينكه در باب سودمند يا زيانآور بودنِ افعال و موجب خوشنودى يا خشم شدنِ افعال داورى مىكند، در باب خوب يا بد، درست يا نادرست، و وظيفه و الزامى بودنِ اخلاقىِ افعال نيز حكم مىكند، و، از جمله، يك الگو و شيوه زندگى را مطلوب مىداند، 6) داراى يك سلسلهحقها است، اعم از حقهاى اخلاقى و حقهاى حقوقى، 7) انسانها را متعلق به نظام اخلاقى مىداند، يعنى آنان را همچون خود، از اعضاى يك اجتماع اخلاقى تلقى مىكند، 8) مىتواند، از طريق سخن، با ديگران ارتباط برقرار كند، يعنى قادر است كه براى افاده و ابلاغ مقصود خود و برقرار ساختن ارتباط با غير خود از زبان استفاده كند، با بهرهگيرى از زبان استدلال كند و در مقام اعتراض به نكتهاى نكتهاى ديگر پيش كشد، و خلاصه، انواع افعال گفتارى (speech-acts)را انجام دهد.(3)
ه.) اين خداىِ متشخصِ انسانوار، انسانها را به كارهايى امر و از كارهايى نهى كرده است (و امر و نهى دو فعل گفتارى است) و اين امر و نهى را از طريق سخن گفتن با بعضى از انسانها، يعنى پيامآورانى كه وحى الاهى را دريافت داشتهاند، يا از طريق مكشوف ساختن خود به انجام رسانده است. در سنت دينى، داستانها و اساطيرى هستند كه حكايت اوامر و نواهى الاهى را بازمىگويند، رمزهايى هستند كه تجسم آن اوامر و نواهىاند، و شعائر و مناسكى هستند كه نمايشگر كارهايىاند كه آدميان بايد بكنند. انسانها بايد، بر طبق اين الگو از خدا، زندگى خود را سامان بخشند، پرستش كنند، قربانى كنند، مراسم بر پاى دارند، آيين به جاى آورند و، در يك كلام، بندگى كنند و عبوديت خود را نشان دهند.
بر اساس اين پيشفرضهاى پنجگانه، گفته مىشود كه علةالعلل همه دردها و رنجها اين است كه آدميان، با استفاده ـ و، به تعبير دقيقتر، سوءاستفاده ـ از اختيار خود، نسبت به خدا عصيان ورزيدهاند و از اوامر و نواهى او اطاعت نكردهاند. و اين عصيان و عدم اطاعت همانست كه از آن به «گناه» تعبير مىشود. همه دردها و رنجها كيفر گناهكارى ماست. بنابراين، گناهكارى و دردها و رنجها تناسب مستقيم دارند: هر چه گناهكارى بيشتر شود دردها و رنجها بيشتر مىشوند، و هر چه ارتكاب گناه كاهش يابد دردها و رنجها نيز كاهش مىيابند.
كسانى كه به اين رأى قائلند به سنت، داستانها و اساطير دينى، رموز مقدس، شعائر و مناسك، و عبادات التزام مىورزند، به حفظ سنتهاى خود، مكانها، زمانها و ابزار و وسائل مقدس خود اهتمام خاص دارند، و، در نتيجه، به افرادى كه سنت و شعائر و مناسك مقدس را بهپا مىدارند و حفظ و حراست مىكنند، يعنى به روحانيان يا كاهنان، توجهى خاص دارند، زيرا، به عقيده آنان، بدون روحانيان يا كاهنان، كه از مواهب الاهى كمابيش مهمى برخوردارند، رشته اتصال انسانها به حق و حقيقت يكسره گسيخته مىشود. از اينرو، در جماعت و امتى كه از اين كسان فراهم مىآيد، روحانيان يا كاهنان، تا حدى، از ديگران متمايز و ممتازند و تعليم و تربيت و مسؤوليتها و امتيازات خاص دارند. جماعت و امت بايد به وساطت اين روحانيان يا كاهنان به اوامر و نواهى الاهى و كتبِ مقدسِ دينى و رموز مقدس پى ببرند و راه يابند. هر علمى، بدون اتكاء و استناد به كتب و رموز مقدس، ضرورتا بيهوده است يا، لااقل ممكن است بيهوده باشد؛ زيرا فهم عقلى اهميت و شأنى ندارد و آنچه مهم است قدرت رمزهاست در پيوند دادن عالَم غيرمقدسِ ناسوت به عالم قدسىِ لاهوت. به تجارب دينى و احوال معنوى خود نيز، اولاً و بالذات، اعتماد و اطمينانى نيست و بايد آنها را بر كتاب و سنت مقدس عرضه كرد و به اين محكها آزمود. بايد ايمان آورد، عضو جماعت و امت دينى شد، به سنتها باور داشت، به كيش و آيين خدمت كرد، در طلبِ امداد الاهى بود و، از اين راهها، از گناه اعراض و اجتناب كرد و، در نتيجه، از درد و رنج، حتىالمقدور و كمابيش، مصون و بركنار ماند.
2. جدايى از امر قدسى
كسانى كه جدايى از امر قدسى را علةالعلل همه دردها و رنجها مىدانند، پيشفرضهاى (الف) تا (ج) مذكور در بندِ 1 را مىپذيرند، اما پيشفرضهاى (د) و (ه.) را وامىزنند و به جاى آنها فرضشان بر اين است كه:
د) خداىِ متشخصْ انسانوار نيست، بلكه هم خودش، هم صفاتش، و هم افعالش فراتر از طَوْرِ فهم و عقل و علم انسانها و برون از قلمرو نظارت و ضبط و مهار آنان و حتى خارج از دايره شمول احكام و داورىهاى اخلاقى آناناند. بنابراين، از منظر انسانها، كارهاى خدا غيرعادى، غيرطبيعى، پيشبينىناپذير، و شايد حتى باورنكردنى و تصورناپذيراند. كارهاى خدا نه تابع قوانين طبيعىاند، و نه تابع قوانين اخلاقى؛ هيچيك از اين دو دسته قوانين كارهاى او را تحديد و تضييق و تعيين نمىكنند. خدا، چون تابع قوانين طبيعى نيست، قدرت انجام دادن هر كارى را، به آسانى هر چه تمامتر، دارد و، چون تابع قوانين اخلاقى نيست، اذن انجام دادن هر كارى را دارد. پس، كارهاى او يكسره قياسناپذير و محاسبهناشدنىاند.
ه.) در نتيجه، اينكه انسانها چگونه باشند يا نباشند و چه بكنند يا نكنند نيز در خدا تأثير قياسپذير و محاسبهشدنىاى ندارد. از هيچ كنش خاص انسانى نمىتوان واكنش خاص الاهىاى را پيشبينى كرد و انتظار كشيد. پس، شيوه و سامان و نظم و نَسَقِ زندگى ما انسانها اهميت خاصى ندارد و نمىتواند خدا را به واكنشى وادارد يا از واكنشى بازدارد و، بنابراين، نبايد به اعمالمان اتكاء و اتكال داشته باشيم.
نویشته: مصطفی ملکیان
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:41 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
به گفته یک مقام آموزش و پرورش در ایران ، سواد دانش آموزان ایرانی در رتبه آخر کشورهای جهان قرار دارد. خانم "هاجر تحریری نیک صفت" رئیس پژوهش گاه تعلیم و تربیت آموزش و پرورش با اشاره به دو آزمون بین المللی "تیمز" و "پلز" اظهار داشت که ، ایران در دورس ریاضی ، علوم و همچنین سواد خواندن و نوشتن رتبه های آخر را در بین کشورهای جهان به خود اختصاص داده است.
"شیرزاد عبدالهی" روزنامه نگار و کارشناس امور آموزش و پرورش در ایران می گوید، این گزارش تازگی ندارد ، قبلأ نیز گزارش هائی در مورد ناتوانی سیستم آموزش در ایران منتشر شده بود که مورد توجه مسئولین قرار نگرفت
منبع
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

آیا در فقه شیعه برای انسان، به ما هو انسان فارغ از اینکه دارای چه عقیده، دین و آئینی باشد حقوقی در نظر گرفته شده است یا نه؟
بله، حقوقی در نظر گرفته شده است، به این معنا که اصل مسأله حرمت انسان از آن نظر که انسان است در فقه اسلامی در نظر گرفته شده است.
مثلاً جان و مال انسان محترم است از آن نظر که انسان است و میشود حقوقی را مطرح کرد و گفت انسان از آن نظر که انسان است، قطع نظر از مذهب، نژاد و جنس این حقوق برایش وجود دارد.
کسی در این تردید ندارد که دربارهاش بخواهیم بحث کنیم، فقط تردیدها و پرسشها دربارهی گسترهی این حقوق است، این حقوق چقدر است؟ و در چه مواردی است؟ مربوط به چه مفاهیمی است؟
فقط در اینجاست که تردیدها هست وگرنه فکر نمیکنم هیچکس در این تردید داشته باشد، در اسلام هم مثل ادیان دیگر، انسان از آن نظر که انسان است حقوقی دارد.
این پرسشها معمولاً در مقایسه با اعلامیه حقوق بشر مطرح میشود، تردیدها و پرسشها در آنجاها است که آیا حقوق اسلامی هم به همان اندازه که در اعلامیه ۳۰ مادهای حقوق بشر، برای انسان از آن نظر که انسان است، حقوق قائل شدهاند، در همان گستره و به همان مقدار و به همان معنا حقوق قائل شده است یا نه. سوال در اینجا است.
در واقع پرسش اصلی مربوط به انسان است در ماوراء آنچه میاندیشد، این عدم تساوی حقوقی که بین مسلمان و غیرمسلمان در فقه اسلامی وجود دارد در تعارض با مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر محسوب میشود. نظر شما چیست؟
برای اینکه پاسخ جامع داده باشم، بدون اینکه وارد جزئیات بشوم مطالبی به شما میگویم و طرز تفکر خودم را عرض میکنم. از نظر من، هر پیامبری و از جمله آنها، پیامبر اسلام در یک فرهنگ خاص و سبک و ساختار زندگی خاصی که جماعتی، قومی داشته، آمدهاند.
آن سبک و ساختار زندگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و دینی و به اصطلاح عام کلمه، فرهنگ که آن جماعت یا قوم داشته، مربوط به مراحل تاریخی زندگی انسانها بوده است.
یعنی نوع انسان در طول تاریخ، فرهنگهای متفاوت داشته و در شرایط مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و دینی متفاوت زیسته است.
اینکه فرهنگها و شرایط سیاسی اجتماعی اقتصادی و سیستم ارزشها چگونه در جوامع مختلف در یک عصر و یا جوامع مختلف در اعصار مختلف، تغییر پیدا میکند، مسایلی است که مطالعات تاریخی، جامعهشناختی، انسانشناختی و امثال اینها پاسخ میدهد.
قضیه اینطور نیست که هر پیامبر در هر جا آمده ساختار فرهنگی، سیاسی و اجتماعی را عوض کرده است، چنین چیزی نیست.
کارنامه پیامبران چنین چیزی نشان نمیدهد، میخواهم مستند به تاریخ صحبت کنم نه اینکه بحث کلامی و اعتقادی در اینجا بکنم.
برنامه پیامبران نشان میدهد هر پیامبری در داخل همان وضعیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و... که بوده علاوه بر جهانبینی توحیدی، یک سلسله هدفهای اخلاقی را برجسته کرده و مردم را به آن هدفهای اخلاقی دعوت کرده است.
این مسأله که میگویم در مورد همه پیامبران است و اختصاص به پیامبری معیّن ندارد و در مورد خود پیامبر اسلام هم همینطور است.
منابع اسلام یعنی قرآن و سنت و بعد هم حقوق اسلامی در چارچوب ساختارهای سنتی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی (فرهنگی) که وجود داشته شکل گرفته است و نه برای تغییر آنها از اساس.
البته مطرح کردن آن جهانبینی و هدفهای اخلاقی موجب تحولاتی در همان ساختارهای سیاسی اقتصادی اجتماعی و فرهنگی و ارزشی شده است اما آنها را از بنیاد دگرگون نکرده است.
در آن جامعه و عصری که پیامبر اسلام آمد و دعوتش را شروع کرد انواع و اقسام ارزشها وجود داشت. فرهنگی در آنجا بود که از نظر سیاسی و اجتماعی و اعتقادی سه مشخصه داشت، البته مشخصههای متعدد داشت اما سه مشخصهاش را مطرح میکنم که مربوط به حقوق بشری است که شما مطرح میکنید.
یکی از مشخصههای آن فرهنگ، دینسالاری بود دیگری مردسالاری و دیگر مشخصه آن، حاکمسالاری بود. نه تنها در آنجا که در بسیاری از جوامع دیگر هم بود.
همبستگی اجتماعی در آن عصر بیش از هر چیز با دین قوام میگرفت، بنابراین آن چیزی که همبستگی اجتماعی را حفظ میکرد یک دین رسمی بود.
درواقع دین رسمی حرمت داشت و میبایستی از آن دفاع میشد و اجازه نمیدادند کسی علیه آن دین به نوعی حرکت کند که موجودیت آن دین و در نتیجه همبستگی اجتماعی به خطر بیافتد.
مردم اینجوری زندگی میکردند. ساختار زندگی در جزیرةالعرب هم همینطور بود و به همین جهت، وقتی پیامبر با دین آنها مخالفت کرد و توحید را در برابر بتپرستی مطرح کرد، بسیار تحت فشار گذاشته شد.
تا آنجا که ناچار شد از مکه بیرون برود. مخالفتهای بسیار شدیدی که با پیامبر شد به این دلیل بود که همبستگی اجتماعی آن روز با دین شکل میگرفت و مخالفت با دین به معنای از هم پاشیدن آن همبستگی اجتماعی بود. این وضع دینسالاری بود.
مردسالاری به این معنا بود که زمام اصلی در زندگی مشترک خانوادگی و حتی در زندگی اجتماعی دست مردها بود و از لحاظ حقوق و بهرهمندیها و امکان تصمیمگیریها، زنها در درجه دوم بودند و میشود گفت تعریف موجودیت اجتماعی زن مقدار زیادی به خواستههای مردان ارتباط داشت.
حاکمسالاری هم به این معنا بود که آنهایی که قدرت سیاسی داشتند تصمیم میگرفتند و دیگران را هم دنبال خودشان میکشیدند.
واقعیتهایی است که وجود داشت. هم در آنجا و هم در دیگر جاها مردم با این واقعیتها زندگی میکردند.
در جامعهای که دینسالاری، مردسالاری و حاکمسالاری هست، اصلاً امکان ندارد حقوقی برای افراد شبیه آنچه ما در اعلامیه حقوق بشر میبینیم، مطرح باشد.
حقوقی که در اعلامیه حقوق بشر است در درجه اول مستند به مسأله فردیت سیاسی و اجتماعی انسان است و در چنان جامعهای که آن سه مشخصه وجود دارد، اصلاً مفاهیم مربوط به فردیت وجود ندارد.
اول باید این مفاهیم وجود داشته باشند و چنین مفاهیمی اساساً وجود نداشته است. وقتی چنین مفاهیمی وجود نداشته، برجسته کردن هدفهای اخلاقی در آن جامعه آن مقدار که در نصوص اسلامی میبینیم در حدی نبوده که ویرانکننده و تغییردهنده آنها از اساس باشد.
در کتاب و سنت و یا بعداً در نظریههای حقوقی حقوقدانان مسلمان، نصوص و نظریاتی را که هدفگیری آنها تغییر دادن بنیادین این سه مشخصه و این سه ارتباط اجتماعی باشد، نمیبینم.
آنچه در این منابع وجود دارد برجسته کردن سلسله هدفهای اخلاقی در داخل همان ساختارها به منظور انسانی کردن آن ساختارها است، مثلاً به منظور اینکه مقداری بیش از آنچه بوده است به زنها حق داده شود، حاکم ستم نکنند و...
یعنی بیش از آنچه در عهد پیش از اسلام بوده است؟
بله، بیش از آن حق داده شود که بوده و این اتفاق افتاده است و این در منابع ما هست. وارد جزئیات آن نمیشوم، زیرا میخواهم بحث را در چارچوب کلی مطرح کنم.
جلوی بسیاری از ظلمها به زنها گرفته شده است و امثال آن. در واقع در آن چارچوب چه در مقایسه با آن ساختاری که در جزیرةالعرب بوده و چه در مقایسه یا ساختارهایی که در جاهای دیگر بوده است، برای زنها یا رعایا، حقوقی قائل شدهاند که انسانیتر است.
شبیه این مطلب دربارهی دین هم هست یعنی اصل دینسالاری بهم نخورده است. مثلاً موجودیت اهل ذمّه پذیرفته شده است.
میبینیم یک کم جلو آمده و انسانیتر شده است، قضایا در مسأله حاکمسالاری هم همینطور است. وقتی کسی حاکم شد تصمیمهای نهایی را او میگیرد و نمیشود با او نقض بیعت کرد.
این کسی که حاکم میشود به صورت سنتی حاکم میشود، یعنی عدهای بانفوذ جمع میشوند و او را حاکم قرار میدهند (شورا، بیعت) و بقیه افراد باید از آنچه ریشسفیدان و شورا بر آن اتفاق کردهاند، تبعیت کنند.
این ساختار باقی مانده ولی داخل این ساختار به حاکم توصیه شده که با عدل حکومت کن، ظلم نکن، حقوق افراد را در نظر بگیر و از این قبیل موارد.
این مقدار در منابع ما هست و بیشتر از این در منابع اسلامی نیست. اگر اینطور باشد که من میفهمم، باید بگوییم نقش پیامبران در تکامل سیاسی و اجتماعی بشر در همین حد بوده است که در تاریخ میبینم و نه بیش از آن.
معنای این حرف این است که تنها پیامبران نیستند که تاریخ بشر را به سوی تکامل بردهاند، عوامل دیگری هم وجود داشتهاند که تاریخ بشر را به سوی تکامل بردهاند.
این دعوا که پیامبران آمدهاند و یک سلسله تغییرات در جوامع ایجاد کردهاند که مربوط به اساس ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آنها بوده و بعد هم اعلام کردهاند که این ساختارها که ما معین کردیم ایدهآل انسانیت است و بهتر از این نمیشود و همیشه باید از اینها تبعیت کرد، هیچ دلیلی ندارد و به لحاظ تاریخی هم قابل قبول نیست.
اما قطع نظر از آن کمالات که پیامبران برای انسانها آوردهاند، خود انسانیت هم میتواند از طریق تحولات دیگری که در زندگی اجتماعی، سیاسی و معرفتی جوامع اتفاق میافتد به سوی کمال نزدیک شود.
اگر بپذیریم روش حکومت دموکراتیک که بشر کشف کرده و به آن رسیده و قابلیتش را پیدا کرده که بتواند اینجوری زندگی کند و غیر از مردسالاری و دینسالاری و حاکمسالاری است، با کمال انسانی سازگارتر است و این روشی است که به شکوفا شدن انسانیت انسان در زندگی اجتماعی بیشتر کمک میکند و انسانیتر است، چرا ما مسلمانها نمیتوانیم آن را بپذیریم؟
هیچ دلیلی نیست که نتوانیم آن را بپذیریم. اگر بپذیریم دموکراسی موقعی شکوفا میشود و موقعی معنای واقعی خودش را پیدا میکند که براساس حقوق بشر بنیانگذاری شده باشد، چرا نمیتوانیم حقوق بشر را بپذیریم؟
ممکن است گفته شود در حقوق بشر آزادی مذهب و تغییر مذهب و اینطور مسایل مجاز است، مساوات در برابر قانون حق انسان شناخته شده، مجازاتهای ویژهای که مقبول اسلام بوده، غیرانسانی و خشن و ممنوع اعلام شده، اساس و منشأ قدرت و حکومت اراده مردم اعلام شده است و امثال اینها که مغایر با فقه اسلامی است.
این حرف درست است اما اگر ما مسلمانان همه اینها را بپذیریم چه اتفاقی میافتد جز اینکه یک قدم به سوی کمال انسانی و آنچه با ارزشهای انسانی سازگارتر است، نزدیکتر میشویم.
ما میتوانیم مردسالاری را کنار بگذاریم عقیدهسالاری یا دینسالاری را کنار بگذاریم و حاکمسالاری و مجازاتهای خشن را هم کنار بگذاریم در عین حال که در زمان پیامبر اینها وجود داشته است.
کنار گذاشتن اینها را به حساب تکامل انسانی خودمان مینویسیم و بههیچوجه به مسلمانی ما لطمه نمیزند. اگر مسلمانی این است که توحید، مسایل اخروی، عبادت و پرستش، اخلاق انسانی و ایثار را بپذیریم عدل و احسان را پذیریم که همه اینها در متون اسلامی آمده، میتوانیم همه اینها را حفظ کنیم و در عین حال دموکراسی و حقوق بشر داشته باشیم و آن سه وضعیت را تغییر دهیم.
اینکه پیامبر آنها را تغییر نداده بههیچوجه دلیل این نمیشود که در این عصر مجاز نیستیم آنها را تغییر دهیم، چون همانطور که گفتم تاریخ نشان میدهد کارکردهای پیامبران در وضعیتهای موجود بوده است.
آنها در وضعیتهای موجود جهتی را نشان دادهاند و آن جهت عبارت بوده از اخلاق و عدالتگرایی و امروز میتواند به ما دیکته کند که به سوی حقوق بشر و دموکراسی برویم. پس مسلمانان هم میتوانند اینها را انتخاب کنند، من اینگونه فکر میکنم.
یعنی عملاً از درون فقه و شریعت نمیتوان راهی به سوی حقوق بشر یافت؟
نه اصلاً نمیشود. فقه موجود و شریعت موجود چیزی است که در طول تاریخ شکل گرفته است. از این طریق و از طریق استناد به منابع حقوق اسلامی که عبارت از کتاب و سنت است، نمیشود نصوص و متونی را پیدا کرد که به ما بگویند مردسالاری، دینسالاری و حاکمسالاری را کنار بگذاریم و مثلاً حقوق بشر مدرن داشته باشیم، چنین متونی نداریم.
اما روشهای بروندینی برای التزام به حقوق بشر، لزوماً روشهای ضداسلامی نیست. آیا نظر شما هم همین است؟
بله. در این باب، روشهای بروندینی آن توافقات حقوقی انسانها در عصر حاضر است که به تکامل انسان مربوط میشود. پذیرفتن تغییرات نگرشی و عاطفی چنانکه گفتم، ضداسلام نیست.
ولی به طور مشخص اگر بخواهیم بحث فردگرایی را که شما مطرح کردید، موردی و مصداقیتر وارد شویم، میبینیم فضای خصوصی فرد در فقه به رسمیت شناخته نشده و در مجازاتهایی که اعمال میشود این حریم خصوصی نادیده گرفته میشود که ناقض آن فردیت در مبانی حقوق بشر است، نظر شما چیست؟
باید روش تفسیر کتاب، سنت و حقوق اسلامی را اصلاح کنیم. این فقهی که الآن داریم عبارت است از استنباطهایی که در طول تاریخ از منابع اسلامی در جوامع اسلامی در شرایط گوناگون و به اشکال گوناگون شده است.
این فقه یکدفعه از آسمان پایین نیفتاده است. این فقه با آن چارچوبهای گذشته که گفتم متناسب و هماهنگ است.
امروز اگر بخواهیم آن چارچوبها را کنار بگذاریم و در چارچوبهای جدید که در نظرمان با ارزشهای اخلاقی سازگار است، زندگی کنیم از آن ابعاد نامقبول فقه و حقوق اسلامی دست برمیداریم.
یک مثال ساده خدمت شما عرض کنم. در همین سی سال گذشته تاریخ جمهوری اسلامی، یک روز فکر میکردند باید در منازل تفتیش کنند و ببینند کسی مشروب دارد یا نه. اما امروز حکومت دنبال این نیست که برود در منازل مردم تفتیش کند.
یک زمانی در اتومبیلها تفتیش میکردند، ببینند کی با کی نشسته است و کجا میرود. الآن این تفتیشها که آنها را وظایف شرعی (فقهی) میدانستند به مقدار زیادی کنار گذاشته شده است این تحولات معنایش چیست؟
این به این معنا است که کم کم آگاهی پیدا شده که الآن در شرایط فرهنگی خاصی زندگی میکنیم که این کارها قابل قبول نیست، یعنی اخلاقی و متناسب با حرمت انسان تلقی نمیشود، مقدار زیادی حوزه خصوصی و مفهوم حوزه خصوصی جای خودش را باز کرده است.
پس اینها چنین مسایلی است. مسایلی نیست که بتوان برای آنها یک ثبات و دوام قائل شد و گفت همیشه اینها باید چنین باشند. عصری وجود داشت که حوزهی خصوصی و عمومی در هیچ جای دنیا از هم تفکیک نشده بود، حالا تفکیک شده است.
پس از انقلاب در ایران فکر میکردند اینها از هم قابل تفکیک نیست، حالا معلوم شده که اینها را باید از هم تفکیک کرد، شیوههای زندگی کردن انسانها است و ربطی به وحی و منابع کتاب و سنت ندارد، شیوههای زندگی کردن انسانها است که تحول پیدا میکند، حوزه خصوصی از حوزه عمومی جدا میشود و امثال آن.
زمانی، بسیاری از مجازاتها خشن تلقی نمیشده. الان خشن تلقی میشود، اینها تحولات زندگی انسان است، انسان تغییر پیدا میکند، عواطف انسان تغییر پیدا میکند، شیوههای زندگی انسان تغییر پیدا میکند.
زمانی کتک خوردن شاگرد توسط معلم خشونت تلقی نمیشد و میگفتند جور استاد به ز مهر پدر، الآن همه میگویند نباید بچه را کتک زد، نباید در تأدیب از خشونت استفاده کرد، این تغییر یافتن دانش، روحیات و عواطف انسانها است.
تغییر رجم و قطع دست و سایر مجازاتهای خشن مربوط به دانش عصر، روحیات و عواطف و عرف انسانها است، این مجازاتها را در عصری خشونت تلقی نمیکردند در عصر ما خشونت تلقی میشوند.
ما آنها را کنار میگذاریم و هیچ ضربهای به مسلمانی ما نمیزند. پیامبر اسلام هم سعی کرد در قصاص، حداقل انتقامکشی واقع شود و گفت در صورتی که یک نفر از شما کشته یا مجروح شد فقط میتوانند یک نفر را قصاص کند و نه بیشتر و اگر اصلاً قصاص نکنید و ببخشید بهتر است، این مطلب در قرآن آمده است.
منطق تعدیل قصاص به وسیله پیامبر این است که در این عصر، میتوانیم به جای قانون قصاص، قانون دیگری وضع کنیم. موارد دیگر هم همینطور است به شرط آنکه اهداف اخلاقی و اصلاحی مجازاتها تأمین شود.
اما در منابع اسلامی بهویژه در قرآن حدود به عنوان مجازاتهایی بیان شده که به طور مشخص فقها و زمامداران حکومت اسلامی روی آن تأکید دارند، در موارد حدود چگونه میشود این نقض و تعارض آنها را با حقوق بشر حل کرد؟ مثلاً قطع دست در قرآن آمده است.
اینها احکام امضایی است، به اصطلاح با تعدیلات اخلاقی. پیش از اسلام وجود داشته و عرف اینطوری بوده که دست دزد را میبریدهاند و از این طریق مانع میشدند که دوباره دزدی کند یا میخواستند از این طریق دیگران را ارعاب کنند.
این کار مقبول به نظر میآمده و آن روز مجازات خشنی به نظر نمیآمده یا اگر مجازات خشنی هم به نظر میآمد میگفتند، به خودمان اجازه میدهیم مجازات خشن اعمال کنیم زیرا فکر میکردند اگر مجازات خشن اِعمال کنند بهتر از جرم جلوگیری میشود.
اگر امروز با مطالعات خودمان به این نتیجه رسیده باشیم که اینگونه نیست که مجازات هرچه خشنتر باشد بیشتر از وقوع جرم جلوگیری میکند در این صورت هیچ چیز ما را از اینکه دیگر آنها را انجام ندهیم، منع نمیکند.
صرف اینکه آیهای در مورد یک حکم در قرآن وجود دارد، معنایش این نیست که همیشه باید به آن عمل کرد. دو مسأله را باید از هم تفکیک کرد یکی اینکه آیا آیهای در خصوص مثلاً قطع دست دزد در قرآن وجود دارد یا نه؟
بله هست و هیچکس نمیتواند منکر آن شود یا آیهای در مورد قصاص در قرآن هست یا نه؟ بله هست. یا آیهای در مورد اینکه زانی و زانیه را شلاق بزنید آنهم جلوی چشم یک عده، در قرآن هست یا نه؟ بله هست.
هیچ شکی در این نیست که این آیات در قرآن هست. صحبت در این است که آیا ما مسلمانان مکلف و موظف هستیم امروز هم به این حکمها عمل کنیم؟
این است آنچه مایه اختلاف من و دیگران است. آنچه ما میگوییم این است که دلیل قابل قبول و دفاع برای این مکلف بودن وجود ندارد. من اینها را چندینبار نوشتهام و گفتهام دلایلتان را بیاورید.
تنها چیزی که آقایان ذکر میکنند این است که چون در قرآن هست باید عمل شود و بیشتر در اینباره بحث نمیکنند. در نوشتههای پیشین خودم و نیز در مقالات قرائت نبوی از جهان ۶ـ ۱ مدّعای فقها را در این باب نقد کردهام.
میتوانید در کتابهای من و در آدرس اینترنتی (که البته وبلاگ شخصی من نیست) آنها را ملاحظه نمایید. آنان مینویسند ضرورت و اجماع است و ما از این آقایان سوال میکنیم معنای این ضرورت چیست؟
معنای این اجماع چیست؟ این ضرورت چه جور درست شده است؟ مگر ضرورت غیر از این است که ضروریات هر دینی در طول تاریخ آن دین درست میشود و مگر غیر از این است که اجماع فقها در طول تاریخ دین شکل میگیرد.
واقعیتها اینها است، از این آقایان سوال میکنیم اگر اینها در طول تاریخ شکل میگیرد، چرا نمیتوانیم در اینها خدشه وارد کنیم به این معنا که پایههای شکل گرفتن اینها را بررسی و نقد کنیم و نشان دهیم چگونه شکل گرفتن اینها بیش از هر چیز محصول شرایط تاریخی بوده است.
اگر شرایط تاریخی عوض شود ضرورت دین به آن معنا و یا اجماع فقهاء به آن معنا که میگویند دیگر برای ما تکلیف ایجاد نخواهد کرد. و تنها پیام توحید است که همیشه باید آن را حفظ کرد.
آیا قرآن جواز چنین برداشتی را داده است که براساس مصالح موجود و شرایط زمان و مکان مثلاً حدود اجرا یا تعطیل بشود؟
بستگی دارد به اینکه مفسر قرآن چه کسی باشد و با چه افکاری و با چه مبانی و با چه انگیزهها و علایقی سراغ تفسیر قرآن برود. هیچگاه این حرفها مانند دو دو تا چهار تا نیست و امر واضحی نیست که نمیشود در آن اختلاف کرد.
این همان هرمنوتیک است که سالهاست حرفش را میزنم. وقتی قرار باشد در مبادی و مقدمات غیرتجربیمان که در خارج از قرآن قرار دارد، فکر و بحث کنیم، راه برای این تفسیرها باز میشود.
آیا مجمع تشخیص مصلحت نظام که در جمهوری اسلامی شکل گرفت همان حکمها را که تا به حال از مسلمات فقه شمرده میشده، تحت عنوان «مصلحت نظام» تغییر نمیدهد؟
حق تصرف در آنها را ندارد؟ اصلاً عمل کردن به مصلحت در مقابل یک نص شرعی تا چندی پیش از امور غیرممکن در فقه شیعه بود. در فقه اهل سنت هم یک نفر به نام طوفی که اهل فقه او را میشناسند این عقیده را داشت که میشود به مصلحت حتی در مواردی که نص وجود داشته باشد، عمل کرد و همه آن را رد میکردند.
پس از انقلاب در ایران گفته شد میتوانیم آنچه را مقتضای مصلحت جامعهی ایران است بر حکم منصوص مقدم کنیم. رییس قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران که خود یک فقیه طراز اول است در سالهای اخیر، چند بار بخشنامه رسمی صادر کرده که رجم و اعدام جوانان زیر ۱۸ سال ممنوع است، در حالی که بنا بر فتاوی فقهی همه اینها باید انجام شود.
اینها یعنی چه؟ لبّ اینها همان تغییر یافتن احکام شرعی فقهی طبق مقتضیات هر عصر یعنی دانش و روحیات و عواطف انسانها است. میگویم با خود و مردم صریح و شفاف باشیم و این مسایل را به صورت مبنایی حل کنیم و نه موردی.
تئوری این تغییرات را تدوین کنیم و خودمان تغییر دهیم نه اینکه منتظر باشیم هر وقت افکار عمومی دنیا به ما فشار آورد یک مورد یاد و دو مورد را موقتاً تعطیل کنیم.
آیا از منظر همان کرامت انسانی نمیشود رجم را تعطیل کرد؟
ببینید تا وارد این بحثها نشویم نمیتوانیم موضوع کرامت انسانی را در برابر آنچه نص است قرار دهیم. باید اول وارد این بحثها شویم تا کم کم جا باز شود که بگوییم مسأله کرامت انسانی در قرآن هم وجود دارد و ببینیم از آن چه به دست میآید؟ به نظر من راهها باز است.
در پارهای از سخنرانیهایم که در بعضی از دانشگاههای اروپا ایراد کردهام، در خصوص موضوع اسلام و حقوق بشر یا اسلام و دموکراسی همیشه این را میگویم که مسأله را اینطور طرح نکنید که اسلام با حقوق بشر و دموکراسی سازگار است یا نیست.
به نظر من، این نوع طرح سوال ره به جایی نمیبرد. مسأله این است که مسلمانان میخواهند با حقوق بشر زندگی کنند یا نه، آیا مسلمانان میخواهند با دموکراسی زندگی کنند یا نه؟ مسأله این است.
وقتی میگویم مسلمانان، علمای مسلمانان هم در میان آنان هستند. اگر آنها به این نتیجه برسند که با حقوق بشر و دموکراسی زندگی کردن انسانیتر است آن وقت با قرائت جدید از منابع اسلامی، زندگی با اینها را نه تنها مانع مسلمانی نمیشمرند بلکه مقتضای مسلمانی در این عصر میشمرند.
اینجور باید دید که میخواهند یا نمیخواهند؟ معتقدم امروزه ملتهای مسلمان واقعاً میخواهند یا حقوق بشر و دموکراسی زندگی کنند، منتها موانعی وجود دارد که نمیگذارد.
چناکه گفتم ما بعد از انقلاب در ایران میبینیم در مواردی که حکام احساس ضرورت کردهاند و دیدهاند باید تغییر یک حکم شرعی را بخواهند و خواستهاند، مسلمات قبلی فقهی را کنار گذاشتهاند.
پس بستگی دارد به اینکه این آقایان چقدر احساس ضرورت و اضطرار کنند. اگر مسأله این است پس ببینیم ضرورت و احساس ضرورت چیست؟ ضرورت حقوق بشر و دموکراسی را ایجاب میکند یا نه.
این را بحث کنیم نه اینکه اینجوری بحث کنیم که چون فلان آیه در قرآن هست، پس نمیتوانیم هیچ کاری کنیم. اگر معنای ضرورتهای زندگی در عصر حاضر واقعاً تحلیل و بررسی شود معلوم خواهد شد که مسلمانان حتماً باید زندگی با حقوق بشر و دموکراسی را بخواهند چنانکه عملاً آن را میخواهند.
آیا فقه موجود هم این قابلیت انطباق را دارد؟
مسأله مسلمانان این نیست که علم فقه چه قابلیتی را دارد یا ندارد. مسلمان بودن به توحید و نبوت وابسته است و به علم فقه وابسته نیست.
هیچگاه نمیشود گفت چه دینی قابلیت چه تغییری را دارد و چه دینی قابلیت چه تغییری را ندارد. پروتستانتیسم وقتی در اروپا به وجود آمد، کاتولیکها گفتند این خروج از مسیحیت است و دههها با آن مبارزه کردند و جنگهای مذهبی به راه افتاد اما الآن چطور؟
هیچکس دیگر نمیگوید پروتستانتیسم خارج از مسیحیت است، پروتستانتیسم نیمی از مسیحیت شده است. در ادیان دیگر هم همینطور است، ادیان تحول و تغییر پیدا میکنند و خودشان را با اوضاع و احوال، تطبیق میدهند.
اگر خودشان را با این اوضاع و احوال تطبیق ندهند و آنقدر دگم و بسته باشند که هیچ تغییری را نپذیرند نابود میشوند، تاریخ این را نشان میدهد.
بنابراین اینکه گفتم این سوال که فقه این را اجازه میدهد یا نه، سوال صحیحی نیست، بستگی دارد که ما مسلمانها بخواهیم این کارها را بکنیم یا نخواهیم.
اسلام بر مبنای توحید گذاشته شده است و دیگر نمیشود گفت ما شرک را هم بپذیریم. یا مثلاً فرض کنید مسیحیت بر اساس این گذاشته شده که عیسی فرزند خدا است، اگر یک مسیحی پیدا شود و بگوید این اصل را نمیخواهم بپذیرم که عیسی فرزند خدا است، به هیچ معنایی دیگر مسیحی نمیشود.
اگر کسی بخواهد توحید ما یا نبوت پیامبر اسلام را منکر شود، دیگر مسلمان نیست. بنیادهای دین اینگونه است، گرچه تفسیرهای متفاوت برمیدارد.
اما مسایلی که به اوضاع و احوال و تغییرات اجتماعی و یا معرفتی و یا ارزشی درجه دوم مربوط میشود، همیشه در طول تاریخ در حال تغییر و تحول هستند.
اینها دیگر به بنیانهای دینی ارتباط پیدا نمیکند، همان پیروان ادیان هستند که متناسب با معرفتشان و احتیاجاتشان در آن تغییراتی میدهند.
در برخی از آیات قرآن صراحتاً دستور به اِعمال برخی مجازاتهای خلاف حقوق بشر داده شده است، مثل اینکه در مورد عدم تمکین زن در برابر شوهر دستور داده شده است که زن را بزنند و برخی از مفسرین سعی میکنند آیات را تأویل و تفسیرهای به روز کنند تا این تعارضها را برطرف کنند نظر شما چیست؟
نمیگویم این تفسیرها را نکنند اما این راهها را بنیادی نمیبینم. این راهها در جاهای حساس، دیگر به بنبست میرسد.
این نوع تفسیرها و تأویلها با اصول علمی تفسیر و فهم متن نمیسازد. قبلاً نظر خودم را در امثال این مورد به شما گفتم، باید به صورت بنیادی از کتاب و سنت قرائت جدید بدهیم.
منبع
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
ايرج جمشيدي و كيوان مهرگان: گفتوگو با مردي كه تا 31شهريورماه سالجاري يعني كمتر از سه ماه پيش سكاندار سياستهاي پولي ايران بود و به گفته خودش با سياست سه قفله كردن خزانه بانك مركزي مسووليت رياست بر اين بانك را پذيرفت تا از سياستهاي انبساطي انفجاري جلوگيري به عمل آورد، از آن روي اهميت دارد كه وي ناگفتههاي زيادي را از دوران رياست يكسالهاش بر بانك مركزي به همراه دارد. ناگفتههايي كه او با احتياط فراوان بخشهايي از آن را در گفتوگوي تفصيلي خود با دنياي اقتصاد در ميان ميگذارد، اما بلافاصله تاكيد ميكند هرگز وارد بيان اختلافات درون دولت نخواهد شد و به ديگران هم كه درحال حاضر مسووليت دولتي برعهده دارند، همين توصيه را ميكند. اما مظاهري در عين حال معتقد است برخي از وقايع دوران اخير را بايد بازگو كرد؛ چرا كه كارشناسان و صاحبنظران اقتصادي كه به تحليل اوضاع اقتصادي ايران طي سه چهار سال اخير ميپردازند، نيازمند آگاهي از تحولات اقتصادي و تصميمات اتخاذ شده طي اين دوران هستند.
مظاهري ميگويد وقتي مسووليت بانك مركزي را برعهده گرفتم، با حادثه غيرمنتظرهاي مواجه شدم كه در تاريخ اقتصادي ايران استثنايي، عجيب و بينظير به حساب ميآيد؛ چرا كه در هيچ دورهاي سابقه نداشته است طي دو سال حجم نقدينگي در ايران به ناگهان به دو برابر افزايش يابد و از آن مهمتر اگر مانع از تداوم اين سياستها نميشدم، در پايان 86 با حجم نقدينگي بالاي 300هزار ميليارد تومان – يعني چهار برابر شدن حجم نقدينگي طي سه سال – مواجه ميشديم كه ميتوانست تورمهاي بسيار بيشتري نسبت به آنچه كه تجربه كرديم، به همراه داشته باشد.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

هر چند چشمانشون آنقدر ضعیفه که با تلسکوپ هم نمی توانند ببینند.
منبع
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
۱ـ از فرمول زندگی, اکثرا سر در می آورن , بعضی ها دم , وبعضی ها شاخ
۲ـ تیری که به تاریکی انداخت گم شد.
۳ـ بعضي ها با تیغ ریش میزنند و بعضي ها با ریش تیغ میزنند.
۴ـ خیلی کس ها هستند که رفته رفته ناکس شدن.
۵ـ اکثرا در قید حیات هستیم و در بند زندگی.
۶ـ بعضی ها پای حرفی که میزنند میاستند وبعضی ها زانو میزنند.
۷ـ ترك عادتهاي ، بد حتما انگيزه هاي خوب ميخواد.
۸ـ بعضي ها سعي ميكنند راه راست را به سوي خود كج كنند.
۹ـ وقتي ابرها از آسمان رفتند ، آسمان عريان شد.
۱۰ـ آدمهاي فقير نه مشت دارند و نه پشت.
۱۱ـ شاید زندگي گربه اي باشد كه به خاطرش سگ دو ميزنيم.
۱ـ از آخرين پلي كه ميگذري،پل صراط است .
۲ـ ماهي بزرگ،ماهيگير و قلابش را صيد كرد.
۳ـ براي حفاظت از افكارم، دور سرم باند پيچيدم .
۴ـ دوشاخه برق به پريز چشمك زد.
۵ـ چون از به دنيا آمدن مي ترسيد، در نطفه خودكشي كرد .
۶ـ غنچه معتقد است، زندگي يعني لب به خنده بستن .
۷ـ آدم وقتي فقير ميشه، خوبيهايش هم حقير ميشه .
۸ـ بعضي ها ذهنشان در اسارته و بعضي ها جسمشان.
۹ـ دكتر عاشق، قرص ماه را به سياهي شب تجويز كرد .
۱۰ـ براي حفظ ظاهر غصه هايش را با لبخند تعريف ميكرد .
۱۱ـ اگر خودتان را به آن راه زديد، مواظب باشيد گم نشويد .
۱۲ـ پائيز هميشه احترام موي سفيد زمستان را دارد .
۱۳ـ خيلي به هم علاقه داشتند، هميشه با اسم كوچك همديگر را نگاه ميكردند .
۱۴ـ از اينكه نمي توانم در مجلس ختم خودم حضور يابم، قبلاً پوزش مي طلبم .
۱۵ـ بعضي ها خودشان را به دردسر مي اندازند و بعضي ها ديگران را .
منبع: کاریکلماتور و سهراب گل هاشم
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

شانزده آذر امسال برابر است با پنجاه و پنجمین روز شهادت دانشجویان دانشکده فنی میباشد
اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش میزدم، همانجایی كه بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران - كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر كه را میآید، بیاموزند، هركه را میرود، سفارش كنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون» كه بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكی میتوانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاكستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم كه میوزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»
دكتر شریعتى
روایتی از وقایع 16 آذر 1332 در دانشگاه تهران
این «سه قطره خون» كه بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است...
در جریان درگیرى 16 آذر عده زیادى از دانشجویان كه تحت فشار و حمله قرار گرفته بودند به ناچار به آزمایشگاه پناه بردند. پس از ختم گلوله باران دقیقهاى سكوت، دانشكده را فرا گرفت. ناگهان میان سكوت ناله بلندى به گوش رسید كه مانند دشنه در قلبها فرو رفت و از چشم بیشتر دانشجویان اشك جارى شد. نالههاى بلند سوزناك مىفهماند كه عدهاى مجروح شدهاند و در همان جا افتادهاند. اولیاى دانشكده، مستخدمان و چند نفرى از دانشكده پزشكى مىخواستند مجروحان را به پزشكى برده معالجه كنند ولى سربازان با تهدید به مرگ مانع این كار شدند. بدن مجروحان در حدود دو ساعت در وسط دانشگاه افتاده بود و خون جارى بود تا بالاخره جان سپردند. بدین ترتیب سه نفر از دانشجویان (بزرگ نیا، قندچى و شریعت رضوى) شهید و بیست و هفت نفر دستگیر و عده زیادى مجروح شدند.
خبر واقعه 16 آذر به سرعت در تمام تهران پخش شد. در روز 17 آذر تمام دانشگاههاى تهران و اغلب شهرستانها در اعتصاب كامل به سر بردند؛ حتى بسیارى از دبیرستانها هم با تعطیل كردن مدرسه خود هم دوش دانشگاهیان در تظاهرات علیه فجایع 16 آذر و سفر نیكسون به تهران شركت كردند.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

چندین سال پیش داش آکل صادق هدایت را خواندم و خیلی رویم اثر داشت وبسیار آن را دوست دارم امروز فیلم ان را دیدم وان نوستالوزی تازه شد
از همان وقت، من عاشقِ تراژدی غصّهآلودِ عاشقانهی «هدایت» شدهام و جدای مرور و بازخوانیهای مجدّد، داش آکل یکی از دغدغههای مُدام ِ ذهنیاَم است که رهایم نمیکند. حالا متوجّه شدید چهقدر میتوانستم طالب ِ تماشای فیلم ِ«مسعود کیمیایی» باشم هرچند که اقتباس ِ وی زیاد هم به متن وفادار نبوده و یکسری ماجراهای اضافی مندرآورد در فیلم بود که دوست نداشتم
حاج صمد قبل از مرگ، داش آکل را به عنوان وصي خود برمي گزيند. آکل به مرجان، دختر حاج صمد دل مي بندد و چون نمي تواند ماجراي عشق خود را بازگو کند به شراب خواري رو مي آورد. پس از چندي براي مرجان خواستگار مي آيد و آکل برخلاف ميل دروني اش مراسم عروسي را مهيا مي کند و اموال حاج صمد را به داماد مي سپارد. شب عروسي موقع بازگشت آکل از مي فروشي کاکا رستم، رقيب شرور داش آکل با چند تن از يارانش راه را بر آکل مي بندند و او را مورد تمسخر و تحقير قرار مي دهند. آکل براي غروب روز بعد با کاکارستم وعده نبرد مي گذارد. آکل کاکارستم را شکست مي دهد. اما از کشتن او خودداري مي کند. موقعي که آکل پشت صحنه نبرد مي کند. کاکارستم قداره آکل را در پشت او فرو مي کند. آکل در حاليکه زخم خورده است، کاکارستم را خفه مي کند و فرداي روز بعد در خانه اش جان مي دهد
ماجراي قهرماني ها و مردانگي و صداقت «داش آكل» را همه ي مردم شيراز مي دانند. يك حاجي شيرازي كه زماني با او همسفر بوده و فضايل نيك داش آكل را مي دانسته قبل از مرگش وصيت مي كند كه داش آكل به كارهاي زندگي و املاك او رسيدگي كند. داش آكل در برخورد با خانواده ي حاجي دختر او را مي بيند و به او دل مي بندد، حال آنكه دختر سن كمي دارد. عشق دختر، داش آكل را به شراب خواري مي كشاند. «كاكارستم»، كه دشمن داش آكل است با آن كه بارها در جدال تن به تن از او شكست خورده معهذا همه جا در غيابش رجزخواني مي كند. داش آكل ازدواج با دخترك را به علت سن زياد خود، دور از مردانگي مي داند و ترتيب ازدواج او را با يكي از خواستگارانش مي دهد. شب عروسي دخترك، وقتي داش آكل از ميخانه برمي گردد، با كاكارستم روبرو مي شود و جدال آن ها در شب بعد به آنجا مي كشد كه كاكا در شرايطي كه شكست خورده، قمه را از پشت در بدن داش آكل فرو مي كند و داش آكل در همان حال گلوي كاكا را آنقدر مي فشارد كه خفه مي شود و بعد خود نيز مي ميرد
«کمر مردُ هیچی تا نمیکنه جز زن!
من بودم ُ یه طوطی. حالا باز منام ُ یه طوطی.
امّا، دیگه نه اون همون طوط
یاه و نه من اون داشی.»
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
... عبدالملک بن مروان خلیفه اموی به اخطل شاعر گفت: بیا و مسلمان شو تا ده هزار درهم به تو بدهم و از غنیمتهای اسلام سهمی برایت مشخص کنم. اخطل گفت با شراب چه کنم؟ عبدالملک گفت: شراب چیز خوبی نیست، اولش تلخی و آخرش مستی است. اخطل گفت: آری درست گفتی،اما میان همان تلخی و مستی عالمی است که تمام خلافت و قدرت تو در مقابل آن مثل قطره دریا، برابر رود فرات میباشد...
حسرتا که ای کاش صاحب میخانهای بودم....
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 6:17 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
مجله ساینگلاینز(معروف ترین مجله موسیقی در جهان)،
البوم شهر خاموش کیهان کلهر را بهترین آلبوم موسیقی جهان معرفی کرده است.ا ین آلبوم، اثری جدید است که کیهان کلهر آنرابه همراه کوارتت زهی بروکلین رایدر اجرا کرده است. این اثر برای کودکان حلبچه ضبط شده است و با زمزمهی حزین بداههنوازی سازهای زهی آغاز میشود. پیش از این نیز کیهان کلهر نامزد دریافت جایزه های بزرگ بین المللی شده بود.او در آثار اخیرش چون شهر خاموش و غزل با تلفیق کردن موسیقی ایران با سایر ملل و با تکیه برتکنوازی موسیقی ایران راجهانی کرده و به دنیا شناسانده است. او در آلبوم غزل با سیتار شجاعت حسین خان نوازنده ی هندی اثری زیبا را خلق کرده است.
منبع
 |
The Silent City Kayhan Kalhor Recorded on September 13, 2006 at Ozawa Hall, Tanglewood Music Center
Colin Jacobsen, Violin; Shaw Pong Liu, Violin; Carmel Raz, Violin; Nicholas Cords, Viola; Nadia Sirota, Viola; Nicholas Finch, Cello; Peter Rosenfeld, Bass; Kayhan Kalhor, Kemancheh
|
این خبر از دو جهت برای من موجب شعف شد اول انکه یک ایرانی هنرمند به این مقام رسیده دوم که ایشان نسبت دوری با اینجانب دارد که موجب افتخار است
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

سخنان یكشنبه رئیس جمهور محترم در حاشیه بازدید از نمایشگاه مطبوعات مبنی بر اینكه
«قادر است مملكت را حتی با نفت 5 دلاری هم اداره كند»
از زوایا و ابعاد گوناگون قابل بررسی است. در این مطلب كوتاه تنها از یك زاویه به این موضوع نگریسته شده و پرسشی از رئیس محترم دولت نهم مطرح میشود.
آن پرسش و در واقع ابهام این است كه چرا آقای احمدینژاد در سه سال و نیم گذشته این كار را نكردهاند؟
اگر آقای احمدینژاد میتوانستهاند چنین «شقالقمری» كنند آیا روا بود كه از حدود 200 میلیارد دلار درآمد ارزی در سه سال گذشته امروز پول چندانی در حسابهای ارزی كشور باقی نمانده باشد؟ و به عبارت دیگر چرا رئیس جمهور محترم مردم را از بركات هنر مدیریتی خود در سه سال و نیم گذشته محروم ساختهاند؟ و حالا كه عمر دولت ایشان همچون آفتابی بر لب بام است، این هنر مدیریتی را به اطلاع مردم میرسانند؟
در واقع با این گفته آقای احمدینژاد میتوان این برداشت را كرد كه در حالی كه میشد در
سه سال و نیم گذشته كشورشان با حدود 20 میلیارد دلار درآمد ارزی اداره شود،
چرا رئیسجمهوردر حالی كه قابلیت چنین كاری را داشتهاند از این هنر مدیریتی استفاده نكرده و به جای 20 میلیارد دلار بیش از 229 میلیارد دلار (بنا به گزارش كمیسیون اقتصادی مجلس رقم مجموع سالهای 84 تا 86 به علاوه تخمین سال 87) خرج كردهاند؟!
منبع
خبر مرتبط:
احمدینژاد: کشور را با نفت 5 دلاری هم اداره میکنیم [اینجا]
نشانه های بحران اقتصادی آشکار شد؛ 14 ميليون ايراني توان خريد گوشت ندارند
پس از سه سال فعاليت اعلام شد؛ سرانجام دولت تاثير رشد نقدينگي بر تورم را پذيرفت
احمدي نژاد: راه هاي صحيح را براي اداره درست جهان ارائه مي دهيم
دکتر روحانی: امروز همان روز مباداست؛ ذخایر ارزی چه شد؟
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه
«به کجا چنين شتابان؟»
گَوَن از نسيم پرسيد.
- «دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداری
زغبار اين بيابان؟»
- «همه آرزويم، اما
چه کنم که بسته پايم....»
- «به کجا چنين شتابان؟»
- «به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سراين.»
- «سفرت به خير! اما، تو و دوستی، خدا را
چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را.»
شعر : شفیعی کدکنی
ليست دفترهاي شعر شفيعی کدکنی (م.سرشک)
محمدرضا کدکنی، مشهور به م. سرشک در نوزدهم مهر ۱۳۱۸ در روستای کدکن که يکی از روستاهای قدبم و کهنسال نيشابور قديم است، متولد شد.
وی مقدمات علوم دينی از قبيل جامعالمقدمات و کفايه آخوند خراسانی را نزد پدرش ميرزامحمد شفيعی کدکنی فراگرفت و پس از ورود به حوزه علميه خراسان از محضر استادان بزرگ حوزه خراسان از جمله حاج شيخ هاشم قزوينی و اديب نيشابوری کسب فيض کرد.
پانزده سال از دوران کودکی و نوجوانی م. سرشک مصروف فراگيری علوم قديمه و آمد و شد به حوزه های علميه آن روز خراسان شد، او پس از مطالعه دروس جديد و موفقيت در امتحان وارد دانشگاه مشهد شد و در زمره دانشجويان استادان بنام، دکتر فياض، دکتر يوسفی و دکتر رجايی درآمد.
م. سرشک پس از دريافت درجه ليسانس از دانشگاه مشهد، برای تکميل تحصيلات وارد دانشگاه تهران شد و از محضر استاد فروزانفر و دکتر پرويز ناتل خانلری بهره ها برد و با درجه دکتری در زبان فارسی از دانشکده ادبيات دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد و در کتابخانه مجلس سنا به کار پرداخت و سپس دانشيار گروه ادبيات فارسی و ادبيات تطبيقی دانشگاه تهران شد.
م. سرشک شاعری را با غزل آغاز کرد. وی در سال ۱۳۴۴ با انتشار کتاب «زمزمه ها» و بعدها در مجموعه های ديگر توانايی خود را در سرودن غزل و قالبهای ديگر به خوبی نشان داد. هرچند زمزمه ها در حال و هوای سبک هندی سروده شده است اما تعلق خاطر شاعر به شاعران خراسانی در جای آن به چشم می خورد.
پس از اين م. سرشک قالب و بيان سنتی را رها می کند و به سوی شکل و زبان شعر نيمايی روی می آورد و نيز شعر غنايی و تغزلی را تقريبا کنار می گذارد و به شعر اجتماعی و حماسی جديد می پردازد. اين تحويل و تحول در مجموعه «شبخواني» و «از زبان برگ» به خوبی نمايان است. م.سرشک با انتشار مجموعه «در کوچه باغهای نشابور» در سال ۱۳۵۰ نشان ميدهد که به دهن و زبان و ساخت و صورت مشخصی دست يافته و شعرش در مسير تکامل افتاده و راه واقعی خود را يافته است. اين مجموعه پس از انتشار تاثير فراوانی برخاطره جمعی ايرانيان می گذارد به گونه ای که برخی از ابيات اين مجموعه به عنوان مْثل ساير در ميان توده مردم به کار برده ميشود و اين اقبال تا بدانجا ادامه می يابد که برخی گفته اند: «در کوچه باغهای نشابور» در جايگاهی از وقوف و اعتماد شاعرانه قرار گرفته که سه دفتر بعدی او يعنی «مثل درخت در شب باران»، «بوی جوی موليان» و «از بودن و سرودن» -که هر سه در سال ۱۳۵۶ انتشار يافته- نتوانست به پای آن برسد و به اين ترتيب پيشرفت شعری وی در همان دهه پنجاه متوقف ماند.
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران در انتقاد به نهادهاي حقوق بشري غرب درباره ايران گفت؛ «آنها براي اينکه به ظاهر و به دروغ نشان دهند طرفدار حقوق بشر هستند در کشوري مانند کشور ما وقتي پاي يک گربه زير کاميون شهرداري مي رود، صدها قطعنامه حقوق بشري صادر مي کنند اما در مورد غزه که مردم از دسترسي به نان، دارو و انرژي محروم هستند، سکوت مي کنند. همچنين به گزارش فارس احمدي نژاد تصريح کرد؛ مي توانيم راه حل هاي صحيح براي اداره درست جهان در اختيار بشريت قرار دهيم
نشانه های بحران اقتصادی آشکار شد؛ 14 ميليون ايراني توان خريد گوشت ندارند
دبير سياسي ارگان مصباح: راه پولدار شدن محصولي حلال بوده است
پس از سه سال فعاليت اعلام شد؛ سرانجام دولت تاثير رشد نقدينگي بر تورم را پذيرفت
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

بیماری هلندی به انگلیسی (Dutch disease) یک مفهوم اقتصادی است که چگونه استفاده از درآمد منابع طبيعي(مثلاً درآمدهای نفتی کشور خودمان) باعث افول در توليد ميشود. این عنوان در سال 1977 برای نامگذاری پدیده کاهش تولید در هلند پس از کشف گاز طبیعی در دهه 60 بوجود آمد. "بیماری هلندی" در واقع یک مفهوم اقتصادی است برای توضیح رابطه بین بهره برداری از منابع طبیعی و کاهش تولید. به این صورت که افزایش در منافع به دست آمده از منابع طبیعی (مانند نفت و گاز)به دلیل اینکه (تبادل ارز)exchange rate را افزایش میدهد، تولید را در اقتصاد یک کشور کاهش میدهد. البته نمی توان گفت که همیشه این بیماری باعث کاهش تولید می¬شود و ممکن است عوامل دیگر موثر باشند.
این نامگذاری به این دلیل انجام شده است که اولین بار در کشور هلند رخ داد. در سال 1977 نشریه اکونومیست لندن، در توصیف و تشریح این پدیده ظاهراً عجیب، برای نخستین بار اصطلاح بیماری هلندی را بکار برد که در دهه 70 میلادی تعدادی از کشورههای دیگر، از جمله انگلستان را مبتلا ساخته بود. اگر به زبان خیلی ساده بخواهیم بیان کنیم این عارضه زمانی رخ می دهد که درآمد یک کشور بر اثر عوامل فصلی به صورت ناگهانی افزایش می یابد و متولیان اقتصاد کلان (دولت ) هم با تصور دائمی بودن این درآمد آن را در جامعه تزریق می کنند. تا اینجای کار اتفاق خاصی نیافتاده است . درآمد کشور زیاد شده و پول هم به جامعه منتقل شده است. اما با افزایش درآمد ،تقاضا هم افزایش پیدا می کند اگر این افزایش تقاضا به صورت ناگهانی انجام شود، عرضه جوابگوی تقاضا نخواهد بود و تعادل عرضه و تقاضا بر هم می خورد ، در نتیجه قیمت ها افزایش می یابد. در یک روند طبیعی قیمت ها تا سقفی بالا می روند و با یک تاخیر زمانی تولید افزایش پیدا می کند و در نهایت پس از مدتی عرضه و تقاضا به تعادل قبل بر می گردند. اما بیماری هلندی از زمانی رخ می دهد که دولت به عنوان متولی اقتصاد کلان وارد کارزار می شود و سعی می کند به طور مصنوعی و از طریقی غیر از افزایش تولید قیمت ها را پایین نگه دارد.دولت متوصل به واردات کالاهای مصرفی ارزان می شود (همین کاری که دولت نهم در حال انجام آن است)
این مسأله همچنین قیمت نسبی کالاهای وارداتی را نیز پائین میآورد، درحالیکه قیمتهای صادراتی برای مصرفکنندگان خارجی بالا میرود. این مسأله انتقال منابع تولیدی و تقاضای داخلی از بخش تولیدی به بخش غیر قابل تجارت را تشدید میکند. چرا که منابعی چون سرمایه و کار برای برآورده ساختن افزایش تقاضای داخلی به بخش تولید کالاهای غیرقابل تجارت (مبادله نشدنی) داخلی و همچنین به بخش نفتی به سوی رونق، انتقال مییابد هر دوی این انتقالات میزان تولید را د ربخش صادرات سنتی که اکنون دچار وقفه شده کاهش میدهند و منجر به فرآیندی میگردد که در اقتصاد کشورهای صنعتی شده به صنعت زدائی (Deindustrialisation) مرسوم شدهاست و کل این فرآیند با عنوان «تأثیر انتقال منابع» شناخته شدهاست.
اگر بخواهم بنابر رسم این وبلاگ، به زبان ساده و خلاصه بگویم؛ نظریه بیماری هلندی بیان می کند که با فروش منابع طبیعی و وارد شدن ارز خارجی به کشور(خصوصا ر هنگام افزایش قیمت های نفتی)، پول داخلی تقویت شده و در نتیجه بخش قابل تجارت بدون منابع طبیعی(شامل صنعت و کشاورزی) به علت گرانتر شدن صادرات و ارزان تر شدن واردات، به شدت ضربه دیده و تضعیف می شود. و قیمت کالاهای غیر قابل تجارت همانند خدمات و همچنین زمین و مسکن، به شدت افزایش می یابد. چرا که این پولی که وارد اقتصاد شده باید طوری خرج شود، کالاهای قابل تجارت که مثال ملموسش این روزها میوه و شکر و … است وارد می شود و بنابر تئوری، قیمت این کالاها چندان افزایش پیدا نمی کند. اما قیمت کالاهایی مثل زمین و مسکن و کرایه تاکسی و … به شدت افزایش می یابد چرا که قابل وارد کردن نیستند. همین است که می بینید در عرض 2 سال قیمت مسکن حدود 150 درصد افزایش پیدا می کند! چرا که در این 2 سال بیش از 140 میلیارد دلار وارد اقتصاد شده است.(بعبارتی تورم زمین و مسکن این روزها چندین برابر تورم زمین و مسکن دوره خاتمی است.)
این مشکلات ساختاری هستند و نه با نظریه بیماری هلندی بلکه با نظریه مصیبت(نفرین) منابع تاحدود بسیار زیادی قابل توضیح اند اما یک چیز تاحد بسیاری روشن است و آن اینست که مطمئن باشید که این مشکلات ربط چندانی به خاتمی بودن یا احمدی نژاد بودن ندارد. بلکه اگر در دوره خاتمی نیز درآمدهای نفتی تا این حد افزایش می یافت به احتمال زیاد وضعی شبیه به همین داشتیم! آقا باز هم می گویم؛ مشکل ساختاری است! و با آمدن این و رفتن آن فرق چندانی ایجاد نمی شود و همه در ساختار تنگ و فاسدی که نفت ایجاد کرده است گیر می کنند. بهمین جهت است که باید قاعده بازی این ساختار که وجود نفت در دستان دولت است را عوض کنیم.
مورد بدخیم بیماری هلندی ( بررسی کشور نیجریه ) :
درنیجریه در نیمه دهه 1970 و بار دیگر در اوایل دهه 1980 ، قیمت های بالاتر صادرات نفتی درآمد بادآورده ای ایجاد کرد که به محصول ناخالص داخلی غیرمعدنی 23 درصد افزود . درآن زمان که یکی از میدان های اصلی نبرد در نیجریه ، مالیات ستانی و مخارج دولتی بود ، تحت این نوع فشارها ، دولت نیجریه تمامی درآمدهای بادآورده خود را خرج کرد . سرمایه گذاری عمومی از 4 درصد به 30 درصد محصول ناخالص داخلی غیرمعدنی بالا رفت و حقوق میانگین برای خدمات غیرنظامی در 1975 دو برابر شد . بسیاری از درآمدهای تازه به دست آمده ، برای طرح های اسراف گرایانه به هدر رفت اولین بادآورده نفتی فقط اشتهای مالی را بیشتر کرد :
از 1981 تا 1984 ، کسری بودجه به 12 درصد میانگین محصول ناخالص داخلی غیرمعدنی رسید . مازاد نقدینگی باعث ایجاد تورم شده و قیمت ها را افزایش داد ، درحالی که بانک مرکزی نرخ اسمی ارز را ثابت نگه داشته بود ،تا 1984 نرخ واقعی ارز تقریباً سه برابر سطحش از 1970 تا 1972 تقویت شد .
قبل از پایان دهه ، در 1984 ، صادرات غیرنفتی در نیجریه تقریباً 90 درصد سقوط کرد و به خاطر آنکه کشاورزان ازلحاظ سیاسی سهم کمی در جامعه داشتند ، مبلغ اندکی از بـادآورده نفتی دربخش کشاورزی سرمایه گذاری شد ، درحالی که برعکس آن مبالغ هنگفتی در زیربنا و صنعت خرج و تلف شد و بدین ترتیب از 1973 تا 1984 مقدار صادرات کشاورزی به بیش از دو سوم سقوط کرد . از 1972 تا 1981 ، رشد درمحصول ناخالص داخلی غیرمعدنی رقم قابل قبول 3/5 درصد بود ، اما این تنها 60درصد میزان رشد در خلال پنج سال قبل از رونق قیمت نفت بودپس میتوان نتیجه گرفت که نیجریه بدون رونق نفتی خود ممکن بود بهتر عمل کند .
نروژیها از بلایی که بر سر هلندیها آمد، درس گرفتند و با تاسیس صندوق ذخیره ارزی، به جای اینکه درآمدهای حاصل از صادرات نفت خام را در بودجههای سالانه ریخته و بودجه را آلوده کنند، آن را به این صندوق فروختند و به بیماری هلندی دچار نشدند. صندوق یاد شده چند کاربرد عمده دارد; اول اینکه درآمد حاصل از ثروت ملی یک کشور را از نظر زمانی و توزیع بین نسلی، به شکلی مناسب مدیریت میکند تا نسلهای بعد، احساس زیان نکنند. دوم اینکه این صندوق در تثبیت نرخ ارز و جلوگیری از شوکهای ناشی از نوسان نرخ ارز و یا میزان ارز در یک کشور تاثیر بسیار کارآمدی دارند. سوم، با ایجاد موانع شدید قانونی، دست دولت از این ثروت بادآورده کوتاه شده و دولت صرفا به کارایی اقتصادی بخش خصوصی و مالیاتی که از این بخش دریافت میدارد، بسنده کرده و علاوه بر اینکه به دولتی پاسخگو و کوچک و با تمرکز حداقلی تبدیل میشود، تمام تلاش خود را برای ایجاد زمینههای موفقیت بخش خصوصی ایجاد کرده و خود را بعنوان رقیب بخش خصوصی در نظر نمیگیرد. و در آخر اینکه این صندوق سبب کسب اعتبار جهانی برای کشور مورد نظر شده و مسبب ورود سرمایه گذاران خارجی به آن کشور میشود.(اگر سیاست نروژ را در نظر بگیریم که منابع حاصل از این صندوق را صرفا در کشورهای دیگر سرمایه گذاری میکند، این اعتبار آفرینی و قدرت چانه زنی کشور در عرصه جهانی چندین برابر میگردد.) البته تاسیس این صندوق پیشنیازهایی دارد، که اگر مهیا نشوند، این صندوق نمیتواند به وظایف اصلی خود عمل نماید.از جمله اینکه لازم است تا ساختار سیاسی کشور به گونهای نهادینه شده و سیستماتیک، دستش از این صندوق برای مصرف آن در داخل، کوتاه باشد و نیز لازم است، شفافیت کامل از نظر دخل و خرج در مدیریت صندوق وجود داشته باشد به گونهای که هماکنون مدیریت این صندوق در نروژ با شفافیت کامل عمل میکند. به طوری که هر شهروند نروژی میتواند هر لحظه از جریان فعالیتهای این صندوق آگاه شود
تورم مهارنشدنی ، ناکارآمدی در تخصیص منابع ارزی و رفتار مصرفی خاص بیماری هلندی ، خود را به اقتصاد هلند تحمیل کرد . بعدها نروژیها از این اتفاق درس گرفتند و با ایجاد صندوق ذخیره ارزی نفت ، به جای اینکه درآمدهای حاصل از صادرات نفت خام در بودجههای سالانه محاسبه نمایند، آن را به این صندوق ریخته و به بیماری هلندی دچار نشدند . بانک جهانی درسالهای اخیر به دولتهای صادرکننده نفت که دارای صندوق ذخیره ارزی میباشند توصیههایی میکند ، اول اینکه درآمد حاصل از ثروت ملی یک کشور را ازنظر زمانی و توزیع بین نسلی ، به شکلی مناسب مدیریت کنند که آنها احساس زیان نکنند . دوم اینکه این صندوقها در تثبیت نرخ ارز و جلوگیری از شوکهای ناشی ازنوسان نرخ ارز و یا میزان ارز دریک کشور کارآمدی داشته باشند . بانک جهانی به کشورهایی که این صندوقها را تاسیس کردهاند همچنین توصیه میکند که باید شفافیت کامل ازنظر دخل وخرج درمدیریت صندوقها وجود داشته باشد به گونهای که هم اکنون مدیریت این صندوق در نروژ با شفافیت کامل عمل میکند
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 5:54 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

محمود احمدينژاد خطاب به كشورهاي غربي كه در شوراي امنيت سازمان ملل قطعنامههاي تحريم ايران را تهيه و به تصويب ميرسانند، گفت:
آنقدر قطعنامه بدهيد تا قطعنامهدانتان پاره شود... او كه ديروز براي گشايش چند طرح به استان خوزستان سفر كرده بود، افزود: امروز اقتصاد ايران فارغ از اقتصاد دنيا سر حال و رو به جلو حركت ميكند و اينجاست كه بايد بگوييم عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد.
پس از روي كار آمدن دولت نهم پرونده هستهاي ايران از شوراي حكام آژانس بينالمللي انرژي اتمي به شوراي امنيت سازمان ملل فرستاده شد. شوراي امنيت نيز به دليل امتناع تهران از تعليق غنيسازي اورانيوم تاكنون چهار قطعنامه عليه ايران صادر كرد كه در هر يك از آنها بر دايره تحريم كشور مواردي افزوده شده است.
احمدينژاد 23 فروردين امسال در ديدار علما و روحانيون استان خراسان رضوي تورم و گراني را ناشي از قطعنامه دانسته و گفته بود:
دشمنان در محاسبات خود به درستي ارزيابي كرده بودند، كه با اعمال اين فشارها كشور دچار تورم 60، 70 درصدي و متلاشي ميشَود. اما دولتمردان براي اينكه چنين اتفاقي صورت نگيرد، تلاش و مجاهدت شبانهروزي كردند. با اين حال، وي در خوزستان از تاثير معكوس تحريمها خبر داد و اضافه كرد: اگر حاصل تحريم اين است كه در سه سال گذشته معادل 50 سال قبل در كشور رونق و شكوفايي داشتهايم، پس اين تحريمها براي ما مفيد بوده و از آن استقبال ميكنيم.
احمدينژاد گفته بود كه قادر است كشور را با نفت 5 دلاري اداره كند. در پي افزايش قيمت نفت در سه سال گذشته صاحبنظران و اقتصاددانان منتقد عملكرد دولت نهم بارها درباره افزايش وابستگي دولت به دلارهاي نفتي، برداشتهاي مكرر از حساب ذخيره ارزي و بروز بيماري هلندي در اقتصاد ايران هشدار دادهاند.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
بسم الله الرحمن ا لرحیم
با سلام
در پاسخ این سوال جوابی از آقای دکتر شیرزاد داده شده که مایلم توضیحی خطاب به آقای شیرزاد بدهم. جناب آقای دکتر شکی نیست که دادن یک مقالة ISI برای شخصی با توانمندی های علمی دکتر احمدی نژاد کار سهل و ساده ای است چرا که دانشجویان ارشد با توانایی های متوسط کمی به بالا هم می توانند در مجلات معتبر آی.اس.آی مقاله بدهند. اما بنده به طور قطع نمی دانم که ایشان مقالة ISI داده اند یا نه. اما اگر فرض دوم صحیح باشد یعنی تعداد مقالات ISI ایشان صفر باشد توضیحش به نظر بنده بسیار ساده است و بنده هم فعلاً معتقدم که کار درست همین است و قشر علمی و دانشگاهی ما نباید تا این حد به ISI بها دهند. ذیلاً دلایل خودم را در این باره ذکر می کنم. البته تاکید می کنم ممکن است این دلایل نواقصی هم داشته باشند که خوشحال خواهم شد با خوانندگان محترم تبادل نظر نمایم. و اما دلایل مورد نظر برای عدم ارائه مقالات به ISI:
1- اولاً از چندین سال پیش ایده ای در ذهن برخی روشن فکران این مملکت که در راس آنها مقام عزیز ولایت بود شکل گرفته مبنی بر نهضت تولید و بومی سازی علم که هدف غایی و آرمانی این نهضت رسیدن به اوج شکوفایی علمی در کشور می باشد به نحوی که از وارد کننده علم و پیرو بودن، به صادر کننده و پیشرو بودن در تولید علم و بهره برداری از آن تبدیل شویم. از طرفی همانطور که خودتان بهتر می دانید عمده مقالات ISI کمکی به حل مشکلات داخلی و در نتیجه بومی سازی علم نمی کنند البته به جز استثناء هایی که باز هم جنبه پیرو بودن را از دست نمی دهند. و در واقع مقلات ISI بیشتر کمکی هستند برای پیشرفت کشورهای غربی که ما در اینجا با استفاده از بودجه ها و سرمایه های انسانی و زمانی خود به پیشبرد اهداف آنها یاری می رسانیم در حالی که مشکلات بسیاری گریبان گیر صنایع داخلیمان می باشد. با توجه به این توضیحات مشخص می شود که باید بر روی پروژه های کاربردی و بنیادی که رفع مشکلات داخلی نمایند متمرکز شویم که این نوع پروژه ها معمولاً کمتر به مقالات ISI تبدیل می شوند ولی راه مقالات داخلی به روی آنها باز است.
2- بعضی از دوستان خود بنده معتقدند که ما باید از فکر دیگران برای قضاوت درباره مقالاتمان استفاده کنیم و به این طریق ارائه مقالات ISI را توجیه می کنند. در پاسخ این دوستان باید بگویم که مگر ما خودمان عزت و اعتماد به نفس نداریم که بخواهیم دیگران درباره کارهایمان قضاوت کنند! مگر اساتید ما چه چیزی از بقیه کم دارند! و آیا تا این حد ضعیف النفس شده ایم که باید منتظر تایید دیگران باشیم!؟
3- بسیاری از دانشجویان حتی در دوره های ارشد چندان به زبان انگلیسی مسلط نیستند، حتی آنهایی هم که مسلط می باشند و مقالات را روان می خوانند هنگام ورود به موضوعات جدید در ابتدا در خواندن مقالات مربوطه بسیار کند می باشند. حال من از شما سوال می کنم : مگر زبان خودمان را چه شده است که باید علوممان را به زبان بیگانه تولید نماییم!؟ ممکن است بگویید ما باید علوم تولیدی را در اختیار تمام جهانیان قرار دهیم. برای این حرف دو پاسخ می توان داد: الف) ما می توانیم پس از ارائه مقالاتمان به زبان فارسی، مجلات داخلی خودمان را به زبان انگلیسی ترجمه کنیم ب) اگر ما همت کنیم و روزی به یک پیشرو و صادر کننده علم تبدیل شویم آنگاه دیگران خود تمایل و نیاز پیدا خواهند کرد تا کتاب ها و مقالات علمی ما را بدست آورده و به زبان خود ترجمه کنند همچنانکه در دوران تمدن اسلامی اینگونه بوده است.
4- زبان فارسی زبان ملی ما می باشد و باید در احیا و غنی سازی آن نقش ایفا کنیم و این مهم حاصل نمی شود مگر از طریق همین تولیدات علمی به زبان فارسی.
5- و اما یک مورد دیگر و آن اینکه بنده شنیده و خوانده ام که برخی مجلات وجود دارند که عضو ISI بوده و با گرفتن مقداری پول مقاله شما را چاپ می کنند بدون در نظر گرفتن صحت محتوای آن. حال باز هم فکر می کنید که داشتن یک مقاله ISI تا این حد مهم است.
با توجه به توضیحات داده شده فکر می کنید واقعاً باید به داشتن مقالات ISI افتخار کرد ؟ من گمان می کنم باید بیاندیشیم و ساختارهایی پیاده کنیم تا این آرمان بزرگ اسلامی-ملی یعنی رسیدن به قله های علم و افتخار محقق شود. و این مهم حاصل نمی شود مگر با خودباوری و ارزش دادن به دست آورد های خودمان. حرف و بحث و تحلیل بسیار است و مجال اندک.
با تشکر از جمیع خوانندگان و طراحان سایت.
جواب دکتر شیرزاد به نقد این بازدید کننده محترم :
1-تنها معیار ارزیابی علمی مقالات isi نیست. اما این یک معیار مهم و پذیرفته شده در اغلب دانشگاههای دنیا از جمله در دانشگاههای خودمان است.
2-دوستمان علم را با فناوری اشتباه گرفته اند. هر چند این دو مقوله به هم مرتبط اند، اما در کار علمی هدف پیش بردن علم در سطح جهان است و از این بابت هیچ مرز جغرافیایی و سیاسی نمی تواند مطرح باشد.
3-خودباوری و اتکاء به خود به معنی آن نیست که ما دور مملکت خود دیوار بکشیم و برای خود یک علم ایرانی درست کنیم. برای پیشرفت چاره ای جز این نیست که با کاروان جهانی دانش حرکت کنیم. آیا این دوست عزیز ما می توانند به لحاظ استفاده از کالاها و خدمات هم نسبت به آنچه از خارج می آید بدگمان باشند و بگویند ما خود را منحصر به استفاده از تولیدات خود می کنیم و تا زمانی که یک کالا مثل گوشی تلفن همراه یا کامپیوتر رادر کشور تولید نکرده ایم از آن استفاده نمی کنیم؟ آیا فقط استفاده از مقالات علمی مشمول احساس ظاهریخودباوری می شود؟
سوال و جواب ان را اینجا بخوانید
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

نويسنده وبلاگ «تيمنت» در مطلبي با عنوان «گوگل صاحب كشور شد» آورده است: بله درست شنيديد، «گوگل» براي خود يک کشور خريد! اين کشور که البته تنها يک جزيره است، قرار است تا ماه آينده به مقر اصلي اين غول رسانه تبديل شود با ما در نگاهي به اين رخداد و جذابيتهاي اين جزيره براي گوگل و کارکنانش همراه شويد.
پس از خبرهاي هيجانانگيز کمپاني گوگل که اين روزها نام آن را در همه جا ميشنويم اين بار خبري کاملا متفاوت و اندکي باور نکردني از اين موتور جستجو منتشر شده است.
گوگل با بررسي چندين جزيره مختلف در نقاط مختلف دنيا، سرانجام جزيره Gogooroa واقع در اقيانوس آرام را براي انتقال تمامي مستقلات خود به آن انتخاب کرد.

اين جزيره کوچک و بسيار زيبا، از دو جهت جذابيت ويژهاي براي گوگل دارد که مهمترين آنها بدون شک ظاهر خاص اين جزيره است؛ اين جزيره در نگاه از بالا کاملا به فرم حرف G آن هم از نوع بزرگ آن است که براي گوگل بسيار اهميت دارد.
جذابيت دوم اين جزيره که اتفاقا اهميت آن از اولي نيز کمتر نيست، دامنه ويژه اختصاص يافته به اين منطقه در اينترنت است جايي که بر سياق .us در آمريکا و .uk در انگلستان، به Gogooroa علامت اختصاري .go تعلق ميگيرد که اين نيز براي گوگل موفقيت فوقالعادهاي به شمار ميرود و از قرار معلوم صفحه اول اين جستجو گر در آينده نزديک به google.go تغيير خواهد کرد.
البته قرار است نام اين جزيره پس از نقل مکان گوگل از Mountain View در کاليفرنيا به آن به Googland تغيير يابد.

البته اين پايان ماجرا نيست و جالب است بدانيد که پس از نقل مکان گوگليهاي به اين نقطه از دنيا «اريک اشميت» مدير عامل گوگل رسما بعنوان رييس جمهور Googland انتخاب ميگردد و «سرگيي برين» و «لاري پيج» که هر دو از موسسان گوگل محسوب ميشوند بعنوان نخست وزير در بخشهاي تجارت خارجي و تکنولوژِي اين کشور مشغول به کار ميشوند!
خبر جالب ديگر در اين زمينه، شنيده شدن نام «بيل گيتس» به عنوان وزير تحقيقات، توسعه و رقابت است که البته تلويحا توسط جناب گيتس با اعلام آنکه به شنا علاقهاي ندارد و کوهستان را ترجيح ميدهد رد شده است.

زيباييهاي اين جزيره همانند ديگر نمونههاي آن در اقيانوس آرام، وصفناشدني است و لذتي که کارمندان گوگل از بودن در اين جزيره احساس ميکنند، غير قابل تصور است اما جذابيتهاي ديگري که پيرامون اين جزيره براي گوگليها بوجود خواهد آمد قانوني است.
از هم اکنون به روشني در رابطه با آن صحبت ميشود و آن نيز رويايي به نام نپرداختن ماليات در اين جزيره است و گوگليها ميتوانند با درآمد افسانهاي خود تا ميتوانند زندگي را به کام خود شيرين کرده و يک سنت ماليات نيز نپردازند (البته لذت اين امر براي ما که نمي دانيم ماليات چه درختي ست قابل درک نيست).

در اين جزيره براي هر گوگلي خانهاي رويايي ساخته ميشود که گذشته از موارد معمول حتما بايد داراي يک آکواريم بزرگ در خانه و يک ماهي گرمسيري بروي ميز کار باشد.
همچنين هر گوگلي ميبايست حداقل ۲۰ درصد از زمان کارکرد روزانه خود را به ماهيگيري اختصاص دهد و حتي قرار است کلکسيوني از ماهيهاي زيباي صيد شده از اين منطقه به نمايش گذاشته شود.
غذاي اصلي ساکنان Googland ماهي خواهد بود که منبع سرشاري از فسفر و امگا ۳ بوده و در سر ذوق آوردن اهالي گوگل و افزايش هوش آنها موثر خواهد بود، استراتژي که گوگل در رقابت با ساير رقبا بروي آن حساب ويژهاي باز کرده است و بلاخره گوگليها در اين منطقه به تمرين رقصهاي ساکنان محلي اين ناحيه نيز خواهند پرداخت.
اما شايد اولين سؤالي که پس از خواندن سطور فوق به ذهن خطور ميکند چگونگي نگه داري ۱۵۰۰۰ سرور و ديتا سنتر گوگل در اين جزيره کاملا مرطوب و خاص است.
پاسخ به اين سؤال بر بهت خوانندگان کاملا ميافزايد چرا که گوگل قصد دارد تمامي سرورهاي خود را در زير آب و در يک تالاب داخل جزيره قرار دهد امري که گذشته از مسائل فني دلائل امنيتي فراواني نيز دارد از جمله آنکه دسترسي به اين بخش تنها از طريق غواصي در زير آب امکان پذير است.

ديگر اخبار بدست آمده از اين گزارش حاکي از آن است که گوگل به دنبال خريد پنج جزيره ديگر به شکلهاي O O G L E در پنج قاره جهان است که بدين ترتيب و با عملي شدن اين رويا نگفته پيداست که چه اتفاقي براي ديگر رقباي گوگل خواهد افتاد.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

این نوشته یه دیدگاه انتقادی به دولت احمدی نژاده
+رکورد حضور در سازمان ملل (که اگه رئیس جمهور آینده هم باشه میتونه به هشت برسه)
+رکورد سفرهای استانی (که در صورت تداوم رئیس جمهوری وی 120 عدد منتطقی ای به نظر میرسه .در هر دوره دو سفر به استان ها که میشه شصت)
+رکورد دادن شعار های سیاسی جدید (نفی هلوکاست ,نفی ۱۱سپتامبر ,انرژی هسته ای و ...) بانگ میدارد اسرائیل باید از نقشه حذف شود ولی در قبال دوستی با مردم اسرائیل سکوت و حمایتی مثال زدنی را یاد اور میدارد
+رکورد روابط با کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین
+رکورد بذل و بخشش به کشور های خارجی گمنام (سنت وینسنت , بورکینافاسو , گرنادینت و ...)
+رکورد استفاده ی ابزاری از نام مقدس مهدی موعود
+رکورد نفتی کردن نان سفره ی مردم (که دیگر همان نان خالی بخاطر بوی نفت قابل خوردن نیست!)
+رکورد افتتاح طرح های که هنوز به طور کامل به مرحله ی بهره برداری نرسیده اند (الیته شاید بعد از دولت آیت الله رفسنجانی)
+رکورد چاپ اسکناس و افزایش نقدینگی
+رکورد تعویص سه رئیس کل بانک مرکزی در سه سال
+رکورد داشتن پایگاهها و تریبون های تمجیدگر وی
+رکورد تغییر مدیران سازمان ها به صورت فله ای و اتوبوسی
+رکورد اجرای طرحهای ضربتی و پر خرج و مقطی و شاید ناموفق (کارت هوشمند سوخت و نحوه ی توزیع یارانه ها و...)
+رکورد بر سر کار آمدن مدیرانی با حس خدمت ولی بی تخصص!
+رکورد اعمال پنچ قطعنامه در سه سال علیه ایران (چهار تا هسته ای و یکی در مورد نظامیان گروگان گرفته شده ی انگلیس)
+رکورد دادن امتیازات به روسیه
+رکورد نمایش چهره ی مردمی (پوشیدن لباس های محلی .)
+رکورد بیشترین انتقاد ها به سیاست های اقتصادی و خارجی و ... توسط متخصصین
+رکورد به دست آمدن بیشترین پیروزی برای ایران البته از زبان دولت!
+رکورد انجام کارهای زیر بنایی در این سه سال به اندازه ی کل طول تاریخ ایران البته از زبان دولت
+دولت نهم ركورد زد؛ 200 مصوبه در جلسه 6 ساعته هيئت دولت در گيلان (هر 2 دقيقه، يك مصوبه)
+رکورد شکني دولت احمدي نژاد در تورم: بالاترين در خاورميانه
احمدی نژاد رکورد شاه را در واردات شکست -
+رکورد شکني ده وزیر معزول و مستعفی
احمدی نژاد تورم در ایران بعد از انقلاب را به بالاترین سطح رساند.
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 6:0 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|