+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

روزنامه کیهان خبری با عنوان «استجابت دعای احمدینژاد» چاپ کرده است.که اسکن ان را مشاهده می کنید
در این خبر، خبرنگار کیهان مدعی شده بود باران و تگرگ چهارشنبه شب و پنجشنبه صبح اصفهان به دلیل دعای دکتر احمدینژاد در پایان سخنرانی خود در میدان امام خمینی(ره) اصفهان بوده است که دستها را بلند کرده و فرمودهاند، «خدایا رحمت خود را بر این مردم نازل کن».
ای کاش در طول یک سال و نیم خشکسالی ریاست محترم جمهور برای نزول رحمت الهی دعا میکردن تا مردم این قدر بی برقی در تابستان گذشته نداشته باشند
امیدوارم ریاست محترم جمهور در مورد
۱-تورم وگرانی
۲-بیکاری
۳-اعتیادومواد مخدر
۴-..........
۵-..........
دعا کنند تا مشکلات مردم حل شود.!
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

۶ نظر زیر دقیقا در موردلینگ رضا فاضلی که در این صفحه امده است درج می شود
و این است منطق دوستان وهوداران پدر خردگرایی در ایران!!!!!!!
جناب آقای فریدون خان کدخدایی.
با درود و سپاس فراوان
دیدگاه خوبی در رابطه با شادروان رضا فاضلی پدر خردگرایی در ایران در وبلاگت بیان نکرده ای.اگر طرفدار این رژیم آخوندی و حکومت دینی هستی که هیچ . ما را با تو کلامی نیست . اما اگر ایران دوست و هواخواه سرزمین مادری ات هستی بدان برای مقابله با دشمن باید اول سلاح او را ازش گرفت . سلاح آخوندها دین و استفاده ابزاری از دین است . کافی ست حرفی علیه شان بزنی . نخست برچست ضد دینی و سپس ترور.پس به امثال شادروان فاضلی حق بده که با خرافات دینی دین وارداتی مبارزه کند تا این مردم از بند اسارت این دژخیمان رهایی یابند. اگه ادعای دین و دینداری داری بابا برو عربستان و هر روز تو کعبه عبادت کن تا اون دنیا بری حوری خونه.ما هم با این ایران ویران شده در تعصب و خرافات می مانیم و آبادش می کنیم . شاید عمر من و شما کفاف آزادی این مرز و بوم از اسارت اعراب را ندهد ولی به قول معروف اندکی صبر سحر نزدیک است . از تمامی دوستان خواهشمندم رعایت ادب و نزاکت ایرانی را نمایند و به نویسنده وبلاگ به خاطر بیان عقاید شخصیشان خدای ناکرده توهین نکنند . کوچکتر همه شما . ارشک ار استان فارس
شادروان رضا فاضلی از راهیابی
به حوری خونه باز ماند. (طنز)
بنا به آخرین خبر رسیده از خبر گزاری سر پل صراط ( صراط نیوز) رضا فاضلی که چند روز پیش درگذشت پس از عبور از پل صراط و انجام تشریفات گمرکی برای ورود به بهشت (حوری خونه )دچار مشکل گردید و ماموران حراست حوری خونه از ورود او جلوگیری کردند. به گفته آقای بهشتیان ! سخنگوی حراست بهشت از آنجا که نامبرده در زمان حیات همیشه بهشت و دوزخ و روح و سایر موارد متافیزیکی را به کلی انکار می نموده از ورود وی به بهشت و معاشقه با حوریان و استفاده از سایر مواهب آن جلوگیری می شود. نامبرده بدون هیچگونه سخنی از صف ورود به بهشت جدا گردید و به صف دیگر که برای متقاضیان ورود به جهنم است ملحق گردید. به خاطر ازدحام جمعیت درسر درب ورودی به جهنم از متقاضیان خواسته شد تا فردا صبح به صراط هتل مراجعه نموده و فردا مجددأ مراجعه نمایند. انتهای پیام.
با درود و سپاس فراوان
به نظرم مطالبی که در رابطه با شادراوان رضا فاضلی در وبلاگتان نوشته اید نوعی غرض ورزی و انحراف افکار است . من اکثر برنامه هایش ار تماشا می کردم . ایشان فقط مردم را به خرد ورزی و اندیشه دعوت می کرد و از خرافه پرستی و مقدی نمایی برحذر میداشت.ما ایرنیان 1400سال است که بنده اعراب و دینی عربی هستیم . شاهد بدبختی ما و یک میلیارد مسلمان فلک زده همین عدم پیشرفت حتی یک کشور اسلامی در جهان است . مگر اسلام برای سعادت دنیوی و اخروی ما نیامده بود پس کو سعادت؟ تولید ناخالص ملی کشور ژاپن بی دین از کل جهان اسلام بیشتر است . مقدستات زمانی مقدسند که عقلانی باشند نه خرافات.حالا هم که نتیجه حکومت 30سال حکومت دینی را میبینیم.قدری تامل و تفکربیشتر نمایید
روزانه میلیون ها گوساله تر از خودش صلولت های احمقانه راهی آسمان می کنند به صلوات و اهل صلوات حق می دهد!!!!
تا امثال شما بی شعورها هستیدف باید امثال زنده یاد زضا فاضلی احساس تنهایی بکنند. نفهم بی شعور کدام یک از حرف های او بی دلیل و برهان بود که ادعا می کنی؟! تو و امثال تو نمی خواهید بفهمید و هان طور که فاضلی می گفت خود را به خواب زده اید. مطمئن باش که او زنده است. من همین الان خبر مرگ او را شنیدم و سرآسیمه به اینترنت آمدم و بدبختانه با نوشته ی سر تا پا حماقت تو رو به رو شدم. خاک بر سر نفهمت کنند که ادعای فهم و روشن فکری می کنی! خیالت تخ او زنده است و تو و امثال تو باید از او همچنان بترسیدّ
در ضمن بیشعور تو افغانستان را افقانستان مینویسی و بعد گه زیادی هم میخوری و درباره فاضلی نظر میدهی؟؟؟؟!!!
سلام
با اینکه زیاد از سلطنت طلب ها خوشم نمی یاد ولی می تونم این را بگم از رضا فاضلی و بهرام مشیری خدایش خیلی چیزها یاد گرفتم .. روحش شاد باشه
امیدوارم اون دنیایی براش در کار نباشه به قول صادق هدایت از این دنیا چی دیدم که منتظر یک دنیایی دیگه باشم
نمیدانم دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را؟؟؟!!!
مرد ناحسابی، از یک طرف مینویسی: مرگ رضا فاضلی، آنقدر اهمیت ندارد که کسی بخواهد در مورد آن مطلب بنویسد... بعد یک پست خود را به این بزرگمرد اختصاص داده ای!!!! واقعا که شرم اور است. بهترین دلیل اهمیت داشتن او همین نوشته ی توست که ادعا می کنی مرگش اهمیت ندارد.
سرطان او به جای خود، او بیشتر از دست امثال شمایان حرص خورد و درگذشت!!! اما خیالت هم مشوش باشد، امثال او در دل مردم (البته خردمند) جای دارند و نخواهند مرد!
حقا که ان خردمند سفیه این طرفداران ۰۰۰۰را هم شایسته است
رضا فاضلی مُرد. مرگ او اهمیتی ندارد.حرفهایش نیز دارای هیچ پایه و اساسی نبود که ارزش نقد و تحلیل داشته باشد.
واین هم نظر یکی از طرفداران دولت آقای احمدی نژاد به این پست رکورد شکنی به شیوه احمدی نژاد که عینا می خوانیمم متاسفانه ما به جای جواب نقد فحش می دهیم ما ایرانیان هنوز آموزش ندیدهایم درست جواب بدهیم به جای توهین تو هم حرفی بزن و دليلی بيآور و بگو بر عکس، کمر ادعای مرا بشکن چرا سر مرا ميشکنی؟ اين حرفها درست هم که باشد نامربوط است، يعنی به صدق و کذب ادعای من ربطی ندارد
شعور........!؟؟ ببخشید هواسم نبود ابتدا شما را با مفهوم این واجه غریب آشنا می کنم که زیاد به فهم شما امیدوار نیستم ول در هر صورت بالاخره باید حجت یه جورایی برای شما احمقا تموم کنیم دیگه نه!
در هر انسانی به طور غریزی یافت می شود البته ناگفته نماند که سر شما به کلا مانده و باعث می شود که انسانها در کنار قدرت تفکر و تعقل منطقی تر بیاندیشند نه اینکه ... من از درج بعضی از کلمات معذورم زشته درست نیست...
شما خوردید به تناقض پس دیگه چرت نگو تا روشنت کنم:
تا زمانی که ما هستیم و کسانی مانند ما فکر میکنند ولایت ادامه دارد و هیچ انقلابی دیگر وجود نخواهد داشت جز انقلاب مهدی
تا زمانی که ما و کسانی مثل ما هستند که چون شمایی می تونی فکر کنی تعدادمون انگشت شماره اینم به خاطر تو...
داشتم می گفتم کسانی بر پست این مملکت این جمهوری پرچم داری می کنند که از نظر تفکر و فکر و تصمیم بر همه ارجعیت دارند چون ما همیشه دنبال بهترینیم..
تا زمانی که ما و کسانی مثل ما هستند کسی حق بردن نابجای اسم موعود و ناجی را ندارد چه برسد از آن سوئ استفاده کند پس عزیزمن دهنت بشور بعد نیت کن تا ببینیم اصلا می تونی اسم مهدی را بیاری چه برسد تو وبلاگت درج کنی......... به خدا قصم شماها نام مهدی را هم رو حساب ما هم هستیم یاد گرفته اید و دریغ از اینکه که سیره ای از آن حضرت بدانید پس باز هم ساکت شو...
توانایی: رئیس جمهور ما می تواند که به استانهای دیگر سفر می کند و حق آنها را می دهد می دانی چرا چون (مرد) است و اینکه تا امروز همچین کسی نبوده دلیل بر این نیست که از سنگر خود برای ....عقب نشینی کند...
ما هم بوی نفت به مشام داریم هم مزه آن پس نسنجیده سخن مگو و انتظار نداشته باش که ما هم که در وضه خوبی یا نسبتا مساعدی به سر می بریم از این پول زود بهره مند شویم این رو هر انسان ابلهی هم می داند که مستضعفان ارحعیت دارن و این حرف را با سند رسمی ار رسانه ملی بیگانه صفت می زنم که جای انکار نیست دیگه رسانه شماست دیگه ما که چیزی از آن ندیدیم.
کارت سوخت مقطعی نبود دیگه چرت گفتی... اینو همه می دونن بخاطر چی بود نمی گم بریدنبالش چون می دونم این پست جناب عالی من در آوردم....
پس شما متخصصینم می شناسید به ما معرفی کنید به شما یاد ندادند همیشه اخبار را با منبع معتبر ارائه کنید البته راستم می گی یاد ندادند دیگه..
ای بابا شما با واجه های زیادی نا آشنایید (جهش) می دونی چیه؟ البته از بعد فلسفی نمی فهمید ولی باز می گویم اما به زبان ساده: یعنی اینکه ۱۰ سال پس که درامد بنده ۱۰۰ تومان بود و نوشابه ۱۰ تومان خوب امروز که درامد بنده ۳۰۰ تومان است نباید انتظار داشته باشم که نوشابه ۱۰ توام باشد باید انتظار داشته باشم که ۳۰ تومان باشد اینم تعریف جهش پس تا الان دو تا لغت یاد گرفتی...
۴ سال وقت کمی و هر کس که همت داشته باشد باید کار کنه چرا اینجوری نمی گی که وزرای ما از بس که ... و قادر به کار نیستند عزل شدند و کمتر کسی لیاقت خدمت به مردم را دارد البته من دلیل دلرم ولی چون اخبار شما معتبر نیست بیش از این نمی گویم...
امیدوارم همیشه بخوانی تا بدانی که یاد بگیری و همیشه حقیقت را بگویی هر چند که به ضررت باشد این یکی از آداب مردانگی است. که امیدوارم در همین مسیر سوق بگیری...
هر جمله که برای شما تلخ آمد رنجیده نشود اری هنوز هم انساهای مطلعی در این مملکت هستند کافیست که فقط این را بفهمی...
و من
یاد گرفتم که:
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
قضاوت با شما
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
كانت فيلسوف آلمانى، از دو واژه «فنومن» (phenomen) يعنى آنچه كه از راه تجربه و حس قابل درك است و «نومن» (noumen) يعنى آنچه كه از راه تجربه قابل درك نيست براى اين منظور استفاده مى كند. كانت و پيروانش، معتقد بودند كه ذهن فقط مى تواند، ظواهر و پديده ها (فنومن) را بشناسد و از شناخت نومن ها، ناتوان است. البته از ديدگاه كانت، شناخت نومن ها از طر يق عقل ممكن نيست، اما از طريق اخلاق، امكان پذير است.برخى دانشمندان بر اين ادعايند كه فهميدن و تبيين دقيق جهان با استفاده از روش علمى، ممكن است و روش علمى يعنى مشاهده دقيق و آزمون نظريه ها توسط تجربه. البته آنها اين ادعا را ندارند كه هر چيزى را در معناى مطلق، اثبات مى كنند، بلكه تاكيد دارند كه براساس تجربيات و مشاهدات رايج، هر چيزى را مى توان با درجه خوبى از قطعيت، تبيين كرد.
کانت، بر احکام، از اینجاست که دو ایدهآلیسم متفاوت، از این دو فیلسوف تولد مییابد. ایدهآلیسم دکارت، یک طرفه است و قائم به سوژه. براین اساس، با رئالیسم هیچ رابطهای ندارد ولی ایدهآلیسم کانت، دوسویه است و با رئالیسم مرتبط است. زیرا صورت و مادهای که کانت درشناخت مطرح میکند این اقتضا را دارد که ایدهآلیسم او با رئالیسم ارتباط داشتهباشد، اما دراینجا ایدهآلیسم کانت، استعلایی است و رئالیسم او، تجربی. به عبارتی روشنتر، کانت میآید هم ذهن و هم جهان خارج را به دو بخش تقسیم میکند. ذهن از شهود حسی، متأثر میشود و ازاین طریق، ماده خام شناسایی فراهم میگردد. تا اینجا کار ذهن، یک کار تجربی است، یعنی تجربه است که ذهن را، متأثر میکند. ولی ذهن میآید و مقولات را، که صبغه فراتجربی دارند بر مواد خام شناسایی، انطباق میدهد و بدین نحو، شناخت حاصل میگردد. پس این، یک ایدهآلیسم استعلایی است یعنی ذهن، مجهز به مفاهیم فراتجربی است، که کار اصلی شناخت را برعهده دارند. ازطرف دیگر، کانت جهان خارج را به دو بخش تقسیم میکند. یکی نومن و دیگری فنومن. به نظر کانت، فراتر از عالم تجربه، یک واقعیت ناشناخته نفسالامری وجود دارد که از آن به ذات معقول یا نومن تعبیر میکند. علت اینکه ذهن نمیتواند به عرصه عالم نومن قدم نهد، این است که برای شناسایی دو ابزار بیشتر دارد، که حساسیت ودیگری فاهمه است. صرف محسوسشدن امری به معنی زمانی بودن آن است، اما امور نفسالامری که در قید زمان نیستند، محال است درحساسیت ممثل شوند. مفاهیم محض فاهمه هم تنها و تنها بر شهودات فراهم آمده از تجربه حسی قابل اطلاعاند. بنابراین، نومن قابل شناسایی نیست پس شناسایی ما تنها به فنومن تعلق میگیرد که دارای حقیقت تجربی است و ذهن درقالب زمان و مکان میتواند آن را، شهود نماید. و این همان معنی رئالیسم تجربی است، آنچه که متعلق شناخت ما قرار میگیرد، یک عین تجربی محسوس است که قابل شهود حسی است.
بهنظر كانت قوانین فیزیك نیوتن در عالم خارج، دارای كلیت و ضرورت است. این كلیت و ضرورت البته دارای تقدم و تأخر زمانی است، لذا كانت بحث زمان و تقدم و تأخر زمانی را مطرح میكند تا علیت به لحاظ فیزیكی را تبیین كند. لذا چنانكه بیان شد مقوله علیت، مانند سایر مقولات آنگاه كه بر محتوای تجربه (فنومن، پدیدار) یعنی طبیعت محسوس و بالطبع، امور مشروط، اعمال شود، معرفتزا و درعین حال بسیار مفید و لازم است. قوانین فیزیك نیوتنی، حاصل این تلاقی ذهن و عین هستند و لذا واقعیاند. اما اگر عقل، از حیطه تجربه فراتر رفته (یعنی به حوزه نومن، شیء فی نفسه)، بهدنبال كشف امر نامشروط برآید، نه تنها معرفتی حاصل نمیشود، بلكه مغالطات فراوانی نیز در اینجا پدید میآیند.
لذا اصل علیت به مثابه راهنمایی میتواند عمل كند كه آنگاه كه در طبیعت، تغییر معینی روی میدهد، ما بهدنبال علت معینی برویم، اما نقد مشهوری بر تصور كانت از علیت، وارد شده است: كانت آنگاه كه از نومن یا شیء فی نفسه سخن میگوید، تصدیق میكند كه نومن، وجود دارد.
حال این سؤال مطرح است كه رابطه میان فنومن و نومن چیست؟ پاسخ كانت این است كه نومن، آن است كه فنومن را باعث میشود. لذا میبینیم كه مفهوم علیت به قبل از فنومن، یعنی به عرصه نومن انتقال یافت، حال آنكه كانت علیت را صرفا در حیطه فنومن، قابل اعمال میداند. لذا این یك تناقض است. درمجموع میتوان چنین اظهارنظر كرد كه كانت، نتیجه منطقی مباحث تجربهگرایان درباب علیت و به یك معنا نقطه اوج آنهاست.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
يکي از مسائل بنيادين واساسي که با گوهر يک دانه عالم و خليفه روي زمين گره خورده است مسئله حقيقت انسان است.سوالي که در اين رابطه مطرح مي گردد اين است که حقيقت انسان چگونه است؛ آيا داراي حقيقتي واحد است يا متنوع ومتعدد؟ اگر بگوييم که حقيقت انسان واحد است بدين معني است که همه افراد بشر (نوع بشر) ازيک گوهرند وتنها درجات و مراتب اين گوهر يگانه با هم متفاوت است ولي اگر قول دوم را قبول نماييم به اين معنا که حقيقت انسان متنوع وکثير است در اينجا ما با حقيقتهاي متبايني سر وکار داريم که هر انساني با ديگري متفاوت است. از اينرو اگر ثابت گردد که انسانها داراي حقيقتي واحد هستند، مي توان با شناخت انبياء و اولياء و امامان (عليهم السلام) راه آنان را پيمود و به آنها نزديک شد و جانشيني آنها را بر عهده گرفت؛ زيرا همگان از يک حقيقت اند اگر چه درجات آنان متفاوت است. ولي اگر انسانها داراي حقايق متعدد و متباين باشند دسترسي به پيامبران و ساير برجستگان بشر امري ناممکن خواهد بود. هم آيات قرآني وهم شواهد تجربي-عقلي اين پرسش را پاسخ مي گويد وهمه انسانها را در گوهر هستي يکسان مي داند. بنابراين از سويي راه براي تحصيلات کمال بزرگان ونوابغ بشري مسير خواهد بود؛ زيرا آن برجستگان بشري نيز از همين حقيقت واحد برخوردارند و تنها با جهد وتلاش وتهذيب علمي و عملي توانستند به اين مراتب دست يابند لذا ديگر نوع بشر و انسانها هم توان و ظرفيت اين را دارند که به آن مقام شامخ نايل آيند و از سويي ديگر نظريه هاي ناصوابي چون “پلورا ليزم ديني”(1) و “صراط هاي مستقيم”(2) باطل خواهد شد؛ زيرا براي حقيقت واحد کمال هاي گوناگون و متباين فرض صحيح ندارد، يعني عقايد متباين، اخلاق متباين، فقه متباين و حقوق متباين براي تکميل نوع واحد روا نخواهد بود مگر آنکه ثابت شود که حقيقت واحد و صراط واحد براي همگان مطرح است، ليکن فرعهاي متعدد که از آنها به سبيل جزئي ياد مي شود وجود دارد که چنين فرضي هم رواست و هم واقع. قرآن کريم از راه هاي مختلف، يگانگي حقيقت انسانها را بيان مي کند در برخي آيات پيامبر اسلام را پيکي به سوي همه انسانها مي خواند که (و ما ارسلناک الا کاف للناس)، (سوره مبارکه سبا، آيه 28) در آيات ديگري قرآن را هدايت گر کل بشريت مي نامد: (هدي للناس)، (سوره بقره آيه 185) و از سويي کعبه را مطاف و معبد و مامن همگان ونخستين خانه مردمان مي داند که: (ان اول البيت وضع للناس للذي ببکه مبارکا)، (سوره آل عمران، آيه 96) و از سويي ديگر با اشاره به نهاد و نهاد انسان سخن از فطرت الهي براي همگان دارد که تبديل ناشدني و تغيير ناپذير است (فطرت الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله)، (سوره روم، آيه 30) اين فطرت واحد را نه خداوند تغيير مي دهد؛ چون آن را به زيباترين شکل آفريده است و نه غير خداوند؛ چون غير او قدرت تغيير در نظام آفرينش را ندارند. بنابراين اگر پيامبر و کتاب و کعبه و مطاف و معبد و هدايت و فطرت و ... براي همه انسان ها يکي است، پس تمام جوامع بشري داراي حقيقتي يگانه هستند. حسن و تجربه و استقراء نيز به کمک عقل وحدت نوعي و حقيقي بشر را تاييد و تثبيت مي کند؛ زيرا وقتي به گستره جغرافياي انساني مي نگريم، پژوهشگران و دانشجويان و طالبان علم را با جنسيت ها و مليت ها و زبان هاي مختلف در حوزه هاي علمي، فکري و دانشگاهي دنيا سرگرم فراگيري علوم مي بينيم. چه در عرفان نظري و فلسفه و کلام که حرف اول انديشه بشري است و چه در مراتب بعدي مانند منطق، علوم رياضي و علوم تجربي و مسائل حقوقي، فقهي و اخلاقي در هيچ يک از اين علوم قلبي، نقلي، حسي، تجربي، تاريخي و ... سخن از نژادي ويژه و اقليم و جغرافيايي خاص نيست. سازمان ملل و ديگر مجامع بين المللي نيز براي تمام انسانها نظريه پردازي و برنامه ريزي واحدي داشته است و از حقوق همه بشر سخن گفته است اگر حقيقت انسانها متعدد و متنوع و متباين باشد تعيين حقوق واحد و قانون واحد براي ميلياردها انسان ناهمگون امري ناصواب و بي معنا مي نمود. از اين مفاهمه واقعي که در مدار تفکر عقلي ميان همه دانشمندان بشر وجود دارد مي توان به وحدت حقيقي نوع انسان پي برد و به دنبال آن وحدت دين و پيامبر و امام و هدايت و صراط را نيز دريافت. ممکن است از تعدد پيامبران و کتاب هاي آسماني به عنوان اشکالي بر اين استدلال ياد شود. اما با رجوع به قرآن اين اشکال مرتفع مي گردد؛ زيرا خداوند در قرآن کريم شناسنامه انبياء و کتاب هاي آسماني آنان را به نحوي تنظيم فرموده است که گويي فقط يک پيامبر در طي اعصار و دوران هاي مختلف زندگي کرده و فقط يک کتاب به شيوه هاي متعدد تدوين يافته است و همه خلف و اوصيا و امامان معصوم از عصر آدم (عليه السلام) تا زمان ولي عصر (ارواحنا فداه) گويي يک انسان کامل اند که در هر دوره با برنامه اي ويژه هدايت انسانها را بر عهده گرفته اند و بر اين اساس هر پيامبري، پيامبران پيشين از خود را تصديق مي کرده است.
شاهد ديگري بر اين معنا که خداوند تکذيب هر پيامبر را تکذيب همه پيامبران مي خواند. مثلا اصحاب حجر را که تنها با يک پيامبر ديگر درگير بودند، تکذيب کننده همه رسولان مي نامد (و لقد کذب اصحاب الحجر المرسلين)، (سوره حجر آيه 80) و نيز درباره “اصحاب ايکه” که تنها با حضرت شعيب مخالفت کردند، مي فرمايد: (کذب اصحاب لئيکه المرسلين)، (سوره شعراء، آيه 176) و نيز درباره قوم نوح (عليه السلام) مي فرمايد: (و قوم نوح لما کذب الرسل)، (سوره فرقان، آيه 37) و در مواردي هر يک از اقوام طغيانگر تاريخ را به تنهايي تکذيب کننده همه رسولان الهي مي شمارد. از اين آيات بدست مي آيد که چون تکذيب يک پيامبر مساوي با تکذيب همه انبياست پس پيامبران همگي در حکم يک پيک الهي اند که متناسب با شرايط مختلف، شريعت هاي متفاوتي عرضه کرده اند، اما خطوط اصلي آنان واحد و يکسان است. به همين دليل هاي قرآني و شواهد حسي- تجربي، مي توان دريافت که حقيقت مجرد انسان، نه مرد است و نه زن؛ زيرا اين گوهر فراطبيعي پس از شهادت “عندالله” است و با مرگ همه آن حقيقت به دست فرشته مامور به توفي و اماته، استيفا مي شود و چيزي از آن بر زمين باقي نمي ماند و مرجع تعليم و تعلم همه علوم بازگشت همه حقوق و برنامه ريزي هاي تمام مراکز علمي و مجامع بين المللي و .... به اين حقيقت واحد انساني است، پس نه مرد بودن، جايگاهي در حقيقت آدمي دارد و نه زن بودن. يعني هيچ کمالي در اسلام مختص به مرد نيست تا زن از آن محروم باشد، پس هيچ کمالي مشروط به ذکورت و مرد بودن يا ممنوع به انوثيت و زن بودن نيست. تنها در امور اجرايي و در محدوده زندگي اجتماعي، ميان زن و مرد تقسيم کار صورت پذيرفته و متناسب با طبيعت هر يک وظايف آنها تعيين شده است. اگر راه پيشرفت و کمال را بيشتر در اختيار مردها مي بينيم نه از آن روست که آنان برتر از زنان هستند بلکه دلايل آن نا آشنايي زنان با حقوق خويش است وگرنه با اين که عده کمتري از زنان به قله هاي عظمت وکمال دست يافته اند از سويي ديگر شمار اندکي از آنان به حضيض پستي و خواري سقوط کرده اند؛ چرا که جباران و ستمگران و قاتلان پيامبران و طاغوت ها و ... ، معمولا از ميان مردان سر برآورده و اين همه چهره تاريخ را به تباهي و تاريکي کشيده اند.(3)
پي نوشتها:
1- جهان ما مشتمل بر اديان مختلفي است که تصورات گوناگون درباره طبيعت و سرنوشت بشري دارند در بادي امر پرسش اصلي در برابر اين مدعيات گوناگون و بعضا متعارض اين است که کداميک از اين دينها حق است؟ در اينجا سه ديدگاه امکان مي يابد اولين ديدگاه که مي توان آن را انحصارگرايي ديني ناميد بر اين باور است که تنها يک دين واحد حق است و مابقي اديان باطل اند. ديدگاه دوم که مي توان شمولگرايي ديني ناميده شود بيان مي دارد که دين حق مسلم يکي است ولي اين حقيقت و در نتيجه نجات مي تواند در صور مختلف ناقص و ناتمام اديان ديگر و مدعيان آنها تعريف شده است: “اعتقاد به اينکه تمامي اديان بزرگ تا حدي داراي مکاشفات حق مي باشند هر چند که هيچ مکاشفه يا دين واحدي نمي تواند مدعي حقيقت نهايي و قطعي بشود.”
در اينجا حقيقت، مکاشفه و نجات بطور تنگاتنگي با يکديگر ارتباط دارند اين بدين معني است که تمامي اديان کم و بيش به يک اندازه حق و نيز طرق معتبري براي نجات قلمداد گشته اند.
ر.ک: رباني گلپايگاني،علي، نقدي بر پلوراليزم ديني، انتشارات طه، حسيني، سيد حسن، پلوراليزم ديني، انتشارات صدا و سيما
2- از جمله کساني که از نظريه پلوراليزم ديني به حمايت برخاسته است دکتر عبدالکريم سروش مي باشد. ايشان در مجلات و کتابهاي مختلفي از جمله در کتاب “صراطهاي مستقيم” خود مدعاي اصليش را مطرح مي کند که قائل به اين نظر مي شود که صراط مستقيم در انحصار دين خاصي نيست بلکه اديان مختلف مي توانند ارائه دهنده صراط هاي مستقيم براي پيروان خود باشند چنانکه حقانيت، هدايت، عقلانيت، فوزه، فلاح ونجات هم در انحصار دين خاص يا پيروان دين خاصي نيست.
دکتر سروش مي گويد: “”صراط هاي مستقيم” گردشي است در قاره فراخ کثرت گرايي ديني” و کثرت گرايي ديني نظريه اي است معرفت شناسانه و دين شناسانه در باب حق بودن اديان و محق بودن دينداران و بر آنست که کثرتي که در عالم دين ورزي پديد آمده است و علي الظاهر نازدودني و نارفتني است حادثه اي است طبيعي که از حق بودن کثيري از اديان و محق بودن کثيري از دينداران پرده بر مي دارد...
ر.ک: سروش، عبدالکريم، صراط هاي مستقيم، ص الف و ب بحث پلوراليسم ديني يا کثرت گرايي ديني که در جامعه علمي ايران، دکتر سروش داعيه دار آن مي باشد در انديشه غرب هم مطرح بوده است و به نظر مي آيد که اشکالي که به دکتر سروش وارد مي آيد اين است که نظريه کثرت گرايي ديني را که در کتاب صراط هاي مستقيم خود جاي داده است ترجمان و برداشتي از انديشه فيلسوفان غرب باشد. البته اين مسئله که دکتر سروش انديشه اي را جايي برگرفته هيچ ايرادي ندارد منتهي ضعف انديشه دکتر سروش به اين بر مي گردد که در هيچ يک از کتابهاي خود- تجربه ديني، قبض بسط تئوريک شريعت، صراط هاي مستقيم؛ که مطالب اين کتابها ترجماني از انديشه فيلسوفان مغرب زمين است اشاره نمي کند که اين تفکر و فهم را درباره اين موضوعات را از چه کسي برگرفته و خواننده کتابهاي ايشان هنگامي که به مطالعه آنها مي پردازد اين تصوير براي او حاصل مي آيد که اين تفکرات از نبوغ نويسنده کتاب برآمده است. اين نکته اي بود که لازم مي ديدم که به آن اشاره نمايم. البته اين اشاره، دليل بر اين نمي شود که ما از اين اشکالات در حوزه دين، جهان، هستي- که چه انديشمندان ايراني به طرح آن بپردازند و يا برگرفته از تفکر مغرب زمين باشد چشم پوشي نماييم. حال در حوزه مغرب زمين اين بحث کثرت گرايي ديني را جان هيک به طور جدي مطرح نموده است و ايشان يکي از کساني است که به اين عقيده متکي است.
3- جوادي آملي، عبدا...، صورت و سيرت انسان در قرآن، تنظيم و ويرايش حجت الاسلام غلامعلي امين دين، ص 93-89
نويسنده: محسن صدرا
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

مرگ رضا فاضلی، آنقدر اهمیت ندارد که کسی بخواهد در مورد آن مطلب بنویسد.ولی لحن عصبی،هیجانی وهمراه با عُصیانی که اخیرا" در بر نامه های تلویزیونی (تلویزیون های خارج از کشور)از او دیده می شد،نشان می داد که این هنرپیشه ی فیلم های فارسی دهه ی چهل و پنجاه ایران، بیش از این زنده نخواهد ماند.
ای کاش رضا فاضلی هیچ وقت از ایران نمی رفت. بعد از انقلاب هنرپیشه های بسیاری در مملکت ماندند و کارنامه ی سینمایی بسیار درخشانی نسبت به قبل از انقلاب، از خود به جا گذاشتند. رضا فاضلی هم می توانست یکی از آنها باشد. ولی او از ایران رفت و در غربت غرب، گم شد. و در سر پیری هوس کرد وارد دنیای سیاست شود.(اپوزیسیون). اپوزیسیونی که او به شدت در میان آن احساس تنهایی می کرد. و همین تنها بودن هر روز بر عصبانیت او می افزود. قضیه اگر به همین جا ختم می شد، چندان ایرادی نداشت. ولی او شروع کرد به فحش دادن.او به مسلمان ها فحش می داد. به ایرانیان فحش می داد. به خدای مسلمان ها فحش می داد. به بهانه ی زدودن خرافات، به پیامبر(ص)، به امامان معصوم(ع)، به قرآن، به احادیث، به احکام فقهی که بیش از یک و نیم میلیارد مسلمان در روی کره ی زمین به آن اعتقاد دارند، فحش می داد و به همه ی آنچه که رنگ و بویی از اسلام و دین و فرهنگ مسلمانی داشت، فحش می داد. بدون اینکه واقعا" دلیلی برای حرف هایش داشته باشد.او حتی به حسین رضا زاده قهرمان ملی پوش ایران به دلیل اینکه در صحنه های بین المللی هنگام برداشتن وزنه از روی زمین، نام ابوالفضل(ع) را بر زبان می آورد، فحش می داد.خیلی وقت ها من با دیدن برنامه یک ساعته ی تلویزیونی اش یاد فیلم «مصطفی لُره» می اُفتادم که خود، قهرمان آن بود.فیلمی که در آن نیز فحش می داد و چاقو کشی می کرد.
کتاب هایی را که او در برنامه های تلویزیونی اش به مردم ایران توصیه می کرد تا بخوانند، کتابهایی از نوع 23 سال علی دشتی، کتاب های شجاع الدین شفا و کلا" کتاب هایی بود که با اسلام، عناد و لجبازی داشت. رضا فاضلی نه به شعور ملت ایران احترام می گذاشت. نه به روشنفکرانی که در حوزه معرفتی، از دیانت سخن می گویند، وقعی می نهاد.به دکتر سروش می پرید. مجتهد شبستری را به سخره می گرفت. و شگفت اینکه در میان حرف هایش به طور مدام ازعقلانیت و خرد، سخن می گفت. همواره شمایلی به گردن داشت که همین شمایل نشانه ی دین داری ایرانیان قبل از اسلام بود. و شگفت تر اینکه به ایران قبل از اسلام افتخار می کرد. همیشه قرآنی در دستش بود که خود می گفت این قرآن فارسی است. وپیوسته آیاتی را از آن نقل می کرد و بعد با عباراتی موهوم به تفسیر و تاویل آن می پرداخت. و در ذیل هر آیه، توحیدو عدالت و روز جزا را تخطئه میکرد. صلوات فرستادن مسلمانان را با آهنگی شبیه به صدای چارپایان به ریشخند می گرفت. غافل از اینکه این آهنگ روزانه میلیون ها بار از روی زمین به سمت آسمان روانه می شود. رضا فاضلی یک آدم عصبانی بود. عصبانیتی ناشناخته، کور و غیر قابل کنترل که فقط نشانه ی فلاکت فکری و درماندگی روحی او بود.
و اما بعد ...
رضا فاضلی مُرد. من در ابتدای این یادداشت عرض کردم، مرگ او اهمیتی ندارد.حرفهایش نیز دارای هیچ پایه و اساسی نبود که ارزش نقد و تحلیل داشته باشد. ولی ای کاش او از انقلاب و از ایران و از اسلام فرار نکرده بود. او نه می توانست یک ایدولوگ خوب باشد.نه یک نظریه پرداز منطقی. اما اگر در ایران می ماند ،سینمای ایران این ظرفیت را داشت که از او یک هنرمند خوب بسازد.
و اما بعد ... حیدر علی عنایتی بیدگلی
http://va-ama-bad.blogfa.com/post-36.aspx
رضا فاضلی در دوازدهم تیر سال ۱۳۱۴ در عودلاجان تهران به دنیا آمد. وی دوران کودکی اش را در خیابان اسماعیلبزّاز کوچه صالحی گذراندهاست. دوران ابتدایی را در مدارس نوشیروان و خیام گذراند و دوره متوسطه را در دبیرستانهای پهلوی و فرخی بپایان رسانید.[۱]
پس از استخدام در نیروی هوائی ارتش و گذشت یکسال آموزش در شهریور ۱۳۳۲ تهران را ترک کرد و پس از هشت سال به کشورهای حوزهٔ خلیج فارس، مصر، و لبنان مهاجرت و سپس از سال ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۹ در کشورهای فرانسه، آلمان، انگلیس، و در نهایت آمریکا به کار و تحصیل مشغول گردید.[۱]
وی پس از بازگشت به ایران به خاطر داشتن سوابق سیاسی به سوی شغل آزاد رفت و سپس وارد سینما شد. با فیلم «خانم عوضی گرفتی» کار خود را در سینما شروع کرد و تا سال ۱۳۵۴ در کشورهای ایران، ترکیه، پاکستان، ایتالیا، مجارستان بعنوان هنرپیشه، کارگردان و تهیه کننده ایفای نقش نمود.[مدرک مستقل] آخرین فیلم او سفر سنگ به کارگردانی مسعود کیمیایی در سال ۱۳۵۶ بود. [۱]
پس از انقلاب مجدداً ایران را ترک کرد و خود را به اروپا رسانید. به محض دریافت پناهندگی در لندن با همراهی دوستانش سازمان کیویسی (K.V.C) را در خیابان کنزینگتن (Kensington) دایر نمود. وی در طول سالهای ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۰ پنجاه و دو نوار ویدئوئی را بر علیه جمهوری اسلامی منتشر نمود. [۱]
در ۲۸ مرداد ۱۳۶۵ برابر با ۱۹ آگوست ۱۹۸۶ با انفجار بمبی در محل کار او در لندن پسر ۲۲ سالهاش بیژن کشته شد. [۱]
در بهار ۱۹۹۲ به توصیه پلیس انگلیس خاک آن کشور را ترک و به آمریکا رفت و تا سال ۲۰۰۱ که شهروندی آمریکا را بدست نیاورده بود اجباراً در شرق آمریکا در دهکدهٔ دور افتادهای زندگی میکرد.[۱] [مدرک مستقل]
وی از سال ۲۰۰۱ بقیهٔ عمر خود را در شهر لس آنجلس آمریکا زندگی کرد.
سرگذشت رضا فاضلی از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا ۲۸ مرداد ۱۳۶۵ در کتابی بنام بازمانده (به انگلیسی: Survivor) توسط شرکت First Book در سال ۲۰۰۱ در آمریکا بچاپ رسید.[۱]
رضا فاضلی در 24 فروردین 1388 در سن ۷۴ سالگی درگذشت [۲]. نقل قول مشهوری که وی در پایان برنامههایش بیان میکرد چنین بود:
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
یاد گرفتم که:
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
این نوشته یه دیدگاه انتقادی به دولت احمدی نژاده
+رکورد حضور در سازمان ملل (که اگه رئیس جمهور آینده هم باشه میتونه به هشت برسه)
+رکورد سفرهای استانی (که در صورت تداوم رئیس جمهوری وی 120 عدد منتطقی ای به نظر میرسه .در هر دوره دو سفر به استان ها که میشه شصت)
+رکورد دادن شعار های سیاسی جدید (نفی هلوکاست ,نفی ۱۱سپتامبر ,انرژی هسته ای و ...) بانگ میدارد اسرائیل باید از نقشه حذف شود ولی در قبال دوستی با مردم اسرائیل سکوت و حمایتی مثال زدنی را یاد اور میدارد
+رکورد روابط با کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین
+رکورد بذل و بخشش به کشور های خارجی گمنام (سنت وینسنت , بورکینافاسو , گرنادینت و ...)
+رکورد استفاده ی ابزاری از نام مقدس مهدی موعود
+رکورد نفتی کردن نان سفره ی مردم (که دیگر همان نان خالی بخاطر بوی نفت قابل خوردن نیست!)
+رکورد افتتاح طرح های که هنوز به طور کامل به مرحله ی بهره برداری نرسیده اند (الیته شاید بعد از دولت آیت الله رفسنجانی)
+رکورد چاپ اسکناس و افزایش نقدینگی
+رکورد تعویص سه رئیس کل بانک مرکزی در سه سال
+رکورد تغییر مدیران سازمان ها به صورت فله ای و اتوبوسی
+رکورد اجرای طرحهای ضربتی و پر خرج و مقطی و شاید ناموفق (کارت هوشمند سوخت و نحوه ی توزیع یارانه ها و...)
+رکورد بر سر کار آمدن مدیرانی با حس خدمت ولی بی تخصص!
+رکورد اعمال پنچ قطعنامه در سه سال علیه ایران (چهار تا هسته ای و یکی در مورد نظامیان گروگان گرفته شده ی انگلیس)
+رکورد بیشترین انتقاد ها به سیاست های اقتصادی و خارجی و ... توسط متخصصین
+رکورد به دست آمدن بیشترین پیروزی برای ایران البته از زبان دولت!
+رکورد انجام کارهای زیر بنایی در این سه سال به اندازه ی کل طول تاریخ ایران البته از زبان دولت
+دولت نهم رکورد زد؛ 200 مصوبه در جلسه 6 ساعته هیئت دولت در گیلان (هر 2 دقیقه، یک مصوبه)
+رکورد شکنی دولت احمدی نژاد در تورم: بالاترین در خاورمیانه
احمدی نژاد رکورد شاه را در واردات شکست -
+رکورد شکنی ده وزیر معزول و مستعفی
احمدی نژاد تورم در ایران بعد از انقلاب را به بالاترین سطح رساند.
و نظر یکی از طرفداران دولت آقای احمدی نژاد به این پست که عینا می خوانیم
شعور........!؟؟ ببخشید هواسم نبود ابتدا شما را با مفهوم این واجه غریب آشنا می کنم که زیاد به فهم شما امیدوار نیستم ول در هر صورت بالاخره باید حجت یه جورایی برای شما احمقا تموم کنیم دیگه نه!
در هر انسانی به طور غریزی یافت می شود البته ناگفته نماند که سر شما به کلا مانده و باعث می شود که انسانها در کنار قدرت تفکر و تعقل منطقی تر بیاندیشند نه اینکه ... من از درج بعضی از کلمات معذورم زشته درست نیست...
شما خوردید به تناقض پس دیگه چرت نگو تا روشنت کنم:
تا زمانی که ما هستیم و کسانی مانند ما فکر میکنند ولایت ادامه دارد و هیچ انقلابی دیگر وجود نخواهد داشت جز انقلاب مهدی
تا زمانی که ما و کسانی مثل ما هستند که چون شمایی می تونی فکر کنی تعدادمون انگشت شماره اینم به خاطر تو...
داشتم می گفتم کسانی بر پست این مملکت این جمهوری پرچم داری می کنند که از نظر تفکر و فکر و تصمیم بر همه ارجعیت دارند چون ما همیشه دنبال بهترینیم..
تا زمانی که ما و کسانی مثل ما هستند کسی حق بردن نابجای اسم موعود و ناجی را ندارد چه برسد از آن سوئ استفاده کند پس عزیزمن دهنت بشور بعد نیت کن تا ببینیم اصلا می تونی اسم مهدی را بیاری چه برسد تو وبلاگت درج کنی......... به خدا قصم شماها نام مهدی را هم رو حساب ما هم هستیم یاد گرفته اید و دریغ از اینکه که سیره ای از آن حضرت بدانید پس باز هم ساکت شو...
توانایی: رئیس جمهور ما می تواند که به استانهای دیگر سفر می کند و حق آنها را می دهد می دانی چرا چون (مرد) است و اینکه تا امروز همچین کسی نبوده دلیل بر این نیست که از سنگر خود برای ....عقب نشینی کند...
ما هم بوی نفت به مشام داریم هم مزه آن پس نسنجیده سخن مگو و انتظار نداشته باش که ما هم که در وضه خوبی یا نسبتا مساعدی به سر می بریم از این پول زود بهره مند شویم این رو هر انسان ابلهی هم می داند که مستضعفان ارحعیت دارن و این حرف را با سند رسمی ار رسانه ملی بیگانه صفت می زنم که جای انکار نیست دیگه رسانه شماست دیگه ما که چیزی از آن ندیدیم.
کارت سوخت مقطعی نبود دیگه چرت گفتی... اینو همه می دونن بخاطر چی بود نمی گم بریدنبالش چون می دونم این پست جناب عالی من در آوردم....
پس شما متخصصینم می شناسید به ما معرفی کنید به شما یاد ندادند همیشه اخبار را با منبع معتبر ارائه کنید البته راستم می گی یاد ندادند دیگه..
ای بابا شما با واجه های زیادی نا آشنایید (جهش) می دونی چیه؟ البته از بعد فلسفی نمی فهمید ولی باز می گویم اما به زبان ساده: یعنی اینکه ۱۰ سال پس که درامد بنده ۱۰۰ تومان بود و نوشابه ۱۰ تومان خوب امروز که درامد بنده ۳۰۰ تومان است نباید انتظار داشته باشم که نوشابه ۱۰ توام باشد باید انتظار داشته باشم که ۳۰ تومان باشد اینم تعریف جهش پس تا الان دو تا لغت یاد گرفتی...
۴ سال وقت کمی و هر کس که همت داشته باشد باید کار کنه چرا اینجوری نمی گی که وزرای ما از بس که ... و قادر به کار نیستند عزل شدند و کمتر کسی لیاقت خدمت به مردم را دارد البته من دلیل دلرم ولی چون اخبار شما معتبر نیست بیش از این نمی گویم...
امیدوارم همیشه بخوانی تا بدانی که یاد بگیری و همیشه حقیقت را بگویی هر چند که به ضررت باشد این یکی از آداب مردانگی است. که امیدوارم در همین مسیر سوق بگیری...
هر جمله که برای شما تلخ آمد رنجیده نشود اری هنوز هم انساهای مطلعی در این مملکت هستند کافیست که فقط این را بفهمی...
یا علی
قضاوت با شما
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
افلاطون فيلسوف بزرگى است كه آراء و نظرات او در تاريخ تفكر بشرى جايگاه ويژه اى به خود اختصاص داده است. دستگاه فلسفى وى نظام منسجم و گسترده اى است كه اين مقاله مختصر تنها به بحث و بررسى گوشه اى از آن مى پردازد كه هم در عرصه معرفت شناسى و هم هستى شناسى حايز اهميت است.
كليات را مى توان از دو منظر مطرح كرد:
1. بررسى كليات از ديدگاه هستى شناسى (انتولوژى);
2. بررسى كليات از ديدگاه معرفت شناسى (اپيستمولوژى).
تذكر اين نكته مهم است كه در گذشته و تا حدودى در حال حاضر نيز غالباً جنبه معرفت شناسى مبحث كليات را در منطق، و جنبه هستى شناسى آن را در مباحث فلسفى مطرح مى نموده اند. طرح بحث كليات از لحاظ معرفت شناسى به اين صورت است:
علم در تقسيم نخستين، به علم حضورى و علم حصولى تقسيم مى گردد. علم حصولى يا تصور است و يا تصديق، و تصور نيز يا تصور كلى است و يا جزئى.
در تعريف جزئى و كلى گفته مى شود: «جزئى مفهومى است كه محال است بر بيش از يك فرد دلالت كند. و كلى مفهومى است كه محال نيست بر بيش از يك فرد دلالت كند.»1
پس از تعريف مفهوم كلى و جزئى، با اين سؤال اساسى مواجه مى شويم كه آيا مفهوم «كلى» وجود دارد يا نه؟
در پاسخ به اين سؤال، نظرات گوناگونى داده شده است كه مهم ترين آن ها را در تاريخ فلسفه مى توان در سه نظر عمده خلاصه كرد:
1. افلاطون معتقد است: مفهوم كلى، هم در عالم ذهن وجود دارد و هم در عالم خارج از ذهن ما بازاء و مصداق حقيقى دارد.
2. ارسطو همانند استاد خود، معتقد است كه كلى در عالم ذهن وجود دارد، اما در خارج از ذهن و در عرصه هستى شناسى، كلى با حفظ عنوان كلى بودن و به صورت مستقل از اشياى جزئى وجود ندارد، بلكه كلى در عالم خارج از ذهن در ضمن جزئيات موجود است.3نوميناليست ها (Nominalists) معروفند، معتقدند كه كلى حتى در ذهن نيز وجود ندارد. اين تفكر در شكل افراطى خود منجر به ظهور تفكر ماترياليستى شد كه معتقد است: جز امر قابل حس و تجربه وجود ندارد و از طرف ديگر، چون مشاهده كردند كه كلى امرى مادى و محسوس نيست و پذيرش آن حتى در عرصه ذهن و نفس نيز مساوى با پذيرش امر غير مادى و مجرّد در عالم است، به نفى كلى، حتى در عالم ذهن پرداخته اند. امروزه روح فلسفه هاى تحليل زبانى در تحليل و بررسى دقيق، به آنجا مى رسد كه منكر كليات هستند.
برتراند راسل معتقد است: نظر افلاطون درباره كليات و اعتقاد او به عالم «مُثُل» در عرصه هستى شناسى، اقدامى است در ارتباط با حل مسئله كليات، و اين تلاش بيش تر از تلاش هاى ديگران راه حلى خوب و قرين با موفقيت است.2
افلاطون به بيان نحوه ارتباط و صدق مفهوم كلى با مصاديق خود مى پردازد. به نظر وى، كليات، هم در معرفت شناسى و هم در هستى شناسى اصل و مبنا و اساس هستند و جزئيات، چه در عالم ذهن و معرفت و چه اشياى جزئى موجود در جهان طبيعت، همه تابع كليات اند. به عبارت ديگر، عالم نفس و ذهن منطبق با عالم عين و خارجى اند و بدين سان، «درجات معرفت در افلاطون مطابق است با مراتب وجود.»3
افلاطون در خصوص مفاهيم كلى معتقد است: مفاهيم كلى اساس معرفت بشرى را تشكيل مى دهند; زيرا مفهوم جزئى از آن نظر كه صرفاً يك مفهوم جزئى است، قابل سرايت به مفاهيم ديگر نيست و به اصطلاح فلاسفه اسلامى: «الجزئى لا يكون كاسباً و لا مكتسب»; يعنى يك ادراك جزئى از آن نظر كه جزئى است، موجب توليد و حصول هيچ گونه ادراك ديگرى نخواهد بود; همان گونه كه محصول و دنباله هيچ گونه ادرك ديگرى پيش از خود نيز نمى باشد.4 بنابراين، از يك حكم جزئى، كه امرى مشخص است، نمى توان حكم ديگرى استنباط و يا استخراج كرد، بلكه مختص مورد خاص خود است و باعث توليد معرفت ديگرى نخواهد بود. اما حكم كلى قابل سرايت است; مثلا، حكم كلى كه درباره مفهوم «انسان» داده مى شود و به همه افراد انسان سرايت مى كند. پس اشيا و موجودات گرچه افراد هستند، ولى مفهوم آن ها كلى است. و به همين دليل عرصه علم و معرفت، عرصه توليد مفاهيم و حقايق معرفتى است. در اين عرصه است كه صاحبان انديشه از قيد و بند جزئيت و از حصار تنگ جزئيت خارج شده و براى صدور احكام كلى و جهان شمول، به مفاهيم كلى پناه مى برند و حتى برهان و استدلال علمى جز به مدد مفاهيم كلى امكان پذير نيست; مثلا، در شرايط انتاج اشكال چهارگانه منطق هم مشاهده مى كنيم كه اگر دو قضيه، جزئيه باشند، هرگز منتج نخواهند بود، بلكه دايم وقتى اشكال چهارگانه قياس نتيجه خواهد داد كه يا از دو قضيه كلى تشكيل شود و يا از يك قضيه كليه و يك قضيه جزئيه. هرگاه يكى از مقدّمات قياس جزئى باشد، نتيجه آن قياس طبعاً جزئى خواهد بود; زيرا مطابق يك قانون عقلى، نتيجه قياس هميشه تابع اخسّ مقدّمات است، نتيجه اين سخن آن است كه انضمام يك مقدّمه جزئى به يك مقدّمه كلى در باب قياس به واسطه اينكه مقدّمه جزئى كاسب نيست و ارتباط توليدى با غير خود ندارد، مقدّمه كلى را نيز يارى نمى رساند و نتيجه قياس جز يك قضيه جزئى چيز ديگرى نخواهد بود. بنابراين، بايد گفت: منشأ هرگونه نقل و انتقال فكرى و منطقى، وجود مفاهيم و معانى كلى در ذهن انسان است.5
تفكر عادى هم بدون كاربرد مفاهيم كلى ممكن نيست; مثلا، وقتى مى گوييم: «گل زيباست» يا «هوا سرد است»، در اين موارد، از گل، زيبايى، هوا و سردى تصورى كلى داريم و سپس با انضمام آن ها به مفاهيم ديگر، به موارد جزئى مى رسيم. بدين صورت، كلى در همه عرصه هاى زندگى علمى و عملى انسان حايز اهميت است و بدون كلى علم درست نمى شود. كلى از لحاظ معرفت شناسى، هستى شناسى، روان شناسى، علم اخلاق، سياست، كلام و علوم ديگر نقش اساسى دارد.6
چنان كه گذشت، در فلسفه افلاطون، كلى هم در عرصه وجود و هم در عرصه مفاهيم پذيرفته شده و اساس است. به نظر وى، جزئيات در هر دو عرصه اعتبار و ارزش واقعى ندارد; زيرا مغشوش و غيرمعتبرند و چون جهان خارج جهان جزئيات وتعيّنات شخصى و جزئى است، دايم در معرض تغيير و تبديل و دگرگونى هستند و هرگز ثابت و پايدار نيستند، به همين دليل، چون خود شىء جزئى در معرض دگرگونى است، معرفت و شناختى هم كه از آن به دست مى آيد به تبع شىء جزئى، در معرض تبديل و دگرگونى است و شايسته ارزش و اعتبار واقعى نيست. «به نظر افلاطون، معرفت بايد اولا، خطاناپذير و ثانياً، درباره آنچه هست باشد. ادراك حسى نه اين است و نه آن.»7
پس اگر به دنبال احكام ثابت و غيرقابل تغيير باشيم، بايد دست از جزئيات برداشته، در پى كلى باشيم. «اگر احكامى را كه فكر مى كنيم از آن ها معرفت ذاتاً ثابت و پايدار به دست مى آوريم مطالعه كنيم، درمى يابيم كه آن ها احكامى هستند درباره كليات.»8
افلاطون به بحث درباره مصداق و ما بازاى مفاهيم كلى و نحوه ارتباط مفهوم كلى با مصاديق خود مى پردازد. سؤال اين است كه آيا مى توانيم بگوييم مفاهيم كلى هيچ ما بازاى خارجى نمى خواهند؟ پاسخ اين است كه اعتقاد به اين مسئله مساوى با انكار واقعيت است; زيرا همه ما در زندگى با مفاهيم كلى سرو كار داريم و ـ چنان كه گذشت ـ علمى نيست كه بهره مند از مفاهيم كلى نباشد. گرچه ممكن است بعضى مفاهيم كلى مثل درياى جيوه و هيولا ما بازاى خارجى نداشته باشند، اما مفاهيم كلى زيادى را سراغ داريم كه پندار و وهم نيستند و بايد مثل مفاهيم جزئى در عالم خارج از ذهن ما بازاء و مصداق داشته باشند. پس مصداق و ما بازاى مفاهيم كلى كجاست؟ اگر عالم طبيعت ما بازاء خارجى دارد، پس بايد در عالم طبيعت، علاوه بر حسن و حسين و زهرا انسان كلى هم باشد، در حالى كه در عرصه طبيعت چيزى به نام «انسان كلى» وجود ندارد. در اينجاست كه افلاطون به استدلال پرداخته، بين مفهوم كلى و وجود خارجى كلى ارتباط برقرار مى كند. استدلال وى بر اساس وجود مصداق براى مفاهيم است. او مى گويد: مفهوم جزئى مصداق خارجى دارد. پس مفهوم كلى نيز بايد صادق و ما بازاى خارجى داشته باشد. اما مصداق آن عالم طبيعت نيست; زيرا اين عالم، عالم تعيّنات جزئى است. از سوى ديگر، هستى الزاماً و ضرورتاً منحصر در هستى مادى و طبيعت نيست، بلكه عالم ديگرى مى تواند باشد كه به لحاظ وجودى شديدتر، نورانى تر و گسترده تر از اين عالم است و عالم طبيعت صرفاً سايه و نمودى از آن هستى نورانى است. آن عالم همه حقايق را در بردارد و در آن عالم است كه وجود عينى و خارجى و حقيقى كليات موجودند. وى از اين عالم به عالم «مثل» نام مى برد. به نظر وى، عالم مثل موطن تحقق كليات است. پس اگر در ذهن انسان مفهوم كلى از درخت و انسان وجود دارد، اين مفهوم، مفهومى خالى و بدون مصداق نيست، بلكه در ما بازاى آن شىء خارجى و حقيقى وجود دارد كه مفهوم منطبق بر آن است، تنها با اين تفاوت كه بين مفهوم و آن مصداق فاصله و بعد وجود دارد; چون ذهن انسان در اين عالم است و مفهوم كلى در ذهن او و همراه با اوست. اما مصداق آن در عالمى ديگر و برتر از عالم طبيعت قرار دارد، در حالى كه مفهوم جزئى و مصداق جزئى، هر دو در اين عالم هستند. بدين سان، در نظر افلاطون، «مفهوم كلى صورت انتزاعى خالى از محتوا يا مرجع عينى نيست، بلكه براى هر مفهوم كلى حقيقى يك واقعيت عينى مطابق آن وجود دارد.»9
پس مفهوم كلى درخت، زيبايى و عدالت مفهوم هايى جزئى نيستند كه در اين عالم مصداق داشته باشند. به همين لحاظ، «مفهوم يا مثال عدالت با هر فعلى كه عادلانه باشد، يكى نيست و چيزى است غير از امور جزئيه كه امور جزئيه در آن شريك و از آن بهره مند و برخوردار هستند. از آنجا كه مفهوم مثال جزئى و متشخّص نيست، نمى تواند در علام حس موجود باشد و به علاوه، مانند امور حسى ناپايدار و متغيّر نبوده و الى الابد به خود ثابت و لايتغير و فناناپذير است.»10
همچنان كه در عرصه معرفت شناسى و در عرصه ذهن، كلى اصل است و تصور جزئى تابع آن، در عرصه هستى شناسى هم موجودات عالم مثال، كه عالم تحقق كليات است، اصل اند و موجودات اين جهان تنها سايه هايى هستند كه از آن حقايق بهره مند هستند و در اين عالم، كه عالم بهره مندى از حقايق نورانى است، شناخت و معرفت به دست نمى آيد و طبيعت هرگز نمى تواند منبع شناخت باشد; زيرا تنها وسيله ارتباط انسان با طبيعت حواسى است كه خطاناپذير است. به نظر افلاطون منبع شناخت در حقيقت، همان عقل و استدلال است كه با بهره گيرى از مفاهيم كلى به دست مى آيد. به نظر وى يك بار انسان قبل از آمدن به عالم طبيعت، آن كليات را در عالم مثل مشاهده كرده و وقتى كه نفس او تنزّل يافته و به جهان مادى آمده و با بدن متحد شده است، آن حقايق را فراموش كرده و اينك با ديدن پديدارهاى جزئى، كه نمونه و سايه اى از آن حقايق كلى اند، روح او به ياد و خاطره آن حقايق مى افتد و ادراكى از آن ها در ذهن او تحقق مى يابد. اين ادراك، علم ابتدايى و اوليه نيست، بلكه در حقيقت، تذكر و يادآورى خاطرات و ادراكاتى است كه در عالم مثل و همگام با مشاهده آن حقايق دريافته است. «نفس پيش از اتحاد با بدن در قلمروى متعالى وجود داشته; جايى كه نفس مُثُل را مشاده كرده است. فراگرد معرفت يا كسب دانش، اساساً عبارت است از: ياداورى مُثلى كه نفس در حالت وجود قبلى خود به وضوح مشاهده كرده است.»11
اكنون كه انسان در اين عالم مادى زندگى مى كند، هرچه با اشياى مادى مواجه مى شود معرفت جزئى به دست مى آورد كه ارزش علم بودن ندارد. پس بايد از اين مرتبه فراتر رود و به معرفت عقلى، كه به مدد مفاهيم كلى به دست مى آيد، برسد. رسيدن به معرفت كلى مواجهه عقلى با كلياتى است كه در عالم مثال اند. حال اگر كسى از اين مرتبه نيز فراتر رفته، بخواهد مواجهه عينى و شهودى با حقايق عالم مثال را به دست آورد، بايد با استعانت از رياضت و تهذيب نفس، خود را آماده كند تا در اثر سير و سلوك، به مشاهده حقايق عينى و خارجى عالم مثال نايل گردد. افلاطون از اين سير ـ يعنى ارتقا از مرتبه حس به مرتبه عقل و سپس شهود عينى حقايق كلى ـ به «سير ديالكتيكى» تعبير مى نمايد.
نویسنده ابوالحسن غفارى
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

سال ۱۳۵۴ خورشيدی بود .برای ديدار دوستان و بستگان از انگلستان به ايران آمدم.سفری هم به خراسان رفتم. آن روزها وليان نايب التوليهٔ آستان قدس بود و برای ايجاد فضای باز دست به تخريب بناها و بازارچه های اطراف حرم برده بود.
ميزبان ما که مردی جهان ديده و خوش بيان بود برای من تعريف ميکرد که اين روزها مردم مشهد تفريح تازه يی يافته اند.دسته دسته جمع ميشوند و به انتظار و نظارهٔ تخريب ديوارها و سقفها میايستند و همين که منجنيقی يا بولدزری بر سر سقفی ميکوبد يا پی ديواری را ميروبد همزمان با فرو ريختن ديوار و سقف، آنها هم از سرور و شعف نفسی بيرون ميدهند و آوايی بر میاورند...
اين قصه در تاريک خانهٔ ذهن من خفته بود تا پست مدرنيسم و فرزند دلبندش دکنسترکسيون (اوراق سازی، شالوده شکنی، پريشانگری، ويرانگری، شرحه شرحه کردن...) آن هم به شکل ممسوخ، آن را دوباره بيدار کردند. بی اختيار به ياد آن حکايت افتادم و لذتی که درخشونت ويران کردن هست و نفرتی که بعضی ها از سامان و آبادانی دارند.
مراد فرهادپور در واکنشی تند (زباناً و زماناً) به آن مقاله، از "پس روی روشنفکران دينی" سخن گفت و چنين نوشت :" ضد عقلانی شمردن انقلاب از سوی کسانی که تا پيش از آن در فرنگستان فيزيک و شيمی میخواندند و فقط به لطف اين رخداد يک شبه به ايدئولوگ اصلی جريان حاکم بدل شدند، آن هم به لطف معرفی نصف نيمه آرای کسانی چون پوپر و هايدگر و تکرار نظرات پوپر در باب غير علمی بودن مارکسيسم و روان کاوی که از قضا در فضای بحثهای فلسفی امروزه ديگر هيچ خريداری ندارند، جای بسی تعجب دارد".
يعنی صاف و پوست کنده (و پوست کَننده) ، به من ميگويد اين حرفها به تو نيامده. تو کسی نبودی. سواد و صلاحيتی نداشتی. حداکثر حرفهای( هايدگر؟) و پوپر را نجويده و نيم پخته تکرار ميکردی. دری به تخته ای خورد و يک شبه "ايدئو لوگ اصلی" جريان حاکم شدی و حالا نمک نشناسی ميکنی و عقل را به جنگ انقلاب میفرستیمن البته از مقابله بمثل حيا میکنم و پاسخی برای اين طعنه ها و کنايه ها ندارم بلکه بنا را بر صحت همه آنها ميگذارم. اما پرسش من اين است که چه حاجتی به اين همه بی حرمتی و شخصيت شکنی است؟ اين حرفها چه ربطی به اصل موضوع دارد؟ کار از اينها ساده تر است. من ادعا يی کردهام ( و آن اين است که در انقلابها سهم عقل خوب ادا نمیشود)
تو هم حرفی بزن و دليلی بيآور و بگو بر عکس، سهم عقل خيلی خوب ادا ميشود. کمر ادعای مرا بشکن چرا سر مرا ميشکنی؟ اين حرفها درست هم که باشد نامربوط است، يعنی به صدق و کذب ادعای من ربطی ندارد.
حالا طنز جالب و طناب پيچ قضيه اينجاست که از قضا همين سنگ پاره ها که بطرف من پرتاب ميشود ديوار ادعای مرا بلند تر ميکند. وقتی آدم بی سواد وبی صلاحيتی که سرمايه يی جز سفاهت ندارد يک شبه ايدئولوگ اصلی انقلاب ميشود آيا خود روشن ترين دليل بر اين نيست که انقلاب ها غير عقلانی اند؟چه دليلی ازين بالاتر؟
ميرسيم به" مهم نبودن بسط تجربه نبوی". مهم برای که و نسبت به چه؟چون شما دوست نداريد پس مهم نيست؟ بلی برای روزه خواران رويت هلال اول و آخر رمضان مهم نيست، برای روزه داران چطور؟پناه بر خدا از اينهمه خود مداری.
اما قصه ترجمه ومونتاژ نظريه. گيرم که قبض و بسط همه اش ترجمه و مونتاژ باشد و در قوت تحليل فروتر از بارت و بولتمان باشد، اين چه ربطی به صدق و استحکام منطق آن دارد ؟ عقل فرو ميماند که اين چه بيراهه رفتن است. در صد کوچه و پس کوچه ترجمه و مونتاژ و رانت خواری و دلال بازی و....ميپيچد و خود را به صد در ميزند تا از جاده راست نرود و با اصل فکر مواجهه نکند.
ميگويد شبستری که خود از آغاز معترف بود که کارش" ترجمه وکاربست يک سنت فکری غربی" است.آن ديگری هم با همه ادعاها و القاب بزرگ چون" لوتر اسلام"، قبض وبسطش " با آرای کسانی چون بارت و بولتمان وشوايتزر شباهت بسيار دارند" وکشف اين شباهت کار تازه يی نيست. و "اين جريانهای فکری نه فقط ايده يا مفهوم نويی به کار بولتمان اضافه نکردند بلکه بلحاظ قدرت تحليل و تحقيق انتقادی و ديد تاريخی راديکال با او فاصله بسيار دارند". دليلش هم سلطه فلسفه تحليلی است که با "گسترش دلال بازی ورانت خواری وافت فرهنگی- اخلاقی وسياست زدايی پوپوليستی ارتباط مستقيم دارد".
والبته اين آغاز سخن است.قلم فرهاد پور تازه گرم شده است و پس از اين نوبت به سلطه نيوليبراليزم و منطق دوران غار نشينی و رابطه نهادی عرفا و فقها با استبداد مطلقه شرقی و سپس هارت و ژيژک وآگامبن و بديو و دريدا و هگل......ميرسد که بايد چشمها را شست و به تماشا نشست.
واژه های ترجمه ومونتاژ البته احتياج به هيچ ترجمه ومونتاژی ندارند. پيداست که از همان اول ميخواهند بر سر مال بکوبند و زيرآب نويسنده را بزنند و از مواجهه با فکر فرار کنند و راه آسانتر را در پيش گيرند يعنی قطار کردن نام اين وآن وچسباندن همه چيز به همه چيز و در آوردن همه چيز از همه چيز و دست آخر هم فاتحه منطق وتحليل را خواندن و فيلسوفان تحليلی را دست انداختن و دستشان را در دست رانت خواران نهادن. من البته خوب ميفهمم لذت اين ويرانگری و زيرآب زدن های نان و آب دار و دل خنک کن را: هم مينماييم که کاری ميکنيم و بيکار ننشسته ايم، هم به روشنفکران نشان ميدهيم که اهل بخيه ايم و اينطور نيست که فقط آدورنو و هابرماس و هورکهايمر وپانن برگ و ژيژک و آگامبن و بديو...را خوانده باشيم، دمب بولتمان و بارت و شوايتزر را هم وجب کرده ايم،
نويسنده : عبدالکریم سروش
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

باید که شیوهی سخنم را عوض کنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهی برای خواندن یک شعر لازم است
روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خواندهام
آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانهی یک دوست سر زدم
اینبار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
وقت است قیچی چمنم را عوض کنم
باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش
جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکستهاند
باید چراغ مهشکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت ماشین نشستهام
امروز میروم لگنم را عوض کنم
با من برادران زنم خو ب نیستند
باید برادران زنم را عوض کنم
دارد قطار عمر کجا میبرد مرا؟
یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار
مجبور میشوم کفنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟
شاعر : ناصر فیض
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
عکس زیر ویرایش و دستکاری نشده. عکس زیر یک عکس واقعی است:

این یکی از شعرهای سهراب سپهری است که روی یک تکه چوب نوشته شده و در آرامگاه سهراب سپهری در مشهد اردهال نگهداری میشود (دست کم تا زمان گرفته شدن این عکس). نکته اینجاست که این شعر سان..سور شده است. دقت کنید، در آن قسمت که میگوید: «نسبم شاید به زنی …. در شهر بخارا برسد».
قسمت اصلی « نسبم شاید به زنی فا حشه در شهر بخارا برسد »
منبع
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پیرمرد : معلومه که نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا” اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !
پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !
پیرمرد : ببین … اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !
جوون : کاملا” امکانش هست !
پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !
جوون : کاملا” امکان داره !
پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !
جوون : ممکنه !
پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم!
نویسنده: bicy
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
علي اكبر ناطق نوري در جلد دوم خاطراتش كه توسط مركز اسناد انقلاب اسلامي منتشر شده به تشريح فعاليتهاي خود در دفتر بازرسي رهبري پرداخت.
به گزارش خبرگزاري فارس،ناطق نوري در اين كتاب به دليل حضورش در دفتر بارزسي بيت رهبري اشاره كرده و در مورد پروندههايي چون شكايت از برادران تحريريان،بازرسي از دادگاه ويژه روحانيت،رسيدگي به شكايت يكي از برادران اهل سنت و ... توضيحاتي را به شرح ذيل ارائه ميدهد:
يكروز آقاي رفيق دوست نزد من آمد و نامهاي از آقا، خطاب به اين جانب آورد كه مضمون آن رسيدگي به تظلمي بود كه برادران «تحريريان»، صاحب كارخانه «خودكار بيك» به آقا كرده بودند. در واقع آنها شكايتي به دفتر آقا داده بودند و آقا هم دستور پيگيري دادند و خواسته بودند كه گزارش اقداماتي كه انجام ميدهيد را به من ارايه نماييد.
البته بخشي از نامهي آقا خيلي تند بود، مضمون آن چنين است: «خدا كند اين گونه كه اينها (تحريريان) ميگويند درست نباشد، و الا واي بر من، واي بر ما، اگر اين درست باشد. اگر اين ظلمها در كشور شود،در قيامت چه پاسخي خواهيم داشت.»
برادران تحريريان قبل از انقلاب اين كارخانه را راه انداخته بودند و از محترمين تهران بودند. من هيچ ارتباط و شناختي از اينها نداشتم. تعزيرات و بچههاي وزارت اينها را به اتهام سوء استفاده از ارز دريافتي و وارد نكردن مواد اوليه دستگير كرده و با وجود سن بالايي كه داشتند بشدت شكنجه شده بودند. بخصوص، وقتي به اينها گفته بودند ميخواهيم جلوي كارگرها شما را شلاق بزنيم. شكنجه روحي شده بودند و اينها با وجودي كه افراد مذهبي و متديني بودند، تحت فشار عصبي، هر دو اقدام به خودكشي كرده بودند و رگ خودشان را زده بودند، كه البته مامورين مانع اين كار شدند و آنها موفق به خودكشي نشدند.
آقا بنده را مامور رسيدگي به اين پرونده كرد. مسئوليت خيلي سنگيني بود،بخشي از طرف حساب من، بچههاي وزارت اطلاعات و بخشي ديگر تعزيرات حكومتي بودند.
جهت رسيدگي به اين پرونده، بايد به مكانهاي «ورود ممنوع» وارد ميشدم. تجربه بازرسي هم نداشتم و اين اولين پرونده ارجاعي آقا به اين جانب بود. من از خدا خواستم به من كمك كند آنطوري كه حق است رسيدگي شود.
با توكل بر خداوند كار را شروع كردم. اخويزاده را كه در وزارت اطلاعات كار ميكرد، خواستم و موضوع ماموريت را با ايشان در ميان نهادم. به ايشان گفتم دو سه تا از بچههاي وزارت را كه تسلط خوبي براي اين گونه كارها دارند شناسايي و به من معرفي كن.
روزي ايشان سه نفر از رفقايش را با ويژگيهايي كه ذكر شد،به منزل ما آورد و معرفي كرد. به آقايان گفتم «من براساس معرفي حميد با شما آشنا شدم و به شما اعتماد ميكنم. اين پرونده را در اختيار شما قرار ميدهم، ولي نفرين خدا و رسول خدا بر شما باد اگر اين كار را با گرايش خاصي پيگيري كنيد و ملاحظه كسي را بكنيد. من اعتقاد دارم كه شما بايد لحظه به لحظه اين پرونده را جلو ببريد. بايد احساس كنيد كه حضرت مهدي (ع) ناظر بر اعمال شماست و ميبينند كه شما چه كار ميكنيد؟ چون اين پرونده را جانشين امام زمان، به من ارجاع داده است. خط، گرايش، حب و بغض همه را كنار بگذاريد. اگر نارو بزنيد، روز قيامت شما را نميبخشم، آقا هم شما را نميبخشد.»
آقايان اعتماد مرا جلب كردند و با تعهدي كه در آنها احساس كردم، كار را واگذار نمودم.البته اينها تعجب كردند كه يك شخص مثل ناطق كه كلي حرف دربارهاش ميزنند،حالا اين طور جدي و بدون گرايش سياسي ميخواهد پرونده را پيگيري كند.
ما وقتي كه درهاي ورود ممنوع را باز كرديم و با زور به بعضي از ندامتگاهها و زندانها رفتيم و وقت و بيوقت كار را پيگيري ميكرديم، بايد با بعضي بچههاي وزارت كه خودشان بازجوهايي پيچيده و زرنگ و پختهاي بودند، برخورد ميكرديم. به فضل خدا يك گزارش مقنن و مستدل و غيرقابل ترديد تهيه كرديم.
وزير اطلاعات آن موقع، آقا فلاحيان بود كه به من گفت:«اين كار شما بزرگترين ضربه را به ما زد.»گفتم:«رفاقت سرجايش،اما به من ماموريت داده شده و قوم و خويش و رفيق و فاميل نميشناسم،حضرتعالي محترم،اما من وظيفه و تكليف خودم را انجام ميدهم.»
گزارش را كه به آقا داديم،پيشنهاد هم داديم كه اين سه جوان بازجو كه اين تخلفات را انجام دادند،دستگير و محاكمه و اخراج شوند. آقا هم پيشنهادها را پذيرفتند و دستور دادند كه اجرا شود. متخلفين دستگير شدند و آقاي «نيري» محاكمهشان كرد و شلاق خوردند و اخراج شدند.
اين بازرسي ما خيلي اثر گذاشت. بعداً به آقا گفتم «بازرسهايي كه براي اين پرونده انتخاب كرده بودم، نه تنها از جناح راست نبودند بلكه متهم به چپ روي بودند.» آقا فرموند: «چه طور» گفتم: «شاكي پرونده به اصطلاح از جناح راست و يك سرمايهدار و كارخانهدار بود و خود من هم كه متهم به راست هستم،حال اگر بازجوها هم از جناح راست انتخاب ميكردم متهم ميشديم به جانبداري، امابا انتخاب بازجو با گرايش ديگر از هرگونه تهمت تبرئه شديم و تاثير بسيار مثبتي هم روي خود بازجوها داشت و ذهنيت آنها را عوض كرد.» قبل از اين پرونده، بنده اصلاً آنها را نميشناختم، اما پس از پايان بازرسي، نتيجه مثبتي به دست آمد كه روي اين بچهها اثر خوب گذاشت و ذهنيت آنها را نسبت به امثال بنده عوض كرد و جزو علاقهمندان به حقير شدند. در مباني و اعتقادات آنها تحول ايجاد شد و به حق آن مظلومين هم رسيدگي شد و آنها هم خيلي اميدوار شدند و كارشان را در كارخانه ادامه دادند.
*تشكيل بازرسي دفتر رهبري
اين بازرسي كه تمام شد، آقا به من حكم بازرسي دادند. ايشان حكمي قريب به اين مضامين نوشته بودند: «از آنجايي كه اينجا آخرين ملجا و مرجع تظلمات مردم است، شما را به عنوان مسئول بازرسي انتخاب ميكنم و از شما ميخواهم كه يك دفتر كوچكي تشكيل بدهيد و مسائل كارگزاران نظام را پيگيري كنيد» از اين جا كار بازرسي شروع شد. بازرسي ما موردي است يعني همين طوري براي بازرسي و بررسي مسائل معضلات نميرويم، بلكه چنانچه كسي تظلمي به دفتر آقا داشته باشد، آقا مورد را به بازرسي ارجاع ميدهد و ما هم بازرسي كرده و نتيجه را به ايشان گزارش ميدهيم. در طول اين چند سالي كه ما هم بازرسي كرده و نتيجه را به ايشان گزارش ميدهيم. در طول اين چند سالي كه ما بازرسي را تشكيل داده و گزارشهاي مربوطه را تهيه ميكنيم، آقا تمام گزارشها را حتي اگر پانصد صفحه باشد ميخوانند و گاهي هم حاشيه ميزنند و اقدام ميكنند،حتي يك مورد وجود ندارد كه ايشان اقدام نكرده باشد.
تركيب اعضاي دفتر بازرسي هم به اين صورت است: چهار گروه كاري وجود دارد كه عبارتند از: «گروه فرهنگي»، «گروه اقتصادي» «گروه قضايي» و «گروه سياسي»هر گروه يك رئيس و دو تا كارشناس دارد، اين اجازه را هم داريم كه در مواردي از دستگاههاي ذيربط، كارشناس بگيريم،تا در پروندهاي با ما همكاري كنند. اكنون تمام اعضاي دفتر بازرسي از رئيس تا آبدارچي و پيك و راننده، بيست نفر هم نميشوند.
با اين كه يك دفتر جمع و جوري است، انصافاً كارهاي بزرگي انجام دادهايم. بنا هم نيست كه كارهايي كه شده اعلام شود چون در اين صورت همه خيال ميكنند كه بايد بيايند اين جا شكايت كنند. در حالي كه ما بازرسي كل كشور نيستيم، بلكه اگر كسي به آقا تظلم بكند، ما پيگيري ميكنيم كه بهتر است نمونههايي از اقدامات انجام شده را ذكر كنم.
بازرسي از دادگاه ويژه روحانيت
در دوره مسئوليت آقاي ريشهري و آقاي حسينيان،متهمين دادگاه ويژه روحانيت از داخل زندان شكايت كرده بوند كه دادگاه ويژه با آنها برخورد مناسب نداشته است. آقا فرمودند كه از دادگاه ويژه بازرسي كنيد. بنده هم از آقاي فردوسيپور كه مدتي قاضي بوده و آدم پخته و با تجربهاي است دعوت كردم و به كمك ايشان يك تيم مناسبي تشكيل داده و دادگاه ويژه روحانيت سراسر كشور را به طور كامل بازرسي كرديم.
يك گزارش 500 صفحهاي به غير از پيوست تهيه كرديم و خدمت آقا برديم بعد از 15 روز كه خدمت ايشان رفتم، لبخندي زدند و فرمودند: «وقتي كه آن گزارش را آورديد، من از خدا خواستم يك فراغتي بدهد تا بتوانم اين را بخوانم و امروز به شما ميگويم كه به طور كامل، گزارش را خواندم» براي رسيدگي، حدود هفت صفحه و نيم براي آقاي ريشهري دستورالعمل صادر كردند كه من خودم تعجب كردم.
منبع
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
آیتالله جعفر سبحانی
پس از سلام و تحیات، در آخرین روزهای سال 1387 اظهارات جنابعالی را پیرامون سخنرانی اینجانب در دانشگاه صنعتی اصفهان که از سوی خبرگزاریهای وابسته به دولت با آب و تاب فراوان به صورتی بسیار گسترده منتشر شد خواندم. از آن سخنان هم متعجب و هم متأسف شدم. تعجب من از آن است که میبینم یک استاد علوم اسلامی که بیش از شصت سال در علوم اسلامی زحمت کشیده، با سر و صدای فراوان مطالبی نگاشته که از هر گونه نقد علمی تهی است ولی مجموعهای از دعاوی و نسبتهای خلاف واقع است. تأسف من هم از آن رو است که به عنوان دوست سابق شما آنگونه سخن گفتن را شایسته شما نمییابم و از اینکه عاقبت به زبان تهمت و تخریب روی آوردهاید ناخشنودم. در همان روزها به شما وعده دادم که پس از تعطیلات نوروز 1388 به آن اظهارات پاسخ گویم. اکنون به آن وعده وفا میکنم، اما نه از باب مناظره یا منافسه، بلکه از این روی که وظیفه اخلاقی خود میدانم ذهن مخاطبان شما و خودم را درباره آن دعاوی و نسبتهای خلاف واقع روشن کنم.
آقای سبحانی! شما پس از آنکه گفتهاید «آئین اسلام بشر را به تفکر و اندیشیدن دعوت نموده و آن را یکی از نشانههای ایمان راسخ در انسانها دانسته است» طبق معمول گریز به سیئات غریبان زدهاید و چنین نوشتهاید: «سالیان درازی است که غربیان برای «اسلامزدائی» برنامهریزی کرده و اساس برنامه آنها را تشکیک در نبوت پیامبر اسلام تشکیل میدهد ولی با تجربه دریافتند که تشکیک به صورت صریح و آشکار سازگار نیست اما به صورت خزنده میتوان به مقصود رسید. از این جهت راه دوم را بر راه نخست ترجیح دادند که به صورت خزنده به نفی نبوت و نفی اسلام برسند» آنگاه شما به نواندیشی صاحب این قلم در باب دین پرداختهاید و نوشتهاید: «بهترین منبع برای اینگونه نواندیشی دینی دانشنامه کاتولیک است که زیر مدخل اسلام، «سموم» خود را ریخته و آنچه توانسته است در این مورد قلمفرسائی کرده و در این گستره برخلاف سیاست کلی صریحاً بر پیامبر و قرآن تاخته است و یکی از تفسیرهای آن از اسلام این است که میگوید محمد وحی را از خدا نگرفت بلکه قرآن ساخته و پرداخته خود اوست و او از طریق قرآن از اندیشههای خود که در طول زندگی خویش به آنها رسیده بود خبر میداد. سپس با اشاره به صاحب این قلم گفتهاید: «مسلّماً فردی که در محیط اسلامی بزرگ شده و در دانشگاهی که دانشجویان آن مسلمانند و دعوتکننده نیز انجمن اسلامی است نمیتواند به صورت برهنه و با بیان کاتولیکی مسأله را مطرح کند، او ناچار است با بیانی دیگر این اندیشه وارداتی را تحت عنوان نواندیشی مطرح کند و بگوید: «قرآن تفسیر پیامبر است از هستی، تفسیر موحدانه پیامبر است با امداد الهی از هستی...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
داستان طغیان نایبیان و دار و دسته او یکی از موضوعات روز و حدود 140سال از شروع آن میگذرد. ولی هنوز نتوانسته و دانسته نشده است محققین و مورخین که بدان پرداختهاند هرکدام جانب خود را گرفته از طرفداران نایب حسین و دار و دستهاش بودهاند و او را عیّار و در زمرهی جوانمردان دانستهاند که طی مسافرت به کشورهای هند و پاکستان و ریاضتهای سخت، سپس به شهرِ یار و دیار آمده، یار ضعیفان و ستمدیدگان و دشمن سرمایهداران و مستکبران گردیده است و از طرفی پس از آن که ملکه مهد علیا به دارفانی شتافت، دو سال دیگر در تهران ماند و طبق فرمان، قره سورانی قم تا اصفهان را گرفت و به کار راهداری و امنیت راهها و شوارع پرداخت. تا اینکه به او خبر دادند همسرش و پسر و همسر پهلوان هاشم به دست دشمنانشان به قتل رسیدهاند و این موضوع علت و باعث یاغیگری او وخاندانش شد و حدود (45 سال) خطّه کاشان تا یزد و نائین و اردستان و تون و طبس صحنه زد و خورد و جنگ و خونریزی و هرج و مرج و ناامنی قرار گرفت. همانطور که اشاره شد این نظریه موافقین نایب حسین و دار و دسته او میباشد که در کتاب «طغیان نایبیان» نوشته «محمدرضا خسروی» مشروحاً آمده است و نیز کتاب «حماسه نایبی» اثر «منتخب السادات یغمائی» که مرحوم ملک المورخین سپهر نیز مقدمهای بر آن کتاب نوشته و با اهتمام آقای علی دهباشی در سال 1368 به چاپ رسیده است. حال ببینیم مخالفین که تعدادشان هم کم نیست چه میگویند؟ حسن اعظام الوزراء قدسی در کتاب «خاطرات من» یا روشن شدن وقایع صد ساله اخیر بدین نکته اشاره دارد و اعمال و وحشیگریهای نایب حسین و اتباع او را در کاشان و اطراف نطنز شرح داده و کشت و کشتار نایبیان را در شهر قدیمی و باستانی طبس و سوزانیدن کتابخانه قدیمی شهر به ویژه خونریزی و خونخواری یکی از اشرار به نام غلام کوچک برزی را مشروحاً نوشته و همچنین طریقه دستگیری نایب حسین و ماشااله خان سردار و دیگر نایبیان و اعدام آنها را در کاشان و تهران مفصلاً بیان داشته است. احمد کسروی نیز در کتاب مشروطیت و یا تاریخ هیجده ساله آذربایجان به این موضوع اشارهای دارد. نویسنده معاصر مرحوم حسن نراقی در کتاب «کاشان در دوران مشروطیت» و یا «تاریخ اجتماعی کاشان» و یا مرحوم آیتالله ملاعبدالرسول مدنی و روزنامههای زمان نایب حسین تماماً شرح کارها و جنایات نایب حسین و دار و دستهاش را بیان داشتهاند. البته بعضاً نیز اشارهای به کارهای خیر نایب داشتهاند. از جمله مرحوم آیتالله ملاعبدالرسول مدنی که نظر خوبی به کارهای نایب حسین ندارد و او و دار و دستهاش را از جمله اشرار شمرده، مینویسد از جمله کارهای نیک نایب حسین، تأسیس یک معلم خانه بود که اطفال یتیم در آنجا ضمن تحصیل رایگان از لباس و خوراک نیز برخوردار بودند و در این اواخر به بعضی از سادات و اهل منبر کمکهای زیادی مینمودند.
و نیز از جمله کارهای نیک نایب حسین اقدام قاطع در سفیدکاری بازار بزرگ و طولانی کاشان از بازارچه سردار (دروازه دولت) تا پانخل کاشان است که ظرف مدت شش روز به دست معماران و بنّایان ماهر سفیدکاری شد که موجب اعجاب همگان گردید. مرحوم ملاعبدالرسول مدنی مینویسد در شعبان 1333 از جمله بناهایی که از روی ظلم گذاشت سفید کردن بازار بود از اول دروازه دولت تا پانخل که در ظرف شش روز سفید کردند که اگر حکم سلطان هم میبود به این سرعت انجام نمیگرفت. والد راقم این سطور که خاطرات زیادی از نایب حسین داشت ضمن برشمردن اعمال خوب و بد نایب اقدام او را در برگزاری عزاداری جهت حضر اباعبدالله الحسین میستود و میگفت در مراسم تعزیه امام حسین (ع) در ماه محرم در باغ سردار (خیابان ژاندارمری) فعلی بزرگترین گروه تعزیه خوان و تعزیه گردان را که عدهای از یهودیان کاشان نیز به عنوان جهودان قلعه خیبر شرکت داشتند به کار گرفته بود و خیل عظیمی از مردم کاشان و دهات اطراف جهت دیدن این تعزیه که شاید تاکنون نیز کسی به یاد نداشته باشد، حضور به هم میرسانیدند. ابوی اینجانب از ترفند و شگردهای نایب در جنگ اطلاعاتی داشت که بنا به گفته نایب حسین جنگ را اگر ده قسمت کنیم، نه قسمت آن فرار از پیش روی دشمن و کشانیدن نیروهای او به طرف کویر مرکزی است که صد در صد به اضمحلال و هدر رفتن اردوی دشمن در کویر منجر میشد و پیروزی نایب بر نیروهای دولتی اعم از اردوی قزاق یا سالداتهای روسی و یا نیروی عشایر بختیاری که نایب به شیوه جنگ و گریز که یادآور جنگهای پارتیزانی زمان اشکانیان است. قوم پارت بدین نحوه یعنی در حال فرار از پیش روی دشمن از روی اسب به عقب برگشته و به طور قیقاچ نیروهای دشمن را از پای درمیآوردند که این خلاصهای بود از نه قسمت جنگ که فرار بود و یک قسمت باقیمانده از ده قسمت که صرف پایداری و مقاوت میشد. یکی دیگر از خاطرات ابوی این جانب مربوط به موقعی است که نیروهای دولتی، کاشان را محاصره کردند و از ورود هرگونه مایحتاج عمومی به شهر ممانعت به عمل آورده، آب قنواتی را که به سوی داخل شهر بود همه را برگردانیده یا اقدام به کور کردن قناتها نموده بودند و نظر به اینکه منبع اصلی خوراک مردم نان و آسیابهای آبی نیز در خارج از شهر بود، از ورود آرد نیز ممانعت شدید به عمل آمده که مردم شهر تماماً در مضیقه آب و خوراک بودند اما به دستور نایب حسین در تمام منازل کاشان قنّاها اقدام به حفر چاه آب و همچنین تمام سنگتراشها برای مردم اقدام به ساخت آسیاب سنگی نمودند که باید به این ابتکار نایب حسین پس از گذشت یکصد سال که مردم کاشان را از قحطی و گرسنگی و بیآبی نجات داد آفرین گفت. نایب حسین که دست اجانب نیز او را از لحاظ اسلحه و مهمات و پول و نقدینگی تقویت مینمود و خود یکه تاز میدان قسمت اعظم ایران مرکزی شده بود، اقدام به ضرب سکه نمود و روی یک طرف آن این بیت شعر حک شده بود
(سکه بر زر زند به آسانی – شاه سلطان حسین کاشانی)
به هر روی غائله نایب حسین در سال 1296 هجری شمی و در زمان احمدشاه و وزارت حسن وثوقالدوله عاقد قرارداد 1919 با مهر کردن قرآن مجید و باین این نکته که اگر ماشااله خان به تهران بیاید او را (سردار) خواهم نمود به همراهی یکصد تن از زبده سواران و تیراندازان ماهر که در مشهد اردهال کاشان از آنها سان دید با تفنگهای سر و ته نقره عازم تهران شد که البته نایب حسین با رفتن ماشااله خان به تهران مخالف بود و با تأکید این نکته که این دولتیها تو را (سرِدار) خواهند کرد، نه سَردار (به معنای آن است که سر تو را به دار خواهند آویخت که چنانکه میدانیم پیشبینی نایب درست از آب درآمد و به محض ورود به شهر ری ماشااله خان سردار و دسته یکصد نفرهاش دستگیر شدند. ابتدا با تمهیدات خاصی کمکم نیروهای ویژه او را در کاروانسرایی در شهر ری و در کنار حضرت شاه عبدالعظیم حسنی از وی جدا نمودند، سپس ماشااله خان و پهلوان رضا عصار و یک عده ده نفری عازم تهران شدند و سرانجام با این نیرنگ و خُدعه که چون به حضور اعلی حضرت احمدشاه شرفیاب میشوید، همراه بردن سلاح جایز نیست، آنها را خلع سلاح کردند و آنگاه توسط نیروهای ژاندارمری به سرپرستی یک سرهنگ سوئدی آنها را دستگیر نمودند و پس از محاکمهی کوتاه آنها را در میدان قورخانه (توپخانه) (میدان امام خمینی) فعلی به دار مجازات آویختند. و بالاخره ماشااله خان به مکافات عمل خود رسید. لازم به ذکر است که در اقدام رفتن به تهران از طرف ماشااله خان بنا به گفته حسن اعظام الوزاره قدسی در کتاب «خاطرات من» عامل و انگیزه دیگری نیز وجود داشت وآن جای پای دختری از خانواده یکی از شاهزادگان قاجار به نام «عصمتالملوک» که دختر شاهزاده مجللالدوله قاجار و بس زیبا و نجیب بود که ماشااله خان سخت دلباخته او شده بود و دختر که یکی از تحصیلکردههای آن زمان و از مدرسه دارالفنون دارای دیپلم بود. ماشااله خان توسط دوستان و ایادیاش در تهران شرایط سختی را که از طرف خانواده عروس گذاشته شده بود همه را پذیرفت و قبول کرد. همچنین شیر بهای هنگفت و ارسال مقدار متنابهی طلا و زیورآلات و قبول اسکان در تهران تماماً موردموافقت ماشااله خان قرار گرفت و مقرر شد جهت عقد و عروسی با دوشیزه عصمتالملوک دولتشاهی مدت ده روز جشن گرفته شود که شب اول اختصاص داشت به شاهزادگان، شب دوم نظامیها و ارتشیها، شب سوم وزرا و شب چهارم خوانین مستقر در تهران و شب پنجم بازرگانان و شب ششم کسبه معتبر بازار و شب هفتم ورزشکاران و شب هشتم اقلیتهای مذهبی و شب نهم عامه مردم و شب دهم زندانیان. قرار کار نیز گذاشته و کاغذهای دعوت نیز نوشته شده بود که همانطور که گفته شد ماشااله خان با پای خود به قربانگاه رفت تقدیر، نقش خود را به خوبی ایفا نمود. از طرفی زن محبوب و سوگلی او به نام طلاخانم پس از اعدام ماشااله خان به تهران آمد و به عقد ازدواج سرتیپ ابراهیم ضرابی درآمد و خانم عصمتالملوک دولتشاهی نیز نصیب سرتیپ رضاخان سوادکوهی که بعداً رضا شاه نام گرفت گردید و پرونده نایب حسین و پسران نهگانه و دامادهای او و دار و دستهاش به پایان رسید اما فرزندان باقیمانده که خردسال بودند به تحصیلات عالیه پرداختند که خاندان فرهیخته و محترم آریانپور همگی از نوادگان نایب حسین کاشی میباشند
نوشته: غلامحسین سربلوکی
http://va-ama-bad.blogfa.com/post-26.aspx
وقايع میدان توپخانه

اعدام ميرهاشم تبريزي به دست مشروطه خواهان در ميدان توپخانه
میدان توپخانهشاهد حوادث و وقايع مهمي بود كه به مهمترين آن اشاره مي كنيم: اعدام شيخ فضل الله نوري در دوره مشروطه و اعدام اشخاصي چون نايب حسين كاشي و پسرش ماشاءالله خان و اصغر قاتل و محمود قاتل در دوره پهلوي. مراسم ديگري نيز چون شتر قرباني در عهد قاجار و آتش بازي نيز برگزار شد.
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
يکي از مسائل بنيادين واساسي که با گوهر يک دانه عالم و خليفه روي زمين گره خورده است مسئله حقيقت انسان است.سوالي که در اين رابطه مطرح مي گردد اين است که حقيقت انسان چگونه است؛ آيا داراي حقيقتي واحد است يا متنوع ومتعدد؟ اگر بگوييم که حقيقت انسان واحد است بدين معني است که همه افراد بشر (نوع بشر) ازيک گوهرند وتنها درجات و مراتب اين گوهر يگانه با هم متفاوت است ولي اگر قول دوم را قبول نماييم به اين معنا که حقيقت انسان متنوع وکثير است در اينجا ما با حقيقتهاي متبايني سر وکار داريم که هر انساني با ديگري متفاوت است. از اينرو اگر ثابت گردد که انسانها داراي حقيقتي واحد هستند، مي توان با شناخت انبياء و اولياء و امامان (عليهم السلام) راه آنان را پيمود و به آنها نزديک شد و جانشيني آنها را بر عهده گرفت؛ زيرا همگان از يک حقيقت اند اگر چه درجات آنان متفاوت است. ولي اگر انسانها داراي حقايق متعدد و متباين باشند دسترسي به پيامبران و ساير برجستگان بشر امري ناممکن خواهد بود. هم آيات قرآني وهم شواهد تجربي-عقلي اين پرسش را پاسخ مي گويد وهمه انسانها را در گوهر هستي يکسان مي داند. بنابراين از سويي راه براي تحصيلات کمال بزرگان ونوابغ بشري مسير خواهد بود؛ زيرا آن برجستگان بشري نيز از همين حقيقت واحد برخوردارند و تنها با جهد وتلاش وتهذيب علمي و عملي توانستند به اين مراتب دست يابند لذا ديگر نوع بشر و انسانها هم توان و ظرفيت اين را دارند که به آن مقام شامخ نايل آيند و از سويي ديگر نظريه هاي ناصوابي چون “پلورا ليزم ديني”(1) و “صراط هاي مستقيم”(2) باطل خواهد شد؛ زيرا براي حقيقت واحد کمال هاي گوناگون و متباين فرض صحيح ندارد، يعني عقايد متباين، اخلاق متباين، فقه متباين و حقوق متباين براي تکميل نوع واحد روا نخواهد بود مگر آنکه ثابت شود که حقيقت واحد و صراط واحد براي همگان مطرح است، ليکن فرعهاي متعدد که از آنها به سبيل جزئي ياد مي شود وجود دارد که چنين فرضي هم رواست و هم واقع. قرآن کريم از راه هاي مختلف، يگانگي حقيقت انسانها را بيان مي کند در برخي آيات پيامبر اسلام را پيکي به سوي همه انسانها مي خواند که (و ما ارسلناک الا کاف للناس)، (سوره مبارکه سبا، آيه 28) در آيات ديگري قرآن را هدايت گر کل بشريت مي نامد: (هدي للناس)، (سوره بقره آيه 185) و از سويي کعبه را مطاف و معبد و مامن همگان ونخستين خانه مردمان مي داند که: (ان اول البيت وضع للناس للذي ببکه مبارکا)، (سوره آل عمران، آيه 96) و از سويي ديگر با اشاره به نهاد و نهاد انسان سخن از فطرت الهي براي همگان دارد که تبديل ناشدني و تغيير ناپذير است (فطرت الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله)، (سوره روم، آيه 30) اين فطرت واحد را نه خداوند تغيير مي دهد؛ چون آن را به زيباترين شکل آفريده است و نه غير خداوند؛ چون غير او قدرت تغيير در نظام آفرينش را ندارند. بنابراين اگر پيامبر و کتاب و کعبه و مطاف و معبد و هدايت و فطرت و ... براي همه انسان ها يکي است، پس تمام جوامع بشري داراي حقيقتي يگانه هستند. حسن و تجربه و استقراء نيز به کمک عقل وحدت نوعي و حقيقي بشر را تاييد و تثبيت مي کند؛ زيرا وقتي به گستره جغرافياي انساني مي نگريم، پژوهشگران و دانشجويان و طالبان علم را با جنسيت ها و مليت ها و زبان هاي مختلف در حوزه هاي علمي، فکري و دانشگاهي دنيا سرگرم فراگيري علوم مي بينيم. چه در عرفان نظري و فلسفه و کلام که حرف اول انديشه بشري است و چه در مراتب بعدي مانند منطق، علوم رياضي و علوم تجربي و مسائل حقوقي، فقهي و اخلاقي در هيچ يک از اين علوم قلبي، نقلي، حسي، تجربي، تاريخي و ... سخن از نژادي ويژه و اقليم و جغرافيايي خاص نيست. سازمان ملل و ديگر مجامع بين المللي نيز براي تمام انسانها نظريه پردازي و برنامه ريزي واحدي داشته است و از حقوق همه بشر سخن گفته است اگر حقيقت انسانها متعدد و متنوع و متباين باشد تعيين حقوق واحد و قانون واحد براي ميلياردها انسان ناهمگون امري ناصواب و بي معنا مي نمود. از اين مفاهمه واقعي که در مدار تفکر عقلي ميان همه دانشمندان بشر وجود دارد مي توان به وحدت حقيقي نوع انسان پي برد و به دنبال آن وحدت دين و پيامبر و امام و هدايت و صراط را نيز دريافت. ممکن است از تعدد پيامبران و کتاب هاي آسماني به عنوان اشکالي بر اين استدلال ياد شود. اما با رجوع به قرآن اين اشکال مرتفع مي گردد؛ زيرا خداوند در قرآن کريم شناسنامه انبياء و کتاب هاي آسماني آنان را به نحوي تنظيم فرموده است که گويي فقط يک پيامبر در طي اعصار و دوران هاي مختلف زندگي کرده و فقط يک کتاب به شيوه هاي متعدد تدوين يافته است و همه خلف و اوصيا و امامان معصوم از عصر آدم (عليه السلام) تا زمان ولي عصر (ارواحنا فداه) گويي يک انسان کامل اند که در هر دوره با برنامه اي ويژه هدايت انسانها را بر عهده گرفته اند و بر اين اساس هر پيامبري، پيامبران پيشين از خود را تصديق مي کرده است.
شاهد ديگري بر اين معنا که خداوند تکذيب هر پيامبر را تکذيب همه پيامبران مي خواند. مثلا اصحاب حجر را که تنها با يک پيامبر ديگر درگير بودند، تکذيب کننده همه رسولان مي نامد (و لقد کذب اصحاب الحجر المرسلين)، (سوره حجر آيه 80) و نيز درباره “اصحاب ايکه” که تنها با حضرت شعيب مخالفت کردند، مي فرمايد: (کذب اصحاب لئيکه المرسلين)، (سوره شعراء، آيه 176) و نيز درباره قوم نوح (عليه السلام) مي فرمايد: (و قوم نوح لما کذب الرسل)، (سوره فرقان، آيه 37) و در مواردي هر يک از اقوام طغيانگر تاريخ را به تنهايي تکذيب کننده همه رسولان الهي مي شمارد. از اين آيات بدست مي آيد که چون تکذيب يک پيامبر مساوي با تکذيب همه انبياست پس پيامبران همگي در حکم يک پيک الهي اند که متناسب با شرايط مختلف، شريعت هاي متفاوتي عرضه کرده اند، اما خطوط اصلي آنان واحد و يکسان است. به همين دليل هاي قرآني و شواهد حسي- تجربي، مي توان دريافت که حقيقت مجرد انسان، نه مرد است و نه زن؛ زيرا اين گوهر فراطبيعي پس از شهادت “عندالله” است و با مرگ همه آن حقيقت به دست فرشته مامور به توفي و اماته، استيفا مي شود و چيزي از آن بر زمين باقي نمي ماند و مرجع تعليم و تعلم همه علوم بازگشت همه حقوق و برنامه ريزي هاي تمام مراکز علمي و مجامع بين المللي و .... به اين حقيقت واحد انساني است، پس نه مرد بودن، جايگاهي در حقيقت آدمي دارد و نه زن بودن. يعني هيچ کمالي در اسلام مختص به مرد نيست تا زن از آن محروم باشد، پس هيچ کمالي مشروط به ذکورت و مرد بودن يا ممنوع به انوثيت و زن بودن نيست. تنها در امور اجرايي و در محدوده زندگي اجتماعي، ميان زن و مرد تقسيم کار صورت پذيرفته و متناسب با طبيعت هر يک وظايف آنها تعيين شده است. اگر راه پيشرفت و کمال را بيشتر در اختيار مردها مي بينيم نه از آن روست که آنان برتر از زنان هستند بلکه دلايل آن نا آشنايي زنان با حقوق خويش است وگرنه با اين که عده کمتري از زنان به قله هاي عظمت وکمال دست يافته اند از سويي ديگر شمار اندکي از آنان به حضيض پستي و خواري سقوط کرده اند؛ چرا که جباران و ستمگران و قاتلان پيامبران و طاغوت ها و ... ، معمولا از ميان مردان سر برآورده و اين همه چهره تاريخ را به تباهي و تاريکي کشيده اند.(3)
پي نوشتها:
1- جهان ما مشتمل بر اديان مختلفي است که تصورات گوناگون درباره طبيعت و سرنوشت بشري دارند در بادي امر پرسش اصلي در برابر اين مدعيات گوناگون و بعضا متعارض اين است که کداميک از اين دينها حق است؟ در اينجا سه ديدگاه امکان مي يابد اولين ديدگاه که مي توان آن را انحصارگرايي ديني ناميد بر اين باور است که تنها يک دين واحد حق است و مابقي اديان باطل اند. ديدگاه دوم که مي توان شمولگرايي ديني ناميده شود بيان مي دارد که دين حق مسلم يکي است ولي اين حقيقت و در نتيجه نجات مي تواند در صور مختلف ناقص و ناتمام اديان ديگر و مدعيان آنها تعريف شده است: “اعتقاد به اينکه تمامي اديان بزرگ تا حدي داراي مکاشفات حق مي باشند هر چند که هيچ مکاشفه يا دين واحدي نمي تواند مدعي حقيقت نهايي و قطعي بشود.”
در اينجا حقيقت، مکاشفه و نجات بطور تنگاتنگي با يکديگر ارتباط دارند اين بدين معني است که تمامي اديان کم و بيش به يک اندازه حق و نيز طرق معتبري براي نجات قلمداد گشته اند.
ر.ک: رباني گلپايگاني،علي، نقدي بر پلوراليزم ديني، انتشارات طه، حسيني، سيد حسن، پلوراليزم ديني، انتشارات صدا و سيما
2- از جمله کساني که از نظريه پلوراليزم ديني به حمايت برخاسته است دکتر عبدالکريم سروش مي باشد. ايشان در مجلات و کتابهاي مختلفي از جمله در کتاب “صراطهاي مستقيم” خود مدعاي اصليش را مطرح مي کند که قائل به اين نظر مي شود که صراط مستقيم در انحصار دين خاصي نيست بلکه اديان مختلف مي توانند ارائه دهنده صراط هاي مستقيم براي پيروان خود باشند چنانکه حقانيت، هدايت، عقلانيت، فوزه، فلاح ونجات هم در انحصار دين خاص يا پيروان دين خاصي نيست.
دکتر سروش مي گويد: “”صراط هاي مستقيم” گردشي است در قاره فراخ کثرت گرايي ديني” و کثرت گرايي ديني نظريه اي است معرفت شناسانه و دين شناسانه در باب حق بودن اديان و محق بودن دينداران و بر آنست که کثرتي که در عالم دين ورزي پديد آمده است و علي الظاهر نازدودني و نارفتني است حادثه اي است طبيعي که از حق بودن کثيري از اديان و محق بودن کثيري از دينداران پرده بر مي دارد...
ر.ک: سروش، عبدالکريم، صراط هاي مستقيم، ص الف و ب بحث پلوراليسم ديني يا کثرت گرايي ديني که در جامعه علمي ايران، دکتر سروش داعيه دار آن مي باشد در انديشه غرب هم مطرح بوده است و به نظر مي آيد که اشکالي که به دکتر سروش وارد مي آيد اين است که نظريه کثرت گرايي ديني را که در کتاب صراط هاي مستقيم خود جاي داده است ترجمان و برداشتي از انديشه فيلسوفان غرب باشد. البته اين مسئله که دکتر سروش انديشه اي را جايي برگرفته هيچ ايرادي ندارد منتهي ضعف انديشه دکتر سروش به اين بر مي گردد که در هيچ يک از کتابهاي خود- تجربه ديني، قبض بسط تئوريک شريعت، صراط هاي مستقيم؛ که مطالب اين کتابها ترجماني از انديشه فيلسوفان مغرب زمين است اشاره نمي کند که اين تفکر و فهم را درباره اين موضوعات را از چه کسي برگرفته و خواننده کتابهاي ايشان هنگامي که به مطالعه آنها مي پردازد اين تصوير براي او حاصل مي آيد که اين تفکرات از نبوغ نويسنده کتاب برآمده است. اين نکته اي بود که لازم مي ديدم که به آن اشاره نمايم. البته اين اشاره، دليل بر اين نمي شود که ما از اين اشکالات در حوزه دين، جهان، هستي- که چه انديشمندان ايراني به طرح آن بپردازند و يا برگرفته از تفکر مغرب زمين باشد چشم پوشي نماييم. حال در حوزه مغرب زمين اين بحث کثرت گرايي ديني را جان هيک به طور جدي مطرح نموده است و ايشان يکي از کساني است که به اين عقيده متکي است.
3- جوادي آملي، عبدا...، صورت و سيرت انسان در قرآن، تنظيم و ويرايش حجت الاسلام غلامعلي امين دين، ص 93-89
|
خاتمیت و مرجعیت علمی امامان معصوم(علیهم السلام)*و دیدگاه های آقای دکتر سروش |
|
اخیراً جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش که سابقه دوستی با اینجانب دارد، در کشور فرانسه پیرامون مسایل مربوط به تشیع سخنرانی نموده و نسبتاً بازتاب گسترده ای داشته است. در این میان دانشمند محترم حجةالاسلام آقای بهمن پورنقدی بر آن سخنرانی نگاشته و ارسال نموده است، ولی گویا پاسخ وی در نظر ایشان مقبول نیفتاده و پاسخی مفصل در سایت شخصی اش به راه انداختند و آن چه فعلاً در اختیار این جانب است پاسخ ایشان است. ما فارغ از همه این گفت و گوها، دیدگاه های تشیع را در باب «خاتمیت و انقطاع وحی» و «مرجعیت علمی پیشوایان معصوم» و «سرچشمه علوم و دانش آنان» بازگو می کنیم. و خاطر ایشان را مستحضر می سازیم که این جانب در کتاب «اضواء علی عقائد شیعة الإمامیة و تاریخهم» که در سال 1421 ق منتشر گردیده است اکثر اشکالاتی را که ایشان مطرح نموده، پاسخ گفته ام، زیرا این دیدگاه ها جدید و نو نیست و ایشان نیز طراح و پایه گذار آن ها نمی باشد، بلکه ریشه در کلام پیشینیان دارد که فعلاً جای بحث آن نیست. هم چنین در کتاب دیگری به نام «الاعتصام بالکتاب و السنة» که در سال 1414 ق منتشر گردیده است، دیدگاه های شیعه را درمورد مرجعیت علمی پیشوایان معصوم و سرچشمه دانش های آن ها، به گونه ای که با خاتمیت کوچک ترین تعارضی ندارد، مطرح نموده ام. ممکن است عذر ایشان این باشد که این گونه کتاب ها را در اختیار ندارد ولی می توانست به کتاب «منشور عقاید امامیه» که به زبان های مختلف اعم از فارسی، عربی و انگلیسی و غیره چاپ شده است مراجعه فرمایند زیرا کلیه مطالبی که ایشان مطرح کرده اند به نوعی، مطرح و مورد بررسی قرار گرفته است. اصولاً مشکل این نوع نویسندگان این است که پیوند خود را با حوزه های علمیه و اسلام شناسان واقعی قطع نموده، آن گاه به نقد و گفت و گو می پردازند. بنده از شخص ایشان و دیگر دوستانی که گاهی دیدگاه های نوی دارند درخواست می کنم این نوع مسایل را قبلاً در محافل علمی حوزوی مطرح کنند و آن گاه چکیده گفت و گوها را منتشر نمایند. این دوستان عزیز هرچه هم متفکر و سخنور باشند در معارف و احکام الهی تخصص ندارند. به خاطر دارم که جناب سروش در یکی از سخنرانی های خود از حوزه ی علمیه قم انتقاد نموده و هر نوع تحقیق و نوآوری را در آن نفی کرده بود. من در همان زمان (سال 1370) بر آن شدم که خاطر شریف ایشان را از مراکز تحقیقی در قم آگاه سازم، زیرا احساس نمودم که ایشان از دور دستی بر آتش دارد، از این رو به واسطه یکی از دوستان از ایشان دعوت کردم تا وی از مؤسسۀ تعلیماتی و تحقیقاتی امام صادق علیه السلام دیدن فرمایند، او پس از آگاهی از وجود محققان عالی مقام و آثار ارزشمند آن در دفتر یادبود مؤسسه چنین نگاشت:
به نام خدا
دیدار از مؤسسه ی تعلیمی و تحقیقی استاد محترم جناب آقای سبحانی، برای بنده توفیق بود. چه می توانم بنویسم جز اظهار مسرّت و جز آرزوی مزید توفیق هم کاران محقق این مؤسسه و رویش امثال این مؤسسات در قم و سایر نقاط این دیار، تا در معرفت دینی فربهی مطلوب حاصل شود.
والله ولیّ التوفیق عبدالکریم سروش 3/11/1370
باری نگارنده شکوه های خود را از این اندیشمندان که سالیان دراز به عنوان مدافعان اسلام و روشن فکران دینی انجام وظیفه می-کردند، به مجال دیگر واگذار می کند:
شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر
خاتمیت یا انقطاع وحی تشریعی
همه مسلمانان، یک دست و یک دل خاتمیت پیامبر اکرم صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم را از ضروریات اسلام شمرده و آن را یک اصل استوار و خلل ناپذیر تلقی نموده اند و هر نوع تأویل و تحریف را در آیه خاتمیت مردود شمرده و به آن ارجی ننهاده اند. قرآن در این باره می فرمایند: (ما کانَ مُحَمّدٌ أَبا أَحد مِن رِجالِکُم وَلکِن رَسُولَ اللهِ وَ خاتَم النَّبِیّینَ وَ کانَ اللهُ بِکُلِّ شَیءِ عَلیماً) (سوره ص/40) «محمد پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست ولی رسول خدا و ختم کننده و آخرین پیامبران است و خداوند به همه چیز آگاه است». علاوه بر این آیه، روایات فراوانی در مورد خاتمیت از رسول گرامی و امامان معصوم وارد شده است که بهانه را از دست مدعیان نبوت و قائلان به ادامه وحی تشریعی و تجربه نبوی برگرفته است، و عالمان اسلام از سنی و شیعه کتاب ها و رساله هایی در این مورد نگاشته اند به خصوص مفسران اسلامی هرگاه به تفسیر این آیه رسیده اند داد سخن داده اند، فقط گروهک سیاسی بهایی و فرقه قادیانی در هند مخالف خاتمیت بوده و با این اصل مسلم مخالفت کرده و مطرود جامعه اسلامی می باشند.
معنای خاتمیت
مقصود از خاتمیت این است که پس از رسول گرامی، دیگر پیامبری نخواهد آمد و باب وحی تشریعی به روی بشر بسته شده است و هم چنین بر هیچ انسانی، وحیی که حامل تشریع حکمی و تعیین تکلیفی و تحلیل حرامی یا تحریم حلالی باشد فرود نخواهد آمد. هر فردی که مدعی آن باشد که از جانب خدا درمورد احکام الهی به او وحی شده است و احکام جدید و بی سابقه-ای را که در شریعت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نبوده است، بر او نازل گردیده، چنین فردی مشتبه یا مغرض است و از نظر مسلمانان منکر اصل ضروری می باشد. از طرف دیگر قرآن مجید از اکمال دین در قرآن خبر داده است آن جا که می فرماید: «الیَوم أَکمَلتُ لَکُم دینکُم وَ أَتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الإِسلامَ دِیناً). (مائده/3). «امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین جاودان پذیرا شدم». کمال دین در این است که کلیه مسایل مربوط به دین اعم از اصول و فروع بر پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله نازل شده و او نیز به گونه ای در اختیار امت قرار داده است. این دو اصل از اصولی هستند که هیچ فرد مسلمانی نمی تواند از آنها شانه خالی کند ولی در کنار این اصول واقعیتی است که نمی توان در آن تردید کرد و آن این که مدت رسالت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله از 23 سال تجاوز ننموده. سیزده سال آن در مکه و ده سال آن در مدینه سپری شد. در مرحله نخست محیط زندگی و دعوت، آن چنان مساعد نبود که رسول گرامی صلی الله علیه و آله به تبیین تمام مسایل مربوط به عقاید و احکام و وظایف اسلامی بپردازد. آن چنان خفقان بر محیط او حاکم بود که سرانجام به فرمان الهی زادگاه خود را رها نمود و «یثرب» را برای زندگی و تبلیغ برگزید. زندگی ده ساله پیامبر در مدینه با حوادث گوناگون روبه رو بود که همگی وقت گیر و مشکل زا بود. از یک طرف خود پیامبر فرماندهی 26 غزوه را بر عهده داشت که برخی از آن غزوه-ها، مدتی به طول می انجامید مانند فتح مکه و حنین و یا غزوه تبوک و از طرف دیگر 36 گردان را آماده جهاد کرده و تعلیمات لازم را به آنها می داد و به میدان رزم اعزام می کرد که در اصطلاح سیره نویسان به این گردان ها «سریه» می گویند. محیط مدینه و اطراف آن مرکز تجمع یهویان بود و باب مناظرات و مجادلات با پیامبر باز شد و سرانجام پس از خیانت های بارز آنان، پیامبر اسلام ناگزیر با قدرت نظامی به لجاح و عناد آن ها پاسخ گفت و قبایل بنی قینقاع و بنی نضیر را جلای وطن داد. سپس سراغ بنی قریظه و خیبریان رفت که سرگذشت آن برای همگان معلوم است. او در مدت اقامت خود با سران قبایل و رؤسای منطقه ها، قراردادهای سیاسی و نظامی می بست که متون آن ها در کتاب های سیره و تاریخ و حدیث آمده است و کتاب «مکاتیب الرسول» اثر ارزشمند دوست از دست رفته مرحوم آیت الله «احمدی میانجی» جامع ترین کتابی است که در این مورد نوشته شده است. نبی اسلام با این همه گرفتاری ها تا آن جا که توانست اصول و کلیات احکام الهی را برای مردم تبیین کرد و او در سخنان خود به حکم وحی الهی یادآور می شد که در سفره تشریع دو حکم بیشتر نیست: حکم الهی و حکم جاهلی و هر نوع حکمی که ریشه در اسلام نداشته باشد حکم جاهلی خواهد بود چنان که می فرماید: (ان احکم بینهم بما أنزل الله) (مائده/49). در میان آنان، با آن چه خدا نازل کرده داوری کن». و هر نوع داوری که ریشه در قوانین الهی نداشته باشد حکم جاهلی است: «اأفَحُکمَ الجاهلیّة یبغون و من أحسن من الله حکماً لقوم یؤمنون). (مائده/ 50). «آیا حکم جاهلیت را از نو می خواهند و چه کسی بهتر از خدا برای قومی که اهل ایمان و یقین هستند حکم می کند». با توجه به این بیان باید گفت، پیامبر اسلام خاتم پیامبران است و با رحلت او وحی تشریعی قطع شده است و او آیین الهی را تکمیل کرد و هرچه بشر به آن نیاز دارد در آیین او وجود داشت. از طرف دیگر گرفتاری ها و کشمکش ها مانع از آن شد که پیامبر به تبیین برخی از اصول و احکام عملی موفق گردد، ولی برای جبران این بخش، گروهی به امر الهی مأموریت یافتند که به تبیین آن چه پیامبر به توضیح آن نایل نیامده است، بپردازند. این گروه همان عترت رسول گرامی صلی الله علیه و آله است که در حدیث متواتر، عدل قرآن و یکی از دو نقل معرفی شده است. آن جا که فرموده است: «انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی». «من در میان شما دو گهر گرانبها به عنوان امانت می گذارم که عبارتند از کتاب خدا و عترت من». اکنون سؤال می شود سرچشمه علوم آنان و به اصطلاح مصادر دانش آنان چیست چگونه احکام و تکالیفی را بیان می کنند که در قرآن و سنت ها باقیمانده از پیامبر نیست؟ و این همان شبهه ای است که آقای سروش به آن تکیه می کندو ما مجموع دیدگاه های او را در این مورد در چند محور مطرح کرده و به تحلیل آن ها می پردازیم:
محور نخست: ناسازگاری مرجعیت علمی با خاتمیت
این همان سؤالی است که جناب آقای سروش آن را به عنوان محور نخست مطرح می نماید. «چگونه می شود که پس از پیامبر خاتم کسانی درآینده و به اتکاء وحی و شهود سخنانی بگویند که نشانی از آن ها در قرآن و سنت نبوی نباشد و در عین حال تعلیم و تشریع و ایجاب و تحریمشان در رتبه وحی نبوی بنشینند و عصمت و حجیت سخنان پیامبر را پیدا کند و باز هم در خاتمیت خللی نیفتد؟ پس خاتمیت چه چیزی را نفی و منع می کند و به حکم خاتمیت وجود و وقوع چه امری ناممکن می شود؟ و چنان خاتمیت رقیقی که همه شئون نبوت را برای دیگران میسور و ممکن می سازد، بود و نبودش چه تفاوتی دارد. شیعیان با طرح نظریه غیبت، خاتمیت را دو قرن و نیم به تأخیر انداخته اند». حاصل سخن ایشان این است که اعتقاد به پیشوایی امامان معصوم علیهم السلام و مرجعیت علمی آنها با اصل خاتمیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سازگار نمی باشد زیرا معنی خاتمیت این است که باب وحی با درگذشت نبی خاتم صلی الله علیه و آله کاملاً مسدود گشت و دیگر به هیچ فردی وحی فرود نخواهد آمد. از طرف دیگر معنی مرجعیت امامان معصوم این است که احکامی از آنان دریافت می کنیم که ریشه در قرآن و سخنان پیامبر ندارد. و لازم آنها، این است که آنان بسان پیامبر نبی بوده و مورد خطاب وحی واقع شده اند و در نتیجه احکامی را از عالم بالا دریافت کرده اند. در حقیقت این امامان نیز بسان پیامبر خاتم به لباس نبوت آراسته شده اند.
سرچشمه ی علوم امامان معصوم
تعارضی که نویسنده میان ختم نبوت و مرجعیت علمی امامان معصوم تصور کرده حاکی از آن است که وی مصادر علوم آنان را در نظر نگرفته و یا از آن ها آگاه نبوده است، اینک در این مورد به منابع علوم ایشان اشاره می نماییم. و با بیان این قسمت خواهید دید که کوچک ترین، تعارضی میان «خاتمیت» و مرجعیت علمی امامان معصوم وجود ندارد. الف- نقل از رسول خدا: پیشوایان علیهم السلام احادیث را (بدون واسطه، یا از طریق پدران بزرگوارشان) از رسول خدا اخذ کرده و برای دیگران نقل می کنند. این نوع روایات، که هر امامی آن را از امام پیشین… تا برسد به رسول خدا نقل کرده است در احادیث شیعه ی امامیه فراوان است، و اگر این گونه احادیث اهل بیت علیهم السلام که سنداً، متصل و منتهی به رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد یک جا جمع شود مُسند بزرگی را تشکیل می دهد که خود می تواند گنجینه ی عظیمی برای محدثان و فقیهان مسلمان باشد زیرا روایاتی با چنین سند استوار، در جهان حدیث نظر ندارد. به یک نمونه از این نوع احادیث –که گفته می شود نسخه ای از آن، به عنوان حدیث سلسلة الذهب، از باب تبرک و تیمن، در خزانه ی سلسله ی ادب دوست و فرهنگ پرور «سامانیان» نگهداری می شده است- اشاره می کنیم: شیخ بزرگوار صدوق (381-306هـ) در کتاب توحید به واسطه ی دو نفر از ابوالصلت هروی نقل می کند که می گوید: من با علی بن موسی الرضا علیهماالسلام همراه بودم که از نیشابور عبور می کرد. در این هنگام جمعی از محدثان نیشابور مانند محمدبن رافع، احمدبن حرب، یحیی بن یحیی، اسحاق بن راهویه و جمعی از دوست داران علم، زمام مرکب ایشان را گرفته و گفتند: تو را به حق پدران پاک و مطهرت سوگند می دهیم که برای ما حدیثی نقل کنی که از پدرت شنیده ای. حضرت در این حال سر خود را از کجاوه بیرون آورد و چنین گفت: «حدثنی أبی العبد الصالح موسی بن جعفر علیهما السلام قال حدثنی أبی الصادق جعفربن محمد علیهماالسلام قال حدثنی أبی أبوجعفر محمدبن علی باقر علم الأنبیاء علیهما-السلام قال حدثنی أبی علی بن الحسین سید العابدین علیهما السلام قال حدثنی أبی سیّد شباب أهل الجنّة الحسین علیهما السلام قال حدثنی أبی علی بن أبی طالب علیهماالسلام سمعت النبی صلی الله علیه و آله و سلم یقول سمعت جبرئیل یقول سمعت الله جلّ جلاله یقول: لا إله إِلاّ الله حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی أَمِنَ مِن عَذابی». سپس زمانی که به راه افتاد، فریاد برآورد که: بشروط ها و أنا من شروطها. (1) بنابراین بخشی از علوم و دانش های آنان، سینه به سینه از پیامبر خاتم در اختیار آنان قرار گرفته است. نکته قابل توجه این است که همین ایراد جناب آقای سروش، به نوعی در عصر امامان معصوم از طرف مخالفان مطرح بود و گاهی به عنوان پرسش و احیاناً به عنوان اعتراض، از مدرک احادیث آنان سؤال می کردند و آن ها به این پرسش به این نحو پاسخ می دادند. «حدیثی، حدیث أبی و حدیث أبی، حدیث جدّی و حدیث جدّی، حدیث علیّ بن أبی طالب و حدیث علیٍّ حدیث رسول الله و حدیث رسول الله قول الله عزّوجلّ».(2) حدیث من، حدیث پدرم است و حدیث پدرم، حدیث جدّم و حدیث جدّم، حدیث علی بن ابی طالب و حدیث او، حدیث رسول خدا و حدیث رسول خدا، کلام خدای عزّوجلّ است. ب- نقل از کتاب علی علیه السلام: امیرمؤمنان علیه السلام در تمام دوران بعثت پیامبر اکرم صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم با ایشان همراه بود، و بدین جهت توفیق یافت که احادیث بسیاری از رسول خدا را در کتابی گرد آورد (در حقیقت، پیامبر صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم املا می کرد و علی علیه السلام می نوشت). خصوصیات این کتاب، که پس از شهادت اما در خانواده ی او باقی ماند، در احادیث ائمه ی اهل بیت علیهما السلام بیان شده است. امام صادق علیه السلام می فرماید: طول این کتاب هفتاد ذراع بوده، و به املای رسول خدا و خط علی بن ابی طالب نگارش یافته است و آن چه مردم به آن نیازمندند در آن بیان شده است.(3) گفتنی است که این کتاب پیوسته در خاندان علی علیه السلام دست به دست می گشت و امام باقر و امام صادق علیهما السلام کراراً از آن حدیق نقل کرده و خود کتاب را نیز به یاران خویش ارایه می فرمودند(4) و هم اکنون نیز بخشی از احادیث آن کتاب در مجامع حدیثی شیعه بالأخص در «وسایل الشیعه» در ابواب مختلف موجود است. ج- استنباط از کتاب و سنت: امامان معصوم قسمتی از احکام الهی را که بر پیامبر گرامی نازل شده از کتاب خدا و سنت های موجود استنباط می کردند. استنباطی که دیگران را یارای آن نبوده است. ما، در این جا نمونه ای را یادآور می شویم تا روشن شود قسمتی از مصادر علوم آنان چنین استنباط هایی بوده است: در دوران متوکل عباسی یک مرد با زن مسلمانی مرتکب عمل خلافی شد، از آن جا که این شخص بر خلاف موازین ذمه عمل کرده بود خونش هدر و قتلش واجب بود. آن گاه که خواستند حکم را جاری کنند او اسلام آورد تا به حکم «الإسلام یجبّ ما قبله» جان به سلامت ببرد. در این شرایط فقیهان دربار عباسی به چند گروه تقسیم شدند: گروهی گفتند: او به حکم این که اسلام آورد، پیوند او از گذشته قطع گردید، و حد از او ساقط شد و گروهی دیگر گفتند: سه بار حد باید درمورد او جاری شود و گروه سوم فتوای دیگری دادند. متوکل عباسی ناگزیر، پاسخ این مسأله را از امام هادی پرسید، امام هادی علیه السلام فرمود: این فرد محکوم به مرگ است و علت آن این است که چنین ایمانی در هنگام تنگنا و خوف و ترس فاقد ارزش است به گواه این آیه: (فلَمّا رأوا بأسنا قالوا آمنّا بالله وحده و کفرنا بما کنّا به مشرکین* فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا سنت الله التی دخلت فی عباده و خسر هنالک الکافرون). (سوره غافر/85-84).(5) «هنگامی که عذاب شدید ما را دیدند گفتند هم اکنون به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به معبودهایی که همتای او می شمردیم کافر شدیم، امّا هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند ایمان آن ها برای آن ها سود نداشت این سنت خداوند است که همواره در میان بندگانش اجرا شده و آن جا که کافران زیان کار شدند». در این آیه خداوند منان بی ثمر بودن ایمان حاصل از خوف عذاب را، از سنت های الهی شمرده است، سنت هایی که در آن تبدل و تغییری رخ نمی دهد. همه فقیهان و مفسران، این آیه را خوانده و تفسیر کرده اند ولی موفق به چنین فهمی از آیه نبوده اند این برداشت های عمیقانه و واقع گرایانه یکی از مواهب الهی است که به ائمه اهل بیت داده شده و بخشی از علوم آنان را تشکیل می دهد. از این رو، امام باقر علیه السلام می فرماید: «خداوند منان چیزی را ترک نکرده که امت اسلامی به آن نیازمندند مگر این که آن را در کتاب خود فرو فرستاده و برای رسول خود بیان کرده است».(6) امام صادق علیه السلام می فرماید: «ما من شیء إلاّ و فیه کتاب و سنة».(7) «هیچ رخدادی نیست مگر آن که قانون آن در کتاب و سنت پیامبر بیان شده است». سماعه، فقیه عصر امام موسی بن جعفر علیه السلام از امام سؤال می کند: آیا همه چیز در کتاب خدا و سنت پیامبر او است یا چیزی را از پیش خود می گویید؟ او در پاسخ می گوید: «بل کلّ شیء فی کتاب الله و سنة نبیّه».(8) امام باقر علیه السلام در سخنان خود، اغلب به آیات قرآن مجید استناد نموده از کلام خدا شاهد می آورد و می فرمود: هر مطلبی گفتم از من بپرسید که در کجای قرآن است تا آیه ی مربوط به آن موضوع را معرفی کنم.(9) بنابراین امامان معصوم در حوزه معارف و احکام، نوآورانی نبوده اند که ریشه در کتاب و سنت نداشته باشد، بلکه استخراج کنندگان احکام الهی از کتاب و سنت بوده اند که دیگران را یارای چنین فهم و دقتی نیست. د- الهامات الهی: علوم ائمه ی اهل بیت علیهم السلام سرچشمه ی دیگری دارد که می توان از آن با عنوان «الهام» یاد کرد. الهام اختصاص به پیامبران نداشته و در طول تاریخ گروهی از شخصیت های والای الهی از آن بهره مند بوده اند. قرآن از افرادی خبر می دهد که با این که پیامبر نبودند، اسراری از جهان غیب بر آنها الهام می شد و قرآن به برخی از آن ها اشاره دارد. چنان که درباره ی مصاحب موسی (خضر) که چند صباحی او را آموزش داد، چنین می فرماید: (آتَیناهُ رَحمَةً مِن عِندِنا وَ عَلَّمناهُ مِن لَدُنّا عِلماً) (کهف/ 65): «او مورد رحمت خاص ما قرار داشته و از خزانه ی علم خویش به وی دانشی ویژه عطا کرده بودیم». نیز درباره ی یکی از کارگزاران سلیمان (آصف بن برخیا) یادآور می شود: (قالَ الّذی عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الکِتابِ) (نمل 40): آن کس که دانشی از کتاب نزد او بود چنین گفت… . این افراد علم خود را از طریق عادی نیاموخته بلکه به تعبیر قرآن دارای «علم لدنّی» بوده اند: (عَلّمناهُ مِن لَدُنّا عِلماً). بنابراین، نبیّ نبودن، مانع از آن نیست که برخی از انسان های والا مورد خطاب الهام الهی قرار گیرند. در احادیث اسلامی که فریقین نقل کرده اند این گونه افراد را «محدَّث» می گویند، یعنی کسانی که بدون این که پیامبر باشند فرشتگان با آن ها سخن می گویند. بخاری در صحیح خود از پیامبر نقل می کند که فرمود: «لَقَد کانَ فیمَن کانَ قَبلَکُم مِن بنی إسرائیلَ یُکَلَّمونَ مِن غیر أَن یکونُوا أنبیاءَ…»(10): قبل از شما در بنی اسراییل کسانی بودند که (فرشتگان) با آن ها سخن می-گفتند، بدون این که پیامبر باشند. بر این اساس، ائمه ی اهل بیت علیهم السلام نیز که مرجع امت در تبیین معارف الهی و احکام دینی می باشند، برخی از سؤالات را که پاسخ آن در احادیث مرویّ از پیامبر صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم یا کتاب علی علیه السلام وجود نداشت از طریق الهام و آموزش غیبی پاسخ می دادند.(11) از این بیان می توان نتیجه گرفت که کسانی که چنین اشکالی را مطرح می نمایند بین وحی تشریعی و الهامات الهی فرقی نگذاشته و تصور می کنند که به هر فردی که به او الهام شد او نبی خواهد بود. حال آن که «مُحدث بودن» یکی از مقامات انسان های والاست که در عین حال که فرشتگان با او سخن می گویند ولی نبی نخواهد بود. چنان که یادآور شدیم مصاحب موسی به تعبیر قرآن علم لدنی (وَ علّمناهُ من لدُنّا عِلماً) داشت ولی نبی نبود.
تضمین حجیت اقوال امامان در سنت پیامبر(صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم)
اگر واقعاً کتاب خدا و سنت پیامبر مرجع است، ما در سنت متواتر پیامبر، عترت را در کنار قرآن می بینیم «انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی». و پیامبر گرامی عترت خود را به سفینه نوح تشبیه می کند و می فرماید: « مثل أهل بیتی کمثل سفینة نوح من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق».(12) اکنون سؤال می شود که اگر محدوده دانش و بینش هر یک از اهل بیت پیامبر بسان یک فرد صحابی بود پس چرا پیامبر خاتم برای آنان چنین مزیتی قایل می شود. گاهی آن ها را عِدل قرآن و همتای او می شمرد و گاهی آن ها را کشتی نجات می داند. این نوع امتیازها حاکی از آن است که آنان دارای علومی بودند که دیگران از آن بی بهره بودند و در پرتو این آگاهی ها، بسیاری از احکام اسلام را که قبلاً تشریع شده بازگو می کردند، نه این که حکم جدیدی را انشاء می نمودند. نتیجه این که: 1. پیشوایان معصوم از کتاب علی احکام فراوانی را در اختیار مردم می نهادند و آن چه می گفتند تبیین احکام تشریع شده بود نه تشریع احکام جدید. 2. اگر از جانب خدا یک رشته احکامی به آن ها الهام می شد، مقصود، تبیین احکامی بود که بر قلب پیامبر نازل شده ولی شرایط امکان بیان آن ها را پیدا نکرده بود. آن چه ما از نویسنده گرامی و کسانی که دچار این سؤال هستند خواهش می-کنیم بین انشاء احکام و إخبار از احکامی که بر رسول خدا نازل شده فرق بگذراند. انشاء احکام جدید ناقض خاتمیت است ولی اخبار از احکامی که بر قلب پیامبر فرود آمده است تأیید خاتمیت و نشانه آن است. شگفت این جاست که افرادی الهام به مادر موسی را یا سخن گفتن فرشتگان با مریم و یا همسر ابراهیم را که همگی در قرآن آمده است می-پذیرند، امّا سخن گفتن فرشتگان با امامان معصوم و در جریان گذاشتن آن ها نسبت به احکامی که قبلاً تشریع شده است دچار تردید و اعتراض می شوند. (وَ إِذ قالَتِ المَلائِکَةُ یا مَریَمُ إِنَّ اللهَ اصطَفیکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصطَفیکِ عَلی نِساءِ العالَمینَ). (آل عمران/ 42) (وَ أَوحَینا إِلی أُمّ مُوسی أَن أَرضِعیه…). (قصص/ 7). تا این جا سخن ما با فردی است که معتقد به ختم نبوت است و برای نجات بشر جز اسلام –منتها با قرائت خاص- راه دیگری نمی اندیشد. از این جهت روشن ساختیم که ختم نبوت با مرجعیت علمی اهل بیت کوچک ترین تعارضی ندارد و ائمه اهل بیت بازگوکنندگان احکامی هستند که قبلاً بر پیامبر اسلام وحی و تشریع گشته است.
تناقض در گفتارها
آری در این جا ما گله خاصی از شخص آقای سروش داریم و آن این که اگر دیگران این پرسش را مطرح کنند تا حدی معذور هستند ولی جناب ایشان به یک رشته اصولی معتقدند که هرگز با ختم نبوت و انقطاع وحی سازگار نیست، این اصول عبارتند از: الف) تداوم وحی نبوی ب) اعتقاد به پلورالیسم دینی و صراط های مستقیم. ایشان درباره موضوع نخست چنین می نویسد: «تجربه نبوی یا تجربه شبیه به تجربه پیامبران، کاملاً قطع نمی شود و همیشه وجود دارد».(13) و درباره موضوع دوم ایشان به جای یک صراط به صراط های متعددی معتقد است و پلورالیسم را به معنای وسیعی پذیرفته و همه ی قرائت های از اسلام را حق و مایه نجات می داند. در این صورت با این اعتقاد چگونه قرائت شیعه را در باب امامان تخطئه می کند و به قرائت مقابل آن معتقد می شود. وبه اصطلاح خار را در چشم دیگران می بیند امّا تیر را در چشم خود نمی بیند. ایشان در تعابیری می گوید: 1. «این نکته را باید به گوش جان شنید و تصویر و منظر باید عوض کرد، و به جای آن که جهان را واجد یک خط راست و صدها خط کج و شکسته ببینیم، باید آن را مجموعه ای از خطوط راست دید که تقاطع ها و توازی ها و تطابق هایی با هم پیدا می-کنند، بل حقیقت در حقیقت غرقه شد.»(14) اگر ایشان اعتقاد دارد که «همه اعتقادات صحیح است»، چگونه اعتقاد شیعه را در باب مرجعیت علمی ائمه، خط کج و شکسته می بیند. این سخنان متعارض نشانه ی چیست؟ 2. «اسلام سنی فهمی است از اسلام و اسلام شیعی فهمی دیگر. و این ها و توابع و اجزایشان، همه طبیعی اند و رسمیت دارند.»(15) اگر بنا به گفته ایشان اسلام شیعی فهمی است از اسلام و طبیعی و رسمی است، چگونه ایشان اعتقاد شیعه به مرجعیت علمی ائمه را غیرطبیعی می داند و به رسمیت نمی شناسد؟!
نظریه قبض و بسط و لوازم غیرصحیح آن
هنگامی که ایشان در مجله کیهان فرهنگی، نظریه قبض و بسط را مطرح نمود و این که هر نوع تبدیل و دگرگونی در یکی از اندیشه های بشری تغییر و دگرگونی در کلیه اندیشه ها و فرضیه ها از جمله اندیشه های دینی را در پی دارد، این جانب در مقاله ای در نقد این نظریه یادآور شدم: 1. قبض و بسط در فهم شریعت، تعبیر محترمانه ای از «سوفیسم» و شکاکیت است که در یونان ظهور کرد سپس به وسیله حکیمان یونانی مانند ارسطو و غیره از صحنه خارج گردید. (توضیح این مطلب را در آن مقاله بخوانید) 2. گزاره «قبض و بسط در فهم شریعت» انتحار خود را به وسیله خود فراهم ساخته است. زیرا این نظریه خود را نیز در برمی گیرد، چه بسا ممکن است همین نظریه در پرتو یک رشته فرضیه ها در علوم و دانش ها به گزاره عمیق تر و احیاناً متناقض تبدیل گردد. 3. این نظریه با خاتمیت سازگار نیست و خاتمیت یکی از اصول مسلم اسلام است، هرگاه فرض کنیم که اندیشه ها و گزاره ها در حال تبدیل و دگرگونی است مسأله خاتمیت نیز یکی از گزاره ها است که باید در پرتو دگرگونی در گزاره ها همین اصل نیز دگرگون گردد. این نقد به قدری روشن و شکننده بود که حتی یکی از طرفداران وی در کتابی که به عنوان نقد بر برخی از معترضان این نظریه نوشته بود، نقد این جانب را بسیار موجه دانسته بود. اکنون که چه شده که با آن مبانی تجربه نبوی و استمرار وحی و اعتقاد به صراط های مستقیم و پلورالیسم دینی و تأیید قرائت های مختلف از دین به فکر انتقاد از فکر شیعی افتاده و آن را مطرح می کند؟! من در این مورد متحیرم باید خود ایشان پاسخ گو باشد.
محور دوم: ویژگی های انبیا(16)
ایشان می گوید: انبیا دارای ویژگی های سه گانه هستند: الف. دانش آنان بدون واسطه از جانب خداست. ب. آنان در گفتار و رفتار معصوم از گناه و خطا می باشند. ج. سخنان آنان برای دیگران حجت می باشد. آن گاه نتیجه می گیرد هرگاه ما دانش امامان شیعه را بدون واسطه و اکتسابی ندانیم و از این طرف آنان را در گفتار و روش معصوم بشناسیم و سخنانشان برای دیگران حجت باشد در این صورت با انبیاء تفاوتی نداشته و مسأله خاتمیت کاملاً مخدوش می شود. در تحلیل گفتار ایشان یادآور می شویم اوّلاً: درست است که پیامبران این سه ویژگی را دارند ولی آنان علاوه بر آن سه ویژگی، ویژگی چهارمی نیز دارند که در امامان نیست، آنها دارای منصب نبوت و صاحب شریعت اند و وحی الهی بدان جهت بر آنان نازل شده است که آنان آورنده شریعت و پایه گذار آن می باشند. ولی امامان فاقد این ویژگی چهارم اند، یعنی نه منصب نبوت دارند و نه صاحب شریعت. آنها بر اثر عنایات الهی بازگوکنندگان شریعت می باشند. و ثانیاً: درست است که پیامبران از این سه ویژگی برخوردارند ولی آن چنان نیست که هرکس که دارای این سه ویژگی است، پیامبر است. و به قول معروف «هر گردویی گرد است ولی هر گردی گردو نیست». و به تعبیر منطقیان میان این ویژگی های سه گانه و نبوت، عموم و خصوص مطلق است یعنی هر نبی دارای این سه خصوصیت است ولی آن گونه نیست که دارندگان این سه ویژگی، نبی باشند. درباره ویژگی اوّل یعنی علم لدنی می توان گفت: چه بسا بر قلب نورانی انسان های وارسته، حقایقی از عالم بالا الهام می شود و دریافت خود را اکتسابی نمی دانند ولی هرگز پیامبر نمی باشد. و نمونه های آن گذشت. درباره ویژگی دوم که عصمت است یادآور می شویم که عصمت از ویژگی انحصاری نبوت نیست. مریم عذرا به حکم آیه قرآن(18) پیراسته از گناه بود ولی هرگز نبیّه نبوده است. درباره ویژگی سوم می توان گفت که حجیت سخن، ملازم با نبوت نیست به گواه آن که حکم خرد بر همگان حجت است ولی خرد نبی نیست و نیز فتوای فقیهان بر دیگران حجّت می باشد ولی هیچ فقیهی نبی نیست. خلاصه آن که این ویژگی ها چه تک تک و چه جمعی از علایم انحصاری پیامبران نیست. هرچند همه پیامبران دارای این ویژگی ها هستند ولی آن چه که مایه امتیاز پیامبران از دیگران است، این است که صاحب شریعت بوده و به عنوان پایه گذار شریعت می باشند. امّا هرگز این ویژگی اخیر، در امامان نیست و کسی ادعای آن را ندارد. ما از نویسنده سؤال می کنیم که چه اشکالی دارد که خدا گروهی را آموزش دهد تا آن چه را بر صاحب شریعت فرو فرستاده ولی زمان مهلت تبیین آن را نداده است، به مردم ابلاغ کنند و آن ها را در زندگی پیراسته از گناه سازد و به مردم بگوید گزارش آنان از صاحب شریعت بر شما حجت است، آیا یک چنین موهبت الهی محال است؟!
به بهانه حفظ خاتمیت دیگر آموزه ها را انکار نکنیم
پیامبر خاتم صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم، آورنده آیین اسلام که دین خود را دین خاتم و احکام خود را ثابت و جاودانه معرفی کرده است، خود در تعابیری بسیار روشن از وجود این ویژگی درباره امامان شیعه خبر داده است: 1. از جهتی آنان را عِدل و همتای قرآن معرفی می کند و می فرماید: «کتاب الله و عترتی» ناگفته پیداست لنگه کتاب معصوم که همان عترت باشد باید مانند خود کتاب بر مردم حجّت و از عصمت برخوردار باشد. 2. پیامبر به مردم دستور می دهد که پیروی از عترت مایه هدایت و سرپیچی از گفته های آنان مایه گمراهی است چنان چه می-فرماید: «ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا أبداً». باز درباره امیرمؤمنان می فرماید: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها». آیا آگاهی امامان به مسایل عقیدتی و عملی، یک آگاهی عادی بوده، مانند شاگردی که در کلاس از آموزگار و استاد خود تعلیم می بیند یا این آموزه ها به صورت غیرعادی بوده هم چنان که مصاحب موسی را چنین مقامی بود. (وَ علّمناهُ مِن لَدُنا عِلماً). اگر واقعاً امامان معصوم مانند انسان های عادی بودند این همه تأکید بر پیروی از آنان چه معنا داشت بنابراین نباید تنها به بهانه حفظ خاتمیت دیگر آموزه ها را نادیده بگیریم. گذشته از این معارف و آموزه هایی که از امامان به دست ما رسیده است محال است که زاییده آموزش های عادی باشد بلکه کثرت و عظمت و عمق آنان حاکی از آن است که گفته های آنان میوه باغ دگر است.
محور سوم: نقش امامان در حفظ و پاسداری از شریعت
وی معتقد است امامان معصوم در حفظ و پاسداری شریعت نقشی ندارند زیرا شیعیان چیزی افزون بر آن چه دگران دارند، ندارند، بلکه پی افکن های علوم و عرفان در میان دیگران، بیش از آن است که در شیعه وجود دارد. او در این باره می نویسد: «سمت و صفت پاسداران علم پیامبر و مستحفظان شریعت است که شما به پیشوایان شیعه داده اید و امامت را بدین سبب واجب شمرده اید و امام غایب را نیز مستحفظ معاصر خوانده اید و همین را حجت حضور غایبانه او دانسته اند… جد و جهد این حافظان چه چیز را برای شیعیان محفوظ نگه داشته است که غیر شیعیان از آن محروم مانده اند». ادعای نویسنده را به طور خلاصه در دو بخش مطرح می نماییم: 1. پاسداری ائمه یازده گانه از شریعت. 2. پاسداری حضرت مهدی در دوران غیبت. درباره بخش نخست یادآور می شویم: مسلمانان جهان یعنی یک میلیارد و چهارصد میلیون نفر مسلمان در روی زمین دو مدال افتخاری دارند که پاسداری از آن ها به عهده امامان بوده است: 1. قرآن مجید که مسلماً به قرائت واحدی از جانب خدا فرو فرستاده شده ولی بعدها بر اثر تشتت صحابه و اختلاف لهجه های عرب به صورت قرائت های هفت گانه درآمد که مسلماً جز یک قرائت، بقیه، ارتباطی به وحی الهی ندارد. چنان که امام باقر علیه-السلام می فرماید: «انّ القرآنَ واحِدٌ نَزل مِن عِند واحد ولکنّ الاختلاف یجیء من قِبَل الرواة».(17) و همین قرائت رسمی از قرآن به روایت حفص از عاصم، از قرائت علی بن ابی طالب علیه السلام برگرفته شده است. 2. سنت پیامبر اکرم صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم (گفتار و رفتار او) به وسیله کتاب علی و احادیث وی و احادیث امامان که متصل به پیامبر است محفوظ مانده است زیرا بعد از درگذشت پیامبر نگارش حدیث و نقل و مذاکره آن –مگر در موارد خاصی- تا یک قرن ممنوع اعلام شد. حال علت آن چه بوده فعلاً مطرح نیست. از طرفی حدیثی که یک قرن نوشته نشود و آموزش ها تعطیل شود، تکلیف آن روشن است و در این میان برخی از یهودیان و مسیحیان مسلمان نماها مانند کعب الاحبار و وهب بن منبه و تمیم-داری- داستان سرای مدینه- و مانند آنان، اسراییلیات و مسیحیات را وارد حوزه های حدیثی مسلمانان کردند که تاکنون دامن گیر محدثان اسلامی می باشد. اگر افسانه غرانیق (که ریشه کتاب «آیات شیطانی» است) و روایات حاکی از تجسیم و تشبیه و جبر، دامن گیر صحاح گردیده است، همگی از این اصل سرچشمه می گیرد و ما در کتاب «الحدیث النبوی بین الروایة و الداریة» بر قسمتی از این احادیث انگشت نهاده ایم، و این مقاله جای بازگویی آن ها نیست. ولی ائمه شیعه به پیروی از علی علیه السلام به این نهی از مذاکره حدیث و نگارش آن اعتنا نکرده، از همان زمان رحیل رسول خدا تا دوران غیبت به نشر احادیث و آموزه ها پرداختند که هیچ فردی نمی تواند ارزش آنان را که جنبه پاسداری از سنت پیامبر دارد، انکار کند. و پاسداری امامان از حدیث نبوی در صورتی روشن می شود که از بازار داغ جعل حدیث در عصر خلفای اموی آگاه شویم.
فرمان جعل حدیث
معاویه با صدور دو فرمان، محدثان را برای جعل حدیث درباره فضایل عثمان، سپس درباره دو خلیفه نخست ترغیب کرد و چیزی نگذشت که با دادن جوایز، روایات فراوانی درمورد فضیلت آنان در صحنه حدیث ظاهر گشت. او نخست بخش نامه ای به شرح زیر نوشت و به تمام کارگزاران فرستاد: «هرکس از دوست داران عثمان و علاقمندان وی و کلیه کسانی که روایاتی در فضیلت وی نقل می کنند، و در سرزمین تحت فرمانروای شما زندگی می کنند، شناسایی کنید و به خود نزدیک سازید، و اکرامشان بنمایید و آن چه را که ایشان در فضیلت عثمان نقل می کنند، برای من بنویسید، و اسم گوینده و نام پدر و خاندانش را ثبت کنید». بدین سبب هر کس روایتی از پیامبر صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم در فضایل عثمان نقل می کرد، به صورت یک سند دولتی درمی آمد و به دربار خلافت اموی ارسال می شد. آن چنان این فرمان اجرا گشت، که فضایل عثمان و روایاتی که متضمن فضایل عثمان بود، فزونی یافت؛ زیرا معاویه پول و خلعت و جایزه و املاک و زمین و آن چه در دست داشت، بی دریغ، و با سخاوت تمام در این راه به کار می گرفت، و آن را میان اعراب و موالی پخش می نمود. بنابراین جعل روایت در هر شهر از شهرهای کشور اسلام بالا گرفت، و دنیاپرستان برای به دست آوردن آن به مسابقه با یکدیگر پرداختند! پس از این بخش نامه، بخش نامة دیگری از خلافت مرکزی صادر شد: حدیث درمورد عثمان زیاد شده، و در تمام شهرها و نواحی بلاد اسلام نشر گردیده است. هنگامی که نامه ی من به دست شما رسید، مردم را دعوت کنید تا در فضایل صحابه و خلفای اولیه نقل حدیث نمایند، و هر روایتی را که مردم درمورد ابوتراب نقل کرده اند نگذارید نقل شود، مگر این که نقیض آن را درمورد صحابه برای من بیاورید؛ زیرا این کار بیشتر چشم مرا روشن می کند، و برای من محبوب تر می باشد، و دلایل ابوتراب و شیعیانش را بیشتر می-شکند، و از مناقب عثمان و فضایل وی برای آن ها سخت تر است!(18) با توجه به این نوع از تحریف حقایق، می توان به عظمت پاسداری امامان از اسلام ناب محمدی پی برد. تا این جا به نوعی بس فشرده به تلاش های فرهنگی امامان شیعه اشاره شد، امّا در دیگر قلم روها، خلافت علی، یادآور دوران رسالت پیامبر شد و جامعه اسلامی را تا حدی توانست از افراط و تفریط باز دارد ولی اموی ها بعد از شهادت او چهره اسلام را دگرگون ساختند تا جایی که یزید به عنوان جانشین پیامبر اکرم صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم وحی را منکر شد و شعار او این بود: «فلا خبر جاء ولا وحی نزل». سکوت مرگ باری بر جامعه آن روز حاکم بود، شهادت حسین بن علی علیه السلام، جامعه را از سکوت مرگ بار نجات داد و روح جدیدی از جهاد و تلاش در کالبد آنان دمید و پس از حسین بن علی انتفاضه ها و جنبش ها و خیزش های متعددی صورت گرفت تا شجره خبیثه از بیخ و بن کنده شد. هریک از امامان معصوم، در عصر خود به افراط ها، انحراف ها و عدم برداشت صحیح از اسلام و سنت پیامبر معترض بوده و به خاطر همین به حبس و مرگ محکوم گردیدند. تاریخ گواه است که هر موقع برای امامان معصوم فرصتی دست می داد آنان در نشر شریعت و پاسداری از دین حداکثر کوشش را می نمودند. حسن بن علی وشاء می گوید: من در مسجد کوفه نهصد استاد حدیث دیدم که هر یک می گفتند: «حدثنی جعفربن محمد».(19) ابوحنیفه با آن گرایش های غیرصحیح، به کمال و درایت امام صادق علیه السلام اذعان کرده و می گوید: من دو سال در محضر او بودم؛ لولا السنتان لهلک نعمان.(20) متأسفانه مقاله ما گنجایش خدمات ائمه را نسبت به دین و شریعت ندارد ولی در این مورد به نوشته(21) علاّمه سید مرتضی عسکری –دام ظله- مراجعه فرمایید تا میزان خدمات آنان و پاسداری از حریم شریعت روشن شود. عقاید شیعه سراسر تنزیه خدا تجسیم و وصف او به عدل و داد است، ولی در عقاید طرف مخالف اعتقاد به تجسیم و جهت و عدم پیراستگی خدا از عدل فراوان دیده می شود. به عنوان نمونه دو کتاب را که در یک قرن درباره توحید نگاشته شده در کنار هم بگذارید و داوری کنید: 1. توحیدابن خزیمه (متوفای 311) که احادیثی از پیامبر نقل می کند که در آن تجسیم و جهت داشتن خداو داوری از عدل کاملاً پیداست و مسلماً او اسراییلیات را به جای حدیث اسلامی پذیرفته است. 2. توحید صدوق (متوفای 381) که سراسر تنزیه و پیراستگی و وصف خدا به عدل و دیگر صفات کمال و جلال است. نه تنها مسأله تجسیم و تشبیه است که دامن گیر کتاب اوّل شده است، بلکه احادیث فراوانی پیرامون مسأله جبر زینت بخش این کتاب است. نه تنها این کتاب بلکه دو کتاب صحیح (بخاری و مسلم) همان راهی را رفته است که بعدها ابن خزیمه آن را رفته است. درباره حضرت مهدی مسأله به گونه ای دیگر است. انتظار از ولی غایب بسان ولی حاضر دور از انصاف است ولی او در عصر غیبت مانند مصاحب موسی کارهایی صورت می دهد که افراد عادی از آنان آگاه نیستند. مصاحب موسی کشتی را سوراخ کرد ولی نه صاحب کشتی از آن آگاه شد و نه مسافران ولی سرانجام به مصلحت کشتیبان تمام شد. دیوار مشرف بر ویرانی را آباد کرد که کسی از گنج های مدفون در زیر آن آگاه نگردد. درمورد فواید وجود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به کتاب-هایی که در این باره نوشته شده مراجعه گردد. و ما در مقاله ای گسترده نقش اعتقاد به رهبر زنده را در حفظ اصالت ها و تشکل ها ثابت نموده ایم.
محور چهارم: رهاسازی عقل انسانی پس از رحلت پیامبر (صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم)
از گفتار ایشان استفاده می شود که وی معتقد است که «پس از ختم نبوت و با درگذشت خاتم رسولان، آدمیان در همه چیز بالاخص در فهم دین به خود وانهاده اند و دیگر هیچ دست آسمانی آنان را پا به پا نمی برد تا شیوه راه رفتن بیاموزند و هیچ ندای آسمانی تفسیر درست و نهایی دین را در گوش آنان نمی خواند تا از بدفهمی مصون بمانند». … این رهایی از دخالت مستقیم آسمان را، شیعیان از دوران غیبت مهدی آغاز می کنند و دیگر مسلمانان به گفته اقبال از هنگام رحلت محمد صَلی الله عَلَیهِ و آله و سَلَم …». در این جا یادآور می شویم: عقل یکی از ادله چهارگانه است که فقه شیعه بر آن تأکید می کند ولی آن چه مهم است تبیین قلمرو عقل است. عقل درمورد عقاید، حجت بلامنازع است و همگان به دیده احترام به آن می نگرند. امّا در مورد احکام عملی و فرعی فقط درمحدوده خاصی که به نام حسن و قبح عقلی معروف است می تواند حجت باشد و در غیر این دو مورد، عقل بشری باید تا روز رستاخیز از وحی الهی بهره بگیرد و هر نوع اندیشه و گزاره ای در غیر این دو مورد از حکم الهی سرچشمه نگیرد قرآن آن را حکم جاهلی می نامد. این که نویسنده می گوید جامعه بشری بعد از رحلت پیامبر به امامان معصوم نیازی ندارد بلکه از پرتو عقل باید راه زندگی را بپیمایند، پیامد بدی دارد زیرا: وانهادن زندگی فردی و اجتماعی انسان برعهده عقل جمعی نتیجه ای جز یک «آنارشیسم معرفتی» چیزی ندارد. آیا بیان وظایف، بر عهده ی کدام یک از عقول جمعی واگذار شده است؟ امروز نحله های مختلف اعم از مادی و معنوی سوسیالیسم و کمونیسم و لیبرالیسم و اگزیستانسیالیسم هر کدام مدعی رهبری جامعه و ترسیم راه و رسم زندگی می باشند. ولی این عقول جمعی تاکنون نتوانسته اند در الفبای اقتصاد به وحدت کلمه برسند تا چه رسد در هدایت بشر. آیا واقعاً واگذاری بشر به رهنمود انسان های والا که تاریخ زندگی آنان بر تقوا و طهارت و علم و دانش آنان گواهی می دهد، بهتر است یا این که حیات بشری را در بستری بیابیم که با صدها «ایسم» مدعی رهبری می باشند و انسان را در صحنه های گوناگون با چالش های جدی مواجه می سازند. همگان می دانیم که لنین و استالین با عرضه مکتب سوسیالیسم منشأ چه خونریزی ها گردیدند و چه خفقانی به ارمغان آوردند که تاریخ کمتر به خود دیده است. آیا نازیسم با طرح این مکتب توانست ملت آلمان را سعادتمند سازد یا این که تخم عداوت در میان جامعه های بشری پاشید. و نژادپرستی را بار دیگر زنده کرد.
…هنرش نیز بگو
1. جناب سروش! سوابق شما در نظر دوستان بسیار درخشان است، شما از فارغ التحصیلان مدرسه علوی تهران می باشید که ایمان و اخلاق، عجین وجود آن ها می باشد و مسؤولیت اداره نظام اسلامی در گذشته و حالا بر دوش آنان سنگینی می کند. 2. در اوایل دهه شصت در معیت حضرت عالی و دوست عزیزمان آقای دکتر حداد عادل و چند نفر دیگر برای شرکت در سمینار «اسلام و ملی گرایی» به دعوت مرحوم «کلیم صدیقی»، رهپسار لندن شدیم من با چشم خود دیدم که حضرت عالی پس از ادای فریضه صبح، مشغول ادعیه بودید. 3. در گردهمایی سالانه هیأت امنای «بنیاد دانش نامه جهان اسلام»، موقع ادای نماز ظهر و عصر، حضرت عالی، دیرتر از دیگران جای گاه نماز را ترک می کردید چون مقید به خواندن تعقیبات بودید. 4. در مناظره ای که در معیت آیت الله مصباح یزدی دامت برکاته با آقای احسان طبری داشتید، خوب درخشیدید، موقعی که آقای طبری در تعریف ماده گفت: موجود ماده است، شما در پاسخ گفتید: تعریف از مقوله چیستی هاست، نه هستی ها. 5. در منزل جناب فاضل میبدی پس از مذاکره ی طولانی پیرامون قبض و بسط، یادآورد شدم که حضرت عالی خلایی را که پس از شهادت مرحوم مطهری در دانشگاه پدید آمده با تدریس و سخنرانی خود پر کنید و در حوزه متدینان باقی بمانید نه در جمع دیگران، زیرا آن ها فقط چند صباحی بیش با تو همراه نیستند! حالا این سوابق کجا و این نوع سخنرانی و تشکیک در مبانی تشیع کجا؟! نگارنده این نامه را با یادآوری فرا رسیدن سال روز تولد جناب عالی در آبان ماه سال جاری که حاکی از مرور شصت بهار (1324-1384) از فصول عمر شما است، به پایان می رسانم. و در مثل آمده: چون که شصت آمد نشست آمد… . و بهتر است در راه و روش خود تجدیدنظر فرمایید:
گفتگوی من و دلدار مرا پایان نیست آن چه آغاز ندارد، نپذیرد انجام
پی نوشت ها
* موضوع این مقاله، مرجعیت علمی امامان معصوم علیهم السلام، است و به نادیده گرفتن سایر مقامات ایشان مانند ولایت و حکومت نیست. 1. توحید شیخ صدوق، باب 1، احادیث 21، 22، 23. 2. وسایل الشیعه، ج18، ص 58، ح 26، باب 8 از ابواب صفات قاضی. 3. بحارالأنوار: ج26، ص 18-66. 4. وسایل الشیعه، ج 3، باب 12 از ابواب لباس مصلّی، حدیث 1. 5. وسایل الشیعه، ج 18، باب 36 من باب حدالزنا، ص 408. 6. اصول کافی، ج1، ص 59، باب الرد إلی الکتاب والسنة. 7. همان. 8. همان. 9. طبرسی، الإحتجاج، ص 176. 10. صحیح بخاری: ج2، ص 149. 11. درباه ی محدَّث و حدود آن به کتاب ارشادالساری فی شرح صحیح البخاری: ج6، ص 99 و غیره مراجعه شود. 12. مستدرک حاکم، ج2، ص 151 و غیره. 13. سروش، اسلام، وحی و نبوت، نشریه آفتاب، تهران، ش 15، ص 69. 14. عبدالکریم سروش، مجله کیان، شماره 36، مقاله صراط های مستقیم، ص 9. 15. عبدالکریم سروش، صراط های مستقیم، تهران، مؤسسه فرهنگی صراط، 1377، ص 6. 16.مقصود، پیامبران صاحب شریعت و به اصطلاح علما، پیامبران اولی العزم است. 17. کافی، ج2، کتاب نقل القرآن، حدیث 12 و 13. 18. نقش ائمه در احیای دین، ج6، ص 16-15. به نقل از مدائنی متوفای 225، به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج3، ص 15-16 مراجعه فرمایید. 19. رجال نجاشی، ش 79. 20. این سخن از امام حنفیه به طور مستفیض نقل شده است. 21. نقش امامان در احیای دین، در دوازده جلد.
فصلنامه کلام اسلامی - سال چهاردهم، شماره 55 |
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

این که مردم ما به جای افسانه های شاهنامه به این گونه افسانه های کره ای که با فرهنگ ما سنخیت ندارد روی اورند جای سوال جدی است خلا داستانهای شاهنامه ای ما این ژانر کره ای را به خورد ما می دهدکه مردم ثانیه شماری می کنند تا زمان رسیدن این مجموعه برسد
صدا وسیمای ما کجای کار را دارد نمی دانم؟!!!
من این سریال را نمی بینم ولی مشخص است باید جذاب باشد تا این همه مخاطب داشته باشد
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

سالياني است كه ديگر نامي از «سيزده بدر» در تقويم ها نيست و به جاي آن عنوان «روز طبيعت» را نشانده اند.اما همه روزهاي سال روز خدا و روز طبيعت است. طبيعت يعني هر آنچه در خارج از ذهن عينيت دارد. اين چه ربطي به بهار و زمستان دارد؟ همه عالم در همه زمان ها طبيعت است. از اين رو است كه عارفان طبيعت يا به بيان ديگر عالم را جلوه گاه خداوند مي دانند. اين تجلي گاه الزاماً در آغاز بهار نيست. نمي توان اين جلوه گاه را ناآگاهانه در ايامي خاص محدود كرد. بي سبب نيست كه اسپينوزا فيلسوف و عارف هلندي قرن هفدهم مي گويد:«طبيعت و خداوند پشت و روي يك سكه هستند.»
تغيير نام «سيزده بدر» سر در عدم آگاهي داشته است. متاسفانه سيزده نوروز- يكي از خجسته ترين آيين هاي ايراني- بيش از ديگر آيين هاي ملي ما مظلوم افتاده است .«روز طبيعت» به هيچ روي مبين بار معنايي «سيزده بدر» نيست كه از آيين هاي بسيار پرمحتواي وابسته به نوروز است.
اين جشن ذاتاً حامل بيشترين شور و نشاط و سرور در ميان ديگر آيين ها است .
تاملي دقيق در تاريخ همه جوامع از جمله تاريخ كشورمان نشان مي دهد كه شادي و نشاط عنصر اصلي پيشرفت و ترقي در همه زمينه ها به خصوص فرهنگ و اقتصاد بوده است. نمونه بارز آن ايامي است كه ايرانيان از هر عاملي براي ايجاد شادي و نشاطي معقول در زندگي خود بهره مي گرفتند و به همين سبب در شمار جوامع خلاق و پيشرو بوده اند: آن زمان كه دموكريتوس «نيزه مرد پارسي» را به عنوان نماد قدرت و «اقليم پارس» را به نشانه آبادترين ملك مي ستود. شادي نزد ايرانيان باستان چندان اهميت داشته كه در سرلوحه اغلب كتيبه هاي هخامنشي، آفرينش شادي برابر با آفرينش زمين و آسمان دانسته شده است.
شادي در تمامي آيين هاي ايراني عبارت است از شور و سرزندگي كه حاصل صفاي باطن و تنوير روح از طريق ارتباط با مبداء آفرينش است نه از خود بي خود شدن و فراموش كردن جهان و آنچه در او است.
شادي هاي مكتوم در آيين «سيزده بدر» يكي از نمادي ترين اعمالي است كه در تعظيم به خالق جهان مي توان يافت: يعني شادي حاصل از افكار و انديشه هايي والاكه نه تنها ميانه يي با نحوست ندارد، بلكه حكايت از جوهر زندگي دارد و اين مفهومي است كه فقط در عبارت «سيزده بدر» - كه شرح آن خواهد آمد- قابل فهم مي شود. سيزده نحس نيست تا آن را «در» كنند. اين كلمه در تركيب «سيزده بدر» به معناي «خارج كردن» ، «بيرون كردن» يا «در كردن» نيست، بلكه مقصود از «در» دشت و دره است: چنانكه در تركيباتي مانند «كبك دري» و «در و دشت».
ببيني در و دشت رنگين شده
نكوتر زصورتگر چين شده1
بنابراين سيزده بدر يعني رفتن به در و دشت كه به هيچ روي ربطي به در كردن نحوست ندارد، زيرا اصولاً در فرهنگ ايراني و بالمآل در آيين سيزده نوروز صحبتي از نحوست نمي شود.
نياكان ما عدد سيزده را به دلايل استوار- كه گفته خواهد آمد- فرخنده و خوش يمن مي دانستند.
غربيان نيز عدد 13 را بنا به دلايل متعدد نحس مي دانند كه مهم ترينش سر در داستان يهوداي خائن دارد كه يكي از دوازده حواري مسيح بود. او چنان كه معروف است با دشمنان وي قرار گذاشت كه در قبال دريافت 30 سكه نقره، مسيح را تسليم آنان كند. يهودا براي آنكه مسيح را به آنان بشناساند طبق قرار قبلي يكراست به سويش رفت و او را بوسيد. دشمنان به اين ترتيب دانستند كه از آن سيزده تن كدام يك مسيح است. بعد هم او را به صليب كشيدند.( به روايت مسيحيان اين گونه است اما دين ما مصلوب شدن حضرت عيسي را مردود دانسته است)
او سيزدهمين كسي بود كه به حلقه و جرگه مسيح و شاگردانش درآمد. به اين جهت مسيحيان عدد سيزده را نحس مي دانند. عقايد مذكور در بين ديگر اقوام هم رواج يافت تا حدي كه بسياري از مردم كرد بعد از عدد 12 مي گويند «زياده» و عدد سيزده را حتي به زبان نمي آورند. ولي در فرهنگ ايراني هيچ نشاني از اين مفهوم در مورد عدد سيزده يا حتي در مورد ديگر اعداد نيست، زيرا اصولاً فرهنگ اصيل ايراني فرهنگي شاد است كه به زندگي لبخند مي زند و حتي هر آنچه را كه در قلمرو امور منفي است درنهايت قابل پذيرش و اصلاح اعلام مي كند.
ابوريحان بيروني در كتاب معروفش، آثارالباقيه، آنجا كه از نياكانش، مردم ايران باستان، سخن مي گويد به روزهاي سال اشاره مي كند و درباره سيزدهم فروردين مي نويسد ايرانيان باستان هر روز از ماه را نامي مي خواندند و سيزدهمين روز هر ماه «تير روز» ناميده مي شود و «تير» نام فرشته يي عزيز و نام ستاره يي بزرگ و نوراني و خجسته است.
بنابراين «تير روز» يعني سيزدهمين روز از هر ماه نمي تواند براي ايرانيان نحس بوده باشد: به خصوص كه براساس اساطير ملي ايرانيان، در اين روز سرحد ايران و توران با تيري كه از كمان آرش پريدن مي گيرد معلوم مي گردد و آن چنين است كه ميان افراسياب- كه بر شهرهاي ايران مسلط شده بود- و منوچهر كه در قلعه تركستان متحصن گرديده بود صلح مي افتد و اين دو موافقت مي كنند كه قدراندازي از لشكر منوچهر با همه توان خود تيري بيندازد و هر جا كه آن تير فرود آمد، مرز دو كشور تعيين شود. آرش تيري از قله دماوند باشكوه مي افكند كه در كنار جيحون دلنواز فرود مي آيد و به اين ترتيب محدوده سرزميني فرحبخش و خجسته به نام ايران در «تير روز» از تيرماه كه آن را «تيرگان» مي خوانند از محنت و غم رهايي مي يابد و به سرور و شادكامي پاي مي گذارد. به همين سبب نه تنها در سيزدهم اين روز جشني برپا مي شود كه همچون نوروز و مهرگان و ديگر اعياد خجسته و مبارك است، بلكه اصولاً عدد سيزده يادآور روزي مبارك در فرهنگ ايراني مي شود. اينها دليلي است بر اينكه عدد سيزده نمي توانسته براي ايرانيان بديمن و نحس باشد. دليلي است بر اينكه سيزدهمين روز هر ماهي از جمله فروردين نمي تواند نامبارك باشد. بنابراين اصلاً خرافه يي به نام نحوست سيزده وجود ندارد تا بخواهند آن را بزدايند، بلكه بايد حقيقت اين سنت را كه به سهم خود حافظ تماميت ارضي ماست بيان دارند كه نمي دارند. خرافه زدايي در اين است كه اين خرافه وارداتي را از آيين باشكوه سيزده نوروز بزدايند.
ولي ساده انديشي است اگر بپنداريم سنت هايي از اين دست را مي شود با تحريف و جعل اكاذيب از ذهن جمعي زدود. اينها روزها و ايام ساختگي نيستند كه ريشه در مردم نداشته باشند و به بادي بروند. در آيين «سيزده بدر» كه از سنت هاي ارزشمند ايراني است رمز و رازهاي بسيار نهان است كه جملگي حكايت از توجه و دلبستگي انسان به خالق جهان طبيعت و ستايش از آفريده هاي او دارند. بررسي همه دقايق اين آيين در يك مقالت كوتاه ميسر نيست ولي اين قدر مي بايد گفت كه يكي از ويژگي هاي آن يادآوري به هستي آمدن انسان است، يا به قول اقبال روز «ميلاد آدم» است، زماني كه «عشق» از تماشاي انسان تازه به هستي آمده چنان عنان اختيار از كف مي دهد كه نعره برمي آورد و «حسن» از لذت ديدارش به لرزه مي افتد:
نعره زد عشق كه خونين جگري پيدا شد
حسن لرزيد كه صاحب نظري پيدا شد
فطرت آشفت كه از خاك جهان مجبور
خودگري، خودشكني، خودنگري پيدا شد
انسان ايراني كه سبزه گره زدن در «سيزده بدر» به ياد اوست داراي چنين ويژگي هايي است. طبق افسانه هاي ايراني اين انسان از نژاد كيومرث است كه به معناي «جاندار ميرا» است. او نخستين انساني است كه از عالم مينو بر زمين فرستاده شد. كيومرث زماني كه در جهان مينو بود ناميرا بود، ولي بر زمين آمد تا دين اخلاقي خود را به اورمزد ادا كند و ياور وي باشد. اهريمن از وجود كيومرث آگاه مي شود و ماده ديوي را مامور مي كند تا او را مسموم سازد. كيومرث در سي سالگي از جهان مي رود و از كالبدش فلزات سودمند پديد مي آيد. از تخمه او زر آفريده مي شود و در دل زمين، جاي مي گيرد. پس از چهل سال از اين تخمه دو ساقه ريواس به هم پيچيده مي رويد - چندان به هم پيچيده كه نمي شد يكي را از ديگري بازشناخت. اين دو گياه اندك اندك به شكل انسان درمي آيند.گره زدن سبزه در سيزده نوروز و متصل كردن دو گياه به يكديگر تلميحي است به اين واقعه و اشارتي به دو ساقه ريواس كه بدل به انسان شدند. از اين روست كه در ايران باستان دختران و حتي پسران نزديك به سن ازدواج بايد سبزه ها را طوري به هم گره مي زدند كه تا هنگام پژمردن هرگز از هم باز نشوند. يكي ديگر از رسوم درخور تامل سيزده نوروز اين است كه سبزه نوروزي و ماهي هفت سين را از محيط بسته خانه خارج كرده و آنها را به محيط واقعي شان بازمي گردانيم تا از اصل خويش دور نمانند.
آنچه متعلق به طبيعت است بايد دوباره در چرخش حيات و در دور جاودان قرار گيرد و اين اشارتي است به حيات مستعار آدمي كه از خاك برآمده و در خاك مي شود.در كتاب هاي تاريخ مي خوانيم كه در روزگاران گذشته، بيست و پنج روز پيش از نوروز، دوازده ستون از خشت خام درست مي كردند و بر هر ستون يكي از حبوبات نظير گندم، جو، برنج، باقلا، ارزن، عدس، ذرت، لوبيا، نخود، كنجد و ماش مي كاشتند. ابوريحان در آثارالباقيه مي گويد: هر شخصي از راه تبرك به اين روز، در طشتي جو مي كاشت. سپس اين انديشه در ايرانيان پايدار ماند كه آنچه از طبيعت اخذ كرده اند به طبيعت بازگردانند. اين يعني درآميختن هستي خويش با طبيعت، يعني استقبال از حيات و آشتي با زندگي.
ايرانيان باستان در روز سيزدهم نوروز كه جشن هاي نوروزي را به پايان مي بردند با بيرون رفتن از خانه و عزيمت به در و دشت خود را بر بنياد اعتقادشان به ارواح مي نماياندند و با شادي خود آنان را شاد مي كردند. حركت به سوي طبيعت فرح انگيز در حقيقت مبين سپاس شان از خداوند بود كه بار ديگر طراوت و نشاط و خرمي را به آنان هديه كرد يعني اصل حيات را مي ستودند و به اين ترتيب با رفتار و اعمال شان نشان مي دادند كه زندگي براي شاد زيستن است و براي پند گرفتن از رمز و راز بهار كه اگر به چشم جان بنگريم كتاب معرفت حق است.
سيزده فروردين روز رهايي از چنگال اهريمن است. در اين روز خجسته بايد پنجره ها را گشود، چرا كه زمين و زمان روز ميلاد انسان را جشن مي گيرند.
پي نوشت:
1- فردوسي
نويسنده: محمد بقايي (ماكان)
منبع
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
فهرستهاي ده تايي در ادبيات و ژورناليسم دنياي مدرن،نماد ليستي از بهترينها و برترينها است و كمتر پيش آمده كه به بدترين ها بپردازد،از جمله فهرست جديد رويترز براي 10 نقطه از عالم كه شما را از رفتن به آنجا نهي مي كند!!.
مقام اول متعلق است به بندر مورثبي در گينه نو ،كه به طور متوسط 115 مورد جديد از ابتلا به ايدز را ماهيانه گزارش مي كند!، بيكاري،دزدي و آدم ربايي در پايتخت گينه نو بيداد مي كند!.

مقام دوم به شهر لينفن در چين ميرسد با بيشترين آلودگي هوا، در جوار صنايع غير اصولي و معادن بزرگ ذغال سنگ كه ابري از غبار مسموم كك و آلاينده هاي هوا آسمانش را هميشه تيره نگاه داشته است!.

مقام سوم به شهر بوجمبورا درجمهوري برونئي؟! در شرق آفريقا تعلق دارد،كه فساد و وضع نابسامان اقتصادي آن،پايين ترين نرخ رشد اقتصادي جهان را برايش به ارمغان آورده است و شهره به نسل كشي و كشتارهاي دسته جمعي است!.

هفت شهر افتضاح ديگر در ادامه
مقام چهارم متعلق است به يكي از رئوس محور شرارت!، پيونگ يانگ در كره شمالي بعنوان شهري كه عليرغم ظاهرش در باطن رژيم مديريتي و حكومتي استبدادي داشته و فقط يك شبكه راديو و تلوزيون تحت مراقبتهاي شديد حكومتي دارد و حتي دوچرخه سواري نيز در اين شهر به دلايل سياسي !ممنوع است!

مقام پنجم در كمال ناباوري متعلق است به اوكلاهما در ايلات متحده! و به خاطر بيشترين مخاطرات بلاياي طبيعي!،اين شهر در كريدور معروفي كه بيشترين گردبادهاي موسمي در آن مي وزد، در ماههاي مارس تا آگوست بيشترين ريسك مسافرت را دارد!.

شهر چرنوبيل در اوكراين هنوز تبعات آلودگيهاي راديواكتيويته در دهه نود قرن بيستم را به دوش مي كشد و با مناطق خالي از سكنه و رودخانه ها و درياچه هاي آلوده اش مقام ششم را به خود اختصاص داده است.

موگاديشو در سومالي بعنوان بي قانونترين شهر هرت جهان!،پس از فروپاشي قدرت مركزي در دهه پاياني هزاره دوم،و استقرار واحدهاي حافظ صلح مدتهاي مديدي است كه در رتبه هفتم، از همه برشورهاي توريستي و مسافرتي حذف شده است.

ياكوتسك در روسيه با طبيعتي سرد و منجمد كننده و فاصله اي بعيد با مسكو(شش قاچ ساعتي در معيار ساعت جهاني) در تمامي طول سال با دمايي در حدود 32 درجه زير صفر!! به درستي سردترين منطقه مسكوني جهان لقب گرفته و در مقام هشتم،فقط در صورت افت دما به كمتر از ميزان ياد شده كودكانش مجاز به تعطيل مدارس هستند!!.

داكا در بنگلادش گرفتار تبعات جنگهاي داخلي،عدم ثبات سياسي و بلاياي طبيعي بوده است ولي فقط به خاطر حد بالاي آلايندگي هوا و محيط زيست در اثر توسعه نابسنده صنعتي مقام نهم را به خود اختصاص داده است!

بغداد، پايتختي در همسايگي كه روزي مثل آبادي و امارت نشيني بود،اكنون در آتش تعارضات قومي-مذهبي-قبيله اي مي سوزد،پس از جنگ خليج فارس و به زانو درآمدن ديكتاتور معروفش اين شهر به بالاترين آمار سرقت،آدم ربايي و تجاوز به عنف دست يافته است و در اين ليست نيز مقام آخر و دهم را پيدا كرده است.

پي نوشت : حالا هي بگيد ايران افتضاح! آدم با ديدن اينها به اين فكر مي افته كه شكر گزاري هم چيزه خوبيه …
مثل اينكه اين جمله من باعث سو تفاهماتي واسه دوستان شده!
منبع
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

Professor Cumrun Vafa, Harvard University
دیروز کامران وفا، در مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات سخنرانی داشت. از بحث در مورد کامران وفا و جایگاه رفیع او بگذریم. اما تنها چیزی که می توانم بگویم این است که کامران وفا مسلط ترین فردی است که تا به امروز دیده ام. دیدار دیروز جدای از انگیزه و جذابیتی که داشت، یک نکته تفکر برانگیزی داشت.
سالهاست تلاش می شود از مرحوم دکتر محمود حسابی، یک غول علمی ساخته شود. من نمی گویم ایشان زحمت نکشیده اند. چرا زحمت کشیده اند، اما ایشان یک فیزیکدان سطح بالا که هیچ، حتی یک فیزیکدان معمول در سطح فیزیکدانان امروز ایران هم نبودند. ایشان بیشتر تلاش در ساخت زیربنای علمی کشور، مانند ایجاد نهاد ها و ارگان های علمی، داشتند. اما یه یقین فردی که در علم فیزیک صاحب جایگاه باشند، نبودند.
شاهد مثال هم،فقدان مقالات علمی از جانب ایشان است. به زحمت می توان مقاله یا نامی از ایشان و یا نقشی از ایشان در فیزیک دید. همگان می دانند که امکان ندارد فردی که تولیدی در علم ندارد، یک مهره تأثیرگذار در متن علم باشد. تنها چیزی که موجود است، چند خاطره اغراق آمیز است از یک سخنرانی در موسسه عالی پرینستون. اینکه آیا چنین جلسه ای اتفاق افتاده است یا نه، به قولی تنها در محدوده دانش خداوند امکان جستجو دارد. اما چند سوال ذهن مرا به شدت به خود مشغول کرده است.
۱- اگر فرض کنیم چنان جلسه ای وجود داشته باشد، آلبرت آینشتاین واقعا فریفته ایشان شده باشد و تئوری خیالی، ذره گسترده که اصلا نمی دانیم چیست، چنانکه به کرات گفته شده است در تمام دانشگاهای امروز دنیا در حال تدریس بوده باشد. سوال این است که یک فرد که یک شبه تئوری پرداز نمی شود. ۱۰۰ تا مقاله می نویسد. ۱۰ تای آنها معروف می شود. بعد که فرد معروف شد در مراکز و مکانهای علمی یک سری سخنرانی های عامه فهم تا تخصصی ارائه می دهد. از کارها و تحقیقات گذشته و حال خود می گوید. چطور است که از "نظریه ذره گسترده" هیچ نام و اثری نیست و ایشان یک شبه می شود بزرگترین دانشمند تمامی اعصار ایران؟
کامران وفا فرض کنید تا به امروز 228 نوشته و مقاله علمی دارد. بعد صاحب نظریه ای می شود به نام اف-تئوری(مشت نمونه خروار). ساده ترین امر این است که فرد هر کجا می رود در مورد نقشی که داشته است سخنرانی ایراد کند. سخنرانی دیروز وفا هم دقیقا همین بود. فرض کنید نقشی که نظریه اف در نظریه ذرات بنیادی می تواند ایفاء کند. اینکه چطور می توان این اثر را در عمل مشاهد کرد. اینکه این نظریه چگونه می تواند بعضی از نقائص مدل استاندارد ذرات بنیادی را مرتفع سازد(تقریبا ده مقاله آخر وفا به این امر اختصاص داشته است). بنابر این زمانی که می گوییم کامران وفا یک فیزیکدان و نظریه پرداز بزرگ است، دقیقا می دانیم از چه سخن می گوییم و دلیل ادعایمان چیست. اما در مورد محمود حسابی هم وضع بدین گونه است؟
۲- اگر ما [به درست و یا به غلط] نیاز به قهرمان داریم، چرا کامران وفا قهرمان ما نباشد؟ چرا نیاز به قهرمانان کاذب داریم؟ کامران وفا شاگرد ادوارد ویتن بوده است. ادوارد ویتن هم که از نظر عوام و حتی خواص، آلبرت آینشتاین امروز جهان فیزیک است. پس ما یک فیزیکدان برجسته داریم که شاگرد یک ابر-فیزیکدان است. واقعا هم به قولی در رشته خود جزو ۱۰ مغز برتر است. همین پارسال هم جایزه دیراک را به همراه "جوزف پولچینسکی" و "مالداسنا" برده است. اینجا ما حقیقتا با یک ابر-مرد علمی روبرو هستیم. اما چرا نامی از او نیست؟ چرا برای افرادی که نیاز به قهرمانان ایرانی دارند، کامران وفا، یک ابر قهرمان نیست؟ چرا به جای حرف های کلیشه ای در مورد دکتر حسابی، در مورد کامران وفا، ستاره هاروارد، پشت کتاب های درسی مطلب نمی نویسند؟ حسابی می تواند با شرط و شروطی سمبلی از مدیریت علمی، که تازه آنهم با بحث و نظر اهل فن میسر می شود، باشد. اما آنچه به یقین می توان گفت آن است که ایشان یک نظریه پرداز و آدمی که حرفی جدید برای گفتن داشته است، نبوده.
۳- اگر دکتر حسابی قهرمان علمی! زمان خود بوده باشد، سالهایی بین ۱۹۲۶ تا ۱۹۵۰ ، پس می بایست حتما در مورد مکانیک کوانتومی و نظریه میدان های کوانتومی تا اوایل نظریه باز بهنجارپذیری، حتما یک مقاله سطح بالا در فیزیکال ریویو [و یا مجله های از آن دست] داشته باشد. این مقاله کجاست؟
اما یافتن چنین مقاله ای در مورد کامران وفا زیاد مشکل نمی نماید. کافی است به لیست مقالات ۱۹۹۴ به بعد او نگاه کنیم. پر از ایده های درخشان است. به این لینک دقت کنید.
این مقاله درخشان جایزه دیراک را کسب کرد
این مقاله هم اسم کامران وفا را تا زمانی که نظریه ریسمان وجود دارد جاودانه خواهد کرد
خلاصه باید بگویم، افسوس بسیاری می خورم از اینکه چنین فردی در سکوت کامل می آید و می رود. هیچ کس از عوام، مردم و حتی جوجه دانشجویان، شوربختانه کامران وفا را نمی شناسند. حتی در سایت ها هم خبری از حضور ایشان نبود. اما هر روز شاهد یک خاطره تازه از نبوغ علمی دکتر حسابی هستیم.
به راستی دردناک است. حضور کامران وفا در ایران، و سخنرانی جالب و تسلط بی بدیل ایشان بر فیزیک نظری در این آغاز سال نو ،شاید برای خیلی از ما ها یک موهبت بزرگ بوده باشد. برای ماهایی که کمتر در زندگی خود فرصت دیدن یک انسان حقیقتا بزرگ را داریم.
سخنرانی کامران وفا در ۸ فروردین ۱۳۸۸ را از اینجا گوش کنید.
پی نوشت: نمی نویسم دکتر کامران وفا، پروفسور کامران وفا. این عناوین در ایران همه دستمالی شده و کلیشه ای هستند. در این سرزمین نه دکتر تقدس دارد و نه پروفسور. دکتر که به قولی توی سر، سگ هم بزنی دکتری دارد. پروفسور هم که از نظر عوام همان دکتری است که در دوره پروفسورا ثبت نام کرده است و بعد از چند سال پروفسور می شود. کامران وفا، شاید سر راست ترین و بهترین کلمه برای خطاب قرار دادن ایشان باشد.به نظر من تنها بزرگان هستند که نیاز به عناوین ندارند. اسم آنها گویا است.
ما نه استاد بتهون داریم. نه دکتر آینشتاین، نه پروفسور ویتگنشتاین. اینها اسم هایی هستند که به مراتب بیشتر از عنوان ها، گویای موصوف خود هستند
منبع
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
گفته میشود یکی از محمولههای روغن نباتی که چندی پیش از سوی کمیته امداد به جمهوری آذربایجان فرستاده شده، توسط مقامات این جمهوری در شهر لنکران به آتش کشیده شده است.

،لنکران یکی از شهرهای تحت پوشش کمیته امداد است که تقریبا بیشترین مددجو را در بین شهرهای آذربایجان به خود اختصاص داده است.
بنابر این گزارش، در سال 87 هم مثل سالهای گذشته، دفتر خارج از کشور کمیته امداد امام خمینی(ره) (آذربایجان) محمولههایی را در قالب کمکهای کالایی که همه ساله برای شهر ها و روستاهای این جمهوری مثل: باكو، لنكران، گويچاي و گنجه و.... ارسال میکرد، فرستاد.
اما گویا چندی پیش یکی از محمولههای روغن نباتی که مانند سالهای قبل به این جمهوری فرستاده شده بود توسط مقامات جمهوری آذربایجان در شهر لنکران به آتش کشیده شده است. بهانه این اقدام نزدیک بودن تاریخ انقضاء روغنهای ارسالی ایران بوده و البته هنوز هیچ منبع رسمی در ایران در خصوص این اتفاق اظهار نظری نکرده است.
افزایش 100 درصدی کمکهای ایران به آذربایجان
این گزارش میافزاید: از سال 85 کمکهای ایران به جمهوری آذربایجان به یک باره به طرز بیسابقهای دو برابر شد و طی دو سال 85 و 86 مبالغ کمکها برای اولین بار از سال 72 تاکنون به بالاتر از یک میلیارد رسیدند.
در سال 84 در تمامی آذربایجان 25هزار و 2 نفر تحت پوشش کمیته امداد بودند و مبلغ کمکهای کمیته امداد به این تعداد مددجو حدوداً 698 میلیون تومان بود. یک سال بعد تنها 302 نفر به تعداد مددجویان اضافه شد، اما مبلغ کمکها حدود دو برابر یعنی حدود 626 میلیون تومان افزایش یافت و به مبلغ بیسابقه یک میلیارد و 24 میلون تومان رسید.
سال بعد، یعنی سال 86 هم، تنها 2 هزار نفر به افراد تحت پوشش اضافه شدند، اما مبلغ کمکها با افزایش 724 میلیونی به حدود دو برابر یعنی 2 میلیارد و 48 میلیون تومان رسید. مبلغ و آمار کمکهای کمیته امداد در سال 87 هنوز مشخص نیست.
15 سال کمک کمیته امداد به آذربایجان
کمیته امداد امام خمینی(ره) طی حدود سه دهه فعالیت خود نسبت به کمک به مسلمانان کشورهای دیگر اقدام کرده است. از این میان بیشتر کمکهای کمیته امداد به فلسطین و لبنان در بین مردم ایران شناخته شده هستند. در حالی که این کمکها محدود به این دو کشور نمیشود. کمیته امداد در حال حاضر به صورت مستمر کمکهای خود را به شکل مستمر و در غالبهای گوناگون به کشورهای: افغانستان، عراق، تاجیکستان، سوریه، لبنان، فلسطین، کمور و سیرالئون ارائه میدهد.
در گوشه گوشه این مملکت نیازمندانی داریم که حتی توان دریافت کوپن های خودرا هم ندارند ومادر فکر اداره جهان اسلام هستیم !!!
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
امروزبرای من روز کاهو است.۱۰/۱/۱۳۷۳ درست ۱۵ سال پیش یک وافعه پارا دوکسیکال برایم رخ داد که فر اموشش نمی کنم.یک نوستالوژی که هژمونی یک پارادایم بود
امیدوارم قدر ان چیزهایی که داریم را داشته باشیم
به ياد داشته باشيم که اغلب چيزهايى که ما در زندگى نگران آنها هستيم، هيچگاه اتفاق نمیافتند.بنابراين نگرانى را بگذاريد براى وقتى که آنها واقعاً اتفاق افتادند
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
سارا شریعتی(متولد 1341)، فرزند سوم علی شریعتی و پوران شریعت رضوی است. وی تحصیلاتش را در رشته ی جامعه شناسی با گرایش دین و هنر در فرانسه به اتمام رسانید و اکنون در حدود 5 سال است که استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است سارا به واسطه عضویت خود در گروه جامعهشناسی دین انجمن جامعهشناسی ایران، هر سال سخنرانیای در این گروه دارد که عموماً با استقبال گرمی از سوی اعضای گروه، دانشجویان و علاقمندان این حوزه روبرو میشود.
سارا شریعتی سخنرانی امسال خود را در حوزه جامعهشناسی دین با شیوه متفاوتی آغاز کرد و بر خلاف همیشه، از بیانگیزگی خود برای کار در این حوزه یاد کرد. او گفت: قرار بود بر طبق سنت هر ساله، صحبتی در جلسات گروه داشته باشم و این بار در سلسله نشستهای "احتمالات عرفی شدن در جامعه ایران"؛ ولی راستش اوایل انگیزه بسیاری داشتم تا به جامعهشناسی دین بپردازم؛ هم به این دلیل که رشته تحصیلیام بود و هم از آن رو که فکر میکردم در ایران که دین در عرصه جامعه حضور دارد، لازم است نقش اجتماعی آن مطالعه شود. از ماجرای این انگیزه چند سالی میگذرد. در این مدت واقعبینتر شدهام که البته به این واقعبینی میگویند تجربه! و تصمیم گرفتهام که موقتا محور کارم را نه دین، که گرایش دیگرم در جامعهشناسی، یعنی هنر قرار دهم.
وی در ادامه با نقل قولی از پدر خود، گفت: شریعتی میگوید مذهب دری است و هنر پنجرهای. اوایل تعجب میکردم که در ایران چرا همه از پنجره وارد میشوند، در حالی که دری هم هست. چند بار پرسیدم و دیدم که همه خیره به من نگاه میکنند و یا مشکوک میشوند، یا متعجب. مشکوک به این معنا که فکر میکنند من جواز خاصی برای گذشتن از در دارم. متعجب برای اینکه آنقدر به وارد شدن از پنجره عادت کردهاند که انگار اولین بار است که از خود میپرسند، راستی آیا از در هم میشود وارد شد؟
او سپس مقدمه سخنان خود را این گونه پایان بخشید: این مطالب را گفتم برای اعلان اینکه اگر پیشاپیش قول نداده بودم که در خصوص جامعهشناسی دین حرف بزنم، موضوع دیگری برای سخنرانی انتخاب میکردم. به این دلیل که این بحث بسیار شبههزا و دردسر ساز است و در حال حاضر ترجیح میدهم بروم به سراغ مسائل دردسر نساز! دو سال پیش به این نتیجه رسیدم و نتایجم را در سخنرانیای در همایش مسائل علوم اجتماعی ایران و در بحث درباره موانع و مشکلات جامعهشناسی دین، تحت عنوان "ناممکن بودن جامعهشناسی دین در ایران" بیان کردم. همچنان معتقدم که دین یکی از مهمترین مشخصات واقعیت اجتماعی ماست و ما چارهای جز در مرکز قرار دادن مساله خود و تحلیل پروندههای دیگر حول این محور نداریم؛ اما فکر میکنم قلبی را که میتپد، جراحی نمیکنند! این را هر دانشجوی مبتدی میداند. دین نیز در جامعه ما نقش همان قلب تپنده را دارد و این موقعیت کار جامعهشناختی را که تجزیه و تحلیل و به نوعی همان جراحی است، سخت اگر نگوییم، ناممکن میسازد. در نتیجه چنانچه قبلاً هم اعلام کردم، این رشته در جامعه ما نیاز به زمان دارد.
شریعتی پس از این مقدمه، به موضوع جلسه که همان "احتمالات عرفی شدن در جامعه ایران" بود، پرداخت و سخن خود را در این زمینه، از بحث در مورد عنوان این نشستها آغاز کرد. او گفت: من هم درباره "احتمالات" و هم در باره "عرفی شدن" بحث دارم. اصطلاح احتمالات به معنای ممکن و ناممکن است؛ برای احتمال وقوع یا عدم آن به کار میرود و در آن احتمالات، امری واقع نشده است که اگر وقوع پیدا کرده باشد، از احتمال آن سخن نمیگوییم و به جای آن مثلا میگوییم واقعیت عرفی شدن. در عین حال، در این احتمالات، پیشگویی هم مستتر است و بحث از احتمال در آینده مد نظر است که البته این پیشفرضها هر دو جای بحث دارند.
وی در بحث درباره دومین بخش عنوان یعنی "عرفی شدن" گفت: باید دید که عرفی شدن ناظر بر چه بحث و معادلی در ادبیات جامعهشناسی دین است. آیا منظور همان تفکیک دورکیمی قدسی در برابر عرفی است یا اینکه این عبارت بر ترجمهای از سکولاریزاسیون مبتنی است؟ از سوی دیگر، از آنجایی که در زبان فارسی عرف در برابر شرع قرار میگیرد، آیا به یک معنا عرفی شدن معطوف به شریعتزدایی است؟
سارا با بیان اینکه "با وجود مطرح بودن این "سوالات بیپایان"، صحبت خود را بر بحثی از دورکیم مبتنی کرده و از آن منظر، به مقوله عرفی شدن بپردازد؛ گفت: "تعریف پدیدههای دینی"، مقالهای از دورکیم است که در سال 1897 و 1898 در سالنامه جامعهشناسی انتشار یافت. در این مقاله، دورکیم به تعریف امور دینی میپردازد و به بسیاری از مباحثی که بعدها در کتاب صور بنیانی حیات دینی مطرح میکند، اشاره دارد. بحث من معطوف به یکی از این مباحث بوده و آن تفکیک میان باورهای اختیاری و اجباری است. از نظر دورکیم، ویژگی باورها و اعمال دینی، اجباری یا تکلیفی بودن آنهاست. از طرفی هرچه اجباری است یا بدان مکلفیم، منشا اجتماعی دارد. اجبار به معنای حکم بوده و حکم به قدرتی برمیگردد که بدان امر میکند. بنابراین برای اینکه فرد خود را با یک نوع رفتار منطبق کرده و از قواعدی تبعیت کند، لازم است که این قواعد از جانب یک قدرت اخلاقی بر وی تحمیل شوند. در واقع، ما اغلب از نظمی پیروی میکنیم که در جایگاهی فراتر از ما قرار گرفتهاند. در این زمینه دورکیم مینویسد که از نظر معرفت تجربی، تنها وجود اندیشمندی که از انسان بزرگتر است، جامعه است. جامعه از نیروی فردی فراتر است چون محصول نیروهای جمعی است و وابستگی مدام ما به جامعه، در ما احساس احترام دینیای نسبت به آن بر میانگیزد. در نتیجه از نظر وی، منشا دین نه احساسات فردی بلکه وضعیتهای روحی جمعیای است که به تناسب در حال تغییرند. به تعبیر دیگر، علل تعیین کننده پدیدههای دینی را نباید در طبیعت انسانی جست بلکه باید در طبیعت جوامعی که بدان مربوطند جستوجو کرد و اگر این پدیدهها در طول تاریخ دچار تحول شدهاند، به این دلیل است که سازمان اجتماعی نیز تحول یافته است. بنابراین در نگاه دورکیم، زمان استفاده از تئوریهایی که منشا دینداری را در احساسات شخصی جستوجو میکنند، گذشتهاند و باید تحقیقات را به سمت دیگری سوق داد. در اینجاست که تفکیک قدسی و عرفی که در همه ادیان می بینیم، معنا مییابد. در عین حال، مفهوم امر قدسی از نظر دورکیم منشایی اجتماعی دارد و جز به شکل جامعهشناختی نمیتواند توضیح داده شود. امور قدسی، اموری هستند که جامعه خود تصورات و بازنمادهایشان را ایجاد کرده است. وضعیتهای جمعی، سنتها و شورمندیهای مشترک، احساساتی که معطوف به یک مکان و شیء هستند همگی از این جملهاند و همه این عناصر بر اساس قوانین روحیه اجتماعی شکل میگیرند. این در حالی است که امور عرفی بالعکس، اموری هستند که هر یک از ما با دادههای حسی و تجربی خود میسازد. در نتیجه این دوگانگی منطق خود را دارد و به زبانی نمادین، همان دوگانگی امر اجتماعی و امر فردی یا دوگانگی روانشناسی و جامعهشناسی است و به این دلیل است که جامعهپذیری انسان تا مدتها از خلال دین ممکن میشد.
سارا ادامه داد: دورکیم خود پیشبینی میکند که به او ایراد وارد خواهد شد که باورها و اعمال دینیای هستند که محصول فردند و در پاسخ میگوید که بله. اما جامعهی دینیای وجود ندارد که در آن، در کنار خدایانی که پرستششان بر همه لازم است، خدایان کوچک دیگری هم نباشند که هر فردی برای خود و برای مصرف شخصی خود، به وجود میآورد. در واقع، در کنار توتم جمعی که همه کلان ستایش میکند، همواره توتمهای شخصی هم هست که هر کسی انتخاب کرده و پرستش میکند. در حال حاضر هم کسانی هستند که دورکیم آنها را قانونگذاران دین خویش مینامد. آنها مومنانی هستند که خدای مشترک جامعه را میپرستد اما الزاما از اعمالی که بر ایشان تکلیف شده، تبعیت نکرده و خودشان اعمال خاص خود ایجاد میکنند، حتی اگر این اعمال از جمله کارهایی باشند که دین از آنها را نفی میکند. در نتیجه از نظر دورکیم، باید میان دین آزاد، شخصی و اختیاریای که خود میسازیم و دینی که از سنت دریافت میکنیم، دینی که جمعی است و نه فردی، اجباری است و نه اختیاری، تفکیک قائل شد. این دو دین پاسخگوی یک نیاز نبوده و یکی به نیاز فردی و دیگری به نیاز جمعی پاسخ میدهد.
شریعتی پس از تشریح این دو چهره متفاوت دین، به بحث درباره خویشاوندیهای موجود میان آن دو پرداخت و خاطر نشان کرد: در هر دو چهره، امور مقدس هست. قربانی هست. نذر و نیاز هست و در هر دو به اندازه تعداد افراد مومن، افراد دگر اندیش هم وجود دارد و این دگراندیشی به میزانی که جامعه به طرف فردی شدن پیش میرود، تکثیر مییابد. در عین حال، از نظر دورکیم، این دو دین به دو مرحله تاریخی که از پی هم میآیند مربوط نیستند، بلکه اینها با هم معاصرند و به موازات هم پیش میروند.
وی در ادامه، این تفکیک دورکیمی را مبنای تحقیقی معرفی کرد که در سال 1989، رولان کمپیش با اکیپ خود در دانشگاه لوزان در مورد دینداری سوئیسیها انجام داده است و توضیح داد: مساله تحقیق این بود که تئوری فردی شدن باورها، چطور میتواند توضیح دهنده تحولات اجتماعی باشد و نتیجه پژوهش هم این شد که میبایست مفهوم فردی شدن باورها را با مفهوم دوگانه شدن دین، به معنای شکاف رو به رشد میان دین نهادینه از طرفی و تاکید بر خودمختاری باورها از سوی دیگر، با هم به کار برد. البته این شکافی است که عملاً فرد بر آن غلبه میکند؛ چرا که دین حتی زمانی که در مدرنیته متاخر فردی میشود اما باز به عنوان یک مساله جمعی باقی میماند. مساله جمعی به این معنا که پیوند اجتماعی برقرار میکند. در میان سوئیسیها نیز دیده شد که در عین حال که هر کسی دینداری خود را به دست گرفته است اما با دین موروثیاش هنوز در رابطه است. وابستگی به کلیسای محلی و به برخی از مناسک، پایبندی و وفاداری به آئین گذار، به نقش تربیتی کلیسا، و تعلق فرد به کلیسای کاتولیک یا پروتستان نشانههایی از این مساله بودند.
شریعتی با استناد به این تحقیق، نتیجه گرفت که باید ابزار تحلیلی را به کار گرفت که بنا به تعریف پیچیده بوده و بتواند هر دو متغیر باورها و تعلق را کنترل کند؛ باورهایی که مدام در حال پویایی و تحولند و تعلق به دین موروثی که کمتر در معرض تغییر قرار میگیرد.
وی سپس بر اساس این بحث و نمونهی تحقیق آن، به موضوع ایران برگشت و گفت: شرایط ایران با موقعیت هژمونیک دین رسمی شاخص میشود و در عین حال، ما شاهد فردی شدن باورها (ظهور تیپهای جدید دیندار و شاخص شدن آنها با خودمختاری و فردی شدن باورهایشان)، تکثر اشکال باور دینی (روشنفکری، سنتی، فقاهتی، فرهنگ عامه، معنویتهای جدید، عرفانهای سکولار و ... که به انحصار زدایی از سنتهای دینی منجر شده و این حوزه را متکثر و پویا میکند)، گزینش و ترکیب با برخی از سنتهای دینی دیگر (عرفان شرق، مدیریت معنوی و درمانی غرب و ... ) هستیم. این شرایط باورها را به شدت دچار تحول کرده و به ظهور قرائت و تفسیرهای جدید انجامیده است. پس میتوان نتیجه گرفت که بسیاری از تئوریهای سکولاریزاسیون در ایران مناسبت مییابد اما باید دید که آیا میتوان از این شرایط حکم بر سکولار شدن جامعه داد؟ آیا این اصطلاح دربرگیرنده تمامیت واقعیت اجتماعی ما هست؟ و در شرایطی که تحول در باورها صورت گرفته، آیا تعلقات نیز به همین اندازه دچار تحول شدهاند؟
شریعتی در بخش پایانی سخنان خود بار دیگر گریزی به نظریات دورکیم زد و با اشاره به اینکه از نظر دورکیم، باورهای اختیاری فردی بوده و منشا اجتماعی ندارند و توتمهای فردیای متعلق به کلانهای محدود هستند؛ تصریح کرد که باورهای اجباری، اگر بخواهیم به زبان بوردیو سخن بگوییم به ابیتوس و عادتوارههای ما بدل شده و نهادینه شدهاند و نه تنها منشا اجتماعی دارند؛ بلکه توتم جمعی هستند و این همان حوزهای است که ظاهرا در برابر فرایند سکولاریزاسیون بیشتر مقاومت کرده و به سادگی از بین نمیرود.
او سپس با اشاره به تحقیق یکی از دانشجویان خود در مورد گروههای جدیدی که نقش یک اجتماع را در جامعه امروز ایفا میکنند و شبکهای از روابط تنگاتنگ به وجود میآورند؛ گفت: این پژوهش نشان میدهد که در این گروهها فرد در عین حال که خود را جزء جمع میداند و در باورهای قدیمیاش تحول ایجاد شده است اما باز در زمان سختی، پولش را از خانواده گرفته، همچنان به برخی از مناسک دینی موروثی پایبند بوده و یا حتی گاهی دین موروثی همچنان در آئین گذار زندگیاش، با او همراهی میکند.
وی افزود: در نمونهای دیگر از این پژوهشها نیز فرد طرفدار یکی از روشنفکران دینی است و در باورهای سنتی و موروثیاش تحول ایجاد شده اما همچنان مالیات درآمدش را به آخوند محلهاش میدهد. در شرایط سختی، بیماری، مشکل، باز هم به امامزاده صالح توسل میجوید یا به سراغ همان نذر و نیازهای سنتی میرود. این موارد در واقع مصداق کامل یک ضربالمثل روسی که هانری دروش نقل میکند که در آن گفته میشود "خدا را شکر، خدا وجود ندارد! ولی پناه بر خدا، اگر وجود داشت چی؟" و در آن تفاوت میان باورها و تعلقات به وضوح دیده میشود.
دکتر سارا شریعتی در جمعبندی از سخنان خود تاکید کرد که در سنجش تئوریها یا احتمالات "عرفی شدن"، ما نمیتوانیم تنها به سراغ فرد و باورهای اختیاری فردی برویم؛ چرا که تحول در باورهای دینیای که منشایی اجتماعی دارند، همان تحول در تعلقاتی است که در حیطه باورهای درونی شده و نهادینه شده که به رفتار اجتماعی ما بدل میشوند، اتفاق میافتد.
وی در پایان با اشاره به آنچه که یکی از نظریهپردازان "مدرنیتهی گولزنک" مینامد، گفت: تحول سریع باورهای فردی در سطح جامعه نباید ما را از ریشهدار بودن تعلقات تاریخی، رفتارهای موروثی و عادتوارههایمان غافل سازد و در اینجاست که جامعهشناسی اعماق میتواند ما را با لایههای پنهان رفتار دینی - اجتماعی که محصول میراث و سنت و فرهنگ تاریخیمان است، آشنا سازد و به گفته دورکیم، تحقیقات را به سمت دیگری سوق دهد..
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
سازمان ملل مدتي است حركتي را برای کمک به کودکان فقیر جهان شروع کرده است که بر اساس آن به ازای هر کلیک روی یک سایت معرفی شده، به یک کودک گرسنه در جهان غذا و یا یک کتاب میرسد. سایت حقوق سبز بازدیکنندگان خود را دعوت می کند تا با مشارکت در بخش اهدای کتاب به کودکان و یا برنامه تامین غذا WFP سازمان ملل متحد با کلیک بر روی آدرس http://thehungersite.com بر روی دکمه زرد رنگ وسط صفحه کلیک کرده و به این ترتیب به ازای هر کلیک، کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان و یا اهدای یک کتاب را برای کمک به کودکان را تامین میکنند. با توجه به اینکه کمپانیهای حمایت کننده از این طرح بصورت تصادفی انتخاب می شوند این قلم هیچ مسوولیتی در قبال محتوای آنها نخواه داشت.
پينوشت: از همهي دوستان صميمانه خواهش ميكنم اين متن را در وبلاگ خود قرار دهند
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

یاران دبستانی مدرسه ابتدایی ۲۵ شهریور آران و بیدگل -سال ۱۳۵۴شمسی
معلمین محترم
از راست آقایان خادم-محمد کاظمی-جواد استادیان-برای من نا شناس
وان پسر خندان با موی کوتاه که سری تو سرها در اورده من هستم
در این عکس ۳۴ ساله جای چند نفر در میان ما خالیست یادشان به خیر و روحشان شاد
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

تماشاگران هواداران حاضر در ورزشگاه آزادي پس از شكست برابر عربستان عليه علي دايي شعار دادند و خواهان جدايي وي شدند.
100 هزار تماشاگري كه براي تماشاي ديدار ايران و عربستان به ورزشگاه آزادي رفته بودند پس از شكست 2 بر يك برابر تيم ملي برابر عربستان به شدت خشمگين شده و عليه علي دايي شعار دادند.
آقای دایی فرموده بودند:"روزی از تیم ملی میروم که خودم بخواهم!"
این یک خیال واهی است که عدهای برای خودشان رؤیا پردازی کنند. شما مطمئن باش که اگر من یک روز از تیمملی بروم، به میل و خواسته خودم میروم نه اینکه نتایجم طوری باشد که اخراجم کنند. این را مطمئن باش. اصلاً هم اهمیتی نمیدهم که دیگران برای خالی کردن پشتم چه کار میکنند و چه حرفی میزنند"
گزیده شده از مصاحبه با علی دایی.سایت تابناک كد خبر: ۴۱۰۵۸
خوب طبیعیه وقتی به فردی انفدر مطمن از نتیجه هرگونه عملکردش نست به تیم ملی باشه و بدونه که کسی نمی تونه از ایشون حساب تیم ملی کشورو بخواد، نتیجه بهتر از این نمیشه.
دایی: روزی از تیم ملی میروم که خودم بخواهم!
من مطمئنم که عربستان را میبریم
از همون اول معلوم بود که انتخاب دایی هم ظلم به تیم ملی بود وهم ظلم به دایی
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
در قصه آفرینش،انسان با خوردن میوه درخت بینش از بهشت اخراج می شوند و میوه تلخ جدائی را می چشند و استقلال را تجربه می کند.
مستقل و جدا و مشتاق و شیدای ابدی وصال مجدد، حیات نوعی انسان آغاز شده و هم چنین است حیات فردی او در جدایی از خالق زمینی خویش. در این که افسانه خلقت را توصیفی آسمانی از آغاز حیات بشر بدانیم و یا انگاره ای بشری از شروع حیات نوعی خویشتن، چهره این حقیقت را دگرگون نمی کند، که جدا شدن انسان از طبیعت و محرومیت او از سیستم هدایت طبیعی، غرایز، و مجهز گشتن او به نیروی بینش و شناخت، برای انسان، اضطراب و احساس تنهایی و رها شدگی به همراه داشته و توأم با ترس و درد جدایی بوده است.
انسان در مسیر تکاملی خویش، خیزی بلند برداشته و از آن چه که او را با گذشته و سیستم طبیعی جاری در جهان هستی وصل می کرده، جدا شده و البته که تکامل او هم در گرو همین جدایی و بریدن بوده است. شاید از همین جاست که درد جانسوز جدایی، اضطراب جانکاه تنهایی و احساس شرم و گناه از عصیان در برابر قدرت برتر، با استقلال و تفّرد انسان پیوندی ابدی می خورد و بهای سنگین آزادی و فردیت تعیین می شود و تضاد بین استقلال و وابستگی شکل می گیرد، چرا که انسان این هر دو را یک جا می طلبد، و در طول تاریخ حیات خود می کوشد تا با نشانه سازی های اسطوره ای- مذهبی-هنری و علمی بر این تضاد فایق آید و جدایی و استقلال را در کنار برخورداری از موهبت و امنیت و وابستگی به دست آورد. از یک سوء، برای تولد خویشتن و کشف جایگاه خود در میان کاینات، مجبور به چشیدن میوه درخت بینش و لذا سرپیچی از فرمان قادر مطلق است. این جاذبه دو جانبه، سبب گشته که او نتواند به راحتی یکی را قربانی دیگری کند و بزرگترین تضاد بشری شکل گرفته: بشری که از یک سو فریاد ابدی وصل بر می دارد و از سوی دیگر، از این حقیقت آگاه است که وصل مجدد او در گرو تکامل فردی و جدایی و ظهور خویشتن خویش است. شگرف حکایت این که، نه فقط زندگی نوعی انسان، بلکه زندگی فردی او نیز از این قانون و سرنوشت مجزا نیست و طفل انسان هم حیات روانی و جسمی خود را با درد عظیم جدایی و اضطراب رهایی آغاز می کند.
هر چند که تشبیه باغ رضوان، این محیط امن و فراهم و بدون مسئولیت که آدم و حوایش وظیفه ای جز برخورداری و لذت بردن از مواهب آن را ندارند، به تولد جسمی کودک و جدا شدن او از بهشت فراهم رحم مادر ورانده شدن او به دنیای پر محرک بیرون رحم به هیچ وجه بی ربط نمی نماید، ولی تشبیه زیباتر و غنی تر را در تولد روانی کودک انسان می توان یافت. کودکی که با یک پارچگی کامل روانی مادر، حیاتش آغاز می شود و حدوداً شش ماه در این صدف حمایتی زندگی همزیگرانه ای را با مادر سپری می کند، این اتکاء و یک پارچگی آن چنان کامل و بی دغدغه است که احساس کودک را با این بیان می توان دریافت.
بس که با جان و دلم آمیختی کس نداند این تو هستی یا منم
اما همانگونه که شوق چشیدن میوه درخت بینش، نیای بهشتی ما را بر آن می دارد که دست به اقدامی متهورانه زند و چشمش به دنیای مسئولیت و استقلال گشوده شود، رشد عصبی-حسی، کودک انسان نیز نخواسته و ندانسته مسیر خود را طی می کند و سرانجام کودک را به بینشی دردناک و ترساننده می رساند. کودک در می یابد که مادر بخشی از او نیست، و این دو، دو موجود جداگانه اند:
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
کودک با اضطراب و رنج بسیار از غلاف حفاظتی مادر بیرون رانده می شود و آگاهی فزاینده اش خبر از دنیای تهدید آمیز پر ماجرای بیرون می دهد. حالت روانی کودک در این مرحله بسیار شبیه است به نیای بهشتی که از امنیت و محافظت کامل قادر مطلق محروم گشته و سرنوشت خویش را به دست ناتوان و کار نورزیده خود گرفته است. خدایش او را با وعده ارسال انبیاء و هدایت او دلگرم کرده است، این کاش خدای زمینی اش نیز به او وعده دهد که اگر چه جدا از اوست، ولی با او هم حسی دارد، در کنارش می ماند، حمایتش می کند، به تفاوت هایش احترام می گذارد و آزادی تجربی او را تأمین می کند و عشق و گرمی فراوانش را می بخشد تا که در این دنیای نا امن ناشناس، به تدریج امنیت و شناخت و مهارت کافی به دست آورد و شعبه روانی مستقلی که هم وجود خود و هم وجود دیگران را به رسمیت بشناسد، ایجاد گردد ولی اگر اوضاع چنین مناسب نبود، اختلال آزار دهنده ای شکل می گیرد که راه بر استقلال و تجربه وصال عاطفی می بندد و پدیده بدخیمی به نام خود شیفتگی فرم می گیرد.
در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است
خود را بزرگ دیدن، شرط ادب نباشد
«حافظ»
NARCISSISM( نارسی سیزم)، اختلال شخصیتی، که نقش بزرگی در سیاست جهان و شکل حکومت ها دارد چیست؟ و چگونه ایجاد می شود، عوامل مهیا ساز و عوامل تجلی ساز آن چیست؟ این واژه که در فرهنگ آریانپور،«عشق به خود» و «خودپرستی» معنا شده و من، اصطلاح «خودشیفتگی» را ترجیح می دهم، در روانکاوی، از اسطوره های یونانی به عاریت گرفته شده است. در اسطوره یونانی پهلوان نیکو چهره ای با نام نارسیسم وجود دارد که الهه ای به نام«اکو» به او دل می بازد، اکو قدرت بیان ندارد و مانند پدیده هم نام خود ، در فیزیک و در انعکاس صوت عمل می کند. قدرت بیان اکو را، هراهمسر زیوس، خدای خدایان، با بریدن زبان او، از او گرفته است و لذا او فقط می تواند بخش پایانی کلامی را که می شنود منعکس سازد و باز پس دهد. اکو قادرنیست که عشق خود را به نارسیس اظهار نماید و نارسیس هم بدون توجه به احساس و مشکل بیان او، درگیر مطلق نیاز خویش، در دریافت عشق اکو گامی در راه دلداده ای که به او علاقمند هم هست بر نمی دارد و سرانجام اکو از سوز هجران و درد ناکامی جان می سپارد.
زیوس، خدای خدایان، که خود نیز دل در گرو اکو دارد، از مرگ او سخت خشمگین می شود ونارسیس را برای رفتار بی رحمانه اش، کیفر می دهد. کیفر او این است که دیگر هرگز به موجودی جز خودش، و آن هم تصویر خود و نه خویشتن واقعی خود، عاشق نشود و دل نسپارد. زیوس هم چنین پیشگویی می کند که نارسیس اولین بار که تصویر خود را ببیند از فرط دلباختگی به این تصویر ، جان خواهد سپرد. نارسیس روزی تصویر خود را در برکه ای از آب زلال می بیند و برای در آغوش کشیدن تصویر خویش، در آب می جهد و جان می بازد.
چرا روانشناسی و به خصوص روانکاوی سنتی، این لغت را از اسطوره های یونانی به عاریت گرفته است؟ واژه «نارسی سیزم» اولین بار به وسیله «پی نا که» در توصیف شخصی که با بدن خویش لذت و کیفی را تجربه می کند که معمولاً با بدن دیگری می توان تجربه کرد به کار برده است. ولی این مفهوم به تدریج وسیع تر گشته، و امروزه بین مفهومی که فروید، پدر روانکاوی ، برای این لغت به کار برده تا مفهومی که در مکاتب نو فرویدی ها و سپس مکاتب ارتباطی رشد Self Psychology به کار می برند، تفاوت های بارز و کلیدی وجود دارد. اما شاید اگر بتوان محور مشترکی در تمام مکاتب پیدا کنیم، این است که «خود شیفتگی» عبارت است از توقف کودک انسان در دوراه ای از مراحل تولد و رشد روانی- عاطفی، و یا رشد معیوب عاطفی-روانی که عوارض مشخص دارد و این عوارض به خصوص در روابط نزدیک و صمیمانه انسان با انسان های دیگر خودش را نشان می دهد. اگر چه میزانی از این خودشیفتگی لازم و رمز بقای ما است ولی اختلال شخصیتی و خود شیفته جنبه بیماری دارد و مصیبت زا است. به طور بسیار فشرده و خلاصه، فرضیه رشد روانی-عاطفی، کودک انسان را می توان اینگونه بیان کرد که تولد روانی کودک با تولد جسمی او، هم زمان نیست و این تولد و جدایی عاطفی -روانی کودک ازوالدین وپیدایش یک شعبه مستقل روانی عاطفی، در پنج سال عمر و در عبور از مراحل مختلف صورت می گیرد.
سیر کلی رشد روانی به این گونه است که کودک با یک انرژی روانی-حسی گنگ و شکل ناگرفته در «خودشیفتگی» کامل به دنیا می آید. کودک همه هستی وهستی همه کودک است. در دوره یک ماهه ای که آن را «اُنیسم» اولیه می گویند تمام انرژی فیزیکی و روانی کودک صرف سازگاری با تنش های محیط جدید و این دستگاه تازه به کار افتاده می شود. در این دوره نارسی سیزم کودک به او کمک می کند که هیچ چیز و کسی را جز «خود»، در جهان، واقعی نداند.
در پایان این دوره،کودک وارد مرحله دیگری می شود که ان را «همزی گری» می نامیم. این اولین تجربه ناخودآگاه کودک برای مرتبط دیدن دنیاست. در این دوره که شش ماه به طول می انجامد کودک خود و مادر را یکی می داند.
این دوره وحدت کامل که بسیار نیز مطبوع است به دلیل فشار رشد نورولوژیکی و بیداری روز افزون و حواس پنجگانه به پایان می رسد و کودک در حدود هفت ماهگی به تدریج به جدایی خود و مادر پی می برد و این مرحله فقط دو گانگی جسمی را در بر می گیرد. این آگاهی همان چشیدن درخت بینشی است که توأم می باشد با اضطراب و تشویش Seperation Anxiety [تعارض شدید درونی کودک که از طرفی مجبور به جدایی و استقلال است و از سویی دیگر دور شدن ازنیمه قدرتمند خود سخت می هراسد، بالاخره او را بر آن می دارد که از سه مکانیسم ناخودآگاه اولیه «قادریت مطلق» Ominpotence که قراولی است طبیعی و مانع از آن می شود که کودک به ضعف و حقارت خود بی اندیشد. مکانیسم انکار Denial که به کودک یاری می کند هر آن چه را که ترسناک است و نا خوش آیند انکار کند، و بالاخره قراول سوم، مکانیسم دفاعی افتراق و دو نیمه گی Splitting یا مکانیسم افتراقی است که به کودک زیر حدوداً سه سالگی یاری می دهد که نیمه خوب خود و نیمه خوب دیگران را کاملاً جدا از نیمه بد خود و دیگران نگاه دارد. کودک این کار را به این دلیل انجام می دهد که دنیای بیرونی او دوقطبی است. یک قطب را او سخت دوست دارد، چون مطابق میل و خوش آیند اوست و نیمه دیگر را دوست ندارد. این افتراق بیشتر با وجود مادر یا کسی که فراهم ساز دنیای اولیه اوست آغاز می شود. کودک احتیاج دارد که فانتزی آرمانی و ایده آلی از مادر خود داشته باشد که همیشه حاضر و فراهم ساز و یاور و حامی اوست. اگر مادر تجربه ای غیر از این را سبب بشود کودک که بت خود را ناقص می یابد، به قطب دیگر که مادر را تماماً بد و دوست نداشتنی می بیند پناه می برد. این جدایی افتراقی را کودک به این دلیل وناخودآگاه اختیار می کند که وجود مادر ایده آل را از آلودگی به جنبه های منفی پاک نگاهدارد. او به این بت بی عیب و نقص نیاز دارد تا با مهرورزی به کودک به ارزشمندی کودک بیافزاید و تصویری مقبول به کودک بدهد. تصویر مقبول و پذیرفته شده مادر، در مراحل بعدی رشد می کند و درونی می شود و کودک تصویر مثبتی از خود پیدا می کند. پیدایش این تصویر مقبول درونی، آغاز بی نیازی کودک به سه قراول دفاعی او است که تمام انرژی روانی را از او می گرفتند تا او را در برابر دنیای ناشناخته و پر تهدیدبیرونی محافظت کنند. انرژی روانی که هدفش نگهداری سه محافظ دفاعی بود، پس از این مرحله آزاد می شود و در اختیار کودک قرار می گیرد تا با دنیای بیرون و انسانهای دیگر رابطه ای واقعی و اورگانیک برقرار نماید.آغاز این رابطه گرائی، آغاز میل به نزدیکی با دیگران است.
دکتر نهضت فرهودی
منبع:پیام آشنا
+
نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

فردا شب شنبه ۲۸ مارس قراره که ۱۰۰۰ شهر در دنیا تمام لامپهاشون را در بین ساعت ۸.۳۰- ۹.۳۰ شب خاموش کنند ....و در صورت امکان دیگر وسایل برقی مثل کامپیوتر ...
بیایید ما هم سوار بر این موج به نجات زمین بریم و دین خودمون رو بخاطر مصرف بیش از حد برق کمی ادا کنیم ....باشد که حوادث طبیعی کمتر بشه و زمین دوباره به روال عادی و زیبای خودش برگرده
این همبستگی مردم در بیشتر نقاط دنیا هم خودش شاید شروعی باشه برای کارهای انسان دوستانه دیگری ....
در ضمن اگه شمع روشن میکنید تعداد شمعها رو اونقدر زیاد نکنید که از لامپها حرارتشون بیشتر بشه :-) یه شمع معمولی میتونه از یه لامپ معمولی بیشتر CO2۲ آزاد کنه ...در حقیقت این همبستگی بیشتر یه تظاهرات آرامه تا صرفه جویی در مصرف برق تا نظر قدرتمندان کشورهای دنیا بیشتر از الان به حفظ محیط زیست جلب بشه....
فرداشب یادتون باشه ها...حتما؟
در کنفرانس اخیر حفاظت از محیط زیست، زنی ساکن یکی از جزایر میانهی اقیانوس کبیر شرکت داشت. زمانی که نوبت سخنرانی به او رسید، پشت تریبون رفت و بسادهگی گفت:
فکری بحال ما بکنید! اگر وضع بهمین منوال پیش رود و هوا گرموگرمتر شود، چند سالی دیگر جزیرهی مرا آب فرا خواهد گرفت و همهی ما ساکنان آن جزیره غرق خواهیم شد.
خاموش کردن چراغها شاید نزد برخی ژست کوچک و بیمعنایی تلقی شود. ولی اگر حتا یک سوم چراعهای شهری در این ساعت خاموش شود، بیشک سوالهای بسیاری در اذهان عمومی برانگیخته خواهد شد. چراهایی بمیان خواهد آمد. در پاسخ این چراها، ما این امکان را خواهیم یافت تا چرایی خشکسالیها، آلودهگی هوای شهرها، ریختن بیموقع برگ درختان را برای مردم خویش توجیه کنیم.
چشم، ما كه يك عمره براي حفظ خودمان چراغ خاموش ميرويم ، اين يك ساعت هم براي حفظ محيط زيست بر روي چشم
+
نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

Afshin Shafiee is Associate Professor of physical chemistry and the director of the research group on Foundation of Quantum theory, thermodynamics and information (FQX) in School of Chemistry at Sharif University of Technology in Iran. He received his B.Sc. in Pure Chemistry from Shahid Beheshti (National) University (Tehran, Iran) in 1991; his M.Sc. in Physical Chemistry from Sharif University of Technology (Tehran, Iran) in 1994; and his Ph.D. in Quantum Mechanics, Bell Theorems from University of Teacher Training (Tarbiat e Mo'allem) (Tehran, Iran) in 2001 under supervision of Professor Mehdi Golshani.
His main fields of research are Conceptual Foundations of Physics and Chemistry, especially Foundations of Quantum Mechanics, Thermodynamics & Theory of Information.
Now, Shafiee & his students in Sharif University of Technology mainly focus on Foundations of Quantum Mechanics, Thermodynamics and the Physics of Information.
In addition to all mentioned fields , he has regular studies in philosophical issues
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
از نقطه نظر مولوی انسان ها ۴ دسته اند:
آن ها که عاقبت اندیشند...
آن ها که به ابتدا و سرچشمه می نگرند.
آنها که نه به اول می نگرند و نه به آخر
آنها که نه به اول می نگرند و نه به آخر!!!
اشتباه نکنید گروه های سه و چهار با هم متفاوتند!
تکلیف گروه اول و دوم که به نظرم مشخص است...
گروه اول به انتها فکر می کنند و بر اساس آن در زندگی عمل می کنند!
گروه دوم کمی باهوش ترند و نگاه می کنند که ببینند از ابتدا چه برایشان برنامه ریزی شده
گروه سوم آن قدر در روزمرگی ها غرقند که دیگر نه به اول می نگرند و نه به آخر فکر می کنند!
گروه چهارم٬ گروهی هستند که مستند و عاشق٬ نه انتها را می بینند و نه انتها در حال هر چه دارند تحویل دوست می دهند فارغ از آن که چه پیش می آید و ....
هر چه نیاز می آورند٬ دوست به ناز خود می افزاید و اینان مستند در این میخانه و راضی....
اما
آنچه گروه چهارم را برایم جذاب می کند٬ نه آن سرخوشی عاشقانه است و نه آن ظرافت بازی و نه آن عاقبت به خیری ( که خود اساسا به این امر فکر نمی کنند!)....
برایم این جالب است که در توهم زندگی نمی کنند...
نه خود را مشغول گذشته می کنند که دیگر موجود نیست و نه خود را سرگردان آینده می کنند!
آن ها اسیر بازی ذهن نیستند...
تمام بازی آن چه را که به آن نفس می گوییم و ... فقط کارشان این است که درست همین لحظه را از من بگیرد.
منبع
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
دنيس رانکور (Denis Rancourt) در نخستين روز كلاس درس فيزيك سال چهارمش در دانشگاه اوتاوا (University of Ottawa) [در کانادا] به دانشجويانش اعلام كرد كه في الواقع در مورد نمره ي آن ها تصميم اش را گرفته است: همه A+ خواهند گرفت.
او بعداً توضيح داد وظيفه خود نمي داند مهارت آن ها را براي كارفرمايان آينده شان رتبه بندي كند، يا به آن ها آموزش بدهد كه "ماشين هاي انتقال اطلاعات" بشوند تا هر وقت ازشان خواسته شود داده ها را قي كنند. رانكورد استدلال مي آورد كه با رها شدن دانشجويان از فشار آزمون آنها "دانشمند خواهند شد نه ماشين خود كار".
اما پروفسور رانكور با كنار گذاشتن شيوه نمره دهي سنتی باعث شد خودش نمره ردي بگيرد: در دسامبر امسال، درس دادن اين فيزيكدان باسابقه معلق شده، او را از آزمايشگاهش بيرون كرده اند، و به او گفته شده است كه بخش اداري دانشگاه نظر به اخراج او و ممانعت از حضورش در صحن دانشگاه دارد.
اخراج يك استاد رسمي به خودي خود اتفاق نادري است، اما دو هفته پيش دانشگاه اقدام افراطي تري هم انجام داد: وقتي پروفسور رانكور به دانشگاه آمد تاميزبان جلسه انجمن فيلم مستندش باشد كه مرتباً برگزار مي شد، پليس با دستبند او را به جرم ورود غير مجاز متهم و بيرون مي كند.
به دنبال تعلیق او که منجر به طرح پرسش هایی درباره آزادی آکادمیک شده انجمن مدرسان دانشگاه های کانادا مستقلاً دست به تحقیق و تفحص پیرامون این موضوع زده است. دبیر اجرایی این انجمن می گوید "دانشگاه ها محیطی هستند که در آن نه فقط مجادلات شدید تحمل می شود بلکه از این نوع مجادلات استقبال هم می شود. باید خلاف بسیاری جدی ای از پروفسور رانکور سر زده باشد که چنین رفتاری در قبال وی را توجیه کند".
سخنگوی دانشگاه مشخصاً از توضیح دادن درباره واقعه ورود غیر مجاز و دلیل آوردن برای حکم انظباطی اجنتاب کرده است ولی گفته که این تصمیم "خیلی جدی" بوده و "به این سادگی ها" اتخاذ نشده است.
تعلیق پروفسور رانکور جدی ترین اقدام در طی یک رشته طولانی از شکایات و تنش های دانشگاه با اوست که به سال ۲۰۰٥ برمی گردد، زمانی که او پس از تحققیق درباره شیوه های نوین آموزش ارزیابی به وسیله حروف را کنار گذاشت. او همچنین طرح درس را بر اساس نظریات دانشجویان تغییر داد "بی آن که تأیید دانشگاه را داشته باشد" که از نظر او "قوز آکادمیک" نامیده می شود.
پروفسور رانکور که تألیفات متعددی دارد و عقاید سیاسی اش را رک و راست ابراز می کند دانشمندی است که از به هم آمیختن و به هم ریختن نظریه ها بر روی دستمال کاغذی در کنفرانس ها کیف می کند. شیوه غیرقراردادی تدریس او هم طرفداران پرشوری در بین دانشجویانش برای او فراهم کرده، هم خصومت بسیاری از همکاران هیئت علمی اش را بر انگیحته است؛ یک سوم این همکاران در پاییز ۲۰۰٧ علیه او شکایت کردند. در نامه ای که او فراهم آورده اعلام می کند شکایات اکثراً ریشه در مجموعه ای از برقنامه های انتقادی دارد که او در آن ها از شیوه های تدریس "پدر مابانه" این استادان صحبت کرده، انتقادی که امروز بدون کوچکترین خودداری ابراز می کند.
اما او در عین حال حمایت فوق العاده ای از سوی کلود لامونتین (Claude Lamontagne) پروفسور روانشناسی که جوایزی هم برده دارد ، این استاد دربرقنامه ای نوشته لازم است اعضای هیئت علمی برای آزادی در نحوه تدریس و زمان تدریس بجنگند تا مبادا استقلال شان "از روح شان مثل عصاره پرتقال فشرده شده ای بیرون بزند".
پروفسور رانکور که خودش را یک "آنارشیست" معرفی می کند بر مبنای سخنرانی های علم و جامعه اش درس محبوبی را در دانشگاه اوتاوا مورد ضرورت فعال بودن طرح ریخته که سال بعد توسط دانشگاه لغو شد و یک انجمن فیلم متفاوت را شروع کرده که بر عدالت اجتماعی متمرکز است.
او نخستین بار زمانی در صدر اخبار ظاهر شد که دو قلوهای ده ساله ای به همراه مادرشان در درس او ثبت نام کردند و وقتی دانشگاه گفت که آنها نمی توانند در این کلاس باشند از شکایت حقوق بشری علیه دانشگاه بر مبنای تبعیض سنی حمایت کرد. تحقیقات او هم همین قدر متفاوت است: او گرم شدن کره زمین را یک افسانه خوانده است. او همچنین منتقد رک و راست "تجاوزات نظامی اسرائیل" است و از بیان این ایده ها با دانشجویان ابایی ندارد.
و در حالی که دانشگاه در مورد او ساکت مانده است، پروفسور رانکور آزادانه داستان خودش را منتشر می کند: مکاتبات با مسئولین دانشگاه و ویدئوی دستگیری اش روی اینترنت قرار داده شده اند. او می گوید "من چیزی برای پنهان کردن ندارم".
شان کلی (Sean Kelly) دانشجوی کارشناسی ارشد که پروفسور رانکور تا پیش از تعلیق اش استاد راهنمای او بوده، می گوید برخی دانشجویان از این که او اجازه می داده مباحث کلاس از موضوعات اصلی منحرف شده یا این که او برای تکالیف موعد تحویل معین نمی کرده شاکی بوده اند. آقای کلی اذعان دارد که برخی از دانشجویان صرفاً برای گرفتن یک A مجانی درس را می گرفتند، اما بسیاری دیگر انرژی بیشتری صرف این کلاس می کردند. این دانشجوی ۲٧ساله می گوید در مقایسه با سایر استادان که عملاً پرسش ها را پیش از امتحان به دانشجویان می دادند، پروفسور رانکور "واقعاً شما را به این که بیشتر خودتان فکر کنید سوق می دهد".
اکنون پروفسور رانکور ٥۱ ساله دانشجویان ارشدش را در کافه ها ملاقات می کند و به راهنمایی غیررسمی پایان نامه های آن ها ادامه می دهد. او هنوز حقوقی را که در انتظار تصمیم نهایی دانشگاه است دریافت می کند. احتمالاً ماه ها طول می کشد تا هیئت تحقیق و تفحصی که انجمن مدرسان دانشگاه های کانادا تعیین نموده گزارشش را ارائه دهد.
اما او درباره A+ ها راسخ است: او تأکید دارد که "نمره محیط آموزشی را مسموم می کند. ما دانشجویان را تربیت می کنیم که حرف شنو باشند و ذهن ما را بخوانند به جای آن که خود عامل فعال کننده فراگیری باشند".
نویسنده: اریک اندرسون (Eric Anderson)
منبع: روزنامه Globe and Mail ٦ فوریه ۲۰۰٩
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

جوان ها امسال نیز در کنار آرامگاه کورش سفره هفت سین انداختند و در لحظه تحویل گل به سوی آرامگاه پرتاب کردند
در تخت جمشید و پاسارگاد هیچ امکانات رفاهی نیست. سازمان میراث فرهنگی و سازمان های مسئول دیگر در ایام نوروز هیچ نوع امکانات رفاهی در تخت جمشید و پاسارگاد تهیه نمی بینند. هیچ تبلیغی برای رفتن به آن جا نمی شود، به ندرت وسیله ی نقلیه عمومی برای رفتن به آنجا هست،
روی زمین سفره هفت سین شان را روی زمین پهن کنند، و در لحظه تحویل سال نو به سوی آرامگاه گل پرتاب کنند.
قدر بزرگانمان را بدانیم....
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

ابوزيد، نصر حامد / مترجم: محمد صابر صدیقی
| نویسنده : |
ابوزيد، نصر حامد |
| نام نشريه : |
پگاه حوزه |
| شماره نشريه: |
181 |
| شماره صفحه: |
9-12 |
| تاريخ انتشار: |
1385-02-31 |
| کد مقاله: |
557 |
| |
دريافت فايل pdf | |
چکیده :
رويكردى است قرآنى به مقوله عدل و قسط از منظر قرآن كريم.در اين مقاله با نگاهى به برخى از آيات قرآنى در مورد برابرى ها و نابرابرى ها در تاريخ بشريت، به بررسى اهميت مقوله عدالت اقتصادى و اجتماعى از منظر قرآن و آثار آن در جامعه بشرى پرداخته شده و ديدگاه قرآن و اسلام در مورد قسط و عدل بيان گرديده است. بررسى فلسفه حرمت رباخوارى از نظر قرآن، نقش زكات در تأمين معيشت مردم و ايجاد عدالت اجتماعى، لزوم مقابله با ظلم و نابرابرى و بحران جامعه امروز به خاطر وجود ناعدالتى هاى گسترده از مهم ترين مباحث مطرح شده در اين نوشتار محسوب مى شود.
| |
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
خدمت آیة الله جعفر سبحانی
پس از سلام و تحیات اظهارات شما را در خبرگزاری فارس خواندم. به علت آشنایی تقریباً 55 ساله که میان من و شما وجود دارد، از آن اظهارات واقعاً متأثر و متأسف شدم. تأثر و تأسف من از این بابت است که می بینم یک عالم دینی که بیش از 60 سال در حوزه علوم اسلامی زحمت کشیده و اخیراً پا در قلمرو مرجعیت دینی گذاشته، عاقبت زبان عوامانه ای را به کار گرفته که «اهل بخیه» آن را «زبان مارکِشی» می نامند. اهل معنا حسن عاقبت می طلبند ولی این عاقبت خوبی برای شما نیست. نمی دانم در سالهای اخیر چه کسانی شما را احاطه کرده اند که چنان سخن می گویید و چنان عمل می کنید. پس از پایان کامل تعطیلات (بعد از 13 فروردین 88) که اهل بحث و نظر دوباره مجال خواندن و اندیشیدن می یابند به صورت مشروح به اظهارات جناب عالی پاسخ خواهم داد ولی آن زبان را که شما به کار برده اید به کار نخواهم برد.
محمد مجتهد شبستری
اظهارات آیة الله جعفر سبحانی پیرامون «نظریه قرائت نبوی از جهان» مجتهد شبستری و سخنرانی در دانشگاه صنعتی اصفهان
به گزارش خبرنگار آئين و انديشه خبرگزاری فارس حضرت آيتالله سبحاني از مراجع عظام تقليد و از متفكرين و بزرگان كلام اسلامي در پاسخ به درخواستهاي طلاب و دانشجويان و جمعي از اصحاب انديشه براي اعلام نظر درباره سخناني كه اخيرا در دانشگاه صنعتي اصفهان توسط محمد مجتهد شبستري عنوان شد مطالبي نوشتهاند كه توسط دفتر ايشان جهت انتشار در اختيار گروه آئين و انديشه خبرگزاري فارس قرار گرفته است.
حضرت آيت الله سبحاني در مقدمه نوشتار خود آورده است: آيين اسلام، بشر را به تفكر و انديشيدن دعوت نموده و آن را يكي از نشانههاي ايمان راسخ در انسانها دانسته است، آنجا كه ميفرمايد:
« ... و در آفرينش آسمانها و زمين ميانديشند و ميگويند: بارالها! اينها را بيهوده نيافريدهاي!»
در آيهاي ديگر، هدف از نزول قرآن را تدبر در مضامين و دستورهاي آن ميداند و ميفرمايد:
«اين كتابي است پربركت كه بر تو نازل كردهايم تا در آيات آن تدبر كنند و خردمندان متذكر شوند.»
در روايات اسلامي آمده است: يك لحظه انديشيدن از عبادت هفتاد سال، برتر و بالاتر است. بنابراين، نوانديشي ديني بر اساس تدبر و تفكر، خواسته اسلام است و يك فرد مسلمان، بايد در اصول عقايد، بر برهان و دليل تكيه كند و از تقليد بيدليل بپرهيزد.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|

مضحکه دیوار نویسی حضرات شجاع به شکل چندش آوری آزاردهنده شده است. دیوار نوشته ای تحت عنوان “ماهستیم” محصول فعالیت سیاسی عده ای است که حرکت خود را آغاز جنبشی ملی می دانند. البته آنها فراموش کرده اند که حماقت حرکت جدید و جنبش نوپایی نیست و سالهاست که در ایران به اشکال گوناگون نمایان می شود
منبع
+
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
يکي از خبرگزاري هاي نزديک به دولت گزارش داد محمود احمدي نژاد به دليل مشکلات مالي براي گذران زندگي از «وام هاي قرض الحسنه» استفاده مي کند. «جهان» در مطلبي با عنوان «افشاي منبع درآمد مخفي احمدي نژاد» نوشت؛ «احمدي نژاد پس از رياست جمهوري به دليل کم شدن حضورش در دانشگاه با کاهش دريافتي مواجه شده است و از طرفي با توجه به بالا رفتن تعداد ميهمان ها و ديدارکنندگان با وي، رئيس قوه مجريه از مدت ها پيش اقدام به دريافت وام هايي با اقساط پايين کرده و گذران زندگي خود را که با مشکل مواجه شده از طريق وام هاي قرض الحسنه به انجام مي رساند.»
احمدی نژادهم زیر خط فقراست
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
موج موج خزر، از سوک، سیه پوشان اند
بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشان اند
بنگر آن جامه کبودان افق، صبحدمان
روح باغ اند کز این گونه سیه پوشان اند
چه بهاری است، خدا را! که در این دشت ملال
لاله ها آینه خون سیاووشان اند.
آن فروریخته گل های پریشان در باد
کز می جام شهادت همه مدهوشان اند،
نام شان زمزمه نیمه شب مستان باد!
تا نگویند که از یاد فراموشان اند
گر چه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ
سرخ گل های بهاری همه بی هوشان اند،
باز در مقدم خونین تو، ای روح بهار!
بیشه در بیشه ، درختان، همه، آغوشان اند
(محمد رضا شفیعی کدکنی)
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|
دکتر محمد رضا سرکار آرانی
گفت و گو با دکتر محمد رضا سرکار آرانی در باره نقش فناوری اطلاعات و ارتباطات در آموزش
از كاشان كه حدود ٦ كيلومتر به سمت شمال برويد، به شهرى مى رسيد كه برعكس قمصر، در ميان بيابانى خشك با شن هاى روان، گرماى سوزان و بادهاى ناخوشايند واقع شده است. در عین حال مردمانى خون گرم، سخت كوش، قانع و جوانانى با استعداد و پرشور و شوق دارد. آن جا " آران و بيدگل " است.
دكتر محمدرضا سركار آرانى در شهريور ١٣٤٤ در اين شهر زاده شده است. او در سال ١٣٧٨ پس از اخذ درجه دکتری تخصصی در رشته آموزش و پرورش تطبیقی و بین الملل از دانشگاه ناگوياى ژاپن به وطن بازگشته و اكنون دانشیار دانشگاه علامه طباطبايى است و از مهرماه ٨٣ تاكنون به عنوان پژوهشگر برگزيده ي " انجمن توسعه ي علم ژاپن" در حال گذراندن دوره عالی تحقیقات (فوق دكترى) در دانشگاه ناگوياى ژاپن است. او تاكنون بيش از ٣٠ مقاله ى علمى، پژوهشى و ترويجى به زبان هاي فارسى، انگليسى و ژاپنى در مجلات معتبر ملی و بین المللی به چاپ رسانده است و درکنفرانس های بین المللی بسیاری در ايران، ژاپن، آلمان، فرانسه، هنگ كنگ، چین، کره جنوبی، هلند، بلغارستان و انگلستان شرکت کرده و مقاله ارایه داده است. او فصل هايى از چند كتاب به زبان هاي فارسى، انگليسى و ژاپنى نوشته است. دكتر سركار آرانى، چند كتاب در ايران به چاپ رسانده است؛ "مدیریت دانش"، "فرهنگ آموزش در ژاپن"،" اصلاحات آموزشى و مدرن سازى"، "یادگیری و شكاف ديجيتالي"، "فناورى براى آموزش"، "الفبای مدیریت کلاس درس "و" پژوهش در كلاس درس" از مهمترين آنهاست. كتابى هم به زبان انگليسی با عنوان "راهبردهای اصلاحات آموزشی در جامعه یادگیرنده" همراه با دو تن از همكاران ژاپنى و انگليسى نوشته و در چین به زیور طبع آراسته است. آن چه در پی می آیدگفت وگويى با او درباره ي نقش فناورى اطلاعات و ارتباطات در آموزش است.
*آقاى دكتر سركار آرانى، اولين سؤال اين است كه به طور كلى مواجهه جامعه ما را با فناورى و مدرن شدن چگونه ارزيابى مي كنيد؟
قبلاً در كتاب" فناورى براى آموزش" توضيح داده ام كه فناورى ابزار است و هيچ نوع فناورى نمى تواند، جاى فلسفه آموزشى ناكارآمد را پر كند .تاوان ناكارآمدي نيروى انسانى و سياستگزارى آموزشى نادرست را نمي توان از فناورى انتظار داشت. ما همواره علاقه مند بوده ايم فناوری در اختيار داشته باشيم، اما غفلت كرده ايم كه هر نوع فناورى از انديشه، فرهنگ و مناسبات عميق اجتماعى نشأت مي گیرد. ما محصولات مدرنيته را مى خواهيم، اما بستر، زمينه و فرآيند توليد ميوه هاي آن را نادیده مي گيريم.جهان سوم در درک مدرنیته و ویژگی های اساسی آن دچار سرگشتگى است. ما تلويحاً با پی آمدهای نا پسند ورود فناورى و مديريت نادرست فرهنگى و اجتماعي آن رو به رو شده ايم و در عمل به كاركردهاى فناورى و فراهم آوردن شرايط زندگی با آن نرسيده ايم. نا کامی های بسیاری در نبود همزيستى مسالمت آمیز با فناوری در 150 سال گذشته ما را آزار داده است.
*ممكن است نظرتان را درباره ى فناورى اطلاعات در جامعه ى خودمان و كاربردهاى آن در آموزش بگوييد؟
مي گويند مشكل ما براى توسعه فناوري اطلاعات، سخت افزاری است اما به نظر می رسد که مشکل اساسی ما در این باره از نوع فرهنگی ـ اجتماعى باشد. براى بهره گیری از فناوری اطلاعات، به ویژه در توسعه آموزش نیازمند بهبود رویکردها، بازبینی سیاست های آموزشی، سازمان دهی مجدد محتوا، بهسازی نیروی انسانی، طراحی برنامه های درسی اثربخش و تحول معیارهای فرهنگى براى فراهم كردن همزيستى با فناورى نوين هستيم.
*به نظر شما مهم ترين مشكل ما در اين زمينه چيست؟
تجربه هاى تلخ شكست اصلاحات آموزشى، بیشتر ما را به دنبال فناورى هاى نوين مى كشاند. انتظار داريم فناورى اطلاعات، داروى همه ى ناكارآمدى ها و عقب ماندگی هامان باشد، درحالى كه براى گسترش فناورى در آموزش، نيازمند فهم دقیق "فرآيند مداوم همگرايى فناورى" هستیم. من این مفهوم را در كتاب " ياد گیری و شکاف دیجیتالی" تبيين كرده ام. بدون توجه به اين اصل مهم، صِرف سرمايه گذاری براى گسترش فناورى در آموزش، تضمين كننده ى موفقيت نيست. ما قبل از اينترنت، رايانه و قبل از رايانه، ويدئو و تلويزیون و پیش از همه این ها رادیو در اختیار داشته ایم. بيشتر معلمان هنوز از حد اقل وسایل زندگی روزمره، مثلا" وسايل آشپزخانه در آموزش استفاده نمي كنند. بنابراين بردنِ اينترنت به كلاس درس آن ها چه کمکی خواهد کرد؟ ده ها دستگاه رايانه، همگى متصل به اينترنت در اختيار معلمي بگذاریم که هنوز در كلاس درس از چارت های آموزشی استفاده نمی کند، چه کمکی به او کرده ایم؟ معلمى كه هنوز از دستگاه اورهد مدرسه استفاده نكرده است، نبايد به اين علت كه سالن رايانه و اينترنت ندارد، احساس افسردگى و نااميدى كند. هزاران معلم در ژاپن، سالهاست كه از ساده ترين ابزار آشپزخانه ي منازل دانش آموزان در آموزش علوم استفاده می کنند؛ از تلويزيون آموزشى و راديوى آموزشی بهره مندند؛ باغچه هاي مدارس آن ها فضاى آموزشى زيست شناسي است؛ از اورهد استفاده مى كنند، قفسه نگهدارى انواع موجودات زنده را در مدرسه ها درست می کنند، و دانش آموزان را ترغیب می کنند تا از آن ها مراقبت کنند. آنان به خوبی از فناورى اطلاعات، رايانه و اينترنت نیز استفاده می کنند.
*پس لازم نيست منتظر بمانيم تا دستى همه ى لوازم را براى ما مهيا كند؟
منظورم دقيقاً همين است. نبايد منتظر بودجه، رايانه ى پرسرعت، شبكه ي اينترنت و مانند آنها ماند. هرگاه معلمی هنگام تدریس از ابزاری هر چند كوچك و در دسترس به منظور آسان كردن فرایند آموزش و یادگیری استفاده كرد و شوق يادگيرى را در دانش آموزان برانگيخت، به گسترش فناورى در آموزش كمك كرده است. ما به چنين معلمانى نياز داريم. اگر به معلمان آموزش دهيم چگونه در كلاس از اوورهد استفاده كنند، مثال هاى آموزشى ساده را از مجله هاى رشد به كلاس درس بكشانند، به رشد فناورى در آموزش كمك كرده ايم. البته بايد گسترش توانايى ها، رويكردها و مهارت هاي آنان در جهت توسعه آموزش و یادگیری باشد، اگرنه فناورى هاى نوين،صرفاً ابزارهايى نمايشى و تزيينى و واكنشى در برابر حس عقب ماندگى خواهند بود و بس.
*چه ارتباطى بين فرهنگ و فناورى وجود دارد؟
توسعه اقتصادی-اجتماعی و به دنبال آن بسط فناوری های نوین برآیند اندیشه و عمل فرهنگ ملی است.ابتدا فرهنگ و اندیشه بسط می یابد ، فرهنگ استفاده از فناورى گسترش می یابد و سپس در فرآيند تحول آن، نحوه ي كاربرد مؤثر از آن ها نيز آموخته می شود. معلمى كه تا ديروز از برنامه هاى آموزش از طريق رايانه و يا برپايه ى رايانه استفاده مي كرده است، امروزه به آسانى و در مدتى كوتاه، آموزش كار با اينترنت را مى بيند و آماده بهره گیری می شود. او در این آموزش کوتاه مدت با سازمان دهی محتوا در دنياي ديجيتال و چندرسانه ى آشنا مى شود. چاره کار این نیست که برای کسی که با رايانه آشنا نيست، از اهميت فناورى سخن گوييم، در آن اغراق كنيم، آن را دواى درد همه ى عقب ماندگی ها و جبران همه ي عقب ماندگی ها و پاسخ همه ناکامی ها ی تاریخی بدانیم. هست؟
*مسلماً خير. حالا اجازه بدهيد سؤال ديگرى را مطرح كنم. شما با فرهنگ مردم ژاپن آشناييد. در ژاپن زندگى كرده ايد و زبان و فرهنگ ژاپنى ها را مي شناسيد. ممكن است بگوييد، چگونه فرهنگ كاربرد فناورى، در اين كشور شكل گرفت؟
ببينيد، به قول مانوئل كاستلز اصطلاح "جامعه اطلاعاتی" براى نخستين بار در ژاپن ابداع شد. به گفته او كه پژوهشگر برجسته سایبر و جامعه سایبری است، اين مفهوم در اساس از شرق به غرب رفته است. به پژوهش های ایشان در دوره ای که در دانشگاه هیتوتسو باشی در توکیو استاد مدعو بوده است نگاه کنید. همه وجوه زندگى ژاپنى ها، اداره، محل كار، مدرسه، دانشگاه، خانه، گردشگاه و خلاصه، همه جا گام به گام با رشد فناورى، رشد كرده است. ژاپنى ها مي دانند چگونه از اين فناورى استفاده كنند. آنها در اختيار داشتن آن را مايه مباهات و فخرفروشى نمى دانند بلکه به مزیت نسبی درازمدت آن می اندیشند. به نظر آنها ارزش افزوده فناوری اهیمت دارد. از سال ١٩٨٨ توسعه برنامه هاي آموزشى مبتنى بر اطلاعات و ارتباطات در ژاپن، سرعت بسيار يافت. تقريباً همه ي مدارس اين كشور تا سال ٢٠٠٥ از امكانات سخت افزارى و نرم افزاری داراى سرعت بالا، برخوردار شدند. همان طور كه اشاره كردم، در ژاپن ابتدا فرهنگ و انديشه ى توليد فن شكل گرفته و سپس در جريان اين تحول به تدريج فرهنگ بهره ورى از فناورى در همه ي ابعاد زندگى به بهترين شكل متحول شده است. ژاپن بيش ترين روبات هاي كارخانه اي جهان را دارد، در به کار گیری از فناوری میکرو الکترونیک در جهان رتبه بالایی دارد. نوسازی فناوری ژاپن، پس از ايالات متحده امريكا رتبه ى دوم جهان را دارد. توسعه شهرهاى ديجيتالى مهم ترين ويژگى چنين فرهنگى است. ژاپن و آمريكا بزرگ ترين تولید كنندگان و مصرف كنندگان اطلاعات در جهان هستند. فراموش نكنيم كه نوآورى زاده ي انسان توسعه يافته است. انسان توسعه يافته مي تواند اين ابزارها را با بهره ورى بالا به كار گیرد و گام به گام به رویش و زایش اندیشه و فن برسد. اگر شرایط زیستن با فناوری فراهم نباشد، رویش و زایشی در کار نیست. نگرش تزيينى به فناورى به هدف تبديل مي شود و البته سرانجام چنين نگرشى سرخوردگى و نااميدى است.
*با توجه به شناختى كه از جامعه خودمان داريد و با در نظر گرفتن اين واقعيت ها، چه پيشنهادى براى به كار گرفتن و توسعه فناورى اطلاعات و ارتباطات در كشورمان دارید؟
بايد پروژه تجهيز مدارس را با رايانه به پيش ببريم ولى هم زمان هم واقع بین هم باشیم که گسترش رايانه در مدارس و دانشگاه ها نيازمند برنامه هاى درسى مؤثر و محتواى آموزشي قابل استفاده براى معلم ودانش آموز است به علاوه بايد توجه داشته باشيم كه فرهنگ بهره گيرى، بهبود انتظارات از فناورى، واقع بينى، به دست آوردن پشتيبانى هاى اجتماعى براى گسترش فناورى و نيز آموزش والدين، همه از اهميت برخوردارند. بايد ابتدا به شبكه ي اينترنت دسترسى پيدا كنيم، سرعت را افزايش دهيم، فرهنگ استفاده و همزيستى را بياموزيم و مهارت غواصى خود راا بالا ببريم، حتماً آن ماهى اي كه در پی اش هستيم در اين اقيانوس پيدا خواهيم كرد. بايد به آهستگى از مصرف كنندگی به توليدكنندگى برسيم، چيزى براى عرضه داشته باشيم. اگرنه پس از ساعت ها پرواز، ناكام به آشيانه باز خواهيم گشت. اين ناكامى ممكن است ما را در ادامه ي پرواز مأيوس كند. بدانيم كه اگر فقط افزايش ضريب نفوذ اينترنت را در نظر داشته باشيم،اشتباه كرده ايم به ياد داشته باشيم كه شبكه ي جهاني، دنیای تعامل، گفت و گو ، يادگيرى، رقابت و تمرين مشاركت است.
*تلفيق فناورى هاى نوين با آموزش چگونه بايد انجام شود؟
مشكل ما دقيقاً همين جاست. ما نيازمند بهبود تصوير خود از نقش فناورى و نحوه ی كمك آن به ما معلمان، دانش آموزان، سياست گذاران و مديران هستيم. در كتاب "سرزمين عجايب" مي خوانيم كه "اگر نمي دانید به کجا می روید، مهم نیست کدام راه را انتخاب می کنید". فرآيند تلفيق فناورى با آموزش فعاليتى ساده، يك مرحله اي، مكانيكى و خطى نيست. اين تلفيق، مستلزم مجموعه اى از تصميم ها وفعاليت ها ى آگاهانه است و قبل از همه بايد تحليلى موشكافانه از اهداف و روندهاى اصلاحات آموزشى داشته باشيم. جسارت بازنگرى سياست هاى آموزشى را داشته باشيم. بدون بازبينى راهبردهاى آموزشى هيچ مشكلى حل نمى شود. توليد سند آموزشى بدون جسارت بازنگرى و بازانديشى راهبردها، سياست ها و فرآيندهاى تصميم سازى آموزشى، صرفاً نقل داستانهای موفق ديگران و آرزوهايى است كه تمهيدى براى رسيدن بدانها وجود ندارد. تعيين هدف هاي كاربرد فناوري آموزشي، نكته مهم ديگرى است كه باید در تلفيق برنامه هاى فناوري آموزشی در نظر داشته باشیم. بررسى فناورى هاي موجود، پيشينه كاربرد آن ها، نقش و نگاه معلمان به فناورى، سرمايه گذارى، همه در اين امر اهميت دارند. ارزشيابى و اصلاح مستمر روندى بسيار مهم است.
*براى توسعه ى فناورى اطلاعات و ارتباطات در آموزش چه توصيهاى داريد؟
نياز جامعه آموزشی ما، تغییر از نتیجه گرايى به فرآيندگرايى است . ابتدا بايد سخت كوش باشيم. گام به گام توسعه ي فناوري در آموزش را به پیش ببریم و به دشواری های راه هم آگاه باشيم. پيمودن اين راه، مانند همه ي اصلاحات آموزشى در درازمدت امكان پذير است و راهبردهاى مؤثرى مى خواهد. بايد بر دودلى هاى خود فايق آييم. بدون داشتن چشم اندازها و رويكردهاى نوين و ديدگاه هاي نظری موثر ، ناكام خواهيم ماند. خلاقيت معلمان رابايد جدى بگيريم. بصيرت نظرى معلمان مان را افزايش دهيم، چون آنان هدايت دانش آموزان را برعهده دارند. به دانش آموزانمان اعتماد كنيم. آنان با سرعت با فناوريهاي نوين همساز مى شوند. پژوهش را جدى بگيريم. يادگيرى از تجربه هاى ديگران و مرور و ترويج تجربه هاي موفق ديگران اهميت فراوان دارد. تجربه هاى بومى، اعتماد به نفس بيش تري ايجاد مى كنند. اگر بتوانیم فرایند ی برای كيفيت بخشي تجربه هاي بومي و ترويج آن ها پيدا كنيم، خواهيم توانست توسعه فناورى در آموزش را با موانع كم تري به پيش ببريم. كتاب "فناورى براى آموزش" تجربه هاي هاى جهانى از اين بومى سازى فرآيندها را ارائه مى كند. بپذیریم یا نپذیریم، فرقى نمي كند. چيزى كه ثابت است، تغيير است. ما خواسته يا ناخواسته در گرداب بزرگى گرفتارها شده ايم؛ گردابى از تنوع رسانه ها و فناوري ها براي آموزش، برای کسب و کار، برای زندگی، برای تفریح، برای سیاست ورزی، برای مدیریت، برای پرورش حرفه ای و .... . براى شنا كردن در آن بايد تکلیف خود را با انديشه هاى بنيانگذار فن ها ، روشن کنیم. طرحى نو دراندازيم، هويت خود را خوب بشناسيم، از اين كه فناورى را فقط تحسين كنيم، دست برداريم و بدانیم که این تحسین ها جای خالى بصيرت نظرى، سياست هاى مؤثر ، برنامه هاي هاى درسی اثر بخش، سازماندهى مؤثر محتوا و پرورش حرفه ایلازم برای اندیشه در مزیت نسبی آن را نمي گیرند. یاد گیری و آموزش را جدى بگيريم و در نظر داشته باشيم كه فناورى ابزار است و بايد به انديشه ي توليد آنها بپردازيم.
آب ما را خواهد برد، اگر ندانيم چرا پاى در آن گذاشته ايم. جست وجوى ابزارهاى مدرن، تنها نشانِ نو شدن نيست. غافل نشويم كه نو شدن از انديشه، الگو های ذهنی ، رويكردها، قابليت های فردی و گسترش يادگيرى آغاز مى شود. اين پیام تجربه های جهانی در توسعه ی فناوری آموزشی است. تفکر و یاد گیری را دست کم نگیریم.
*بسيار سپاسگزاريم
روی خط آموزش تحول آموزش و پرورش در قرن بیست و یكم با تأكید بر یادگیری الكترونیكی
[ یدالله فضلی]
در نظام آموزش و پرورش پیشرو، متخصصان تعلیم و تربیت و روان شناسان تربیتی تأكید می كنند روش تدریس قدیمی، معلم محور، موضوع مدار و بیمارگونه (واگیردار) توسط روش های تدریس نوین، فعال، فراگیرمحور و موقعیت مدار؛ جبران، پیشگیری، درمان و حتی بازتوانی (كنترل مجدد) گردد، چراكه در روش تدریس قدیمی و كهنه، هدف یادسپاری است و پرشدن ذهن از معلومات نظری ازطریق یادگیری شرطی سازی و درپی مقلدپروری فراگیران است و معلمان را تا حد مربیان سیرك تنزل می دهد و روش آموزش چنین معلمانی همانند سیرك بازان از نوع آزمایش و خطا و تمرین و تكرار مكتب روان شناسی كاهش گرایان خواهد بود، اما در روش تدریس نوین، هدف فعال سازی فراگیران و یادگیری شاگردمحور (تغییر مستمر افكار، اعمال و احساس با اشتیاق شاگردان) بر مبنای مكاتب روانشناسی؛ «گشتالت» شناختی و فراشناختی است و درصدد خواهد بود تا محصل جای مقلد را بگیرد و با ایجاد روحیه پژوهشی و كنجكاوی و جستجوگری او را با موضوع بحث پیرامونی فراتر از محیط مسقف كلاس درس درگیر كند. این امر میسر نخواهد شد، مگر این كه:
1) رویكرد نوین تدریس طبیعت محور جایگزین دیدگاه فرسوده و سنتی معلم محور شود تا فعال سازی فراگیران با منفعل شدن آنها جابجا شود، چراكه در رویكرد قدیمی و كهنه، معلم سعی دارد با تلقین آموزشی، شاگردان را هیپنوتیزم (خواب مصنوعی) كند تا محفوظات خویش را بدون سر و صدا ارائه دهد.
۲) معلمان به صورت عینی و ذهنی مجهز به طرح درس سالانه و روزانه شوند و دانایی و توانایی لازم را درمورد كلیات روش تدریس و فنون ارائه مطالب درس خاص (روش تدریس تخصصی) داشته و نحوه استفاده و به كارگیری نرم افزارها و كارافزارهای سنگین آموزشی تحت عنوان تكنولوژی آموزشی را بدانند تا امكان استفاده از روش تدریس بارش مغزی از نوع طلبگی (درخواست ها و نیازهای فراگیران طالب مباحث درسی) برای معلمان فراهم گردد و فراگیر بتواند با میل و اشتیاق خویش و احساس نیاز،راجع به موضوع بحث نماید و امكان تبادل اطلاعات در فضای كارگاهی درون كلاسی و برون كلاسی مهیا شود به همین دلیل در فرایند جهانی سازی تعلیم و تربیت و توسعه عدالت آموزشی كه می خواهد آموزش و پرورش را متحول كند و درصدد است انسان (فراگیر)، محیط (برون و دروس كلاس) و تكنولوژی (كارافزارهای سنگین آموزشی) را پیوند دهد. نظام نوین آموزشی نقش نابودگر حیات بخش (نابودكننده افكار و رفتار متحجرانه و احیاكننده علوم و فنون جدید) را ایفا می كند تا بتواند به نظریه دو عاملی (بهداشتی- انگیزشی) جامه عمل بپوشاند.
از همین روزنه حساس است كه چرایی و فلسفه یادگیری الكترونیكی و آموزش های مجازی در فرایند یاددهی- یادگیری نظام آموزش و پرورش در قرن بیست و یكم نقش آفرینی می كند.
● چرایی یادگیری الكترونیكی
درباره فلسفه گسترش یادگیری الكترونیكی و آموزش های مجازی دلایل متعددی ذكر شده ازجمله:
۱) نیاز به یادگیری سریع و آموزش به هنگام كه قبل از مطرح شدن در حوزه تعلیم و تربیت در قلمرو تجارت و صنعت به منزله یك ضرورت نشان داده شد.
۲) توسعه عدالت آموزشی و ایجاد فرصت های برابر آموزشی برای همه اقشار جامعه از جمله زنان و دخترانی كه موانع فرهنگی اجازه حضور آنان را در مراكز آموزشی كلاسیك و رسمی نمی دهد، استفاده بهینه ناتوانان جسمی- حركتی، زندانیان، پناهندگان، بیماران، بیكاران، محرومین از آموزش و همچنین كسانی كه به دلیل سكونت در مناطق محروم و دوردست و یا كشورهایی كه به دلیل ظرفیت محدود دانشگاه ها امكان ادامه تحصیل خصوصاً در مقطع تحصیلات تكمیلی برایشان مقدور نبوده، مثل ایران كه آموزش عالی تنها پاسخگوی ۲۰درصد از متقاضیان است و سالانه انبوهی از دانشجویان ایران برای ادامه تحصیل به خارج از كشور عزیمت می كنند و طبیعتاً مشكلات اجتماعی، تربیتی، خانوادگی و حتی اقتصادی را به دنبال خود می آورند.
۳) دلیل آخر و اصلی نگارنده، ارتباط برون كلاسی معلم و فراگیران با همدیگر در داخل و خارج از كشور است كه آموزش بدون مرز را برای انسان قاره هفتم در فلسفه جهانی سازی تعلیم و تربیت ترسیم، تبیین، طراحی و اجرا می كند تا به دنبال مهندسی و اصطلاحات آموزشی، انقلاب آموزشی به وقوع بپیوندد.
حمایت كنندگان یادگیری الكترونیكی و آموزش مجازی كسانی هستند كه برای رسانه در حوزه آموزش نقش تحول آفرین قائل هستند و معتقدند اینترنت كه رسانه اصلی آموزش مجازی است، پارادایم آموزش را دگرگون خواهد كرد و لاجرم استفاده از اینترنت در آموزش تمام روش های آموزش و تدریس و یادگیری را در قرن ۲۱ تغییر خواهد داد و طبیعتاً آموزش مجازی و یادگیری الكترونیكی كه با هر نوع یادگیری با استفاده از رسانه و شبكه های نرم افزاری است با راهنمایی معلم و تعامل با او و دیگر شاگردان جنبه ماتریسی (شبكه ای) و چندسویه دارد و كانون اصلی یادگیری الكترونیكی تعامل بین فرد (معلم راهنما، شاگردان درون كلاس و برون كلاس) و تكنولوژی آموزشی با تأكید بر اینترنت، ایمل و ویدئوكنفرانس و غیره است، چراكه به قول لوئیس پرلمان «ادغام فن آوری در كلاس های درس امروزی تقریباً به اندازه ادغام موتور سوخت داخلی در اسب قابل حس است.»
از این رو برای تغییر نظام آموزشی سنتی و ایجاد تحول در این سیستم آموزشی چالش دار توصیه می شود از آموزش مجازی چه به صورت كامل و یا مكمل آموزش و تدریس چهره به چهره در فضای مسقف كلاس درسی استفاده شود تا محدودیت های وارده بر شیوه تدریس قدیمی كاهش یابد وآموزش وپرورش كهنه و سنتی در مسیر اصطلاحات قرار گیرد و كار راهه بهره وری میسر گردد و نظام آموزشی بیمارگونه، روتین و تكراری با استفاده از آموزش مجازی و یادگیری الكترونیكی درجهت پارادایم جدید و تعلیم و تربیت پیشرو قرن ۲۱بازسازی شود. ازطرف دیگر برای نشان دادن اهمیت فناوری اطلاعات و ارتباطات (فاوا) و ضرورت پاسخگویی های قرن بیست و یكم در دیدگاه هم نوایی مسالمت آمیز، این پیام باید از كودكی القاء شود كه توانایی افراد در برخورد با دنیای اطراف به مهارت روحی آنها بستگی ندارد، بلكه به ماشین های قدرتمند وابسته است و این مهم میسر نخواهد شد مگر با هوشمند كردن مدارس با استفاده از یادگیری الكترونیكی و آموزش های مجازی.
من بر آن نیستم كه كوركورانه از فناوری دیجیتالی كشورهای دیگر پیروی كنیم، اما بد نیست نیم نگاهی به گزارش مركز ملی آمار آموزش و پرورش (۲۰۰۵) آمریكا بیاندازیم كه درسال ۲۰۰۳ درصد دانش آموزانی كه از رایانه مدرسه استفاده كرده اند به صورت زیر گزارش شده است.
دانش آموزان مهدكودك۶۷ درصد، پیش دبستانی۸۰ درصد، پایه های اول تا پنجم ابتدایی ۹۱ درصد، دوره راهنمایی تحصیلی (سیكل اول متوسطه) ۹۵ درصد دوره دوم متوسطه ۹۷ درصد.
● تعریف یادگیری الكترونیكی
یادگیری الكترونیكی زاییده چرخه تحولات سریع و روبه گسترش فناوری های نو به مفهوم واقعی آن است. تاكنون تعاریف متفاوتی از یادگیری الكترونیكی ارائه شده است.ما تعریف كراس را كه خیلی ها او را مخترع واژه یادگیری الكترونیكی می دانند انتخاب كرده ایم. كراس یادگیری الكترونیكی را دارای شش نشانه به شرح زیر می داند:
یادگیری الكترونیكی به وسیله اینترنت صورت می گیرد، با جدیدترین اطلاعات همراه است. مجموعه ای از روش های آموزشی را در برمی گیرد (آموزش های مجازی، همكاری دیجیتالی، شبیه سازی و...) فراگیر محور است و به ویژگی فردی او توجه دارد. اینترنت محور نیست، كثرت گراست (شامل همه می شود). نهایتا قابلیت انجام دادن فرایند های اداری و مدیریتی از قبیل: ثبت نام، پرداخت شهریه، نظارت بر روند اجرای فعالیت های یادگیرنده، تدریس و اجرای ارزشیابی از راه دور را فراهم می كند. به طور كلی، یادگیری الكترونیكی به آن نوع یادگیری گفته می شود كه در محیط شبكه به وقوع می پیوندد و درآن مجموعه ای از فناوری چند رسانه ای، فرارسانه ای و ارتباطات از راه دور به خدمت گرفته می شود و نوعی یادگیری است كه درمحیط اینترنت صورت می گیرد و با بهره گیری از فناوری شبكه تسهیل می شود.
● روش یادگیری الكترونیكی
این نوع یادگیری كه به استفاده از تكنولوژی آموزشی اشاره دارد، تأكید می كند كه در فضای مسقف كلاس درس، معلمان از رسانه های سنگین آموزشی اعم از رایانه های عمومی، شخصی، سی دی ها، دیسكت ها، سایت های اینترنت، ایمیل و حتی نانو فناوری در فرایند یاددهی استفاده می كنند تا یادگیری را تسهیل نمایند و موجبات ارتقاء سطح علمی فراگیران را فراهم آورند.
این روش یادگیری برای شاگردان از آن جهت كارآمد و اثربخش است كه بازدهی تحصیلی و فعالیت آموزشی آنان و عملكرد و تدریس و رفتار كلاسی معلمان را بهبود می بخشد. چرا كه براساس تحقیقات انجام شده این نتیجه حاصل گردید:«كه ۷۵ درصد یادگیری از طریق وسایل دیداری و تصویری و به وسیله حس بینایی انجام خواهد شد. در صورتی كه تنها ۱۳درصد یادگیری از طریق حس شنوایی و وسایل صوتی انجام می گیرد و دیگر حواس به ترتیب بساوایی ۶ درصد، بویایی و چشایی هر كدام ۳ درصد در حافظه و یادگیری تأثیر دارند» و فرایند یادگیری كامل را متأثر می كند و اثر بخش می نماید به همین دلیل است كه در طراحی مدارس بهتر فردا فناوری اطلاعات و ارتباطات نقش حیاتی خود را ایفا می كند، چرا كه در فرایند ارتباط دهی فن آوری نوین آموزش و پرورش، قدرت بهره گیری فراده و فراگیر افزایش می یابد،«مثلاً با كاربرد فن آوری و ویدئو ماهواره ای در ژاپن دانش آموزان یك كلاس با معلم و دانش آموزان هم پایه شان در نقطه دیگری از همان كشور طلب همیاری می كند، حتی برای تهیه گزارش در درس علوم اجتماعی از طریق پست الكترونیكی با دانش آموزان هم سن و سال خود در كشورهای اروپایی ارتباط برقرار می كنند یا برای همسالان خود در كانادا، مالزی و سریلانكا نامه می نویسند و درباره مسائل جهانی با هم گفت وگو می كنند» با این سبك تدریس در رویكرد جدید كلاسداری، كاربرد فناوری نوین در كلاس درس، خواه از طریق یادگیری گروهی، یا به وسیله ویدئو كنفرانس و یا استفاده از آموزش مجازی، دانش آموزان را در مركز فرآیند آموزش قرار می دهد. این همان راهی است كه به قول جان دسی، «ما در آن می توانیم بر روی آنچه كه در گذشته گلوگاه بزرگی برای جداسازی دانش آموزان از فرصت ها بوده است، پلی بزنیم.» چرا كه آموزش با این شیوه این امكان را می دهد برای معلمان و شاگردانی كه از لحاظ زمان و مكان و یا هر دو از یكدیگر جدا هستند از طریق نرم افزار مدیریت دروس، منابع چندرسانه ای و مانند آن با هم ارتباط برقرار كنند و محتوای درس را دریافت نمایند و با همدیگر تبادل اطلاعات و انتقال معلومات كنند.
● راهكارهای استفاده از یادگیری الكترونیكی
برای این كه بتوان به فراگیران كمك كرد تا به سطوح عالی حیطه شناختی بلوم برسند یعنی از مرحله دانش و فهم و كاربرد به مرحله تحلیل و تركیب و ارزشیابی صعود كنند و جنبه نقادی به خود بگیرند و به جای اخذ مطالب و نگهداری آن، مطلب سازی نمایند و دانش جدید بسازند، لازم است علاوه بر آشنایی با دیگر شیوه هایی نوین تدریس زمینه استفاده از رسانه های سنگین آموزشی و شبكه های نرم افزاری درون كلاسی و برون كلاسی، اقدامات زیر صورت گیرد:
۱) برگزاری كلاس های آموزش ضمن خدمت برای معلمان، گردهمایی علمی- آموزشی، همایش های تخصصی، برگزاری جشنواره های الگوی تدریس برتر و جلسات ادواری تخصصی حوزه ای و رشته ای، تا آنان با روش های فناوری اطلاعات و ارتباطات (فاوا) و آموزش و پرورش تطبیقی كشورهای پیشرفته آشنا شوند و ترس آنها برای استفاده از رایانه در كلاس درس كاهش یابد و پاسخگوی ضرورت های قرن بیست و یكم در عرصه آموزش و پرورش شوند.
۲) تشكیل كلاس های زبان انگلیسی و رایانه برای معلمان تا بتوانند با رایانه كار كنند و از متون علمی- تربیتی مؤلفان خارجی بهره مند شوند و از آخرین دستاوردهای آموزشی و پرورشی و پژوهشی مطلع گردند.
۳) تشكیل كلاس های زبان انگلیسی و رایانه برای دانش آموزان از دوره ابتدایی با استفاده از بازی های رایانه ای.
۴) تقویت فناوری نوین آموزشی در مدارس و اعطای كارت های رایگان اینترنت و ایمیل به معلمان و شاگردان تا هم نوشته های خود را روی
وب سایت بنویسند و هم مدارس سنتی به مدارس هوشمند تبدیل گردد.
۵) جایگزین كردن سی دی های آموزشی به جای كتاب های درسی و دیكشنری در نظام آموزشی.
۶) برگزاری مسابقات بین معلمان و همچنین بین دانش آموزان در زمینه زبان انگلیسی و رایانه.
۷) اجباری كردن درس مبانی كامپیوتر و انفورماتیك در دوره های تحصیلی راهنمایی و متوسطه به فراخور ظرفیت روانی و فكری دانش آموزان.
۸) تشكیل گروه های كوچك پژوهشی دانش آموزی در كلاس درس توسط معلمان تا فراگیران از طریق نرم افزارهای مشاركتی درون كلاسی و برون كلاسی، با نگارش و ویرایش، به نقد منصفانه همسالان خود بپردازند و ایده های تازه را كشف كنند، چرا كه نوشتن، اندیشیدن و خلق كردن است. به عبارت دیگر یا باید نوشت وچاپ كرد و یا باید بركنار ماند.
● نتیجه گیری
اگر بخواهیم كارآمدی و اثربخشی روش های تدریس قدیمی و ایستا، نوین و پویا را با یادگیری الكترونیكی و آموزش های مجازی مقایسه كنیم، می توانیم به دیدگاه فراگیران كه به صورت زیر نوشته شده توجه كنیم:
▪ در كلاس های سنتی و به شیوه تدریس قدیمی، ما می نشینیم، گوش می دهیم، حفظ می كنیم و می گذرد.
▪ در كلاس های پویا و به شیوه تدریس فعال، ما تعامل داریم، صحبت می كنیم، یاد می گیریم و می ماند.
▪ در مدارس سایبرنتیك (فرمانشی) با یادگیری الكترونیكی و آموزش های مجازی، ما ارتباط برقرار می كنیم، رفع اشكال می شود، خلاق می شویم، بروز می كند (نوآوری می كنیم) و گسترش می یابد (كارآفرینی می گردد).
قابلیتهای فناوری برای نوسازی آموزش
[ دکتر محمد رضا سرکار آرانی]
قابلیتهای فناوری برای نوسازی آموزش؛ ديدگاهي عميق است از دکتر محمد رضا سرکار آرانی* با هم ميخوانيم.
مقدمه
تفاوت اساسي جامعه مدرن با غير آن، تنها در داشتن ابزارها و فناوري پيشرفته و جديد نيست بلكه در پیش فرض های ذهنی، اندیشه، هستي شناسي، معماری مناسبات اجتماعی، پارادايم و فرهنگ عمل متفاوت است. حيراني و كشمكش غريب جهان سوم براي پيدا كردن تفاوت اساسي دوران مدرن و پيش از آن، دست كم از صد و پنجاه سال گذشته هچنان ادامه دارد. اين نزاع، احتمالاً از آن جا ناشي مي شود كه اين كشورها بعضاً با شتاب فراوان به دنبال به دست آوردن فرآورده هاي مدرنيته اند ولي لزومی به اندیشه در پارادايم و مناسبات پیچیده آن نمي بینند. آن ها اغلب بدون توجه به فرآيندها، ريشه ها، انديشه ها، دانش تجربی و مناسبات اجتماعي و فرهنگي جامعه مدرن به دنبال فراورده ها، نهادهاي اجتماعی مدرن و کارکردهای اثربخش آنها هستند. بنابراين، بدون اعلام رسمي، "فن" را از "انديشه" جدا می کنند و تقدم و تأخر آن ها را ناديده مي انگارند؛ با سرمايه گذاري هاي بسيار به دنبال وارد كردن فن از جهان پيشرفته اند؛ به اميد آن كه به شاخص هاي قابل قبولي از توسعه دست يابند. غافل از اين كه هر فناوري بر انديشه اي استوار است و انسانِ توسعه يافته است كه ابزارهاي پيشرفته را مي سازد، باآن سازگار مي شود، آن را به طور اثر بخش به كار مي گيرد و شرايط اجتماعی زيست مؤثر با آن را فراهم مي آورد و در نهايت، هم زيستي مسالمت آميز و کارایي را با آن در محيط هاي اجتماعي و فرهنگي سازماندهي مي كند.
نوسازی
جستجوي ابزارهاي جديد، تنها نشانه ي نوسازی و "مدرن شدن" نيست. به نظر مي رسد كه بيش از فن، لازم است به انديشه و فرآيند توليد ابزارهاي نو و فرایند تحول آنها توجه كرد. تجربه جهان سوم نشان می دهد که براي بهره گیری از بيشتر فناوري هاي پس از انقلاب صنعتي، هزينه هاي بسياري پرداخته شده است. ورود فناوري، بدون توسعه مباني فرهنگي و اجتماعي لازم براي سازگاري، بهره گيري و توسعه آن ها، بر شكاف هاي فرهنگي و اجتماعي موجود مي افزايد و در نهايت تضادهاي منافع اقتصادي، فرهنگی و سياسي را بيشتر مي كند. کشورهای در حال توسعه تجربه هاي تلخ بسياري در اين زمينه دارند؛ بيش از يكصد سال است كه در اين جوامع، داستان هاي غم انگيز پيامدهاي ورود فناوري بدون توجه به مديريت فرهنگي و اجتماعي لازم براي بهره گيري و هم زيستي اثر بخش با آن ها در حال تكرار است. بنابراین برخی از فناوری ها علارغم کارایی و اثربخشی در مبدا با بحران کارایی در مقصد مواجه می شوند. آن دسته از کشورهای در حال رشد که با استفاده از فروش ذخایر طبیعی و مواد خام، اقتصاد خود را اداره می کنند و به انتقال فناوری می پردازند با دشواری های بیشتری در این زمینه روبرو هستند.
با ورود فناوري اطلاعات و ارتباطات، ميدان كارزاري ديگر و تجربه اي جديد شكل گرفته است. برای بهره گیری از این ابزار نیرومند لازم است اقتصاد، جامعه و فرهنگ بر پايه ارزش ها، نهادها و مناسبات اجتماعي خود پيامدهاي پیچیده شكاف ميان انتقال و توسعه فناوري و توسعه نيافتگي فرهنگي و اجتماعي را ارزيابي كنند و راه هاي مؤثر مواجهه با آن را در فرايند بازسازي فرهنگ مبتني بر تجربه و مديريت تحول معيارهاي فرهنگي خود جستجو و معرفي كنند.
چالشها
صرفاً سخن گفتن در باره فناوري اطلاعات، اهمیت و نقش آن، کافی نیست. برنامه ریزی راهبردی، مدیریت بهروری و آموزش مداوم برای توانمند سازی نیروی انسانی همراه با تجهیز زیرساخت های فنی و فرهنگی ضروری است. مسئله اساسي، تنها محدوديت هاي فنی دسترسي به فناوري نيست، مشكلات فرهنگيِ بهره گيري اثر بخش از آن ها جدي تر است. براي مثال در حوزه آموزش، برای بهره گيري از قابليت هاي فناوري در تعميم آموزش عمومي، توسعه دانش، بهبود مستمر آموزش و گسترش يادگيري، نياز به سياست هاي آموزشي، اصلاح رويكردها، بهبود زيرساخت ها، سازماندهي مجدد محتواي آموزشي و بازبینی درنحوه به کارگیری منابع مالي بيش از پيش ملموس است.
فناوري تنها يك ابزار است؛ البته ابزاری نیرومند. اما هيچ فناوري اي نمي تواند جاي يك فلسفه آموزشي غلط را بگيرد و يا تاوان فرايندهاي غير كارآمد تصميم سازي و سياست گذاري آموزشي را بپردازد. اگر ما در مسير کم اثربخشی گام می زنیم یا در ترسیم انتظارات خود از آموزش ناتوانیم، فناوري ما را سريع تر به آن جا - كه ممکن است در برخی موارد به درستی ندانيم دقيقاً كجاست – مي رساند.
فناوری های اطلاعات و ارتباطات ابزارهای قدرتمندی برای افزایش کیفیت و گسترش دسترسی برابربه فرصت های آموزش هستند. آنها قابلیت بهبود فرایند های یادگیری را دارند و به نحو اثربخشی به توسعه کیفیت آموزش یاری می رسانند، دسترسی به آموزش را گسترش می دهند و از طریق آموزش حین کار به توانمندسازی نیروی انسانی یاری می رسانند. فراموش نکنید که میان قابلیت و اثربخشی فاصله زیادی وجود دارد، برای به فعل درآمدن قابلیت های فناوری ها برای نوسازی آموزش و توسعه یادگیری لازم است بر دودلی های خود فایق آییم و رهیافت موثری برای کاهش محدودیت ها، توسعه منابع انسانی، تدوین سیاست ها و راهبردهای آموزشی هماهنگ با تلفیق فناوری های نوین با آموزش ارایه دهیم. این همه نیازمند اندیشه در پارادایم فناوری های اطلاعات و ارتباط و بازاندیشی در باورها و پیش فرض های ذهنی در باره ماهیت، نقش و انتظار از فناوری اطلاعات است، فراموش نکنید که نو شدن از اندیشه ها آغاز می شود1 و بازبینی الگوهای ذهنی ، بازاندیشی در عمل را ممکن می سازد. 2
قابلیتها
پژوهش و توسعه در نحوه به كارگيري فناوري اطلاعات و ارتباطات مديران آموزشی را ياري مي دهد تا به گونه اي مؤثر ازاین فناوري در كيفيت بخشي و افزايش اثربخشي برنامه هاي آموزشي و درسی بهره برداري كنند. در برخي مناطق محروم ازامکانات فنی، تأكيد بر اهميت فناوري اطلاعات و ارتباطات، می تواند با ترغيب مؤسسات آموزشي به استفاده از راديوف ویدئو يا تلويزيون در آموزش صورت گيرد. ترویج فرهنگ استفاده از ابزار کمک آموزشی معلم ساخته به گسترش توانایی های بهره گیری از ابزار نیرومندتری مانند رادیو یا اینترنت یاری می رساند. در برخي از كشورها، رادیو، تلويزيون آموزشي و ویدئوافراد را به فراهم آوردن مقدمات لازم براي بهره برداري از فناوري اطلاعات و ارتباطات تشويق مي كند، بر مهارت های آنه می افزاید و امکان همزیستی با فناوری در فرایند یاددهی-یادگیری را ترویج می کند. اين مهم در نظام های آموزشی موفق از طريق اصل "فرايند مداوم هم گرايي فناوری" پشتيباني مي شود. 3
نظام های آموزشی كه به اصل "فرايند مداوم همگرايي فناوري" توجه لازم را ندارند، احتمالاً به رغم سرمايه گذاري هاي فنی زياد، در عمل در بهره گيري اقتصادي و بهروری مؤثر از فناوري اطلاعات و ارتباطات دچار مشكل خواهند شد. مؤسسات آموزشي قبل از شبكه جهاني اينترنت، رايانه داشتند. قبل از رايانه، ويدئو و تلويزيون و قبل از آن راديو بود و ساير وسايل و ابزار كمك آموزشي نيز سال هاست كه در دسترس است. 74سال طول كشيد تا تعداد دارندگان تلفن به 50ميليون نفر برسد؛ در حالي كه اين رقم براي راديو 38سال، براي رايانه 16سال و براي تلويزيون 13سال است و فقط 4سال طول كشيد تا تعداد كاربران اينترنت به 50ميليون برسد. بنا بر این موفقيت در بهره گيري مؤثر از فناوري اطلاعات و ارتباطات در آموزش، تا حدود زيادي به تجربه مؤسسات آموزشي در به كارگيري ساير فناوري هاي آموزشي مانند رايانه، تلويزيون، راديو و ديگر ابزارهاي كمك آموزشي در فرایند یاددهی-یادگیری بستگي دارد.
در جهان امروز، نظام های آموزشي، با چالش هاي مشترك و متفاوتي در بهره گیری از فناوری در نوسازی آموزش روبرو هستند. لزوم تغيير مناسبات اجتماعي و فرهنگي متناسب با توسعه فناوري هاي نوين، مدیریت دانش، اقتصاد مبتني بر دانايي، تحول دانشِ آموزش و يادگيري و تغيير نيازها، انتظارات و ويژگي هاي دانش آموزان و دانشجويان از مهم ترين اين چالش هاست. نظام هاي آموزشي به دنبال رويكردهاي نويني هستند كه در مواجهه با تحولات گسترده جهان، آن ها را در بازسازي خويش ياري دهد و البته براي اين بازسازي به برنامه درسي غني، آموزش انعطاف پذير، رهبري آموزشي اثر بخش، محيط يادگيري شوق انگيز، محتواي آموزشي فراتر از ساختارهاي موجود، معلمان توانمند و حرفه اي و مدارسی که یاد می گیرند نيازاست. 4
بررسي تجربه هاي كشورهاي توسعه يافته و در حال توسعه درگسترش فناوري در آموزش به منظور اثر بخش تر كردن نظام هاي آموزشي براي مواجهه با چالش هاي زمان، به ويژه در گسترش آموزش و هرچه برابر و كيفي تر كردن فرصت هاي يادگيري آموزنده است.
بسياري از كشورهاي جهان درزمينه توسعه فناوري اطلاعات و ارتباطات در آموزش تجربه های موثری دارند، تجربه هایی حاوی كاوش های محققانه، ابتکاری و اكتشافي، که تلاش می کند درعصر و محيطي با چشم اندازهاي در حال تغيير و اهداف بي ثبات، مقاصد فراري و روش هاي ارتباطي در حال تحول و خيره كننده، عوامل اساسي موفقيت برنامه هاي تلفيق اثر بخش فناوري با آموزش وسبک های يادگيري و توسعه فناوري اطلاعات و ارتباطات در آموزش را تبيين کنند.
قابلیت فناوری برای نوسازی آموزش به ویژه در حرکت از آموزش به یادگیری، از دانش به مهارت، از به خاطر سپردن داده ها به بازاندیشی در آنها و از تمجید فناوری به توانایی زیست موثرو بهره گیری اثربخش از آن نهفته است. برای این مهم موسسات آموزشی به برنامه عمل گام به گام با راهبردی جامع برای ترویج فناوری در فرایند یاددهی- یادگیری نیازمندند. کارشناسان آموزشی به آموزش برای عبوراز تمجید توانایی خیره کننده فناوری، و تأمل بیشتردر نقطه عزیمت یکپارچه سازی فناوری با آموزش نیازمندند. برنامه ریزان درسی به تصویر منظم و روشنی از سطوح فناوری و نسبت آنها با سبک های یادگیری که امری فرهنگی است نیازدارند. مدیران آموزشی به توانایی غلبه بر شکاف میان نیازها و منابع در ترویج فناوری اطلاعات نیازمندند.ابهام آنها در قابلیت های فناوری برای آموزش یا توانایی معلمان در بهره گیری از آنها چالش بزرگی برای ترویج فناوری در فرایند یاددهی- یادگیری است. ترویج فناوری در موسسات آموزشی نقش معلمان را دگرگون می سازد، اقتدار آنها را به چالش می کشد و بر مسولیت های آنها می افزاید. آموزش در مقایسه با سایر حوزه ها اجتماعی و اقتصادی نیازمند تحرک و خلاقیت بیشتری درترویج فناوری اطلاعات است. فناوری های اطلاعات به سرعت نو می شوند و عمر تحول و حضور آنها معمولاً کوتاه تر از دوره ها و برنامه های اصلاحات آموزشی و درسی است. بنا براین پژوهش های گسترده ای برای استفاده از قابلیت های فناوری در آموزش، غلبه بر تردیدها، روش های بومی سازگاری و بهره گیری اثربخش از آنها و تحلیل دقیق هزینه – فایده برنامه های عمل توسعه فناوری در آموزش لازم است.
حوزه آموزش در مقایسه با عرصه های بازرگانی و صنعت ازحساسیت های فرهنگی و اجتماعی ویژه برخوردار است و دل نگرانی های معلمان، والدین، مدیران فرهنگی و سیاسی ازنحوی یکپارچه سازی فناوری اطلاعات و ارتباطات با آموزش، روش آموزش مبتنی بر شبکه، امنیت شبکه برای کودکان، نقش تربیتی معلمان و ... قابل درک است. بنابراین وفاق ذهنی و زبان مشترکی برای تبین جهت گیری های اساسی در توسعه فناوری در آموزش لازم است و مسولیت
مد یران آموزشی، برنامه ریزان درسی وپژوهشگران آموزشی بسیار سنگین به نظر می رسد.
سخن پایانی
بررسی تجربه كشورهاي مختلف در توسعه فناوري در آموزش عمومي، آموزش عالي و آموزش بزرگسالان براي مواجهه با چالش افزايش تقاضا براي آموزش بدون افزايش منابع مالي مؤسسات آموزشي بسیار سازنده است. تجربه های دیگران به روشنی نشان مي دهد كه فناوري هاي گوناگون تنها ابزارهاي نيرومندی هستند كه قابليت بهبود مستمر آموزش، توسعه فرصتهاي يادگيري، گسترش دستيابي برابر به آموزش، ارتقاي كارايي كاركنان آموزشي، بهبودكيفيت يادگيري، ارتقاء سيستم هاي مديريت و برنامه ريزي آموزشي، ايجاد زمينه هاي يادگیري مداوم، ارائه آموزش های مجازی و... را فراهم ساخته و گسترش می دهند. 5 اين قابليت هاي بالقوه زماني به صورت اثر بخشي در عمل متجلي مي شوند كه فلسفه آموزشي معينی سياست ها و راهبردهاي آموزشي موثري را پيش روي مديران و برنامه ريزان توسعه فناوري در آموزش قرار داده باشد، منابع انساني توسعه يافته باشند، ريشه ها و انديشه هاي پارادايم فناوري اطلاعات و ارتباطات به درستي درك شده باشد، برنامه درسي غني در دسترس باشد، رويكردهاي آموزشي متناسب با پارادايم فناوري های جديد متحول شده باشند، محيط هاي فرهنگي و اجتماعي عزم رشد و تحول داشته باشند و رهبري آموزشي اثر بخشي مديريت تلفيق فناوري با برنامه هاي آموزشي و درسي را هدايت كند.
برای اندیشه و بازاندیشی درقابلیت های فناوری برای نوسازی آموزش و غنی سازی یادگیری، تصویر کودکان چشم دوخته بر آسمان را در مقابل دیدگان خود مجسم کنید، در جستجوی چشم اندازی روشن از آینده باشید، برنامه عمل اثربخشی برای تغییر شکل زندگی حرفه ای خود طراحی کنید والبته جمله زير از گربه خندان در داستان "آليس در سرزمين عجايب" را نیز به خاطر بسپاريد: "اگر نمي دانيد به كجا مي رويد، مهم نيست كه كدام راه را انتخاب كنيد؛ آيا مهم است؟!"
پی نوشت ها
1) نگاه کنید به مصاحبه سردبیر رشد زیست شناسی با محمد رضا سرکار آرانی (1385) پیرامون " آموزش مبتنی بر فناوری اطلاعات و ارتباطات"
2) محمد رضا سرکار آرانی (1385) با عنوان "نوآوری در زیرساخت ها: بازبینی الگوهای ذهنی و بازاندیشی در عمل"
3) سرکار آرنی محمد رضا(1384) یادگیری راهی به سوی پر کردن شکاف دیجیتالی،
تهران: انتشارات منادی تربیت.
4) محمد رضا سرکار آرانی (1385) با عنوان "در جستجوی مدارسی که یاد می گیرند"
5) دراکسلر، الکساندر و حداد وادی (1384) فناوری برای آموزش: قابلیت ها، پارامترها و چشم اندازها، ترجمه محمدرضا سرکار آرانی و علی رضا مقدم، تهران: نشر نی.
*دانشیار دانشگاه علامه طباطبایی
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی
|