تبليغاتX
گنگ خواب دیده

 

حالا که خاتمی انصراف داده ، میمانید موسوی ، احمدی نژاد و کروبی و رضائی . اما تفاوت ماهوی این سه بزرگوار به قدری اندک است که برایم اصلا فرق نمیکند کدام یک برنده باشد و کدام بازنده . لذا دیگر هیچ هیجانی برای خواندن و نوشتن ندارم و 4 سال دیگر فقط به نظاره مینشینم . شاید دیگران دوست داشته باشند بازهم از "فرهنگ و سیاست" بنویسد

 ممکن است خاتمی در محاسبات  اش برای اتخاذ موضعی اخلاقی اشتباه کرده باشد اما این چیزی از عقلانیت و اخلاقمداری او نمیکاهد. در واقع  همین که او عملا اخلاق را وارد گفتمان سیاسی نموده بزرگترین کار را در جامعه بی اخلاق ما انجام داده است .خاتمی از نامزدی کناره گرفت زیرا به اعتقاد او:

"تصمیم اخلاقی فراتر از کسب قدرت"است

اما من فعلا دستور پخت "بادمجان" را مفید تر میدانم . 

 .

مواد لازم
بادمجان 6 عدد

گوشت چرخ کرده 500 گ

پیاز بزرگ 1 عدد

تخم مرغ 1 عدد

مغز نان باگت 1 عدد

شیر 2/1 پ

رب گوجه فرنگی 2 ق سوپخوری

دارچین 2/1 ق چ

جعفری خرد شده 2 ق چ

سیر 4 حبه

زنجبیل تازه یک تکه کوچک

نمک و فلفل و زردچوبه بمیزان لازم

روغن مایع بمیزان لازم

طرز تهیه
بادمجانها را بعد از شستن از وسط دو نصف کرده نمک پاشیده نیم ساعت بماند بعد دور بادمجانها را با چاقو یک برش می دهیم بطوریکه سوراخ نشود و آنها را خشک کرده و در آرد غلطانده و در روغن سرخ می کنیم ( هر دو طرف ) مغز آنرا در می آوریم و خرد می کنیم پیاز را خرد کرده در تابه ریخته آب آن که جمع شد به رنگ طلایی رسید کمی روغن ریخته سیر خرد شده و زنجبیل رنده شده را ریخته و بعد گوشت را اضافه می کنیم و مرتب هم می زنیم تا آب گوشت کشیده شود رب گوجه فرنگی را اضافه کرده کمی تفت داده نمک و فلفل و زردچوبه را ریخته و مغز نان باگت را در شیر حل کرده به مایه اضافه می کنیم و بادمجانهای خرد شده را هم می افزائیم و تمام مواد را مخلوط کرده از روی حرارت برداشته جعفری ریز شده و تخم مرغ زده شده را داخل مایه می ریزیم و بادمجانهای سرخ شده را داخل یک ظرف نسوز از رو گذاشته که قسمت پوست سیاه به پشت قرار بگیرد و دور تا دور ظرف گذاشته و مایه گوشتی آماده رادرون آن ریخته و بادمجانها را روی گوشت آورده تا تمام آن را بگیرد و در فر 400 درجه بمدت 1 ساعت می پزیم و بعد دور آن را با کاهو و گوجه تزئین می کنیم

.منبع دستور پخت: سایت آشپزی

این است تراژدی موج سوم!

منبع 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

خدایش بیامُرزد، روضه خوانی که چند سال پیش، آن موقع که دانش آموز کلاس چهارم ابتدایی بودم، مرحوم حاج سید محمد بلادیان پدر شهید بلادیان را می گویم که هر سال به خانه ی ما می آمد و روزهای ابتدایی ماه محرم را برای مردم محل روضه خوانی می کرد، دست بر قضا یک شب بالای منبر در حال وعظ بود که خانمی از میان حاضرین در تکیه ای که بدین منظور بر پا شده بود برخاست و با صدای بلند فریاد زد که: آقا، این درست است که همسرم تنها فرش مندرس باقیمانده در منزلمان را که زیرانداز بچه هایم بوده است را به این محل آورده برای عزاداری امام حسین (ع) بخشیده است و هم اکنون فرزندانم اجباراً باید روی زمین سرد بنشینند؟ در میان سکوتی که حاضرین را فرا گرفت، سید روضه خوان موضوع بحث خود را نادیده گرفت و با صدایی رسا فریاد برآورد که این عمل هرگز مورد پسند خداوند متعال و صاحب این عزا نمی باشد و هر کس این گونه کارها را انجام دهد نه تنها خیری نخواهد دید بلکه بر گناهانش نیز افزوده خواهد شد، زیرا طبق فرمایش بزرگان دین اسلام چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است و همان شب پس از اینکه روضه خوانی تمام شد فرش اهدایی را به خانه ی صاحبش بردند و فرزندان آن زن معترض را زیراندازی نصیب شد.

جدول کمک های کمیته امداد امام خمینی به کشورهای محروم(واحد تومان)
از نشريه حاكميت ملت شماره 113
 

سال

سوریه

آذربایجان

تاجیکستان

افغانستان

عراق

78

477,685,40

303,727,84

087,540,154

__

__

79

092,505,630

250,174,177

552,278,107

__

__

80

591,545,73

313,297,151

593,799,208

752,977,785,2

__

81

600,305,234

228,056,383

176,887,253

813,853,380,1

__

82

600,885,503

600,045,551

400,490,429

966,293,536

900,597,629,1

83

830,765,661

440,934,564

165,225,627

108,521,811

718,095,431

84

102,434,819

913,894,698

293,402,801

620,411,626

224,443,610

85

019,184,880

954,388,324,1

170,135,111,1

580,094,760

732,312,435,1

86

__

644,028,048,2

415,656,227,1

770,679,146,1

__

 
حال حکایت ما این است که با این دست و دل بازی دولت ایران چگونه باید برخورد کرد, دولتی که مردمان کشورش در برخی از نقاط جغرافیایی حکومتی اش در بدترین شرایط به سر می برند و از ابتدایی ترین وسیله ی زندگی محروم هستند چگونه به خود این اجازه را می دهد تا حق این بیچارگان بخت برگشته را به اقصی نقاط جهان برده و بذل و بخشش نماید و این عمل خود را در چارچوب مسایل شرعی درست می داند و هر روز هم به استناد همین استدلال خود به میزان این حاتم بخشی ها می افزاید، در شرایطی که در سرزمین ایران هنوز بر اساس آمار منتشر شده از سوی آموزش و پرورش تعداد قابل توجهی دانش آموز زیر کپرها مشغول تحصیل هستند و بسیاری از خانواده ها توانایی تأمین وسایل اولیه تحصیل فرزندانشان را ندارند و دختران و پسران دانش آموز لباس های فورم مدرسه را اگر داشته باشند مربوط به سال های گذشته است که همچنان مورد استفاده آنان قرار می گیرد و دیده شده است که در همین تهران -  در مناطق جنوبی شهر - حتی دانش آموزان به علت نداشتن کفش از دمپایی استفاده می نمایند و آن هم به صورت نوبتی صبح و عصر و بسیاری از خانواده ها حتی نمی توانند وعده های غذایی فرزندان خود را تأمین نمایند تا بتوانند سر کلاس های درس دچار ضعف جسمی که نتیجه اش ضعف مغزی نیز می باشد نشوند. بسیاری از روستاهای میهن ما به سبب نداشتن امکانات اولیه زیستی عمدتاً از سکنه خالی شده اند و مردمی که روزگاری به کار کشاورزی و دامپروری مشغول بودند شغل خود را رها ساخته و حاشیه نشین شهرهای بزرگ شده و هر روز بر تعداد حلبی آبادها که محل و مرکز اصلی پرورش و اشاعه ی اعمال خلاف و غیر انسانی و فساد اخلاقی می باشند افزوده می شود و فراوان از این قبیل معضلات در جامعه ی ایرانی به دنبال بی تدبیری و بی توجهی مقامات مسؤول به وجود آمده است که برای جامعه ی ایرانی بی نهایت خطرناک می باشد، آن گاه در چنین شرایطی شاهد هستیم که کمک های بی دریغ کمیته امداد در ناکجا آبادها هم برده شده و در میان مردمان آنجا توزیع می شود، حال با مراجعه به سایت ویژه ی کمیته امداد آماری را ارائه خواهیم داد که مربوط است به سال های 1378 تا 1386 و بر همین اساس با یاری گرفتن از هفته نامه ی 40 چراغ شماره 336 مورخ 29/1/1388 گزارش مبسوطی از این کمک های انسان دوستانه به نیازمندان آن سوی مرزها را جهت آگاهی خوانندگان ارجمند درج می نمائیم
منبع
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

در پی انتقاد اخیر محمود دولت آبادی از دکتر عبدالکریم سروش در همایشی انتخاباتی که از سوی حامیان موسوی ترتیب داده شده بود ، سروش با ارسال نامه ای  به این انتقادها پاسخ داد. 

نزاع اصلی از آنجا آغاز شد که دولت آبادی در همایش حامیان موسوی با انتقاد از عملکرد ستاد انقلاب فرهنگی در اوایل انقلاب در خانه نشین کردن اساتید ،از دکتر سروش که یکی از اعضای این شورا بود با عنوان " شیخ انقلاب فرهنگی " نام برد .

اما گویا به کار بردن این تعبیر به مذاق سروش خوش نیفتاده و وی را واداشته است تا از مریلند آمریکا در نامه ای شدید اللحن پاسخ سخنان دولت آبادی را بدهد

برو به کار خود ‌اي «کاتب» اين چه فرياد است
مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده است
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده‌ها داده است
که‌ اي بلندنظر شاه‌باز سدره نشين
«چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است»
«بخوان به دولت محمود و اختر مسعود
سرود عشق، که از هفت دولت آزاد است»
حسد چه مي‌بري‌اي «سست نثر» بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است
(توضيح: کلمات و جملاتي که در ميان گيومه آمده در نسخه‌هاي چاپي حافظ ديده نمي‌شود.)
به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست. خبر آوردند خفته‌اي است در غاري نزديک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقده‌گشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.

گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گاف‌هاي گزاف واقعا نوبر بود. از جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين. آخر او مي‌توانست به اين خفته پريشان‌گو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاه‌ها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي را (براي گشودن دانشگاه‌ها) امام خميني بنيان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت و سخافت و تقليد مضحک» (به زعم او) کار ديگري بود نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي هفت عضو داشت (و اينک 30 عضو) نه فقط يک عضو و آن هم سروش. و آقاي ميرحسين موسوي، از 30 سال پيش عضو ستاد انقلاب فرهنگي بود و امروز عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي، نه سروش که 26 سال پيش استعفا داد (و تنها عضو مستعفي ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگي همه‌گونه شيخي داشت جز سروش، که نه روحاني بود و نه کهنسال و نه کهنه‌کار سياسي. از دکتر شريعتمداري گرفته (متولد 1302) که شيخوخيت سني داشت تا احمدي، باهنر، مهدوي‌کني، جلال‌الدين فارسي و حسن حبيبي (متولدان 1312) که مشايخ درجه دوم بودند. نه سروش که متولد 1324 بود و جوان‌ترين عضو ستاد. و آوازه اجتماعي و شيخوخيت سياسي هم با آن مشايخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام براي خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قراني مزد، شبانه‌روزعرق شرافت مي‌ريخت. و شيخ روحاني ستاد هم حجت‌الاسلام باهنر و مهدوي و املشي و احمدي و خوشوقت بودند نه سروش. و باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پاره‌اي از جلسات ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا مي‌شد. و علاوه بر ميرحسين، خاتمي و احمدي و شريعتمداري و صادق واعظ‌زاده و... در آن حضور داشتند و گواهان اين امرند. و باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب. آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادي‌خواهي گرفتن است. تعجب من اين است که چرا مهندس موسوي پرده از اين راز ساده بر نمي‌دارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگي و نظر خود را درباره آن نمي‌گويد تا پريشان گويان، بيش از اين سم‌پاشي و فحاشي نکنند.

نيز خوب بود مهندس موسوي به آن خفته پريشان‌گو آموزش و هشياري مي‌داد که وقتي امروز در تلويزيون مي‌گويند وزارت ارشاد به آيين‌نامه انقلاب فرهنگي عمل مي‌کند (که به گمان وي غيرقانوني است) و سانسور کتاب مي‌کند، اين آيين‌نامه دست‌پخت همين شوراي انقلاب فرهنگي است که اينک برپاست و ميرحسين و حداد و داوري و کچوئيان و رحيم‌پور ازغدي و... اعضاي آنند. نه دست پخت ستاد انقلاب فرهنگي که 26 سال است دار فاني را وداع کرده و استخوانش را خاک خورده است. و اگر آن پريشان‌گوي بي‌خبر، شکوه‌اي از ارشاديان دارد به مهندس موسوي شکايت کند که آيين‌نامه برايشان تنظيم کرده است نه سروش که خود قرباني آن آيين‌نامه‌هاست و کتاب‌هايش در ارشاد غمباد کرده است.

حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي را نمي‌داند و اعضايشان را نمي‌شناسد و از کارهاشان خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم مي‌بافد و زمان را در مي‌نوردد و دروغ بر دروغ مي‌انبارد و جهل بر جهل مي‌تند، چون ماموري نامعذور به اميد پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا مي‌آورد که از ديدگاه استاليني، جز استقلال راي و مسلماني و دموکراسي‌خواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين موسوي) جرمي و خطيئه‌اي ندارد. و حتي نزاکت و ادب مقام را نگاه نمي‌دارد و به ميزبان خود که همان شيخ انقلاب فرهنگي است توهين مي‌کند و اينقدر نمي‌داند که اين ميزبان که دولت‌آبادي به حمايت و ترويج‌اش برخاسته، 30 سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضا‌کننده همان آيين‌نامه‌هاي «غيرقانوني» است که وي از آنها مي‌خروشد و مي‌گريزد و پيرو و مريد و مقلد و فدايي همان امامي است که بنيانگذار انقلاب فرهنگي است و «مقلد مضحک همان شناعت و سخافتي» است که دولت‌آبادي زبان خود را به لوث کلماتش مي‌آلايد. باري از بانيان آن جلسه جناحي و ستادي و انتخاباتي، و در صدر همه از آقاي ميرحسين موسوي نيز بايد سپاسگزاري کرد که حق خادمان فرهنگ را چنين مي‌گزارند و به تاوان داشتن رايي مستقل و مشروع، آنان را پيش گلادياتورها مي‌افکنند و پوست و پوستينشان را مي‌کنند و هلهله‌کنان قصه‌اش را بر سر بازار و برزن مي‌گويند و در رسانه‌هاي خبري خود مي‌آورند. اما مباد از ياد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي تحصيل نخواهد کرد.

مرا هر آينه خاموش بودن اولي‌تر
که جهل پيش خردمند، عذر نادان است
و ما اُبَرّيَ نَفسي وَ ما اُزَکّيها
که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است
مريلند - ارديبهشت 1388

اطلاع رساني از ما! »»» تأمل از شما!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |


دکتر احسان یارشاطر، بنیانگذار ایرانیکا   

احسان یارشاطر در فروردین ماه 1299 خورشیدی در همدان متولد شد. پدرش هاشم یارشاطر نیز اهل علم و دانش بود. زبان عربی و اسپرانتو را فرا گرفت و به تدریس آن پرداخت.

احسان یارشاطر تحصیلات ابتدائی را در دبستان های همدان و کرمانشاه و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان های شرف و تربیت و دانشسرای مقدماتی به پایان رسانید، و به تحصیل در دانشکده ادبیات در رشته زبان و ادبیات فارسی پرداخت و پس از دریافت لیسانس به شغل دبیری اشتغال ورزید و به تحصیل در رشته دکترای ادبیات ادامه داد و رساله دکترای خود را با عنوان ( شعر فارسی در نیمه قرن نهم ) تهیه کرد. با دریافت بورس تحصیلی به انگلستان رفت و درجه دکترا نیز از دانشگاه های انگلستان دریافت داشت.

دکتر احسان یارشاطر پس از مراجعت به ایران به تدریس در دانشگاه پرداخت، با مجله سخن همکاری کرد، به کارهای تحقیقی و فرهنگی بیشماری پرداخت که از جمله (دانشنامه ایران و اسلام) بود. با تاًسیس (انجمن کتاب) به دبیری انجمن فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو برگزیده شد. از سال 1337 برای تدریس در دانشگاه کلمبیا دعوت شد و در آنجا به تاًسیس کرسی مستقل ایران شناسی پرداخت.

کار بسیار مهم دکتر احسان یارشاطر تهیه و تنظیم (ایرانیکا) در خارج از کشور می باشد که با همکاری دانشگاه کلمبیا و کمک ایرانیان تا کنون چند جلد کتاب آن منتشر شده است.

دکتر یارشاطر در سال 1340 با لطیفه الویه ازدواج کرد که صاحب فرزندی نیست ولی آنقدر کتاب و مجله و نشریه و مقاله تهیه و تنظیم کرده که همه اینها فرزندان او هستند. اکنون در آمریکا اقامت دارد و برای جلب کمک ایرانیان به نشریه ( ایرانیکا ) به نقاط مختلف دنیا سفر می کند. مجله گردون می نویسد : سرانجام همت انسانی فرهنگدوست از نقطه ای که در ذهنش پدید آمده بود به مثابه هسته ای در دل خاک، درختی تناور و پربرگ، بال گسترد و دانشنامه ایران شکل گرفت تا فرهنگ ما را برای جهانیان تعریف کند.

  گفت‌وگو با دکتر احسان یارشاطر درباره‌ی دانشنامه‌ی «ایرانیکا»

دکتر یارشاطر: در آغاز تصور می‌کردم که «‌دانشنامه‌ی ایرانیکا» در هشت جلد بزرگ پایان خواهد پذیرفت، اما بعد معلوم شد دامنه‌ی کار بسیار وسیع‌تر از آن است که تصور می‌کردم و امروز گمان نمی‌کنم که به کم‌تر از چهل جلد به انجام برسد.

دیدگاه مخالفین دکتر یارشاطر

يکي ديگر از دايره المعارف هايي که با سرمايه گزاري علني امريکا و حمايت صهيونيسم جهاني انتشار يافته است دايره المعارف « ايرانيکا » است .اين دايره المعارف در چارچوب اهداف ضد فرهنگي و ضد اسلامي امريکا و صهيونيسم در ايران در سالهاي اخير زير نظر « احسان يارشاطر » از وابستگان فکري رژيم پهلوي ، صهيونيسم و امريکا تاليف و منتشر شده است . احسان يارشاطر از پيروان فرقه بهاييت و از چهره هاي معروف عرصه فرهنگ دوران رژيم پهلوي که « جلال آل احمد » به وي لقب « يار قاطر » داده بود ، ارتباطي پنهان و آشکار با آژانس اطلاعاتي غرب داشته و از عناصر وابسته به فراماسونري ايران به شمار مي رود . وي عضو لژ فرا ماسونري « مهر » بود . لژ مهر « زير مجموعه جناح امريکايي صهيونيستي فراماسونري در ايران » بود .از ويژگيهاي ديگر احسان يارشاطر مخالفت سرسختانه و عناد با اسلام و تشيع است . اين مخالفت ريشه در بهايي بودن او دارد و ميکوشد تا اسلام و تشيع را غير منصفانه به نقد بگيرد .او مديريت و سردبيري دانشنامه ايران و اسلام را بر عهده داشت و آن را با سرمايه « بنگاه ترجه و نشر کتاب » انتشار مي داد و به تجليل از کساني که در مخالفت با اسلام شهرت داشتند مي پرداخت . افزون بر آن احسان يارشاطر تعلق خاطر ويژه اي به صهيونيسم بين المللي دارد ، تا جايي که برخي از دوستان قديمي اش ، از جمله سعيد سيرجاني وي را « يک يهودي صهيونيست » مي ناميدند . ويژگيهاي فوق الذکر احسان يارشاطر موجب شد تا دولت امريکا وي را مناسب ترين نامزد براي تصدي پست رياست « مرکز ايران شناسي » تشخيص و او را رسما در اين مقام به کار گيرد .موسسه هاي امريکايي عمدتا تامين کننده نيازهاي مالي و لجستيکي دايره المعارف ايرانيکا هستند و به ويژهدانشگاه کلمبيا که به مراکزي مانند سيا و پنتاگون به طور رسمي و نيمه رسمي ، سرويس هاي تحقيقاتي ارائه مي دهد و طرح هاي تحقيقاتي خود را به سفارش و زير نظر مستقيم سازمان سيا انجام مي دهد . احسان يار شاطر در گفتگويي  که  در  تاريخ 28/7/68  با  نشريه ايران تايمز در خصوص  « منابع مالي »  دايره المعارف ايرانيکا داشته ،بودجه مجموعه دايره المعارف ايرانيکا را 35 ميليون دلار اعلام کرد . دانشگاه کلمبيا از منابع اصلي تامين بودجه 35 ميليون دلاري دانشنامه ايرانيکا تشکيلاتي به نام « بنياد علوم انساني » است . اين موسسه نيز با سازمان سيا  ارتباط دارد .


تدوين دايره المعارف ايرانيکا بدون ترديد يکي از افدامات بنيادين و ظريف غرب به ويژه صهيونيسم براي تحريف تاريخ و تمدن اسلامي ايران است . تدوين کنندگان اين دايره المعارف در صدد اند تا تاريخ را آنگونه که مي خواهند روايت کنند .


احسان يارشاطر نويسنده بهائي و فراماسونر مورد توجه اربابانش در ماموريتي موظف شد تا تمامي توان خود را در خدمت به کانون هاي قدرت وابسته به صهيونيسم به کار گيرد و با سازماندهي عناصر مورد نظر غرب مجموعه اي به نام « دايره المعارف ايرانيکا » را تهيه و تدوين کند .


مرحوم دکتر علي شريعتي در اين باره مي گويد : « ايرانيکا مجموعه اي است که تهيه کنندگان آشکار و پنهان آن ، يعني دولت امريکا ، سازمان سيا و موسسه هاي وابسته و تعدادي روشنفکران فراماسون سعي مي کنند آن را به عنوان دايره المعارف فرهنگ و تمدن ايراني طرح و معرفي کنند . »


احسان يارشاطر همکاران خود در دايره المعارف ايرانيکا  را از ميان يهوديان و عناصر صهيونيست انتخاب کرده    است . حضور يهودي ها در گوشه و کنار ايرانيکا به ويژه در هيات مشاوران بسيار چشمگير است . اعضاي اين هيات بيش از 35 نفرند که اغلب آنها فراماسون يا صهيونيست هستند . آمنن نترز از جمله اين افراد به شمار ميرود . نترز از مهره هاي به ظاهر فرهنگي شبکه جهاني صهيونيسم است که در حال حاضر رياست بخش ايران شناسي دانشگاه اورشليم را در فلسطين اشغالي به عهده دارد . در ميان همکاران او عناصر شناخته شده سازمان سيا مانند استيل ولان ، پردز آکتور شرو و جان والبريچ حضور دارند . بيشتر نويسندگان و کارگردانان ايرانيکا را عناصر     غير ايراني و مسشرقين غرب زده و ضد ايراني تشکيل مي دهند . افرادي چون سر هارولد بيلي ( تبعه انگليس ) ، ژرا دونولي ( تبعه ايتاليا ) ادي برادا ( تبعه امريکا ) هانس روم ( تبعه آلمان ) ناوير ويلان هل ( تبعه فرانسه ) و پريما کوف روسي به عنوان کميته مشاوران بيت المللي ايرانيکا و صهيونيست هايي چون هايده سهيم و آمنون نترز رئيس مرکز ايران شناسي دانشگاه اورشليم در فلسطين اشغالي و باز فرس رابط مالي رژيم صهيونيستي با ايرانيکا و شائول بخلش ، روزنامه نگار صهيونيست ايراني و عضو سابق سنديکاي نويسندگان و خبرنگاران از جمله اين افراد هستند .  

 بر اساس اعتراف احسان يارشاطر ، در مجموعه ايرانيکا که تاکنون حدود 10 جلد آن منتشر شده تنها 11 درصد مقالات توسط ايراني ها نوشته شده و بقيه توسط عناصر صهيونيست به رشته تحرير درآمده است . »ترکيب فوق الذکر نويسندگان و اعضاي تحريريه دايره المعارف ايرانيکا موجب شده تا محافل غربي و به ويژه صهيونيستي نظريات خود را درباره تاريخ ، فرهنگ و تمدن ايران به خوانندگان دايره المعارف القا کرده و فرهنگ ايران باستان به طور کلي جريان هاي انحرافي و غير اسلامي را در مقابل فرهنگ اسلامي مردم مسلمان ايران قرار داده يا حداقل تاريخ و تمدن اسلامي و شخصيت هاي ديني اسلامي را کمرنگ جلوه دهند .به عنوان نمونه « در حالي که در مجلات ايرانيکا مقالات مربوط به ميرزا حسينقلي نور کجوري ( بهاء الدوله ) بنيانگذار فرقه بهائيت بيش از 12 صفحه را به خود اختصاص داده و مطالب مربوط به سيد علي محمد شيرازي باب حدود 7 صفحه کامل از ايرانيکا را اشغال کرده است ، مطالب مربوط به امام محمد باقر (ع) تنها حدود سه ستون کمتر از نصف صفحه را به خد اختصاص داده است . نکته جالب تر اين که همين مطالب نيز توسط يک مسلمان به رشته تحرير درنيامده است و توسط يک مستشرق غربي ، به نام ويفرد مدلونگ تاليف شده است . »

www.fa.wikipedia.org

www.iranian.com

قضاوت با شما ما حق داریم این گونه برای یک محقق بنویسم؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

هر چند خشن است ولی …  شاید مرگ اینگونه  سایه وار به دنبال ما هم باشد کمی فکر کنیم از خداوند بزرگ بخواهیم که عاقبت به خیر باشیم

ازخداوند بزرگ بخواهیم که بی موقع نباشد هر چند موقع آن راما تعین نمی کنیم واز خداوند بزرگ بخواهیم که ما را مشمول رحمت واسعه خودش قرار  دهد  

منبع عکس                                                                                              

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

سرکار خانم نرگس حمزه‌ای

شب پرشکوهی که در راستای بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی به همّت و تدارک سرکار عالی برگزار شد، بیانگر نگاه ژرف‌تاو آن بانوی بزرگوار است نسبت به فرهنگ اصیل، زلال و حیات‌آفرین ایران زمین.

بدون تردید اگر هر خانواده‌ی ایرانی در طول سال، یکی دو بار چراغ خانه‌ی خود را چون شما برای پاسداشت ارزش‌های والای ملّی و انسانی و دریافت عنصر حقیقت و شادابی در ادبیات گرانبهای این سرزمین، روشن کند، ایران ما می‌تواند به زودی هویّت فراموش‌شده‌ی خود را بازیافته و خود را از تحمّل سنگین و خفقان‌آور فرهنگ‌های دولت ساخته، رها سازد و مسیر زندگی در چرخه‌ی مدارا، اصالت، آرامش و به دور از دروغ و ریا و نیرنگ پیش برود. آزاداندیشی شما به راستی قابل تحسین است. روزهای شاد زندگی را برای شما، مسعود عزیز و فرهمند و فرهدخت فرزانگان از خدای بزرگ آرزو می‌کنم.

شب جمعه هفته گذشته به پاس بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی  در منزل مسعود فرزانگان با دو شاعر توانا برای من شب خاطره انگیزی بود

من هم به تاسی از ادب  وظیفه خود می دانم از زحمات وحسن تدبیر آن بزر گواران تشکر کنم وچه زیبا جناب آقای عنایتی در وبلاگ و اما بعد ... آورده بدون تردید اگر هر خانواده‌ی ایرانی در طول سال، یکی دو بار چراغ خانه‌ی خود را چون شما برای پاسداشت ارزش‌های والای ملّی و انسانی و دریافت عنصر حقیقت و شادابی در ادبیات گرانبهای این سرزمین، روشن کند، ایران ما می‌تواند به زودی هویّت فراموش‌شده‌ی خود را بازیافته

که این سخن از دل برآید و من بران شدم عینا این جملات زیبای آقای عنایتی را بیاورم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

در ماه جمادی الثانی سال 1263 قمری در شهر تبریز حادثه ای اتفاق افتاد که اگر عقل و درایت امیرنظام نبود، شاید آن حادثه ابعاد هولناکی به خود می گرفت و در جهان آبرویی برای مسلمانان و ایرانیان باقی نمی ماند.

قضیه از این قرار بود که سگی از قنسولخانه روس مفقود شد. کارمندان قونسولخانه به محمد خان بیگلر بیگی که مسوول امنیت تبریز بود شکایت کردند. بیگلر بیگی به کاری نابخردانه دست زد و آن دستگیری چند نفر از اهالی تبریز بود.

بعضی از عوامفریبان به جای شکایت به امیر نظام، به تحریک عوام پرداختند و گفتند که حبس چند مسلمان به خاطر یک سگ متعلق به مسیحیان توهین به مسلمانان است و مردم باید به خاطر این توهین به محله های ارامنه حمله کرده، خانه های آنان را تاراج کنند. با این مقدمات بود که ناگهان عده زیادی از مردم به رهبری اشرار تبریز به محله ارامنه آن شهر حمله کردند. امیر نظام با شنیدن این خبر سخت خشمناک شد و گفت: "باید هر چه زودتر جلوی این فتنه گرفته شود. سپاهیان دولتی باید جلوی مردم را بگیرند" و آنگاه خود بر اسبی سوار شد و به همراه محمد خان بیگلر بیگی و عده ای سپاه به سوی محله ارامنه حرکت کرد. مردم عوام فریاد می کشیدند و قصد غارت خانه های ارامنه را داشتند. امیر با خشم فراوان به بیگلر بیگی گفت: می بینی که نابخردی تو چه اوضاعی پیش آورده است؟ اشرار و الواط شعارهای مقدس را وسیله غارت مردم بی گناه ساخته اند.

البته تا رسیدن سپاهیان به محله ارامنه چند خانه ای غارت شد؛ اما امیرکبیر با رسیدن به آنجا دستور داد به مهاجمان اعلام کنند  که هر کس به یک ارمنی حمله ور شود و یا خانه ای را غارت کند با مجازاتی سخت روبه رو خواهد شد. مهاجمان با شنیدن این اخطار به سرعت عقب کشیدند و متفرق شدند. آنگاه به دستور امیرنظام مسلمانان زندانی آزاد شدند و غائله با همت و درایت او پایان یافت.

نادر میرزا مولف کتاب تاریخ تبریز که خود شاهد آن واقعه بوده است، ماجرا را چنین نقل می کند:

"اشرار و الواط تبریز بهانه ای به دست کرده، به کوی ارامنه تاختند و شورش درانداختند و به غارت سراهای مسیحیان پرداختند. هنوز چند خانه به تاراج نرفته بود که میرزا تقی خان وزیر نظام و محمد خان بیگلربیگی و کدخدایان و بسی از سپاهیان به کوی ارمنیان شتافتند و با هزاران زحمت مردم را از برزن های آن کوی برگرداندند. و آن غوغایی بس بزرگ بود که اگر نه اهتمام وزیر نظام و نرمی  دستور ملک نصیرالملک بود، کار به جایی می کشیدی که نامی زشت برای ایران بماندی."

نادر میرزا وحشت و ترس ناصرالدین میرزای ولیعهد را اینگونه بیان می کند:

"من در آن هنگامه به درگاه شدم که شنیدم بدانجای مردمان غوغا انبوهند. آنجا رسیدم، میدان و دفترخانه و صحن دیوانخانه پر از اشرار و عوام بود. شاهنشاه به دیوان نشسته و رنگ رخان پریده، عامه هر یک به کاری مشغول. تنی از آبگیر آب می نوشیدند؛ برخی چپق همی کشیدند؛ تنی چند به سایه نشسته بودند و فریاد همی کردند که باید ما را ماذون سازی که امروز همه مسیحیان را پاره کنم! کجا آن گوش که استماع کند؟ تا نزدیک غروب این فتنه فرو نشست و بیست باب سرای ارامنه به تاراج رفت. پس وزیر نظام را دیدم که دامنها به کمر زده، دبوسی (گرزی) به دست داشت و سواره همی تاخت."

سیاست امیرکبیر در زمان صدارت بر پایه "مدارای مذهبی و حق آزادی پرستش" قرار داشت. در سال 1265 قمری چون شنید که عده ای از اشرار یزد به خانه زرتشتیان ریخته و اموال آنها را غارت کرده اند در نامه ای که در ذیحجه همان سال برای نایب الحکومه یزد فرستاد نوشت: "از آنجا که رفاهیت طایفه مزبوره را اینجانب طالب است، می باید آن عالیجاه در هر باب مراقب و مواظب باشد که احدی به ملا رستم و کسان او به هیچوجه من الوجوه متعرض و مزاحم نشود، که در کمال آسودگی و فراغت مشغول رعیتی و کاسبی خود باشند." در همان نامه وی به نایب الحکومه یزد فرمان می دهد که "[چون] مبالغی اسباب و اموال آنها را به نهب و غارت برده اند، لهذا به آن عالیجاه قلمی می شود (نوشته می شود) که در این باب نهایت اهتمام به عمل آورده، اموال آنها را تمام و کمال از مرتکبین گرفته، به آنها برساند."
 
امیرکبیر و مسیحیان

امیر در آغاز سال 1266 قمری شنید که عده ای در ارومیه مسیحیان را به زور و فشار به تغییر مذهب وادار می سازند. ابتدا شخصی را برای تحقیق کافی به ارومیه فرستاد و چون بر واقعی بودن آن گزارشها اطمینان یافت در نامه ای که در صفر 1266 برای محمد رضاخان وزیر آذربایجان فرستاد، نوشت:

"... از قراری که مذکور شد از خوانین افشار ارومیه و بعضی از اهالی آنجا نسبت به طایفه نصرانیه ارومیه، بیحسابی و ظلم می رسد و آنها را تکلیف به تغییر مذهب می نمایند. از اینکه هر یک از ملل متنوعه و مذاهب مختلفه که در ممالک پادشاهی هستند باید در عین فراغت و آسودگی زندگی کنند و به دوام دولت قاهره بپردازند، لهذا به آن مخدوم اظهار می شود که به مباشرین امور دیوانی ارومیه غدقن نمایند که در هر باب مراقب احوال طایفه مزبوره بوده، نگذارند که از کسی نسبت به آنها تعدی و بیحسابی برسد و آنها را تکلیف به تغییر مذهب نماید."

امیر و طایفه صابی

امیر دررمضان سال 1266 قمری در نامه ای که برای اردشیر میرزا حکمران خوزستان فرستاد به وی اطلاع داد: "... طایفه صابی که معتقد به مذهب حضرت [زکریا] هستند و در شوشتر سکنی دارند، بعضی از اعیان و اشراف آنجا، آنها را آزار و اذیت زیاد نموده، به جبر و عنف آنها را از کیشی که دارند دعوت به اسلامی می نمایند و به این سبب همه به اطراف و جوانب آنجا متفرق شده اند."

امیر از این حادثه اظهار نگرانی می کند و به حکمران خوزستان فرمان می دهد ".... هر قدر از طایفه مزبوره که به اطراف و جوانب متفرق شده اند جمع آوری کرده، در همان شوشتر سکنی دهند. و در هر حال مراقب احوال آنها بوده، نگذارند آنها را کسی از کیش خود به جبر و عنف به دین مبین اسلام تکلیف نماید، یا آزار و اذیتی به آنها برساند، مگر اینکه خود به رضای خود دین مبین اسلام را قبول کنند."

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

تصاویر: نیشخند رکسانا پس از ترک ایران

 

برای دلارا دارابی و رکسانا صابری

فردی که به جاسوسی متهم بود یک شبه بیگناه اعلام می شود

وزير اطلاعات: رکسانا جاسوس بود

آقای وزیر اگر جاسوس بود چرا آزاد شد؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

اعتراض به اظهارنظرات غیر مسئولانۀ خانم جین هارمن“Jane Harman” نمایندۀ دموکرات کالیفرنیا پیرامون تجزیۀ ایران

خانم “جین هارمن” در تاریخ 2009-03-05 در اجلاس سالیانه و یکهفته ای که در مرکز "مجمع عمومی ارتباطات آمریکا و اسرائیل" “AIPAC” در واشنگتن برگزار گردید ؛ در یک میز گرد رسمی راه حل گرفتاریهای جهانیان با دولت اسلامی ایران را ضمن گزینۀ نظامی ؛ در جدا ساختن فرهنگهای قبیله ای ایران پیشنهاد کردند!- ایشان با اشاره به کثرت قومها در ایران و تمایز فرهنگی شان با یکدیگر؛ جدائی اقوام از کل بدنۀ ایران ؛ به معنای تجزیۀ ایران را مطرح نمود.با توجه به خشم و وحشت ایرانیان پیرامون این اظهار نظر و راه حل خانم جین هارمن در یک مجمع رسمی حائز اهمیت و تصمیم گیرنده – ما ایرانیان بدینوسیله از این خانم نماینده تقاضا ی تجدید نظر درباره چنان موضع خطرناک و تشنج زا را داشته و از ایشان میخواهیم با پوزش و عذر خواهی از طریق رسانه های عمومی از ایرانیان سلب سوء تفاهم نمایند

با کلیک روی متن زیر گستاخی جین هارمن“Jane Harman” پیرامون تجزیۀ ایران را پاسخ دهید

CLICK HERE TO SIGN THE PETITION

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

به مناسبت ارجداشت فردوسی پاکزاد و نامه ورجاوندش به سراغ دکتر میر جلال الدین کزازی رفتیم و گفت و گویی با ایشان داشتیم.  امید است خوانندگان گرانمایه را پسندیده و دلپذیر آید.

۱- دلایل شباهت اساطیر با یکدیگر ( برای نمونه شباهت بین رویین تن بودن اسفندیار- بالدر - آشیل ) در چیست؟

اگر من بخواهم پاسخی بسنده به این پرسش بدهم سخن به درازا خواهد کشید. اما کوتاهترین پاسخ شاید این است که پیوند هایی از این گونه را دربیان سامانه های فرهنگی گوناگون جهان به ۲ خواستگاه می توان برگردانید. یکی خواستگاه پسینی است آنچنان که که من می نامم. دیگر خواستگاه پیشینی. خواست من از خواستگاه پسینی این است که این پیوند ها در روزگاران تاریخی در پی داد و ستد های فرهنگی پیدا شده است. هر چند که همچنان بر آنم کارکرد این خواستگاه در همانندی های اسطوره ای اندک است. اما خواستگاه پیشینی که پیچیده تر و راز الود تر از خواستگاه پسینی هم هست. همان است که آن را ناخود آگاهی جهانی یا جمعی می نامیم . به سخن دیگر آدمیان از هر نژاد و تیره و جغرافیاییکه باشند و هر تاریخ و فرهنگی داشته باشند در ژرفاهای نهاد و ناخود آگاهی خویش به همانندی هایی می رسند. به سخن دیگر آن آزمونها و دریافت های بسیار ژرف که انسان آنها را آزموده است و دریافته است. گذشته از ویژگی های جدا ساز در میانه ی آدمیان می تواند خواستگاه پاره ای از نماد ها و بنیاد های اسطوره ای باشد که با یکدیگر همانندند. رویین تنی پهلوانان نمادین از همین گونه می تواند بود. زیرا بر می گردد به یکی از ژرف ترین و پایدار ترین آرزوهای آدمی که پرهیز از گزند و آسیب و مرگ است و رسیدن به جاودانگی. پهلوان رویین تن این آرزو را به شیوه ای نمادین به نمود می آورد. اما هر پهلوانی از این دست آسیب جایی دارد که مایه مرگ زود هنگام او می شود. آن آسیب جای باز می گردد به آزمون آدمی در پیوند با جاودانگی که نا امیدی است. به هر روی از دید من همانندی در میانه اسطوره ها را می توان بدین ۲ خواستگاه باز گردانید.

۲- تفاوت اسطوره های ایرانی و یونانی در چیست و کدام برترند؟

اگر من بر آنم که شاهنامه برترین نامه پهلوانی نه تنها در ادب ایران بلکه در ادب جهان است. از سر شیفتگی به شاهنامه یا ایران زمین نیست. باور من این است که اگر ما دانشورانه شاهنامه را با ایلیاد و ادیسه که باز خوانده به هومر است یا با انه اید که سروده ویر ژیل بسنجیم بی هیچ پیش داوری- خشک اندیشی - یک سو نگری سرانجام خواهیم پذیرفت که هیچ کدام از آن سه نامه پهلوانی نه در چندی - نه در چونی با شاهنامه برابر و هم تراز نمی توانند بود. چون زمان نیست به فراخی به این زمینه ها بپردازم تنها نمونه ای می آورم که در سنجش این رزم نامه ها با یکدیگر که بر پایه چندی است. سه نامه پهلوانی در ادب اروپایی به یکی از رخدادهای اسطوره ای یونان استوار شده است که نبرد ترووا است. این نبرد در ایلیاد باز نموده آمده است. ادیسه و انه اید دنباله ای بر ایلیاد شمرده می شود. سر گذشت دو پهلوانند یکی یونانی و دیگری رومی. هنگامیکه پس از فرو گرفتن ترووا و به آتش کشیدن این شهربزرگ و زیبا می خواهند به سرزمین خود باز گردند. ادیسه داستان < اوس > یا < اولیس > است که به آبخوست یا جزیره ی ایتاک باز می گردد. انه اید داستان انه است. شازاده ای ترووایی که از اتش و خون جان به در می برد و در پی رسیدن به سرزمین نوید داده ی لتیوم که همان روم ایتالیا باشد خشکی ها و دریاها را در می نوردد. اما شاهنامه نامه ی فرهنگ و منش ایران است. سرگذشت ایران از نخستین مرد ایرانی کیومرث تا فرو پاشی جهان شاهی ساسانی در آن سروده و باز نموده شده است.

۳- آیا می توان در شاهنامه رگه هایی از عرفان را یافت؟

من هم چنان اگر بخواهم پاسخی فراگیر به پرسش شما بدهم می توانم گفت که آنچه در دیگر شاهکار های ادب پارسی به فراخی آورده شده است از آن میان متن های نهان گرایانه و صوفیانه به شیوه ای گوهرین فشرده از آن پیش در شاهنامه نهفته است. به سخن دیگر آن شاهکارها گزارش و گسترشی از آن مایه ها و گوهره هایی هستند که در شاهنامه می توانیم بیابیم. شاهنامه متنی نهان گرایانه و صوفیانه نیست. اما آنچنان که گفته آمد خواستگاه باور ها و اندیشه ها و بنیاد های نهان گرایی و درویشی شمرده می تواند شد. من هم چنان به یک نمونه بسنده می کنم. آنچه نهان گرایان و راز آشنایان ۷ شهر عشق یا ۷ وادی طریقت می نامند بازتابی از هفت خوان پهلوان آیینی است که تا از آنها نگذرد نمی تواند بر خویشتن چیرگی بیابد از آلایشها زدوده بشود. به همین شیوه ما می توانیم آغاز و سر رشته ی اندیشه ها و آموزه ها و آزمون های عرفانی و درویشی را به گونه ای در شاهنامه بجوییم.

۴- پس حکیم توس ( فردوسی ) عرفان را می شناسد؟

نمی توانم پاسخی بی چند و چون به این پرسش بدهم. چون آنچه در شاهنامه آمده است به ناچار دانسته و شناخته ی فردوسی نیست. فردوسی داستان ایران را در پیوسته است اما داستان ایران را او پدید نیاورده است. آن ژرفا و آن مایه و آن گران سنگی که ما در نهان و نهاد شاهنامه می بینیم دستاورد هزاران سال زیستن و بودن و اندیشیدن و آزمودن ایرانیان است در درازنای زندگانی آنان. اما این سخن بدان معنا نیست که فردوسی فرزانه ای اندیشمند نمی تواند بود. اندیشه ها و آموزه ها را در شاهنامه باید به ۲ گونه بخش کنیم : یکی آنهاست که باز می گردد به داستان ایران به شیوه ای نمادین و نهادین و بنیادین در شاهنامه آورده شده است. استاد با بسیاری از این آموزه ها و اندیشه ها آشنایی نداشته است. بخشدیگر اندیشه ها و آموزه های فردوسی است چونان سخنور که گاهی در میانه های داستان که باز می گوید آنها را با خواننده در میان می نهد. این آموزه ها و اندیشه ها هم نشان از آزمودگی و پختگی و سختگی و مایه وری دارد.

۵- جایگاه نظام اجتماعی در شاهنامه کجاست؟

سامانه ی فرمانروایی در شاهنامه یگانه و یکسان نیست که ما آن را در یکی از روزگاران تاریخی باز گردانیم . شاهنامه چون نامه ی فرهنگ و منش ایران است. از دید چگونگی فرمانرانی شیوه ها و سامانه های گوناگون را آشکار می دارد. هم شیوه ی فرمانروایی ایران در روزگار ساسانی را در آن می توانیم دید هم شیوه های دیگر را که در روزگاران کهن تر در ایران زمین روایی داشته است. برای نمونه : ما شیوه ی فرمانروایی مردم سالارانه رادر شاهنامه می بینیم که شیوه ای بوده است که در زاولستان به کار گرفته می شده است. من چون در کتابهای خود به این زمینه ها به فراخی پرداخته ام آنچه درباره ی ۲ خواستگاه اسطوره گفته شد یا شیوه ی فرمانروایی بیش از این در این زمینه ها سخن نمی گویم خواننده گرایان می تواند دیدگاههای مرا در این باره در آن کتابها گسترده بیابد و بخواند.

۶- چنانچه شایسته و بایسته است شاهنامه ی فردوسی برای مردم شناخته شده نیست برای شناسایی این اثر گران سنگ چه باید کرد؟

این ناشناختگی و فرو نهادگی تنها به شاهنامه باز نمی گردد. شما در دیگر شاهکار های ادب پارسی هم اگر از این دید بررسید خواهید دید که پاره ای از ایرانیان امروز با آنها بیگانه اند. این پدیده ی نا به هنجار و آسیب شناختی از دید من بر میگردد به آنچه من آن را روزگار گذار می نامم. جوانان ایرانی روزگار گذار را سپری می کنند. ویژگی روزگار گذار آسیمگی و سرگردانی و بی پایگی است. شما هنگامی که جامه ای کهن را از تن بیرون می آورید تا جامه ای نو را بر تن کنید خواه ناخواه چندی برهنه خواهید ماند. روزگار گذار روزگار برهنگی است. اما این روزگار چون روزگار گذار است خواهد گذشت پایدار نمی تواند ماند. زیرا آن کس هم نمی تواند همواره برهنه بماند. این جامه ی نو را خواه نا خواه بر تن خواهد کرد. آن جامه ی با این که جامه ی نو است برای نخستین بار آن پوشنده آن را بر تن می کند. اما جامه ای است که برای او دوخته شده است برازنده ی اوست. یا آنچنان که پدرانمان می گفتند: بر بالای او چست می آید نه تنگ است نه گشاد و گرنه جامه نیست به کار نمی آید. پس آینده ی سنجیده- به آیین - درست آینده ای ست که در همان هنگام که آینده است. به سخن دیگر نو آیین است. ویژگی هایی در آن هست که آن را از گذشته جدا می دارد. بر بنیاد گذشته پدید آمده است. آینده هنگامی آینده است که بر گذشته استوار شده باشد. در نو بودن دنباله گذشته شمرده بشود. زیرا اگر به آن نگاره شاعرانه بازگردیم پوشنده دگرگون نشده است آنچه دگرگون می شود جامه است. یا اگر پوشنده دگرگون می شود دگرگونی در او دگرگونی ساختاری و بنیادی نیست. چیستی پوشنده را از میان نمی برد. خوب در پاره ای از ویژگی ها آن پوشنده اندکی دگرگون شده است. بالای او خم زده است. پس جامه ای که در آن هنگام بر تن می کند شاید اندکی کوتاه تر از آن جامه ای که در روزگار برنایی بر تن می کرد اما به هر روی آن جامه را بر پایه ی پوشنده ی آن می شناسیم. می گوییم : این جامه ی بهرام است. این جامه ی بهروز است. این جامه ی ناهید است. این جامه ی میتراست. یا آنچه دگرگون نشده است بهرام و بهروز و ناهید و میتراست. اما جامه می تواند دگرگون بشود. پس آینده ای براستی آینده است که دنباله ی گذشته باشد. بدین معنا که نهفته های گذشته در آن آشکار می شود. آنچه در گذشته در توان مانده بوده است ( یعنی بالقوه ) در آینده به کردار در آید. ( یعنی بالفعل ) بشود. وگرنه از تهی گی - از هیچ آینده ای پدید نمی تواند آمد. درختی گشن بیخ - بسیار شاخ باید باشد تا جوانه ای از آن بروید. این است که این نا به هنجاری ها - این پدیده های آسیب شناختی اجتماعی از دید من بسیار فراخ بنگریم باز می گردد به روزگار گذار. من برآنم که این روز گار- گرم فرجام یافتن است. نشانه های پایان را در جامعه ی ایرانی- به ویژه نزد جوانان ایران زمین می بینیم. یک نمونه ی برجسته آنکه من فراوان از آن یاد می کنم این شور و شرار و تب و تاب شگرف و بی مانند است که در روزهای فردوسی در ایران زمین دیده می شود. شما در هیچ روزی دیگر در گاهنامه و سالشمار ایران این مایه- هنگامه ی هنگفت فرهنگی و اجتماعی را نمی بینید. این نشانه ی آن است که که جوان ایرانی از آن آسیمگی و سرگشتگی اندک اندک می گسلد. می خواهد خود را بشناسد. به خویشتن بازگردد بدین پرسش بنیادین پاسخ بدهد که کیست؟ این بدان معناست که می خواهد آن جامه ی نو را که بر پایه ی پیشینه و تاریخ و فرهنگ و منش بومی و ایرانی دوخته شده است تا تن او را ببرازد - بر بالای او چست بیاید- برای خویش بدروزد و فراهم بیاورد.

در پایان از شما سپاسگزاریم - اگر سخنی هست بفرمایید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

سیدحسین نصر، مصطفی ملکیان و محمدعلی همایون کاتوزیان آن‌قدر در عرصه اندیشه ایرانی تاثیرگذار هستند که علاقمندان به این گونه مباحث را درگیر آرای خود کنند.

در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب تهران مجموعه‌ای از گفت‌وگوهای محمد صادقی، روزنامه‌نگار با این چهره‌ها منتشر شد که عنوان آن «گفت و گو درباره عقلانیت و نوگرایی» است.

در این مجموعه همچنین با بزرگان دیگری نظیر دکتر پرویز رجبی، دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن و پرفسور جان اسپوزیتو گفت‌وگو شده‌است که هر کدام آنها نیز مخاطبان گسترده‌ای دارند.

گفت و گوهایی که در این کتاب آمده است به موضوع هایی مانند؛ زبان و فرهنگ ایرانی، دنیای نو و میراث گذشتگان، عقلانیت و معنویت، موانع ورود به دنیای نو، سنت و استدلال گرایی، دین و دموکراسی و... می پردازد.

برخی از این گفت‌وگوها نیز پیش از این در روزنامه‌ها منتشر شده‌است، نظیر گفت‌وگو با سیدحسین نصر در روزنامه اعتماد.

این کتاب توسط نشر پایان روانه بازار شده‌است.

منبع

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

در ابتدا باید از پدر و مادر سپاس گویم که همچون اکثریت پدران و مادران منطقه ی ما (آران)و یا تمامی حاشیه ی کشور با تلاشی اعجاب انگیر در گوشه ای از کویر تشنه از هیچ ، زندگی ساختند.

کویر حداقل برای ما کویریان اعجاب انگیز است . شاید شبهای ستاره باران کویر است که ما مردمان این صحرای پهناور کشور را بر این می دارد که حتی در دل هر تاریکی به روشنایی دل بندیم .

کوچه تنگ آبادی ما نه تنها خانه های گلی و محقرمان را به هم پیوند می زند، بلکه همیشه به افق های روشن ، گسترده و بی نهایت می انجامد. تپه های ریگ روان با چه لطافتی در کنار خانه های ما بال می گسترند و ما را با چه سختی ها که مواجه نمی سازند. شاید ما عظمت تنهایی را در شب ها می آموختیم که در نسیم جانبخش کویر بر دامنه لطیف همین تپه ها می نشینم و در دنیای ستاره ها غرق می شدیم.

شاید سختی زندگی و لزوم صبر و تحمل را در زمانی فرا می گرفتیم که در طوفان خشم سهمگین کویر باید در هر کجا که بودیم متوقف می ماندیم و صبر می کردیم تا دوباره آسمان روشن را ببینیم ، شاید...

در همین محیط بود که راهی مدرسه شدیم . مدیر مدرسه ی ما همیشه در کنار تنبیه بدنی با شلاق چرمی چرمی مشهورش ، هدیه های زیبای مدادرنگی و دفتر و کاغذ را آماده داشت . پیرمرد نازنینی که در مواردی که شیطنت های ما به عذابش می آورد و تنبیه مان می کرد، نمی توانست اشک های کودکانه مان را تحمل کند و لذا با هدیه ی یک مداد رنگی ، یک دفترچه ، یک خط کش دوباره لبخند را بر لبانمان می نشاند .

هیچ گاه نخواسته ایم از زندگی این مرد پر محبت چیز بیش از این بدانیم چون همیشه نگران بوده ام که نکند غبار واقعیت های سخت زندگی ، این خیال زیبای کودکانه را که از اولین روزهای مدرسه در ذهن مانده است در هم شکند. و بعد معلم دیگرمان که همیشه می کوشید همه ی کوتاهی ها و تقصیرهای ما را خود به گردن گیرد تا نکند بچه های عزیزش اندوهگین باشند و یا تنبیه شوند. آیا آنها محیط پرورشی مدرسه را بهتر از ما می فهمیدند ؟ آیا تعلمیات عمدتاً مکتب خانه ای آنها که متکی بر شاهکارهای الهی عرفانی و ادبی فرهنگ ما بود کارایی بیشتری از تعلمیات متکی بر (بابا نان داد) داشت؟ در هر صورت ذخایر بی پایان مهربانی و محبت این مردان به همراه سلوک عارفانه شان بود که هر چند با دست های خالی و امکانات مادی ناچیز تلفیق شده بود کتاب را برای ما دوست داشتنی ، علم را برای ما وسیله حل مشکلات و محبت و گذشت و دوست داشتن را برای ما سازنده ی محیط اجتماعی ساخت. یادشان به خیر.

سالهای مدرسه سپری شد، به دبیرستان رفتیم و قدم به دنیای شعر و ادب ، منطق و ریاضی ، تاریخ و جغرافیا و ... معلمان برجسته و پر تلاش تازه ای گذاشتیم ، یکی از این معلمان (در دوره اول دبیرستان) وقتی پا به مدرسه می گذاشتمی دانستیم که دیگر زور و زر در مدرسه جایی ندارد.جالب آنکه او، خود زر و زوری در مدرسه نداشت . سرمایه ی اصلیش در این بود که همه می دانستند که او مردی به راستی مسلمان ، انسان ، متقی و پرهیزگار است .

دوره دوم دبیرستان را در شهر کاشان در خدمت معلمانی بودیم که با تلاش فراوان و همتی بلند به آموزش علمی ما پرداختند و واقعاً چه شایستگی ها که در این آموزش نشان دادند. معلمانی که اکثراً با دوچرخه هایشان به مدرسه می آمدند و تا آنجا که ما می فهمیدیم ، بیش از هر چیز به شخصیت و احترام معنوی معلمی می اندیشیدند و به تربیت شایسته شاگردهایشان دل بسته بودند. چه خاطره های شیرینی که از این معلمان برجسته در ذهن مان مانده است. رشته تحصیلی ما ریاضی بود ای همه در همین دوره بود که منش عارفانه و عمیق اندیشه های معلم ادبیات مان را به دنیای پر رمز و راز شعر و ادب هدایت کرد. یکی از این روزها (داش آکل) را در کلاس خواندیم و هیچ گاه خشم و عصیان ناشی از ناتوانی در مقابله با ظلمی که بر داش آکل رفته بود از تفکرمان رخت بر نبست. در همین دوره برایمان توضیح دادند که چگونه باید این بیت را فهمید که (بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد) . و یا تفاوت سی مرغ و سیمرغ در منطق الطیر چیست و یا چگونه کثرت به وحدت می گراید،و...

دوره دوم دبیرستان نیز سپری شد وارد دانشگاه شدیم .

اساتید بزرگی که در آن زمان در رشته های درسی ما تدریس می کردند یکباره ما را به دنیای اعجاب انگیز ، غریبه و ناآشنا- و اعتراف می کنم – نامفهوم برای ما هدایت کردند. بحث قانون و حثوث اساسی را در چهارچوب ذهنی یک نوجوان ریاضی خوانده ی تازه از کویر سنتی آمده تصور کنید و مباحثی از این قبیل را که : افراد چه حقی در مقابل حکومت دارند و جه حقی در مقابل آنان ؟ حق و حقوق قانونی نمایندگان مجلس کدام است؟ مردم چه حقوقی را به آنان تفویض کرده اند؟

قرارداد اجتماعی چیست ؟ و...

بپذیریم که در همین زوال اگر برای ما از اتم انرژی اتمی و بمب اتمی صحبت می کردند شاید زودتر می فهمیدیم . از اینها پیچیده تر علم اقتصاد و تعادل عمومی بود. و یا رشد و توسعه هماهنگ اقتصادی . و یا تعادل خرد و تعادل کلان .خلاصه کنم که دوره ی لیسانس را با نمرات عالی گذراندیم و سر در گم شدیم ! شاید این داستان یکی از انعکاسات و نمونه های عینی عقب ماندگی تاریخ ایران از تحولات مدرن بشری از یک طرف و پیچیدگی های ماهیتی و ذاتی علوم اجتماعی در کل بو. شایئ روش آموزش علوم اجتماعی همین باشد که باید از مفاهیمی هرچند ناآشنا و نامفهوم شروع کرد و در مسیری دایره ای پیش رفت و به نقطه ای اول بازگشت و مطالعه را با عمق و ماهیتی تازه شروع کرد.

شاید...

به هر حال دروه های بعدی دانشگاهی یکی پس از دیگری سپری شد . بارها و بارها به نقطه ی اول رسیدم و از نو خواندم و پس از اتمام تحصیلات به دامن وطن که خود در تب و تاپ پیروزی انقلاب اسلامی بود بازگشتم و فرصت بسیار ارزنده ی کار در سازمان برنامه و بودجه و تدریس همزمان در دانشگاه های کشور را به دست آوردم. همکاری طولانی با متخصصان بسیار شایسته و ارزنده ی سازمان برنامه و بودجه امکان وسیع و قابل توجه فراگیری و آموزش کاربردی در دنیای تحقیق و سیاست گذاری اقتصادی- اجتماعی در دوران پس از انقلاب اسلامی ، تدریس دروس اقتصاد ایران و توسعه اقتصادی و برنامه ریزی اقتصادی به دانشجویانی که عمیقاً به دنبال درکت و فهم مکانیسم های پیچیده ی تحولات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی کشور بودند، همگی افق های تازه ای را برای تفکر و اندیشه فراهم آورد.

در کنار این همه تحولات سریع و پی در پی در ساختار سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی جامعه در این دوران هر لحظه مسئله ای تازه ای را مطرح می کرد.

ذخایر بی پایان مهربانی و محبت این مردان به همراه سلوک عارفانه شان بود که هر چند با دست های خالی و امکانات مادی ناچیز تلفیق شده بود کتاب را برای ما دوست داشتنی ، علم را برای ما وسیله ی حل مشکلات و محبت و گذشت و دوست داشتن را برای ما سازنده ی محیط اجتماعی ساخت.

این دوره ی چهل ساله از تاریخ معاصر ما دوره ای سراسر تب و تاب ، دوره ای سراسر تحول ، دوره ای انباشته از آزمایش های تازه ، ... و برای من دوره ای به مراتب متحول بود. جامعه سنتی کشور به شدت در حال فروپاشی بود ایران وارد دوران تازه ای از گذر تاریخی خود شده بود. اصطلاح (قدیمی) به تدریج با اصطلاحات (کهنه) و (بد) مترادف می گشت. به موازات آن واژه ی (نو) به تدریج معانی خوب وشایسته را از آن خود می کرد. فقری که به طور عمومی در جامعه سنتی لمس کرده بودیم، اکنون به فقر در بطن توزیع نامتعادل شهری بدل می شد. تزلزل فرهنگی بر رفتار جامعه حاکم می گردید و هویت مستقل به تدریج از دست می رفت در کنار این پدیده ها دستاوردهای مادی اعجاب انگیز تمدن بشری به تدریج به زندگی وارد می شد: برق،آب لوله کشی ، جاده ماشین ، رادیو، تلوزیون ، انواع داروها ، تغذیه ی نسبی بهتر،رشد بسیار سریع تر جمعیت ، مدارس و دانشگاه های تازه ، کارخانجات ، ... این همه تغییر و جوانان حاشیه ی کویر که برخی به اکتشافات فیزیکی و نظری جهان رفته بودند؟ اینها همه تعلیم و تربیت به معنای وسیع کلمه بود و تا آنجا که به نگارنده مربوط است و به تعبیری از مولانا، بحری از تعلیم و تربیت بود که در کوزه ی تاچیز جان می ریخت . چگونه می توان سپاس این همه را به جای آورد؟

با این همه باز هم باید از همه ی معلمان و مربیان پیش گفته سپاسگذار باشیم و به همین نحو از همسر و فرزندانم که تحمل خستگی هایم را داشته اند و با عشق و مجبت شرایط را برایم فراهم آوردند.

آنها که از نزدیک با مرحوم عظیمی حشر و  نشر داشتند ، او را انسانی فکور، بردبار، سختکوش، منظم، مردمگرا ، متواضع و متین توصیف می کنند .
دکتر حسین عظیمی با وجودی که از معتبرترین دانشگاه اروپا (اکسفورد) فارغ التحصیل شده بود ، اما هرگز وطن را فراموش نکرد و فراموش نکرد که برای خدمت به مردم ایران به آکسفورد رفته است .او همیشه دغدغه فقرا و محرومان جامعه را داشت و با تمام وجود دلش برای توسعه همه جانبه ایران می تپید. روحش شاد

هنوز نام حسين عظيمي بر زبانم جاري است كه خانم مسؤول اطلاعات بيمارستان مي گويد: بخش ۳، اتاق ۳۰۴.
حتما در اين روزها، اين آدرس چند كلمه اي را براي بسياري تكرار كرده است. در درگاه اتاق ۳۰۴، چند نفري ايستاده اند، سلام كه مي كنم دكتر حسين عظيمي تمام توان تحليل رفته اش را جمع مي كند تا به لبخندي مهربان مهمانمان كند.
دكتر حسين عظيمي- اقتصاددان برجسته ايراني- چندي است براي رهايي از رنج بيماري در بيمارستان بستري است.
مي خواهم بپرسم استاد! اين روزها بزرگترين دغدغه تان چيست؟
مي خواهم بپرسم آقاي دكتر! كتاب تازه چه داريد؟
مي خواهم بپرسم نسبت اقتصاد و اخلاق چيست؟
مي خواهم بپرسم آقاي دكتر! از مؤسسه اي كه جفاي بيشماري برايش متحمل شديد، چه خبر؟
مي خواهم هزار سؤال بي پاسخ را از دكتر حسين عظيمي ۵۵ ساله، دكتراي اقتصاد توسعه از دانشگاه آكسفورد بپرسم.
اما دكتر عظيمي خسته از تحمل رنج بيماري و بي انصافي هاي بيشمار و نامردمي ها است، و من سؤالاتم را براي روزهاي آفتابي بهاره نگاه مي دارم. آخر، بهار هر سال بي خبر از راه مي رسد.
و من مي دانم كه بزرگترين دغدغه استاد، رهايي سرزمينش از مدارهاي توسعه نيافتگي است.
و من مي دانم، مهمترين تشويش او برقراري عدالت اجتماعي و توزيع عادلانه ثروت در جامعه اي است كه او آن را فقير نمي خواهد و جوانانش را بيكار نمي پسندد.
و من مي دانم كه استاد عظيمي اخلاق را به محكم ترين رشته ها با اقتصاد پيوند زده است.
دكتر خسته بر تخت بيمارستان آرميده است، خسته از يك عمر تلاش، تفكر و تحقيق براي اقتصاد سرزميني كه آبادي اش آرزوي اوست.
وقتي براي خداحافظي به استاد مي گويم: «دكتر! برنامه چهارم، چشم انتظار شماست»، چشمانش كه بيماري فروغ را از آنها ربوده است، برق مي زند، لبخند بر لبانش مي نشيند و به دوردست نه چندان دور پنجره بيمارستان چشم مي دوزد.
يادمان مي آيد، روزي را كه در گرماگرم بحث هاي مؤسسه عالي آموزش و پژوهش مديريت و برنامه ريزي به دفتر كار خالي دكتر رفتيم وقتي در مورد آينده مؤسسه و همكاري اساتيد اقتصاد با مؤسسه پرسيديم دكتر عظيمي با اميدواري از دوست و همشهري عزيز خود «سهراب سپهري» ياد كرد و گفت: «چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد».
مي خواهم در آخرين لحظه به دكتر بگويم كه به قول دوست عزيزتان، «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد».
اما مي دانم كه استاد لبريز از زندگي است. برنامه چهارم توسعه چشم انتظار اوست.




رئيس موسسه آموزش و پژوهش در برنامه ريزي توسعه پس از تحمل دوران طولاني بيماري سرطان، چشم از دنيا فروبست. او در سال پاياني به مهمترين سمت دوران زندگي اش منصوب شد و مديريت موسسه جديدي كه از ادغام مركز آموزش مديريت دولتي و موسسه آموزش و پژوهش در برنامه ريزي توسعه به وجود آمده بود را مديريت كرد. او دهه ۶۰ را در سازمان برنامه و بودجه گذراند و در سال هاي پاياني آن با رياست وقت سازمان اختلاف پيدا كرد
شهرت نام دکتر حسین عظیمی به عنوان اقتصاددان در نزد جامعه کارشناسی کشور، بیشتر به مخالفت شجاعانه و بسیار صریح آن مرحوم با برنامه اول توسعه برمی گردد. جایی که در سال 1368 در اولین سمینار بازسازی اقتصاد ایران پس از جنگ، با صراحت بي نظيري نقایص و اشتباهات فاحش "سیاست های تعدیل اقتصادی در برنامه اول توسعه" را تشریح و به درستی بحران اقتصادی ناشی از آن را پیش بینی کرد.
هشدار های صریح و شجاعانه دکتر حسین عظیمی در تخطئه سیاست تعدیل اقتصادی و اشتباه دانستن آزادسازی و خصوصی سازی بدون تمهیدات نهادی – ارزشی لازم ، به مذاق دولت سازندگی اصلا خوش نیامد .
نتیجه آنکه دکتر حسین عظیمی را از محل کارش (سازمان برنامه و بودجه) اخراج کردند و نام او را در سازمان صدا و سیمای وقت (تحت ریاست آقای محمد هاشمی ) در فهرست سیاه قرار دادند. تا سال 1380، استاد همچنان ممنوع التصویر بود و بجز روزنامه های کیهان و سلام و یکی دو نشریه تخصصی، از رسانه ها کسی سراغ دکتر عظیمی را نمی گرفت . چنین بود که نام دکتر عظیمی طی دهه 70 به تدربج در ذهن جامعه کارشناسی کشور کم رنگ شد .  
در نزد جامعه دانشگاهی – اقتصادی ایران اما ، نام « حسین عظیمی آراني» بواسطه دو ایده درخشان اش در این دوره همچنان معتبر و مشهور ماند. 
ایده اول دکتر عظیمی این بود که سرمایه گذاری پایه ای برای توسعه ایران را نه در سد و بانک و کارخانه ، بلکه باید در مدارس و دانشگاه ها صرف کرد. آن مرحوم 25 سال پیش به درستی تشخیص داده بود که راه برون رفت اقتصاد ایران از مدار های توسعه نیافتگی و فقر، سرمایه گذاری در نیروی انسانی و ارتقای توانایی ها و مهارت های جوانان و دانش آموزان و دانشجویان ایرانی است . خدایش بیامرزد که چه درست تشخیص داد و حیف که متولیان آن روز اقتصاد ایران به جای اینکه ایده او را بپرورانند و اجرا کنند ، از سازمان برنامه بیرون و منزوی اش کردند .
دومین ایده درخشان دکتر عظیمی که این روزها طرفداران بسیاری پیدا کرده ، لزوم اجرای تمهیدات ارزشی و نهادی در جامعه به عنوان پیش نیاز توسعه اقتصادي بود . دکتر عظیمی می گفت بدون پلیس و دادگاه های سالم، کارآمد، قدرتمند، محرم و مستقل ونيز بدون قوانین و مقررات منطقی، شفاف و با ضمانت اجرایی کافی، سياستگذاري های توسعه موفق نخواهند بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

دکتر عبدالکریم سروش در مصاحبه اخیر خود در مورد انتخابات ریاست جمهوری در ایران ضمن پشتیبانی از شرکت در انتخابات به طور صریح حمایت خود را از آقای کروبی اعلام کرد و انتقادات خود را از میر حسین موسوی بیان داشت که بخشی از این مصاحبه را در اینجا می خوانید:

...حالا برسیم به انتخابات ....... به نظر شما باید چه کرد؟

 ببینید من در ایران با دوستانی رو به رو بودم که معتقد بودند در انتخابات نباید شرکت کرد. من با دلایل آنها حقیقتا قانع نشدم.می دانم که چه می گویند و از چه زاویه ای به مسائل نگاه می کنند. زاویه دیدآنها این است که انتخابات به هر حال بساطی است که حکومت بر پا می کند و بازی کردن در این بساط، نهایتا سودش به نظام می رسد....

مشروعیت می بخشد به نظام.

بله؛ منتها وقتی از آنها می پرسیدم پس باید چکار کرد، جوابی نداشتند؛ یعنی راه دیگری نمی ماند، لابد باید انقلاب کرد، کارهای براندازی کرد... در اینجا من به آنها قصه چاه کنی را گفتم که چاهی کنده بود و نمی دانست خاک آن را کجا بریزد.دخو به او گفت یک چاه دیگر بکن، این خاک ها را در آن بریز.بقیه داستان معلوم است. این آدم تا آخرعمرش چاه می کند.خاک اولی را می ریخت در دومی،  دومی را در سومی... گفتم  ما یک انقلاب کردیم، یک عالم خاک از  چاه جامعه  آوردیم بیرون. حالا مانده ایم که این خاک ها راکجا بریزیم. شما می گویید یک چاه دیگر بکنید؛ ولی باز همان سئوال مطرح می شود. خاک چاه دوم را کجا بریزیم؟ما نمی توانیم  عمری را به چاه کنی سپری بکنیم.

البته می گویند این چاه کنی ها ممکن است برای مردمان آب نشود، اما برای برخی نان می شود.

ولی صورت بدتری هم دارد و ممکن است برای هیچکس نه آب بشود نه نان و همه در آن چاه نفله بشوند. ما دیگر نمی توانیم چاه کنی را ادامه بدهیم.واقعش این است که ما باید وارد همین بازی بشویم و این بازی را آن قدر تقویت کنیم که به جایی برسد که نتایج واقعی داشته باشد.ممکن است ابتدا نتایجی بدهد نیمه مطلوب، اما به تدریج انشالله مطلوب خواهد شد. یعنی به مطلوبیت نسبی می رسد، مطلوبیت ایده آل که هیچ وقت وجود ندارد. دموکراسی ایده ال در هیچ جا وجود ندارد. در این جهان دنبال چیزهای خالص خالص نباید گشت؛به همین دلیل در ایران که بودم و همین طور در خارج ایران، متوجه شدم نداهای تحریم، بسیار آهسته و یا به کل خاموش شده.حتی بسیاری از دوستان که  تحریمیان بلند بانگ بودند، می گفتند ما رای نمی دهیم امادیگران را به رای ندادن دعوت نمی کنیم.به هر حال این یک قدم به پیش است؛ علی ایحال افراد آزادندکه به هر کسی می پسندند رای بدهند. من اما معتقدم که بازی انتخابات، بازی دموکراسی است و دموکراسی هم، همیشه از نقطه ضعیفی آغاز وبه تدریج تقویت می شود. انتظاردموکراسی کامل را هم در ابتدای مسیر نباید داشت؛ به همین سبب من فعالیت کسانی را که الان در این حوزه فعالیت می کنند، گرامی می دارم و گمان می کنم کار نیکویی می کنند؛ چه کاندیداها و چه کسانی که برای کاندیداها فعالیت می کنند و می خواهند در نهایت کسی را بر کرسی بنشانند.البته حرف من این نیست که آمدن هر کسی باآمدن کس دیگری مساویست. نه؛ اینها نابرابرند. من از ته دل آرزومندم که آقای احمدی نژاد بر سر کار نیاید.یک سال و نیم پیش من در دانشگاه جرج واشنگتن، در  سمیناری در پاسخ به سئوالی گفتم که آقای احمدی نژاد  دیگر نمی تواند و نبایدرئیس جمهور بشود.خیلی های دیگر هم به این نتیجه رسیده اند و امیدوارم که در عمل هم چنین چیزی تحقق پیدا کند. کم نبود آن آبرویی که ایشان از ایران برد، کم نبود آن همه دروغی که به مردم گفت. کم نبود آن همه خرافه پروری و سفاهت گستری که کرد؛ کم نبود آن همه پولی که از چاه های نفت بر داشت ودر چاه های جمکران ریخت. کافیست آن همه خونی که به جگرها کرد.

و برای اینکه چنین شود، بگویید از میان کاندیداها نظرتان بر کیست؟

من 4 سال پیش حرفی به شما زدم و حالا هم کم و بیش بر همان نظرم.

یعنی آقای کروبی؟

بله؛ علی الخصوص که من در سخنان آقای موسوی، نکته تازه ای نمی بینم. در عملکردش هم کار دلچسبی مشاهده نمی کنم. گمان می کنم با افکار پیشین اش وداع نکرده است و علیرغم اینکه گاهی در سخنرانی ها، اشارات تازه ای دارد، اما ریشه ها، همان ریشه های پیشین است و رگه های نگران کننده ای در سخنان ایشان وجود دارد.در عمل هم بیست سال نشست و ظلم ها را تماشا کرد و لب از لب نگشود: "قربان تمکینت شوم می بین و سر بالا مکن".          

پس چرا آقای خاتمی از ایشان حمایت کردند؟

این همان چیزی است که  موضع آقای خاتمی را برای من سئوال انگیز کرده است. من رفتن پاره ای از دوستان پشت آقای موسوی را هم اصلا درک نمی کنم.یعنی از دید سیاسی که نگاه می کنم کاملا برایم مبهم است.  به صراحت برای شما بگویم  اینکه کسی  دو باره بیاید و در کسوت سیاسی  ادعای رسالت روشنفکری داشته باشد نمی پسندم.باید کسی بیاید که مرد عمل باشد.

ولی اشکال اینجاست که در پاسخ به این سئوال بعضی می گویند کروبی هم بیاید فرقی نمی کند.

بستگی دارد که توقع شما از ریاست جمهوری در ایران چه باشد.من توقعم از ریاست جمهوری این است که فضا اندکی باز بشودکه اهل اندیشه و  اصلاح بتوانند در جامعه مدنی، کاری بکنند.مطبوعات قدری آزاد تر باشند؛مردم کمی آزاد تر باشند و سایه ترس،  از روی سر مردم کنار برود.قوه قضاییه قدری پاکیزه تر بشود. مثلا من در شعارهای آقای موسوی کمترین چیزی ندیدم که نسبت به قوه قضاییه حساسیتی نشان بدهند؛ در حالیکه قلب طپنده دموکراسی و عدالت ـ حالا نام دموکراسی را هم نبریم، بگوییم عدالت ـ در قوه قضاییه است؛ قوه قضاییه ای که همه ما می دانیم آلوده به انواع مفاسد است.اگر چنین شجاعتی و چنین اراده ای وجود نداشته باشد بقیه دستگاه ها نمی توانند کاری بکنند.

ولی انتصاب رئیس قوه قضاییه در اختیار رئیس جمهور نیست.

ولی رئیس جمهور باید شجاعت  داشته باشد که این را بگوید. من از همین جا به آقای کروبی ـ حتی به آقای موسوی، فرقی نمی کند ـ می گویم که اگر روی کار آمدند این پیشنهاد را تحت توجه قرار دهند: ما سه قوه در قانون اساسی داریم. قوه مقننه، قوه مجریه و قوه قضاییه.قوه مجریه، انتخابی است. مردم رئیس جمهور را انتخاب می کنند.نمایندگان مجلس را هم مردم انتخاب می کنند.ولی قوه قضاییه انتصابی است؛ پیشنهاد من این است که قوه قضاییه راهم انتخابی کنند.من فکر می کنم در این صورت از بسیاری جهات مشکلات قوه قضاییه ما رفع خواهد شد و قدرت مطلقه در کشور خواهد شکست. قوه قضاییه به معنای واقعی کلمه باید از قدرت های دیگر مستقل باشد.اگر ولی فقیه رئیس جمهور را نصب کند،  اگر مجلس، رئیس جمهور را انتخاب بکند.چندان مشکلی نیست؛ اما قوه قضاییه اگر استقلال نداشته باشد، حقیقتا عدالت نخواهیم داشت و همه چیز بر فنا خواهد رفت.آقای کروبی گفته است می خواهم در قانون اساسی تغییراتی بدهم. بنده به ایشان پیشنهاد می کنم که این تغییر را مد نظر قرار دهند.آقای موسوی گفته که می خواهد اصلاحاتی انجام دهد. من به ایشان پیشنهاد می کنم که این اصلاح را عملی بکند. به همه روشنفکران پیشنهاد می کنم. من امیدوارم که از این طریق ما قانون اساسی ای بنویسیم که متفاوت با قانون اساسی جهانیان باشد و به یک معنا، عدالت را به جهانیان بشناسانیم.من مطمئنم که از طریق اصلاح قوه قضاییه می توانیم به یک دموکراسی و یا مردمسالاری راستین برسیم. من برای همه کسانی که سرکار می آیند، خواه احمدی نژاد، خواه کروبی، خواه احمدی نژاد واقعا آرزوی عدالت پروری می کنم.به آقای احمدی نژاد هم توصیه می کنم وعده عدالتی را که در ابتدای ریاست جمهوری خودداده بود عملی کند و از دیگران هم بپرسد و بیاموزد که عدالت در جهان جدیدچگونه است.این روایت را از پیامبر در نظر داشته باشد که یک روز حکومت بر مسلمانان معادل شصت سال عبادت است؛ منتها به شرط اینکه حکومت، حکومتی عادلانه باشد. بقول حافظ:

شاه را به بود از طاعت صد ساله وزهد      قدر یک ساعت عمری که درو داد کند

و در آخر یک سئوالی هم از شما بکنم در مورد نکته ای که پیش تر ها به من گفته بودید در مورد اینکه حکومت مطلوب شما، لیبرال دموکراسی است. هنوز هم چنین می اندیشید و اگر چنین است دین در کجای آن قرار می گیرد؟

ببیند لیبرالیسم یعنی نظامی که در آن حقوق بر تکالیف تقدم دارد. لیبرالیسم را به معنای اباحه گری نباید دانست. لیبرالیسم یعنی پارادایم حق در برابر پارادایم تکلیف. لیبرال دموکراسی یعنی نظامی که بر اساس حقوق مردم بنا شده ودموکراسی را هم به عنوان شیوه حکومت برگزیده است. یکی از حقوق مردم دین داری است، بنابراین در نظام لیبرالی، حق دین داری کاملا رعایت می شود. من با سکولاریسم ستیزه گر مخالفم که سکولاریسم را چندان گسترش می دهد که جا را بر دین داری و دین داران تنگ می کند. من دو سال پیش در اینجا ـ پاریس ـ یک سخنرانی داشتم و گفتم که سکولاریسم کم تحمل شده و همان ایرادی را که به دین می گیرد، رفته رفته در خودش می پروراند و این باید اصلاح بشود.دین داری به صورت یک حق در نظام لیبرال کاملا محترم است.دین داران باید بتوانند به ارزش های خود عمل کنند.

* بخشی از مصاحبه دکتر سروش با روز

نظر گنگ خواب دیده همراه با نظر دکتر سروش نیست واین پست فقط جهت اطلاع رسانی است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

اولین باری که جناب آقای عبدالله مسعودی را دیدم همراه یک بازرس در سال سوم ابتدایی در مدرسه ۲۵ شهریور سابق بود که برای بازدید به کلاس ما آمده بودند وبعد سالها گذشت همان چهره که زیاد هم تغییر نکرده بود در سال سوم هنرستان معلم ادبیات ما بود او معلم با ادب ومحترمی بود من ندیدم کلماتش همراه با تحقییر وتوهین باشد دلسوز فرهنگ این مرز وبوم بود ودر کارش مطفف نبود کلام منحصر به فردش سلیس و رسا بودو  اگر نمی دانست می گفت نمی دانم  

گذشت تا دیشب با دوستانی که دوستشان دارم به دیدار ایشان رفتیم و شب بسیار خوبی بود از شیخ الاسلام و نظام وفا و افتخار الاسلام گفت ومن دوست داشتم فقط بشنوم ولی جناب آقای عنایتی درست تشخیص داده بود او خسته بودو ما باید رعایت یک معلم از کلاس آمده را می کردیم در جایی از سخنانش این شعر استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی یاد کرد که من شایق شدم آن را بیابم وامروز آن را مدام زیر لب زمزمه می کنم

تا کجای می برد این نقش به دیوار مرا؟

تا بدانجا که فرو می ماند

چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا

* * *                

لاجورد افق صبح نیشابور و هری است

که در این کاشی کوچک متراکم شده است

می برد جانب فرغانه و فرخار مرا

 پدیدآورنده

 
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

 

تا کجای می برد این نقش به دیوار مرا؟

تا بدانجا که فرو می ماند

چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا

* * *                

لاجورد افق صبح نیشابور و هری است

که در این کاشی کوچک متراکم شده است

می برد جانب فرغانه و فرخار مرا

* * *                

این چه حزنی است که در همهمه کاشیهاست

جامه سوگ سیاووش به تن پوشیده است

این طنینی که سرایند خموشیها، در عمق فراموشیها

و به گوش آید از این گونه به تکرار مرا

* * *                

گرد خاکستری حلاج و دعای مانی

شعله آتش کرکوی و سرود زرتشت

پوریای ولی آن شاعر رزم و خوارزمی

می نمایند در این آینه رخسار مرا

* * *                

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا؟

تا درودی به سمرقند چو قند

و به رود سخن رودکی آن دم که سرود

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

* * *                

شاخ نیلوفر مرواست گه زادن مهر

کز دل شط روان شنها

می کند جلوه از این گونه به دیدار مرا

* * *                

سبزی سرو قد افراشته کاشمر است

کز نهان سوی قرون

می شود در نظر این لحظه پدیدار مرا

* * *                

چشم آن آهوی سر گشته کوهی است هنوز

که نگاه می کند از آن سوی اعصار مرا

* * *                

بوته گندم روییده بر آن بام سفال

باد آورده آن خرمن آتش زده است

که به یاد آورد از فتنه تاتار مرا

* * *                

کیمیا کاری و دستان کدامین دستان

گسترانیده شکوهی به موازات ابد

روی آن پنجره با زیور عریانیهاش

که گذر می دهد از روزن اسرار مرا

* * *                

نقش اسلیمی آن طاق نماهای بلند

و آجر صیقلی سر در ایوان بزرگ

می شود بر سر، چو صاعقه، آوار مرا

و آن کتیبه که بر آن نام کس از سلسله ای

نیست پیدا و خبر می دهد از سلسله کار مرا

* * *                

عجبا کز گذر کاشی این مزدک پیر

هوس کوی مغان است دگر بار مرا

گر چه بس ناژوی واژونه در آن حاشیه هاش

می نماید به نظر

پیکر مزدک و آن باغ نگونسار مرا

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 در وبلاگ نعل وارونه می زند این عکس به عنوان عکس فانتزی برچسب خورده است پایِ عکس نوشته : «عکس ِ فانتزی» و در توضیح‌اش گفته: «عکسی که به عنوانِ مزاح گرفته شده است»

و در این بین، چنین عکسی به ما می‌خندد، چراکه لابد یک عکس ِ فانتزی ست. صورتِ هیچ کس در آن پیدا نیست. می‌شود حدس زد که مدّت زمانی صرف شده تا آن‌ها کنار ِ هم چیده شوند، و در این هنگام مُدام مزه می‌ریخته‌اند و شکلک در می‌آوردند. آن خنده‌یِ گم‌شده در تاریخ، مثل ِ یک پقّ‌ ِ آنی بیرون پریده و پیدا شده و ما را تکان می‌دهد

کمی بیشتر دقت می کنیم این عکس یک مزاح است ؟ یا یک تکان بزرگ. شاید می خواهد حرفی را بزند . نه شاید اصلا یک شوخی باشد. اصلا پیامی ندارد ؟
به همه نگاه کنید از بالا کسانی که به معنی اشراف و انسان های بالا تر هستند در ردیف بالا روی   سکویی ایستادن و بعد کسانی که روی زمین ایستاده و بعدی ها که روی زانو ها نشسته و حتی کسانی که روی زمین دراز کشیدن و اندکی سر بلند کردن تا چیزی را ببیند ...

. اما حتی عکاس‌باشی هم که انگار بیرون از داستان و کمی اشرافی‌تر از همه، کُل ِ این ماجرا را ثبت کرده، هیچ چیز بیرون از این اتفاق نمی‌داند. سویِ صورتِ او نیز، هم‌راستا با دیگران است، هم‌راستا با ما. همه به او که خواسته ثبت کند پشت کرده‌اند، به آینده‌ای که ما باشیم پشت شده است، هر کس همان‌جا، سَر ِ جایِ خودش، بی‌چهره‌ ‌و‌ ‌سیما، بدونِ نشانه‌ای واضح که شرم یا خشم، یا حتی خنده را در صورت‌شان بازنمایی کند، در بی‌خبری و انزوایِ مطلق، خیره به اتاقکی تاریک، پشت به اسلحه‌ای که سمتِ چپِ تصویر، تنها و بی‌خیال و راست به لبه‌یِ طاق تکیه داده؛ مردمانی همه پُشت، مردمانی همه خیره، مردمانی همه بی‌خبر.

اما من زیاد به عکس فکر کردم نمیدانم چرا این در ذهنم می آید؟که این عکس خیلی حرف برای گفتن دارد

یک ذهنیتِ خیره و مقیّد، که پُشت به همه کرده، دست به کمر زده، خم شده، دراز کشیده، یا ایستاده. یک ذهنیتِ بسته‌یِ طبقاتی، وبیشتر آنکه نعل وارونه می زند یک حرف گم شده در تاریخ که می گوید ما گم شده ایم نمی دانم باید بیشتر فکر کرد

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

در سال ۷۸در استان ایلام معلم بودم مدیری در دبیرستان روستای ارمو دره شهر  داشتم  که یک بار به من گفت فریدون من هر وقت مهران مدیری را در تلویزیون می بینم یاد تو می افتم چهره ات تقریبا شبیه به اوست بعد از ۱۰ سال این روزها در این فکرم که شاید من هم مثل مدیری اشتباهی ام در مباحث دینی وقتی با لائیک ها صحبت می کنم می گویند تو متحجری با متشرعین که بحث می کنم می گویند تو دین نداری نمی دانم شاید من اشتباهی ام چند سال است توفیق نصیبم شده است در ۳ دبیرستان آران وبیدگل درس می دهم

هفته گذشته دکتر رمضانی اولین دانش آموخته دکترای فیزیک در منطقه مان جهت سخنرانی برای دانش اموزان دبیرستان شهید خدمتی دعوت شده بود وداشت از فیزیک صحبت می کرد دکتر رضا رمضانی حقا وانصافا افتخار بزرگی برای منطقه ماست ایشان را از نزدیک می شناسم ودر منش و اخلاق و تواضع گوی سبقت را از بسیاری از اساتید ما ربوده است در بین سخنان دکتر یکی از دانش اموزان سوم از من پرسید آقا ایشان آرانی است یا بیدگلی ؟ ومن گفتم آرانی صورت دانش آموز در اخم فرو رفت و سرش را بر گردان و فکر می کنم تا آخر به دکتر رمضانی گوش نداد در فکر فرو رفتم چرا این جوان این قدر باید متعصب باشد ؟!

رمضان هر سال با معلمین یک مدرسه به قرائت قران می روم در پایان قرائت در موارد مختلف بحث می شود یکی از شبهای سال گذشته در مورد آران وبیدگل بحث شد ومن  از بیدگل دفاع کردم افرادی که جلو من نشسته بودند بعد از چند ساعت بحث اصلا نمی خواستند به استدلال های من گوش بدهند و آخر یکی از آنها به من گفت فریدون تو کتاب زیاد خواندی مطالعات تو هم از ما بیشتر است ولی هنوز تجربه اجتماعی نداری نمی دانی چه خبر است ؟به روایت دیگر می خواست بگوید تو در این موارد نمی فهمی ! انصافا اگر صحبت های ایشان را یک دانشجوی سال اول منطق می شنید پر از مغلطه و سفسطه و قیاس های باطل بود ولی آنجا من اشتباهی بودم

من در جاهای مختلف در دفتر مدرسه قرائت قرآن وحتی کلاس های درس چه آران و چه بیدگل بارها گفته ام کشورهای اروپایی پرچم شان را واحد کرده اند ویزا را برداشته اند ودارد قانون اساسی یک قاره دنیا واحد می شود یک حقوق دان می داند که این کار به چه انسجام در رویه محتاج است و ما هم در یک گوشه از ایران برای واو آران وبیدگل دعوا می کنیم سر اینکه سایت اداری کجا باشد به هم می پریم

کودکانمان را آموزش تعصب و بدخلقی با مردم چند کوچه آن ور تر می دهیم مطمئن باشید با چنگ زدن به صورت یکدیگر جائی که زندگی می کنیم آباد نخواهد شد بدبختی از آن بدتر که مسئولین ما از مردم ما کمتر می فهمند و به این تعصب های جاهلانه دامن می زنند  اگر در شهری دیگر از مابپرسند اهل کجائی؟می گویم کاشان چرا که کسی آران وبیدگل را نمی شناسد

وبلاگ ها را می بینیم که بعضی از این بلاگرها اگر از این لفظ آرانی و یا بیدگلی بعد از شهرتشان استفاده نکنند برایشان این معنی را می دهد که کلام الهی تحریف شده است  اصلا شهرتشان ابتر می ماند من مخالف نوشتن پسوند نیستم ولی آنقدر سماجت در بیان آن دارند که آدم را به خنده وا می دارد  بعضی وقت ها در نوشتن این گونه عبارات انقدر افراط می کنند خجالت می کشم که اهل این منطقه هستم هنوز تفکر ملوک الطوایفی هزار ساله بر تفکر ما چنبره زده و نمی دانم سمت وسوی این وبلاگ ها قرار است به کجا برود ؟

من منکر دوست داشتن زادگاهم ومحله ای که در ان زندگی کرده ام نیستم محله وشاد را دوست دارم خانه های قدیمی آن محله ارتباط احساسی عمیقی با من ایجاد می کند ولی این دوست داشتن چه ارتباطی با تعصب های احمقانه دارد ؟

پرچم های هیئت ها منطقه جغرافیای آران وبیدگل را ترسیم می کند هر هیئتی به دنبال آن است خیابانی را تصرف منطقه ای کند امام زادهایی که اصلا شاید درنسبشان تشکیک وارد باشد علم آرانی وبیدگلی برایشان می زنند وای بر این جهالت وتعصب چه توقع است؟ از آن حجاربیدگلی که مغزش هم  از حجر است و شاید از نظر سیاسی و منطقی هم محجور باشد و اعتقاد دارد که هر چه ظلم بر سر بیدگلی ها آمده است زیر سر این آرانی هاست

ویا آن جوشکار آرانی که فقط باید دوآهن را به هم جوش بدهد معتقد به دست های آهنی و زمخت از طرف بیدگلی هاست و بر آنها اعتمادی نیست

ولی ازآن استاد دانشگاهی که داعیه مشعل روشنفکری و اصلاح طلبی را دارد توقع نیست که در پروفایل وبلاگش برای  زادگاهش این گونه شووینیستی عمل کند و به فاناتیسم زادگاهی مبتلا شود

در این کشور چه می گذرد ایلام که بودم دره شهر با ایلام بروجرد با خرم اباد و دو شهر هم جوار باهم مشگل داشتند ومی خواستند سایه همدیگر را با تیر بزنند

عموما دو شهر هم جوار در استانهای کشور با هم مشگل بنیادی دارند چه کسی بازنده این امر است واین امر برای کی نفع دارد ؟

ما معلمین باید به دانش آموزانمان درس تفکر -استدلال و تعصب منطقی را بدهیم که اگر این گونه نباشد ما هم با آن حجارو جوشکار فرقی نداریم که بدتریم

روزی یک نفر از من پرسیدخوب واقعا چه باید کرد؟انتقاد که کاری ندارد پشنهادت چیست؟گفتم ما باید ۲ کا ربکنیم

۱- همه کسانی که امروز در شهر متولی امر هستند چه خوب و چه بد باید کنار روند در ته ذهن شان رسوبات تنفر وبدبینی وتعصب وجود دارد و این را می توان با گفتگو با آنها در یافت .معتمدین قاصر و یا مقصر باید تضحیه شوند چرا که وجود یکی از آنها دامن رقابت را باز می گذارد و به جا ی آنهامدیران  تکنو کرات و کارامد و بدون تعصب جایگزین شود .

۲- بستر فرهنگی برای مردم و مسئولین تکنوکرات وکارامد مهیا شود تا رشد منطقه ای یکسان توزیع شودتا در کنار هم نه در مقابل هم بتوانیم به وحدت رویه قابل قبول برسیم

امیدوارم من بتوانم به فرزندم بیاموزم که زادگاهش را دوست داشته باشد و به آن عشق بورزد ولی تعصب کور کورانه نداشته باشد

امیدوارم به محمد رضا بتوانم بیاموزم که به کشورش خدمت کند حتما آثارش در زادگاهش دیده خواهد شد به محمد رضای عزیزم خواهم گفت که نه تعصب جاهلانه آرانی داشته باش و نه تعصب دشمنانه بیدگلی به انسانها نگاه کن و چشم نگران ایران زمین باش و این خاک اهورایی را در یاب

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 
 
برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد.
اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتها کورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد.
اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند. اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.

یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است.
برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثا کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد.
نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند. همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است.

:: برتراند راسل :: ترجمه: ابراهیم اسکافی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

مسیح مهاجری مدیر‌مسئول روزنامه جمهوری اسلامی در یکی از بی سابقه ترین سخنرانی های انتقادی خود خواستار رد صلاحیت محمود احمدی نژاد از سوی شورای نگهبان شد ودلیل ان را هم دروغگویی های شخص رییس دولت نهم دانست. مسیح مهاجری سخنان تند و بی سابقه خود راعصر روز چهارشنبه در دیدار باهسته مرکزی نسیم ٨٨ بیان کرد.

این مشاور رییس جمهور سابق با طرح این سوال که "چرا احمدی نژاد نه؟" گفت: مسائل اقتصادی که در صحبت های دوستان هم به آن اشاره شد، مهم است اما زیربنا نیست. آن چه زیربناست و به ارزش ها برمی گردد، "صداقت" است و در مکتب دولت فعلی دروغ گفتن مستحب مؤکد و واجب است؛ یعنی به شدت و بدون هیچ ابایی دروغ می‌گویند. ما تا قبل از این دولت در سطح ریاست جمهور دروغ نداشتیم.
منبع
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

پنجمین سالگرد درگذشت کیومرث صابری فومنی(گل آقا)با حضور دوستان و خانواده وی برگزار شد.گل آقا در اردیبهشت ماه سال1383 پس از تحمل یک دوره بیماری  درگذشت.موسسه گل آقا هرسال همزمان با  روز درگذشت گل آقا اقدام به چاپ یک شماره هفته نامه گل آقا به صورت یادنامه می کرد اما این یادنامه نیز امسال منتشر نمی شود.

www.golagh.ir                                                                                               

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

برای با رچهارم بود که اقای حیدر عنایتی عنایتی به من کرد و من را هم دعوت کرد که به دیدن یک معلم یشکسوت برویم پشت تلفن  نام آن معلم راپرسیدم و او سیف‌اله نوروزپور معلّم بازنشسته‌ی آموزش و پرورش آران و بیدگل، را نام برد نامش برایم آشنا نبود ولی به جهت تکریم مقام معلم گفتم می آیم تا  چنته تهی تجربه ام شاید بیشتر شود زنگ در خانه اش را به عادت مالوف آقای عنایتی زد ویا الله گویان برای ورود به خانه آماده شدیم آقای نوروزپوربه پبشوازما آمده بود و وقتی نگاه هر دو یمان در گیر چشم هایمان شد او را دیده بودم اما نه در کلاس دبستان  که در اتاق بیمارستان !

من را برد به گذشته نه چندان دور که با مرحوم پدرم هم اتاق در بیمارستان بودند بعد از طلب مغفرت برای پدر خاطره  مورچه ها و یخچال را برایم زنده کرد داستان از این قرار بود که روزی برای عیادت پدر که خدایش بیامرزد به بیمارستان سیدالشهدا رفته بودم دیدم مورچه های زیادی به ستون یک از یخچال کنار اتاق از طریق شکاف وارد  یخچال می شوند واین منظره برای من با وضع غیر بهداشتی غیر قابل هضم بود سوپروایزر بخش و پرستاران را آوردم و گفتم نگاه کنید وجواب بدهید که واقعا چرا ؟

وای به روزی که بگندد نمک هرچند سوپروایزربخش ضمن قبول اشتباه تقصر را  به گردن همراهان گذاشت که بهداشت را رعایت نمی کنند دیشب در حین صحبت های آقای سیف اله نوروز پور در  این فکر غوطه ور بودم که چرا آموزش و پروش ما هم غیر بهداشتی است ؟ متولیان آن چگونه با این که نظامی برای آن تعریف نکرده اند صحبت از نظم می کنند؟وآن معلم عزیز در آخر با نوبرانه ی شاه توت ( توت سرخ) حیاط منزلش از  ما پذیرایی کرد و با کاسه ای از آن منزلش را ترک نمودیم.

بعد از خداحافظی  تنها با ماشینم به سوی کاشان می رفتم  اتفاقا نواری از یک سخنران را گوش می دادم که می گفت موج سوم تافلر در آموزش و پرورش شروع شده است ولی ما هنوز شروع نشده ایم .........

عکس از بیدار شهر

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

چقدر زود از دست می رویم / این سید حسینی نبود که درگذشت / ما بودیم / ما که قدرش را ندانستیم و ازش سود نجستیم / از اندوخته پربارش و ادب سرشارش و ادبیات گزیده اش / آه / اشک هایم را سامانی بخش خدا / این ما بودیم که مردیم / نه رضا سید حسینی / و هنوز هم اردبیلی ها نمی شناسندش / این سیمرغ بلند پایه ادب ایران زمین را

رضا سید حسینی، مترجم و ادیب سرشناس ایرانی روز جمعه یازدهم اردیبهشت ماه در پی یک بیماری طولانی در سن هشتاد و سه سالگی در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشت. او بیش از شصت سال از زندگی خود را صرف ترجمۀ ادبیات جهان و شناساندن مکتب های ادبی به فارسی زبانان کرد.

سیدحسینی در زندگی نامۀ خود نوشته اش می گوید : "در سال ١٣٠٥ در اردبیل به دنیا آمدم. ادبیات نخوانده ام، بلکه ارتباطات دور را در مدرسه پست و تلگراف تهران و بعد در مدرسۀ عالی ارتباطات دور پاریس گذراندم. پنج، شش سالی هم در دانشگاه یو.اس.سی. لوس آنجلس آمریکا فیلم سازی خوانده ام."

 کتاب "مکتب های ادبی" سیدحسینی که در سال ١٣٣٤ نوشته شد، توجه چند نسل از علاقمندان ادبیات جهان را به خود جلب کرد. رضا سید حسینی نوشته است : "سی، چهل کتاب هم ترجمه کرده ام که مهمترین آن ها، "طاعون" آلبر کامو، "ضد خاطرات" آندره مالرو با ابوالحسن نجفی، "امید" آندره مالرو، "بهانه ها و بهانه های تازه"ی آندره ژید و "در دفاع از روشنفکران" ژان پل سارتر است."

 سيدحسيني در جايي گفته بود: اولين كتاب آتشي را من با پس‌اندازم به چاپ رساندم و روي جلد كتاب هم نوشته ناشر رضا سيدحسيني.

رضا سيدحسيني اين موضوع را چهار سال پيش در تشييع پيكر منوچهر آتشي عنوان كرد. 

وي گفت: «ما در مجله روشنفكر كه حضور داشتيم با حضور آتشي‌، فريدون مشيري و من به بحث درباره شعرهاي معاصر مي پرداختيم.
در آن زمان مشيري مسئول صفحه شعر مجله روشنفكر بود و آتشي هم شعرهاي خود را براي اين مجله مي‌فرستاد و مشيري هم در صفحه شعر روشنفكر به چاپ مي‌رساند. 

در يكي از جلساتي كه ما مشغول بحث درباره شعرها بوديم، آتشي يكي از شعرهايش را براي من خواند و ناگهان جاذبه شعر آتشي مرا گرفت و من گفتم كه خودم اين شعرها را چاپ مي‌كنم و از آتشي ديگر شعرهايش را هم گرفتم و رفتم به هر ترتيبي كه بود با پس‌اندازي كه داشتم اولين دفتر شعر آتشي را به چاپ رساندم. 

سیمین بهبهانی شاعر و نویسندۀ ایرانی در مورد تأثیر تلاش های فکری و فرهنگی رضا سیدحسینی بر شناخت ادبیات جهان در ایران چنین می گوید :

سیمین بهبهانی : مرحوم سیدحسینی یکی از مفاخر معاصر ما بود. او در دهۀ سی استاد بسیاری از شاعران و نویسندگان بود؛ خاصه اینکه برای نخستین بار "مکتب های ادبی" را در ایران تدوین کرده بود و سال های مدیدی نیز به تکمیل این کتاب همت گماشت. برای طبقۀ نویسنده این اثر بسیار آگاهی دهنده و آموزنده بود. سیدحسینی داستان شناس بود و بزرگترین و بهترین اثرش همان "فرهنگ آثار" است که بسیار در آگاه کردن مردم و نویسندگان اثر داشت. در این سالهای اخیر مرگ پسر نازنین و فرهیخته اش بابک او را بسیار شکسته کرده بود و غالباً می دیدیم که با عصا و عینک و قد خمیده راه می رود. بعد از این داغی که بر دل او و همسرش نشسته بود، دیگر هیچگاه خندۀ درستی بر لبان سیدحسینی ندیدم... 

 بهاءالدين خرمشاهي : راه يافتن به محيط اهل قلم در دهه هاي 30 و 40 بسيار مشکل بود، اما کاميابي بزرگ استاد ما اين است که در زمان حياتش، رستگاري خود را که جاودانگي فرهنگي است، به عينه مي بيند و اين سهم کوچکي است از آن جاودانگي.
خرمشاهي در ادامه با اشاره به کتاب «مکتبهاي ادبي» سيدحسيني افزود: اين اثر يکي از مهمترين آثار ترجمه شده است که 50 سال از ترجمه آن مي گذرد و تاکنون به 40 زبان ديگر ترجمه شده است. 
سيدحسيني  : در ترجمه "مکتبهاي ادبي" که از «ايسم ها» پر است، گيج مي شدم.

سيدحسيني دارنده‌ي نشان شواليه‌ي پالم آكادميك فرانسه در سال 2000 و چهره‌ي ماندگار در سال 1381 بود / از جمله مهم‌ترين كتاب‌هاي ترجمه‌شده‌ي سيدحسيني به آثار آلبر كامو، آندره مالرو، ژان پل سارتر و آندره ژيد مي‌توان اشاره كرد / فرهنگ آثار» با مجلدهاي800صفحه‌يي با سرپرستي رضا سيدحسيني عرضه شد. او همچنين در تدوين «فرهنگ آثار ايراني - اسلامي» با سرپرستي احمد سميعي گيلاني همكاري داشت / نويسندگان و مترجمان زيادي‌ خود را وام‌دار اين مترجم مي‌دانند؛ كسي كه ژانرهاي مختلف ادبي را به ايرانيان معرفي كرد و امروز بسياري از شاگردان او براي خود كسي شده‌اند. سيدحسيني بيش از 60 سال از عمرش را صرف ترجمه‌ي ادبيات جهان و شناساندن مكتب‌هاي ادبي به ما كرد / بيش از نيم قرن از تأليف «مكتب‌هاي ادبي» رضا سيدحسيني، مترجم پيشكسوتي كه يك عمر معلم بود و تا حدي كه توانست، آموخت و ياد داد، مي‌گذرد و ....

 از دست رفت. ۴ سال بود که در تدارک برنامه تجلیل از این بی همتای روزگار بودم. هر کسی و هر جایی به نحوی مقابله و ممانعت می کرد. دانسته یا ندانسته. می گفتم مریض است پیر است سرطان دارد شاید فردا پس فردا نباشد مگر حالی شان بود. زمستان سال قبل بالاخره با آیدین رفتیم بنیاد دائره المعارف اردبیل و گفتیم می خواهیم اقلن برایش مجموعه مقالاتی چاپ کنیم در اردبیل. پیگیر جمع کردن امضا هم بودم که شورای شهر یک جایی را به نامش کند. جالب است خیلی ها و خیلی ها نمی شناختندش. افسوس بار است. جالب نه. قرار و مدار کتاب را گذاشتیم و بنیاد گشاده دستانه جلو آمد و حتا بعد از عید ازم خواستند اجرای بزرگداشتش را در تابستان ۸۸ بر عهده بگیرم. می دانستم بیمارستان است و ناامید و امیدوار بودم که می ماند یا نه. طرحش را هنوز هم نبرده ام بنیاد. برای شنبه قرار داشتیم که ببینیم چه می کنیم و حالا باید در نبودش بزرگش بداریم مثل همیشه مثل کسان دیگر.

ترجمه از نگاه رضا سيد حسيني  

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 
 
حسين شريعتمداري، در جوابيه‌اي تحت عنوان "آقاى كروبى شما را چه مى‌شود "به اظهارات روز گذشته دبيركل حزب اعتماد ملي پاسخ داد.


ديروز آقاي كروبي در اقدامي كه از يك روحاني بعيد به نظر مي‌رسيد فحش‌نامه مفصلي عليه اينجانب و كيهان صادر كرد متن اين فحش نامه به طور همزمان در روزنامه‌هاي زنجيره‌اي و سايت‌هاي ضدانقلاب به اصلي‌ترين خبر تبديل شد و دو روزنامه اعتماد و اعتماد ملي آن را به عنوان تيتر اول خود برگزيدند كه انشاءالله اين هماهنگي برخي از اصلاحاتچي‌هاي داخلي و سايت‌هاي ضدانقلاب خارجي مثل ده‌ها و صدها مورد ديگر تصادفي!( مانند وبلاگ گنگ خواب دیده)  بوده باشد.

ابتدا بايد از آقاي كروبي پرسيد كداميك از فحش‌ها و تهمت‌هايي كه عليه كيهان آورده‌ايد، قبل از شما از سوي راديوهاي بيگانه نظير اسرائيل و راديو آمريكا و سايت‌هاي سلطنت طلب و ضدانقلاب نثار كيهان و مديرمسئول آن نشده است؟!
 
راستي! آقاي كروبي مگر دقيقاً در همين روزها رژيم اشغالگر قدس به جرم كودك كشي مورد اعتراض و خشم مردم جهان قرار ندارد؟ و مگر نخست وزير رژيم صهيونيستي ادعا نمي‌كند كه اتهام كودك كشي را جمهوري اسلامي ايران به اسرائيل وارد كرده است؟( ارتباط آن را من با مسله حقوقی اعدام زیر ۱۸ ساله اطفال نمی دانم شما چطور)  بنابراين اگر ادعاي شما خطاب به نظام اسلامي كه «كودك كشي را متوقف كنيد»! همصدايي-البته ناآگاهانه- با رژسم اسرائيل و آمريكا نيست،


 در فحش نامه كذايي به سوابق خود اشاره كرده و به آن باليده‌ايد كه ضمن تقدير و تحسين به خاطر اينهمه شكسته نفسي و تواضع!! نظر جنابعالي را به فرمايش تعيين كننده حضرت امام(ره) جلب مي‌كنم كه مي‌فرمودند «ميزان حال فعلي افراد است». بنابراين بهتر است براي ارزيابي «حال فعلي» افراد، معيارهاي بنيادين امام راحل(ره) را ملاك قضاوت قرار دهيم به يقين مي پذيريد كه «دو صد گفته چون نيم كردار نيست»! هست؟!

- اينجانب را به زعم خود ملامت كرده ايد كه بازجو بوده‌ام. بنده هيچگاه بازجو نبوده ام ولي بارها ابراز تاسف كرده و مي كنم كه چرا ثواب بازجو بودن در نظام جمهوري اسلامي ايران كه متعلق به حضرت صاحب الزمان(عج) است در نامه اعمال من ثبت نشده است

مرا متهم كرده‌ايد كه عليه ـ به اصطلاح ـ روشنفكران قلم زده ام ولي مصلحت ندانسته‌ايد كه بفرمائيد آنها چه كساني بوده‌اند؟ براي كيهان افتخار بزرگي است كه عليه دشمنان اسلام و امام و انقلاب قلم زده و هويت واقعي آنها را افشا كرده است. كساني كه؛ «فرهنگ شهادت را خشونت آفرين» مي‌دانستند! اسلام را متعلق به 1400 سال قبل دانسته و قوانين آن را غيرقابل اجرا معرفي مي‌كردند! شهادت امام حسين عليه السلام را نتيجه خشونت طلبي ـ نستجيربالله ـ جدش رسول خدا (ص) در جنگ‌هاي صدر اسلام مي دانستند! كساني كه «انقلاب اسلامي را عامل عقب افتادگي» مي ناميدند!
( نمدانم برادر حسین دکتر زرین کوب را هم اینگونه می دانست)
 
آنها كه مي‌نوشتند «ائمه اطهار(ع) هم قابل انتقاد هستند»! و يا «اصلي ترين مشكل ما براي برقراري دموكراسي در كشورمان اين است كه در ايران هنوز خدا نمرده است»! و مي نوشتند «منشأ خشونت همين احكام فقهي است»! و «افكار امام خميني(ره) بايد به موزه تاريخ سپرده شود»! و مي نوشتند «حجاب و حياي زنان مظهر و نماد عقب افتادگي است»! و...

9- راستي! آقاي كروبي! آيا جنابعالي شخصيت خود را -نستجيربالله- از رسول خدا(ص)، ائمه اطهار و حضرت امام(ره) برتر مي دانيد؟ به يقين پاسخ منفي است و ساحت جنابعالي از اين اتهام دور است. بنابراين چرا در مقابل اهانت هم حزبي هاي خويش نسبت به آن بزرگواران سكوت كرديد و هنگامي كه خودتان به خاطر همزباني با دشمنان اسلام مورد انتقاد قرار گرفتيد، فحش نامه صادر فرموديد؟!


راستي آقاي كروبي! نگاهي هم به سايت‌هاي ضدانقلاب بيندازيد و پيچ راديوهاي بيگانه را بپيچانيد، براي شما چه هورايي مي‌كشند و به خاطر فحش نامه كذايي چه تشويق و تقديري است كه پشت سرهم نثارتان مي‌كنند!...يادتان هست كه امام(ره) مي‌فرمودند هر وقت ديديد دشمنان اسلام از مواضع و عملكرد شما حمايت مي‌كنند در كار خود شك كنيد؟

متن داخل پرانتز از گنگ خواب دیده است
اصل نامه درادامه آمده...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

مهدي کروبي در نامه يي شديداللحن به حسين شريعتمداري پاسخ گفت. در روز سه شنبه 8 ارديبهشت ماه روزنامه اعتماد ملي، سخنان مهدي کروبي در انتقاد از کودکان زير 18 سال را با تيتر «اعدام کودکان را متوقف کنيد» در صفحه اول خود منعکس کرد. اين تيتر انتقاد شديد روزنامه کيهان را برانگيخت و در روز چهارشنبه در يادداشت صفحه 2 و بخش گفت وشنود با عبارات تندي به مهدي کروبي حمله شد. نامه زير که ديشب منتشر شده و در اختيار رسانه ها قرار گرفت پاسخ مهدي کروبي به روزنامه کيهان و شخص حسين شريعتمداري است.

 يکي به زبان لودگي و ديگري به زبان امنيتي اين بار عليه اينجانب مهدي کروبي به تهمت و هتک حرمت روي آورده ايد و دوستان و ياران مرا هم بي نصيب نساخته ايد،

 چاره يي جز آن نديدم که با شخص شما يک بار براي هميشه سخن بگويم و حجت تمام کنم تا بدانيد که اين بار نه با سعيدي سيرجاني که با مهدي کروبي سخن مي گوييد که کارنامه نيم قرن مبارزه سياسي او و پدرش و خانواده اش در راه انقلاب و نظام روشن است. البته مي دانم که در اين ديار از سعيدي سيرجاني تا دوست حضرتعالي سعيد امامي همه از هر نوع بشر در معرض نيش قلم و قرباني بهتان شما هستند.

وقتي که مديران کيهان همسو با تهيه کنندگان برنامه هايي چون هويت به نويسندگان و روشنفکران اين سرزمين چون مرحوم دکتر عبدالحسين زرين کوب و مرحوم دکتر عباس زرياب خويي توهين مي کردند؟ آيا امروز همان کلام امير مومنان نبايد سرلوحه ما باشد که اگر مسلماني از خبر تعرض به زني يهودي بميرد، بر او حرجي نيست؟

شما در کدام مدرسه و مکتب و دانشکده درس فقه و حقوق و علم دين آموخته ايد؟ مساله اعدام افراد زير 18 سال مساله يي فقهي و حقوقي است که فقها و حقوقدانان بايد درباره آن نظر دهند و البته هر نظري در اين باره مي تواند مورد نقد علمي هم قرار گيرد نه اينکه مايه لودگي و فحاشي به نام طنزپردازي شود.

 و آيا شما طرفدار اعدام افراد زير 18 سال هستيد و معتقديد اگر کسي مانند شما فکر نکند از عوامل صهيونيسم است؟، آيا صهيونيست ها از اينکه در ايران افراد زير 18 سال را اعدام کنند و بتوانند عليه جمهوري اسلامي تبليغ کنند راضي ترند يا اينکه يک روحاني علاقه مند به نظام و يار امام خواستار لغو اين مجازات ها شود؟ مگر خداوند متعال در قرآن مجيد نفرموده است اگر فردي را به نا حق بکشند مانند اين است که همه انسان ها را کشته اند و اگر کسي را از مرگ نا حق نجات دهند مثل اين است که همه انسان ها را نجات داده اند. ما کي مي خواهيم به اين آيات رحمت الهي عمل نموده و از خشونت دوري کنيم؟

 شما چرا وچگونه به خودتان اجازه مي دهيد به افراد مومن و مسلمان برچسب نا مسلماني و صهيونيسم بزنيد، مگر شما چه کاره ايد و چه جايگاهي داريد؟

و در واقع دليل بر آشفتگي شما از اين اعلاميه نيست. آنچه علت پرده دري شماست ترس از انتخابات آينده است که شما در فرآيند اين انتخابات کيهان را به ارگان نامزدي خاص بدل کرده ايد و به نام انتشار اخبار دولت به تريبون رئيس دولت تبديل شده ايد و آرزوي تمديد اين دوره را در سر مي پرورانيد و برخلاف مشي رهبري، روزنامه يي که از اموال عمومي است را به ارگان فردي تبديل کرده ايد و با مشاهده اقبال مردمي در صف مقابل آشفته خاطر مي شويد و چنين بي تابانه عنان از کف مي دهيد و دشنام مي دهيد.

شگفتا که در رژيم شاه اعضاي سابق حزب توده، رستاخيزي و ساواکي مي شدند و به شکنجه و آزار مبارزان انقلابي و زندانيان سياسي مي پرداختند و پس از انقلاب اسلامي برخي افراد که سابقه وابستگي به گروه هاي ضدانقلاب را داشتند

لباس مطبوعاتي مي پوشند و با تلون و نفوذ در برخي مطبوعات (که به بيت المال متکي هستند) به ياران امام و انقلاب توهين مي کنند. روزي دگرانديشان و روشنفکران، دگر روز چهره هاي ملي و مذهبي، گاهي بزرگان اقوام و مذاهب و مکاتب مسلمان و جايي حتي بيت امام خميني و نوه محترم وي را هتک حرمت مي کنند. به اين ترتيب گويي کيهان به پايگاه ترويج خشونت و تفرقه و فرقه گرايي تبديل شده است.

روزنامه کيهان به چه حقي هر روز عليه مهندس ميرحسين موسوي و اينجانب مقاله و خبر مي نويسد و جعل مي کند و تهديد مي کند که مراجع صلاحيت دار به حسابم مي رسند؟ مگر شما وکيل مدافع آن مراجع يا مامور مخفي آنها هستيد که اين گونه از عالم غيب خبر مي دهيد؟

آقاي شريعتمداري؛ درست است که در انتخابات سال 1384 حق خود را پايمال يافتم
اما اين شب انتخابات از آن شب ها نيست که هنوز نيمه شب فرا نرسيده و صفحه روزنامه کيهان به ساعت 10 شب نرسيده و صندوق راي جمع نشده و شمرده نشده باشد و شما در تيتر اول روز بعد خبر از رتبه بندي نامزدها بدهيد و نفر اول و دوم و سوم را تعيين کنيد و سوداي سونامي احمدي نژاد سر دهيد. در اين چهارساله که روزنامه اعتماد ملي را منتشر کرده ام دقيقاً مي دانم که صفحه اول روزنامه چه زمان بسته مي شود و اخبار غيبي چگونه به مديرمسوول مي رسد.


روزنامه کيهان را که در دوره حضرتعالي کارنامه يي سياه در توهين به نخبگان را از خود بر جاي نهاده است.


بدانيد که اين بار نه با سعيدي سيرجاني که با مهدي کروبي سخن مي گوييد

این جمله چه معنایی دارد؟!

اصل نامه درادامه آمده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

دیروز میگفتم :

مشقهایم را خط بزن … مرا مزن

روی تخته خط بکش … گوشم را مکش

مهر را در دلم جاری بکن … جریمه مکن

هر چه تکلیف میخواهی بگیر … امتحان سخت مگیر

اما کنون ..

مرا بزن … گوشم را بکش .. جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر
مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان

 قول بوسكاليا، معلم بايد از خودش يه پل بسازه تا دانش‌آموزها از روي اون رد بشن، بعد خراب بشه. يا مي‌گه قرار نيست معلم‌ها چيزي به دانش‌آموزها ياد بدن، بلكه علم مثل سفره‌ي غذايي هستش كه معلم فقط غذاها را به شاگردها نشون مي‌ده. اين خود شاگردها هستن كه انتخاب مي‌كنند كدوم غذا را بخورن.

معلم‌هاي گرامي تمام دوران تحصيلم، روزتون مبارك. ولي صادقانه بگم نمي‌تونم بگم همتون رو دوست داشتم، ولي از همه‌ي شما چيزي ياد گرفتم، پس زحمات همه شما رو ارج مي‌نهم.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

دکتر صدیقی مردی به تمام معنی صدیق و متقی و دانشمند بود و در عین حال وطن دوست. او جلساتی را در سال ۱۳۳۸ در منزل خود ترتیب می دهد که فعالیت های مبارزاتی دوره دوم زندگی دکتر صدیقی در برابر رژیم شاه به شمار می آید

 ایران وطن من است و من به ایرانی بودن خود افتخار می کنم ، حتی اگر این امر به  بهای جان من تمام شود، چون من هر چه دارم از این آب و خاک است."
در پاسخ به لویی ماسینیون به مناسبت دعوت او از دکتر صدیقی برای تدریس در دانشگاه پاریس در زندان  پس از 28 مرداد 1332

دکتر غلامحسین صدیقی جامعه شناس و سیاستمدار و دانشمند بزرگ ایرانی و رهبر برجسته‌ی جبهه ی ملی و وزیر کشور کابینه ی دکتر محمد مصدق در آذرماه 1284 در محله‌ی سرچشمه ی تهران به دنیا آمد. پدر او حسین صدیقی ملقب به اعتضاد دفتر از اهالی ناحیه‌ی نور مازندران بود. غلامحسین تحصیلات ابتدايی و بخشی از تحصیلات متوسطه را در مدرسه‌ی اقدسیه گذراند و نیز در مدرسه‌ی آلیانس فرانسه به فرا گرفتن زبان فرانسه پرداخت. سپس به دبیرستان دارالفنون رفت و سال های آخر متوسطه را در آن مدرسه تحصیل کرد و دیپلم گرفت.در شهریور ماه 1308 همراه با دومین گروه دانشجویان اعزامی از سوی وزارت معارف به فرانسه رفت و در دانشسرای مقدماتی شهر آنگولم به تحصیل پرداخت و در تیرماه 1311 به اخذ باکالورا موفق گردید.

دکتر صدیقی در بهار 1314 از دانشسرای عالی سن کلو در حومه‌ی پاریس فارغ التحصیل شد و در رشته  ی فلسفه به اخذ پنج دانشنامه  ی عالی (روانشناسی، روان‌شناسی کودک، آموزش و پرورش،‌اخلاق و جامعه شناسی و تاریخ ادیان) نایل گردید.

دکتر صدیقی در اسفند 1316 به اخذ درجه ی دکترا از دانشگاه پاریس توفیق یافت. رساله ی  او تحت عنوان " جنبش‌های دینی در قرون دوم و سوم هجری " با درجه ی ممتاز پذیرفته شد. وی در فروردین 1317 به ایران بازگشت و بلافاصله به سمت دانشیار در دانشگاه تهران مشغول کار شد.

وي در بحبوحه انقلاب در مورد وضعیت آینده ایران  چنین گفته بود:

«روزی خواهد آمد كه شما در مرزهای بین‌المللی از آوردن نام ایران و ایرانی خجل و شرمسار باشید».[

http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/11/post_145.html

دکتر غلامحسین صدیقی  از نظر سجایای اخلاقی و وقار و شخصیت یکی از معدود مردان 50 سال گذشته ایران است که وقتی پا به هر جمعی می‏گذاشت، پیر و جوان و عالم و عامی تحت تأثیر آداب و کلام و وقار او قرار می‏گرفتند و از این حیث، ناخواسته معلم اخلاق همه بود

سرانجام دكتر غلامحسين صديقی در روز دوشنبه 29 اردیبهشت 1371 در تهران در گذشت. عشق ايران آنچنان در جان او ريشه داشت كه در آخرين لحظات و در زير چادر اكسيژن فرياد برآورد : پاينده باد ايران ! .... و سپس جان به جان آفرين داد .

 صديقی آکنده از مهر مرز و بوم خود و به دنبال پژوهش در باره ی  تاریخ و سرزمین ایران بود ، اما با  گشاده‌رویی در برابر علم و فرهنگ نوین  . او بزرگترین کاستی این ملت را چنین ترسیم کرد :‌

«بزرگترین عیب ما بی‌انصافی است. بی‌انصافی دردآوری درباره‌ی دیگران» و در جای دیگری نوشت:‌«جامعه‌ای شایسته‌ی بقاست که در آن انسان ارجمند و عزیز و گرامی باشد.»

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 
 
به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط مرتضی--حاج سید محمد |

مدیران جوانی که در دولت نهم پست های مهم مدیریتی را اشغال کرده اند، ذکر کرد. در این گزارش نام، سمت و سن ۱۳ مدیر جوان دولت ذکر شده، ولی در عین حال تاکید شده است: « این افراد فقط بخشی از نام هایی هستند که توانستیم در مورد آنان اطلاع کسب کنیم. فهرست مدیران جوان که کمتر از ۳۰ سال دارند در دولت نهم بیش از این تعداد است.»

مهرداد بذرپاش که ۲۹ سال سن دارد و پیش از این عضو بسیج دانشگاه صنعتی شریف بوده، فهرست مدیران جوان دولت نهم و سوابق آن ها به این شرح ذکر شده است:

مسیح مشهدی تفرشی، مدیرعامل پارس خودرو، متولد ۱۳۵۹: همراه با مهرداد بذرپاش در انتخابات شوراها شرکت کرد. پس از ناکامی با بذرپاش به پارس خودرو رفت و اکنون با حکم او مدیریت پارس خودرو را بر عهده گرفته است.

 

علی صالح آبادی، رئیس سازمان بورس و اوراق بهادار، متولد ۱۳۵۷: این دانش آموخته دانشگاه امام صادق سال ۵۷ در یکی از روستاهای سبزوار به دنیا آمده و در کارنامه کاری خود ریاست بورس کرج را دارد. از خوش شانسی او بود که بورس تهران به روزی افتاده بود که کسی دبیرکلی آن را قبول نمی کرد تا با پذیرش آن از سوی صالح آبادی اولین مسوول بورس پس از اصلاح ساختار جوانی ۳۰ ساله باشد

بابک افقهی، معاون توسعه تجارت، متولد ۱۳۵۷: پس از معرفی میرکاظمی مدیریت رسانه های وزیر پیشنهادی را برعهده گرفت و پس از رای اعتماد به میرکاظمی به عنوان مشاور جوان وی انتخاب شد. افقهی هم اکنون معاون پشتیبانی رئیس سازمان توسعه تجارت است.

 

حمیدرضا علیان، مشاور مدیرعامل پارس خودرو، متولد ۱۳۵۶: در ابتدا به عنوان مشاور جوان وزیر صنایع و معادن مشغول به کار شد. او علاوه بر این سمت قائم مقام حوزه مشاوران جوان نیز بود. در زمان مهرداد بذرپاش به عنوان مشاور مدیرعامل پارس خودرو انتخاب شد. در کنار سمت های اقتصادی، علیان عضویت در هیات مدیره استقلال را نیز در کارنامه خود دارد.

 

حسن رضوی، مشاور معاونت حقوقی رئیس جمهوری، متولد ۱۳۵۸: یکی دیگر از مشاوران جوان است که علاوه بر سمت مشاورت در ساختمان کوثر ریاست جمهوری نیز مسوولیت برعهده دارد. گفته می شود او از وزارت علوم بورسیه تحصیل در یکی از کشورهای خارجی را دریافت کرده است.

 

سیدمحسن نبوی، عضو هیات مدیره شرکت سرمایه گذار ی خارجی، متولد ۱۳۵۸: داماد محمود زریبافان از مشاوران جوان وزیر امور اقتصادی بود. نبوی پس از چندی از سمت مشاور جوان وزیر ظاهراً استعفا داده و اکنون عضو هیات مدیره شرکت سرمایه گذاری خارجی است.

 

خدامراد احمدی، عضو هیات مدیره صنایع کوچک، متولد ۱۳۵۷: از دوستان صمیمی بذرپاش است که در کنار عضویت در هیات مدیره صنایع کوچک، مدیریت دفتر وزارتخانه را نیز برعهده دارد.

 

قلی ها، مدیرکل دفتر ستاد مبارزه با قاچاق کالا، متولد ۱۳۵۸: از نزدیکان بذرپاش در ستاد رایحه خوش خدمت بود. او مدتی مشاور جوان رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا بود اما پس از مدتی به مدیریت دفتر ستاد مبارزه با قاچاق کالا رسید.

 

علیرضا سائلی، مدیرعامل شرکت رفاه گستر، متولد ۱۳۵۹: مشاور جوان رئیس سازمان تامین اجتماعی که عمرش به ۳۰ سال نرسیده همزمان به عنوان مدیرعامل و عضو هیات مدیره شرکت رفاه گستر انتخاب شده است.

 

وحید خاوئی، مسوول دفتر ستاد تبصره ۱۳، متولد ۱۳۵۸: هم اکنون مسوول دفتر مهدی هاشمی رئیس ستاد تبصره ۱۳ است. او پیش از این عضویت در بسیج دانشگاه علم و صنعت را نیز در کارنامه خود داشته است. (از وحید خاوئی به عنوان رهبر بسیجیانی که دکتر صالحی، رئیس سابق و منتخب اساتید دانشگاه علم و صنعت، را در سال ۸۲ مورد ضرب و شتم قرار دادند و او را به گروگان گرفتند یاد می شود.)

 

کاوه اشتهاردی، رئیس موسسه فرهنگی- مطبوعاتی ایران، متولد ۱۳۵۷: مدیر سایت سما در زمان شهرداری احمدی نژاد بود. پس از آن به عنوان دبیر کمیته تبلیغات شورای عالی امنیت ملی انتخاب شد و پس از کنار گذاشتن اسلامی فرد جانشین وی شد.

 

عبدالله سلطانی ثانی، عضو هیات مدیره شرکت پلاسکوکار سایپا، متولد ۱۳۶۱: سلطانی از دوستان بذرپاش است که با تلاش وی و حکم اعضای هیات مدیره سایپا انتخاب شده است.

سلطانی، که در دانشگاه امیرکبیر به عنوان یکی از نیروهای تندرو بسیج در سال های اخیر شناخته می شد، در واکنش به این گزارش جوابیه ای برای روزنامه اعتماد ارسال کرد. در بخشی از جوابیه این مدیر جوان دولت نهم آمده بود: مشکل اینجاست که در روزنامه تیتر می زنند که داد و بیداد که کشور را جوانان به یغما بردند و یک جوان ۳۰ ساله دارای مدرک کارشناسی ارشد از بهترین دانشگاه های فنی کشور، مسوول دفتر رئیس فلان نهاد شده، یا دیگری با ۳۴ سال سن، دارای رزومه کاری در سطوح عالی مدیریتی و دانش آموخته یکی دیگر از بهترین دانشگاه های کشور مدیرکل حوزه وزارتی فلان وزارتخانه گردیده است

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

خواننده عزیز به یاد دارد که در ماه گذشته از «ایده آل سازی» طبیعی و سالم سخن گفتیم و اشاره کردیم کودک نوپای ما که خود را در روبروئی با دشواری های زندگی ترسیده و ناتوان می یابد، به شیوه های مختلفی می آویزد تا بر اضطراب و ناتوانی فائق آید. یکی از شیوه های «بت سازی» والدین و «فراانسان» پنداشتن والدین خود است.
سپس به این نکته اشاره کردیم که شیوه برخورد والدین در این مرحله حساس زندگی کودک، او را بر سر یک دوراهی قرارمی دهد. یکی از این راه ها منجر به توان مندی تدریجی کودک و لذا ازبین رفتن نیازمندی او به داشتن «بت» و قهرمان می شود و راه دیگر، این نیاز طبیعی و خوش خیم طفولیت را تبدیل به نیازمندی بد خیم «بت سازی» و «بت پرستی» در دوران بزرگسالی می کند. و اشاره کردیم که بزرگسال آسیب دیده ما، در تمام عمر به علت ضعف و حقارت درونی دنبال «بزرگ مردی» می گردد که رهبر و رئیس و پهلوان و پیرو «و» مراد او باشد و یا درست در نقطه مقابل، از طریق انکار حقارت نفس، خود، آن ناجی بزرگ، آن بزرگ مرد تاریخ، آن رهبر و آن «بت » می شود که دنبال پیرو و گّله دنباله رو می گردد.
آنچه اتفاق نمی افتد فرم گیری استقلال و برابری و هویت اصیل انسانی است که نه نیاز به بت شدن دارد و نه بت داشتن.

اما آنچه برای این ماه باقی ماند، توضیحی راجع به راه دوم و یا روش ناسالم والدین در مرحله IDEALIZATIONطبیعی که منجر به بت سازی بدخیم می شود.
بگذارید دوباره به مثال کودک نوپای خود برگردیم که با دوستان خود درگیر شده و برای یاری گرفتن از پدر و مادر قهرمان به خانه برگشته و از آنها می خواهد که آنهایی که موجب آزردگی او شده اند بکشند.
بگذارید فرض کنیم که والدین خسته یا نا آگاه یا بی حوصله و یا خواهان وابسته کردن فرزندان به خود، خواست کودک را برآورده می کنند و به جای او با دوستان او درگیر می شوند و به فرزندشان می آموزند که برای حل مسائلش،اگر به آنها مراجعه کند با خیال راحت مشکل حل می شود و به آرزویش می رسد.
در این عمل ظاهراً ساده و بازی گونه، پیامی بسیار پیچیده و بغرنج خوابیده، که با هم به تحلیل آن می نشینیم.
کودک احساس ناتوانی می کند، احساس ناتوانی او را عصبانی کرده، با عصبانیت از جمع کودکان دور می شود. چون خود را در حل مسئله نا توان می بیند، در لحظات ناتوانی به «بت توان مند» خود می اندیشد، به سوی او می دود و از او یاری می گیرد، اینکه«بت او» به هنگام نیاز در کنار او ست، هدیه ای است بسیار ارزشمند. زیرا اگر او احساس بی کسی و نا توانی می کرد می توانست آسیب های جدی ببیند. ولی «بت او» اگر آگاه و سلامت باشد، خوب می داند که حل مسائل کودک بدون حضور و دخالت او، مسئله نا توانی او را از بین نمی برد بلکه او بیشتر باور می کند که فقط «بت او»، یا مادر و پدر هستند که می توانند مشکلات کودک را حل کنند و او را نجات بدهند. تکرار چنین تجربه ای، وابستگی و اتکاء کودک را به والدین شدت می بخشد و این احساس را تقویت می کند که من بدون آنها«هیچم»، این احساس «هیچی» به دو صورت قابل تحمل می گردد و کودک ناتوان را از پای درنمی آورد.
الف: کودک با این احساس آزار دهنده کلنجار می رود و بالاخره به یاری گرفتن از «خود بزرگ بینی توهمی» و انکار ناتوانی و جایگزین کردنش با قدرت مندی بدخیم یا قادریت مطلق، همان خودشیفته سرمستی می شود که باید برتر از دیگران و بت دیگران باشد. او حق و حقوقش از بقیه مردم بیشتر است، حرفهایش مهم تر، دانسته هایش حقیقی تر، پس باید پرستیده شود و بر جایگاه خدایان بنشیند.
امکان دوم یا روش ب: وقتی کودک ما احساس ناتوانی و عجز را درونی کرد و احساس هیچی نمود بدون هیچ درگیری و کلنجار و مبارزهو این احساس بی مقدار را به تن می خرد و یا از بزرگان، توانمندان، افراد مهم و مطرح در جامعه با آنهایی که نمایش قدرت می دهند، برای بهاء بخشیدن به خود یاری می طلبد و دنبال «بتی» می گردد که از طریق پرستش او و پیروی از خواست های او، قدرتمندی او را فرشته نجات لحظات ناتوانی و عجز بداند. به هنگام آزردگی و خشم، از قادرمطلق خود یاری بطلبد و البته که قادر مطلق او در بردگی و سر سپردگی و وفاداری و اطاعت مطلق اوست که از یاری دریغ نمی کند.
به این ترتیب مادر و پدراز طریق تثبیت پدیده طبیعی و دوره ای IDEALIZATION یا «ایده آل سازی» کودک و تبدیل آن به «ایده آل سازی» بدخیم، مانع رشد استقلال و تفرد و ایجاد«خودپرستی و خود پذیری» کودک شدند.
خود دوستی طبیعی موجب خود پذیری و دیگر پذیری است و فردی که به این رشد سالم دست یابد دیگر نه آرزوی«بت شدن» دارد و نه آرزوی«بتی» برای پرستیدن.
او خود را با تمام قوت ها و ضعف ها می شناسد و می پذیرد و از این موضوع نیز آگاه است که دیگران نیز مانند او قوت و ضعف دارند.
در اینجا این سئوال مقدر می تواند پیش بیاید که آیا یاری گرفتن و کمک خواهی از دیگران نشانه وابستگی و حقارت نفس است؟ پاسخ کاملاً منفی است. ما در زندگی تکاملی خود از طریق هم بستگی و یاری یکدیگر بر خشم های طبیعی و عوامل ناساز زندگی فائق آمده ایم. وجود ژنی که «اکسی تاسین» یا مولکول شیمیایی دلبندی مغز را تولید می کند، بهترین نشانه نیاز ما به همبستگی و زیست ارتباطی است. ولی هم بستگی و ارتباط با وابستگی های عصبی و چسبندگی های بدخیم که ویژه روابط نابرابرند فرق دارد.
در هم بستگی من و شما و دیگران چرخهای حرکت طبیعی هستی، هستیم و هرکدام به خاطر اینکه بخشی از این هستی عظیم می باشیم، ارزش اگزیستانسیالیستی یا هستی گرایه داریم. و از حقوق برابر انسانی باید برخوردار باشیم. و جالب است که در دیدگاه «وحدت وجود و موجود»، تمام هستی یک واحد است و جلوه های متفاوت آن فقط از طریق ارتباط همساز با یکدیگر، هم آهنگی حیات بخش را فراهم می آورند. و هر وقت این ارتباط نا هم ساز و غیر هم آهنگ باشد، مانند یک ارکستر هرج و مرج نواز، نغمه ای دلنشین تولید نخواهد کرد.
اگر آقایان جسارت مرا ببخشند، خواهم گفت، که سالها پیش فکر می کنم در اوائل سال 1991 بود که مقاله ای منتشر کردم به نام«روان زنانه» و «روان مردانه». و در آن نوشتار یاد آور شدم که مقصود من زن و مرد به لحاظ جنسی نیست، بلکه به دو نیرو و اصل طبیعی که در تعادل و برابری به هارمونی طبیعت می پیوندند اشاره کردم.
در آن مقاله متذکر شدم که جوامع پدر سالار این تعادل و برابری 2 اصل مردانه و زنانه را بر هم زده اند و از این طریق تمدن انسانی آسیبی جدی دیده و می بیند. اگر خشونت، نبرد، سلطه جوئی، پیش روی و کسب قدرت را اصل مردانه بدانیم که با هورمون تسترون نیز همراهی دارد. و اگر پرستاری، مراقبت، دلبندی، فراهم ساز رشد دیگران شدن ، و میل به نزدیکی و وصل با دیگران را اصلی زنانه تلقی کنیم که با هورمون زنانه و مولکول شیمیایی اکسی تاسین هم سویی دارد، آنوقت باید اعتراف کنیم که فرهنگ پدر سالار با برهم زدن تعادل بین این دو اصل طبیعی و رهبری در دنیای علم و اندیشه و تکنولوژی و اقتصاد و سیاست و روابط بین المللی و غیره فضا را برای اصل زنانه تنگ تر کرده و متأسفانه ما زنان نیز برای بیرون آمدن از تنگناهای اجتماعی و سیاسی و علمی با اصول مردانه وارد بازی شدیم و لذا اصول زنانه حتی در میان زنان مهجور گشته و مانع رشد قلمداد شده.
ولذا تعادل و هارمونی طبیعت از میان رفته و گوئی جنگی میان انسان و طبیعت و انسان و انسان در جریان است که «قدرت» را موضوع حیاتی کرده و قدرت به معنای مردانه گرایش پیدا کرده، یعنی سلطنه بر دیگران، یعنی حرف آخر را زدن، یعنی مسابقه را بردن، یعنی رقیب را حذف کردن، یعنی انحصار طلبی، یعنی برنده شدن، غافل از اینکه این برنده نهائی سخت تنها و بی ریشه است.
این حلقه معیوب و دور شیطانی را در روابط فردی، حرفه ای، اجتماعی و جهانی مشاهده می کنیم.
بزرگترین بحران قرنی که در آن به سر می بریم، مسئله میل بیمار گون به کسب قادریت مطلق و دست یافتن به قدرت نهایی است. در صحنه های سیاست جهانی اگر برابری قوا و تعادل بخشیدن به میل نا بهنجار قدرت طلبی، سامانی پیدا نکند و اصل نرینه حیات به کلی اداره امور را در دست بگیرد، تمدن جهانی مثل پرنده ای که با یک بال پرواز می کند معیوب و در نهایت معدوم خواهد شد.
بت و بت پرست اجزاء و اعضاء جامعه تکاملی انسان نیستند و برای درمان این بیماری تاریخی باید به مادران و پدران آموخت که اتکاء و وابستگی طبیعی کودکان را با آگاهی به استقلال و تفرد تدریجی بَدل باید کرد.
باید به پدران و مادران آموخت که دختر و پسر آنها هرکدام نقشی، توانی، ارزشی ویژه در طبیعت دارند و هر دو دوست داشتنی اند. با فرهنگ مرد پرست و مرد سالار سنتی ازروزگار کودکی برخوردی آگاهانه باید داشت. باید به پدران و مادران آموخت که احترام به کودک، آزاد گذاشتن او در آنجایی که بی خطر است و دادن اختیار و امکان انتخاب، متناسب با سن آنها جزء الفبای پدری و مادری است.
فقط از این طریق احساس ناتوانی کودکانه به تدریج برطرف و توانمندی سالم درونی می گردد. چنین کودکی، وقتی به بزرگی رسید نه دیگر آرزوی بت شدن دارد و نه آرزوی داشتن بتی که در سایه قدرتش احساس امنیت کند.
تا تعادل بین نیروی نرینه و نیروی مادینه هستی برقرار نشود، ما بیش از آنچه به سهم خود از زندگی باید بی اندیشیم به اضافه داشت خود که ما را در جایگاهی برتر از دیگران قرار می دهد ، فکر می کنیم.
و به قول استاد محمد جعفر مصفا، گرفتار بلای بزرگتری به نام «قیاس» می شویم که از ویژگیهای «هویت فکری» است یا چیزی که من «هویت کاذب» می خوانم. تا ماه دیگر خدانگهدار

دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

در آستانه انتخابات رياست‌جمهوري، گروهي از نزديكان رئيس‌جمهور به گردآوري خاطراتي از اطرافيان در مورد منش، رفتار و خلقيات وي همت گمارده‌اند كه نكات جالبي در آن به چشم مي‌خورد.

دكتر علاوه بر پرهيز از مال و لقمه حرام، از مال شُبهه‌ناك هم پرهيز مي‌كند. در مهماني‌هاي رسمي داخل و خارج كشور طوري با غذا و سالاد بازي مي‌كند که اطرافیان متوجه نشده و ناراحت نشوند.
سفارشش به بچه‌هايش هميشه اين است كه اگر جايي دوستانتان مي‌خواهند مهمانتان كنند، شما پول خودتان را خودتان بدهيد. اگر خواستيد، دوستانتان را هم مهمان كنيد، و سعی کنید كسي مهمانتان نكند.
دكتر بچه‌هايش را طوري بار آورده كه وقتي براي ديدن پدرشان به دفتر رئيس جمهور مي‌آيند، ما كارمند‌هاي دفتر، حتي يك فنجان چايي نمي‌توانيم به آنها بخورانيم.
چند بار هم ديدم كه وقتي از تلويزيون آهنگ‌هاي خاصي پخش مي‌شود سريع خاموشش مي‌كنند. نسبت به صحبت‌هايي هم كه مي‌كنند فوق‌العاده مراقبند.

با وجود جثه ضعيفي كه دارد، كارمندهاي دفترش در مقابل توان و انرژي بالاي دكتر كم مي‌آورند.در زمان فرمانداري در ماكو به همراه معاونانش، سه خانواده با هم در يك خانه زندگي مي‌كردند. به خاطر رعايت بحث محرم و نامحرم خانه را با پرده‌هاي ضخيم به چند قسمت تقسيم كرده بودند تا خانمها راحت باشند

دكتر در عين حالي كه حواسش به بچه‌هايش بود، از آن پدرهايي هم نبود كه زياد توي نخ كارهاي بچه‌هايش برود. به قول پسر كوچكش علي رضا: پدر محدوده فرضي برايمان تعيين مي‌كرد. خط قرمزها را به ما مي‌شناساند. ما خودمان مي‌دانستيم چه مسيري را بايد برويم؛ و تاچه حدودي.

 در سلامت آقای احمدی نژاد شکی نیست اما برای اداره ی امور مملکت فاکتور های دیگر نیز لازم است.آقای احمدی نژاد مدیریت صحیح داشته باشند فرزندانشان 100 تا چای نوش جان کنند

منبع

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

یاران دبستانی مدرسه ابتدایی ۲۵ شهریور آران و بیدگل -سال ۱۳۵۴شمسی

عزیزان ایستاده معلمین محترمی هستند که زحمات انها را فراموش نمی کنیم

از راست آقایان خادم-محمد کاظمی-جواد استادیان-برای من نا شناس

وان پسر خندان با موی کوتاه که سری تو سرها در اورده من هستم

در این عکس ۳۴ ساله جای چند نفر در میان ما خالیست یادشان به خیر و روحشان شاد

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

سـنـجـاب ، حیــوان خانــگــی نـیــست

انقراض سنجاب های ایرانی= نابودی جنگلهای بلوط غرب ایران 

Persian Squirrel

 

        هم ميهنان گرامي با توجه به وضعيت اسف بار وبحراني محيط زيست و حيوانات آن درايران، تقاضا مي شود بيشترازاين،به انقراض كامل حيوانات وتخریب محیط زیست اين مرز وبوم کمک نکنیم و با دستان خود تیشه به ریشه این مملکت چهارفصل نزنیم.مطمئن باشيد هيچ دولت ومردم كشوري دلشان به حال نابودی سرزمين ما نمي سوزد.متاسفانه بیشترمردم كشورما به حيوانات جزبه دید غذا،پوشاک واسباب بازی برای بچه هایشان، دید دیگری ندارند.درچند سال اخیربا تمام بحران های زیست محیطی و روند روبه افزایش انقراض نسل های گونه های مختلف جانوری درایران، شاهد رشدفرهنگ غلط ونابود کننده نگهداری از سنجاب های ایرانی بعنوان حیوانات خانگی از طریق قاچاق این حیوانات وخارج کردن آنها ازآشیانه وفروششان در همه جای ایران بخصوص تهران بودیم که باعث تهدیدی جدی درکاهش جمعیت این حیوانات کوچک بی آزار شده است . دردناک تر از کاهش جمعیت این سنجابها،نابودی جنگلهای بلوط ناحیه غرب کشور می باشد.زیرا تضمین رشد و نمو این درختان تنومند و زیبا، این حیوانات کوچک شیطون هستند بطوری که،وقتی نسل این سنجاب ها منقرض شود، دیگرمیوه های بلوط این درختان نیز توسط آنها درخاک قرار نمی گیرد و درزمان مقررنهالی ازخاک بیرون نمی آید.برای جلوگیری ازتجارت کثیف سنجاب های ایرانی و آگاه سازی مردم از پت نبودن(حیوان خانگی) سنجاب ها، پتيشني توسط دوستان ساخته شده است كه از تك تك شما كه آرزوي بزرگ نجات ايران رادر ذهن و قلبهایتان دارید،خواسته مي شود كه آنرا امضا كنيد تا شاید بتوان نسل این حیوانات درحال انقراض راحفظ کنیم .

http://gopetition.com/online/27132.html

 

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

پرویز داوودی كه در مراسم تجلیل از فعالان بخش خصوصی ستاد تسهیلات سفرهای نوروزی سخن می‌گفت، با تسلیت شهادت جمعی از هموطنان در حملات تروریستی در عراق افزود:« برخی ایران را زمانی محور شرارت ‌خواندند، اما امروز این همه افتخار، عزت و شادی در نظام ما وجود دارد، و كسانی كه زمانی خود را محور آزادی و دموكراسی می‌خواندند، نتیجه‌ی رفتارهایشان جنایاتی است كه در عراق مرتكب می‌شوند و پنجه‌هایشان به خون مردم بی‌گناه آلوده است؛ چنان‌كه كسانی را كه به زیارت عتبات رفته بودند به خاك و خون كشیدند.»
وی با بیان این كه « ما توانسته‌ایم دنیا را شیفته‌ خود كنیم » افزود:«می‌بینید كه چگونه مردم شیفته ما شده‌اند و اسم محمود احمدی‌نژاد را روی كودكانشان می‌گذارند، هم‌چنین طبق آن‌چه اعلام شده 500 میلیون نفر پای رسانه‌ها صحبت‌های رییس‌جمهور ما را گوش كردند؛ به طوری كه حتی رسانه‌های دشمن قادر به نمایش ندادن این مراسم نبودند. همه‌ی این‌ها به خاطر اسلام، ولایت و اهل بیت(ع) است.»

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

«چنين گفت ابن عربى» عنوان كتابى به قلم نصر حامد ابوزيد با ترجمه سيد محمد راستگو است. راستگو متولد ۱۳۳۵ كاشان و فارغ التحصيل رشته قرآن و حديث است. «تلخ خوش» بحثى در شعر حافظ، «ايهام در شعر فارسى» و «عرفان در غزل فارسى»، «تجلى قرآن و حديث در شعر فارسى» و «بررسى هاى تاريخى قرآن» عناوين برخى از آثار منتشر شده اين استاد دانشگاه كاشان است

ابوعبدالله محي الدين محمد بن علي بن محمد بن العربي الحاتمي (از تبار حاتم طايي) اندلسي، عارف مشهور، ۱۷ يا 27 رمضان ۵۶۰ هـ‌. ق در مرسيه اسپانيا متولد شد، به اشبيليه، مشرق، تونس، مكه، آسياي صغير و... سفر كرد و سرانجام در دمشق اقامت گزيد و در ربيع‌الثاني ۶۳۸ هـ‌. ق در همان جا درگذشت. ابن عربي ، از بزرگ ترين عرفاي اسلامي غير ايراني در قرن 6 است كه در هيچ كجا به اندازه ايران، مورد توجه نبوده است. 
 ابن عربي در 30 سالگي از اندلس خارج شد و ديگر هيچ گاه به آن جا بازنگشت. او موسس مكتب وحدت وجود در عرفان اسلامي محسوب مي شود.


اقوال متفاوتي درباره آثار اين عارف نام‌دار وجود دارد. عده‌اي آثار او را بالغ بر 500 اثر دانسته‌اند و عده‌اي نيز اين آثار را در حدود 250 اثر تخمين زده‌اند. كه از ميان آنها «الفتوحات المكيه» و «فصوص الحكم» مهم‌تر و مشهورتر است

فراخواندن ابن‌عربی از این روست که شاید بتوان در تجربه‌های او چیزهایی یافت که در جهان امروز با آن روبرو هستیم. اهمیت اندیشه ابن‌عربی از این روست که پختگی و پروردگی اندیشه اسلامی را در حوزه‌های گوناگون فقه، الهیات، فلسفه ، تصوف، تفسیر قرآن ، علوم حدیث، علوم بلاغت، لغت و... به نمایش می‌گذارد.
از این دیدگاه بررسی و پژوهش آموزه‌ها و اندیشه های او ، چشم اندازی از اندیشه های اسلامی در سده های ششم و هفتم هجری را پیش چشم می گذارد و از دیدگاهی دیگر، شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی پل پیوند میان و همزه وصلی است میان میراث جهانی و میراث اسلامی.

« ابن عربی، باطن شریعت را بر این پایه می نهد که بازتابی از باطن هستی است. یعنی همان گونه که هستی ظاهری و باطنی دارد، و همانگونه که انسان نیز ظاهری و باطنی دارد، سخن خدا _قرآن_ نیز ناگزیر همین دو سوی و رویِ ظاهر و باطن را خواهد داشت. از این روی، منطقی است که شریعت نیز ظاهری و باطنی داشته باشد. بر این بنیاد، شریعت از نگاه ظاهر، ساختاری بیانی، زبانی، تاریخی و دگرگونی پذیر است ؛ هر چند از نگاه باطن، ثابت، پایدار و دگرگونی ناپذیر ... [مردان خدا (= اهل الله = صوفیان و عارفان] نه ظاهر را بر باطن چیره می کنند و نه باطن را بر ظاهر، در پی شناخت احکام باطنی ِ شریعت نیز هستند تا به این شیوه، هر دو سوی ظاهر و باطن را با هم پاس دارند ... هر چند، ظاهر را فرو نمی گذارند، بدان بسنده نیز نمی کنند و آن را ابزار و زمینه ای می سازند برای رسیدن به جان و جوهر، و لایه های ژرف و شگرفِ باطن.

... سخنان خدا [قرآن] که احکام و شرایع را نیز در بر دارد، تنها خطاب به ظاهر آدمیان نیست و نمی توان چنین پنداشت که خواسته ی خداوند این است که آدمیان، تنها به انجام و ادای شکلی و ظاهری احکام و شعائر دینی بسنده کنند، بی آنکه انجام دادن آن ها بر باطن و روح آنان بازتابد و دایره ای که ظاهر و باطن را به هم می پیوندد، کامل شود و انسان به هستی بپیوندد و به اصل ِ هستی ِ روحی ِ خود یعنی اصل ِ خدایی خود بازگردد. شیخ دراینباره می گوید :

روی ِ سخن خداوند با همه ی آدمی است، هم ظاهر ِ او و هم باطن ِ او، نه ظاهر ِ تنها یا باطن ِ تنها. اما بیش ترینه ی مردم، تنها برای شناخت آن دست از احکام شریعت که با ظاهر پیوند دارد انگیزه دارند و از شناخت آن دسته احکام شریعت که با باطن پیوند دارد غافل اند، جز گروهی اندک یعنی عارفان اهل الله که هر دو دسته ی احکام ظاهر و باطن را دنبال می کنند و هر حکم شرعی ِ ظاهر را با باطن نیز در پیوند می دانند. اینان، همه ی احکام شریعت را با چنین نگاهی می نگرند و خدا را با پیش چشم داشتن و به جا آوردن آن چه برای ظاهر و باطن آنان نهاده شده، بندگی می کنند و با این شیوه، در راهی که بیش تر مردم به خسران و زیان می افتند، به فوز و فلاح، و رهایی و رستگاری می رسند. گروه سومی نیز هستند که خود گمراه اند و هم دیگران را به گمراهی می کشانند. اینان که باطنیان نام گرفته و خود چندین گروه و دسته اند، احکام شریعت را همه، باطنی می دانند و هیچ یک از احکام ظاهر را پاس نمی دارند. امام ابوحامد غزّالی در کتابش، المستظهر، به ردّ و نقد آنان پرداخته و خطای آنان را آشکار کرده است. و رستگاری و کام روایی از کسانی است که ظاهر و باطن، هر دو را پاس می دارند، یعنی عارفان و عالمان ربانی.

... ظاهر و باطن، تنها دو روی یک کار نیستند، بلکه دو حقیقت اند برگرفته و برآمده از حقایق الوهّیت و اسم های الهی یاد شده در قرآن : هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکلّ شیء علیم (حدید، 3) ...  بر این بنیاد، تاکید و پافشاری بر کشف و بازنمایی معانی و دلالت های باطنی شریعت و احکام آن، به هیچ روی، به معنی نادیده گرفتن و زیر پا نهادن ظواهر نیست، چرا که بی ظاهر، باطنی نیز نیست و هیچ ظاهری نیست که در پس آن، باطنی ژرف و روحی نباشد. این انگاره ی ابن عربی، که هستی دایره ایست، ظاهر و باطن را جلوه های یک حقیقت یگانه می شمارد، و پیوندی که در هندسه، میانِ محیطِ دایره و مرکز آن هست، می تواند نموداری از همین حقیقت باشد. در روی محیط دایره بر هر هستی نیز همین گونه است، هر موجود روحی یا حسّی (=مجرّد یا مادّی)، رویاروی به آفریدگار خود می نگرد، یعنی اصل و سرچشمه ی خویش را درک می کند. به سخن دیگر، هر پدیده که در هستی ظاهر است، باطنِ خویش را درک می کند. »

محمد راستگو مترجم این کتاب و عضو هیئت علمی دانشگاه کاشان در تعریف مقام ابن عربی چنین می گوید: ابن عربی و توچه دانی که ابن عربی کیست و چیست. دریایی ژرف وشگرف ، روحی بلند و برین ، نگاهی تیز و توانا، دیدی باز و بی کران، خردی خرده سنج، اندیشه ای موی شکاف، دلی دلین و ….در یک کلمه از سرآمدان فرهنگ و دانش و بینش، نه تنها در جهان اسلام که در همه جهان و یکی از شگفتی های تبار انساندکتر راستگو در مورد «چنین گفت ابن عربی» می گوید: همانطور که ابوزید، خود در متن کتاب آورده ، به مدت 20 سال درباره ابن عربی پژوهش کرده است. ابن عربي شخصیتي برجسته و جهانی است و مخصوصا در عرفان و فرهنگ‌های اسلامی جايگاه خاصي دارد. ابوزید هم خلاصه اندیشه و زندگی‌نامه او را با زبان روز و متناسب با دنیای امروز بیان کرده است.
اين مترجم ادامه داد: در مورد ابن عربی کتاب‌های زیادی تاليف شده است، اما ابوزید با توجه به تخصص و تسلط کاملي که به معارف ابن عربی، به ويژه کتاب «فتوحات» او که كمتر به آن توجه شده، دارد؛ زندگينامه‌اي شسته و رفته از ابن عربي ارايه داده و در آن به مسائل برجسته زندگی‌اش پرداخته است. در ادامه اين كتاب هم، اندیشه‌های او را به صورت دسته‌بندی شده و جامع ذكر كرده؛ به طوري كه برای خواننده‌ای که با ابن عربی آشنا نيست، خواندن این کتاب می‌تواند دريچه مناسبي براي آشنايي با شخصیت و اندیشه‌های اين شخصيت بزرگ عالم اسلام باشد.

راستگو درباره اینکه امروزه چه ضرورتی برای شناخت ابن عربی وجود دارد، يادآور شد: بسیاری از مسائل مطرح شده در اين کتاب مسائلي جهانی محسوب مي‌شوند و متعلق به زمان و مکان خاصی نيستند. ما در دنیای امروز با خیلی از مسائل، به ویژه مسائل معنوی، عرفانی، عقیدتی و اعتقادی روبرو هستیم. البته نه تنها ما، كه افراد ديگري در روزگاران گذشته هم با اينگونه مسائل درگیر بوده‌اند. ابن عربی پاسخ‌های خوبی به آنها داده است و هرچند قرن‌ها از آن زمان‌ها می‌گذرد، ولی پاسخ‌هاي او هنوز می‌تواند برای دنیای امروز هم مفید و مشکل‌گشا باشد. 

این کتاب که ترجمه "کذا تکلم ابن عربی" است، از شش فصل تشکیل شده است: از جاهلیت تا ختم ولایت، دیالکتیک پیدا و پنهان، بندهای مکان و فشارهای زمان، دیدار با ابن رشد، پیدایی هستی و مراتب تاویل شریعت: دیالکتیک ظاهر و باطن.

  فصل اول کتاب عنوان ازجاهلیت تا ولایت را بر تارک خود دارد . در این فصل چهره ای از ابوزید ترسیم می شود که نشان ازتحویل و تکامل تدریجی وشخصیت او دارد . اگرچه در تمام طول فصل ، این پارادوکس همیشگی که آیا صلحا انتخاب می شوند و در کودکی که می تواند نشانی ازانتخاب باشد ودر سطور و صفحاتی دیگر بیان مجاهدتهای نفسانی ابن عربی است که در واقع می گوید ، همه از تحجد شبانه و ورد سحری است !
- فصل دوم کتاب "دیالکتیک وضوح وابهام" نام وارد با زیر عنوان "تجربه ی از کشف تاستر" و اینگونه آغاز می شود قرائت عرفانی ذاتاً تلاشی است برای گذر ازحدود قرائت عادی دینی ... عارف در پی آنست که از حدود ایمان فراتر رود و به کنه "احسان" راه یابد . این بیان آنگونه است که هر حدی از قرائت دینی متناظر با حدی از عرفان است و اگر در پی رسیدن به کنه عرفان ، که احسان است - باشی ؛ باید قرائت خود از دین را معنا گرا و در عین حال مناسک گرا نموده و با منطق دیالکتیک گونه به عمق دین دست یابید در همان حال که از ظواهر وارده نیز غفلت نورزید .
دوکتاب اصلی ابن عربی یعنی الفتوحات المکیه و فصوص الحکم نیز در همین راستا مورد مداقه قرار می گیرد . زمان الفتوحات زبانی آسان است و دارای اطناب ، حال آنکه الخصوص زبانی موجز و فشرده دارد که گاه به حد ابهام میرسد .زبان عرفان ، زبان ستر و عفاف است ، بر خلاف زبان دیگرعلوم که زبان ایضاح وتصریح است .
در فصل سوم . قید و بندهای زمان و مکان بررسی می شود که در آن ابوزید بر خلاف هانری کربن که می گوید : ابن عربی یکی از معدود کسانی است که گرایش معنوی دارند ، اما به زمانه و عقاید زمانه شان مربوط نیستند ، بلکه معیارهای آن زمانه و عقایدند ، معتقد است که گفتمان ابن عربی ، چونان هر گفتمان انسانی ای ، از تاریخ وجغرافیا ، یعنی زمان و مکان نیست .
فصل چهارم کتاب ، دیدار این عربی با ابن رشد است که شاید در طول مطلب ،چکیده ای از این مقابل ، به صورت عام آن یعنی تقابل فلسفه اشراقی و عرفانی با فلسفه ی عقلی – ارسطوئی ارائه گردید .
فصل پنجم به پیدایش وجود و مراتب موجودات از چشم ابن عربی می پردازد که ترجیح ابوزید از برخی عناصر از عرفان ابن عربی تا حدودی بلاترجیح است و ذوقی .
فصل ششم ، به تاویل شریعت : دیالکتیک ظاهر و باطن ، اختصاص دارد که درواقع بیان نه چندان جدیدی از کتاب های دیگر خود ابوزید است و مفصل آن در کتابهای دیگر ابوزید آمده است . 


گفت‌وگو با نصر حامد ابوزيد؛با خبرنگار نشريه آلماني Herder Korrespondenz 

منابع از اینترنت

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

ابوسعید می گفت: منویس بگذار از تو بنویسند. آیا بایزید کتابی نوشت؟ حلاج چطور؟ جنید آنچه باقی مانده بود را سوزاند! اما ابن عربی بالغ بر هشتصد کتاب و رساله از خود باقی گذاشت. واقعا قابل قیاس با ماسبق نیست. به نظر بنده این کاملا به طبیعت غربی او بر می گردد. او در طبیعت پر درخت اندلس بزرگ شده است. بهشتی بر روی زمین. او در شهری زیسته که مسلمانان با دیگر ادیان، یافت می شدند. این اندلس بدست اسلام فتح شده بود. واقعا مسلمانان خالصی داشت. با اینکه اصلیت ابن عربی، عرب و به حاتم طایی بر می‌گردد اما طبیعت غرب در او موثر بوده است. واقعا ترکیب عرب و غرب. آنچه که ما در ایران قديم كمتر مي‌بينيم.

با اینکه ابن عربی عزلت نشسته است اما این مدت زیادی از زندگی او را شامل نمی شود. اساتید زیاد و جهانگردی در شرق توانسته روحیه شرقی را در او کاملا نهادینه کند. کمتر بوی گوشه گیری و عدم توجه به اساتید بسیار که در شرق موجود است در او به چشم می خورد. طبعا کثرت گراست و در کتبش می توان کاملا بدان پی برد. زبان او غربي است. البته منظور از زبان، عمق زبان و زبان آميخته با حقيقت نيست. حتي منظور طريق نگارش او نيست با اينكه طريق نگارش اندلسيان متفاوت است. منظور نوعي نوشتار مبسوط، واضح و گيراست.  معارف عرفانیش با اینکه دامنه زیادی ندارد(منظور اينكه از نظر محتوي مطالب تکراری در کتبش فراوان است.) اما اینها را به طرق، شکلها، الفاظ، داستانها و سبکهای مختلف آراسته است. این تکثرگرایی کمتر در بین شرقیان موجود است. بسیار گفتار و رفتارش را می آراید وزیبا نشان می دهد. کسی نیست که در یک حالت و وضع بماند و ایده‌های جديد را بکار نگیرد. اما در عین حال شرقی است و بسیار عمیق می باشد. عمق ِعمق مطلب را می فهمد و آن را به زبانهای مختلف می آراید و این آرایش مانع نمی شود که از انتهای عمیق معرفت دور گردد. برعکس تا آنجا که امکان داشته باشد مطلب را باز می کند و برای هر کسی تحفه‌ای درخور دارد. واقعا این زاییده فرهنگ و تفکر شرقی است. فتح قله‌های دست‌نیافتنی معرفت.

بهتر بگویم، این دو‌رگه بودن شرقی- غربی در اوج خود توانسته او را یک شخصیت بی‌بدیل کند.

 شیخ اکبر محی الدین ابن عربی در سال ۵۶۰ ه.ق در مرسیه از بلاد اندلس (اسپانيای کنونی ) در خانواده ای که چشمهاشون به آسمان باز بود به دنيا آمد. در جوانی که هنوز موی بر صورت نداشت ابن رشد اندلسی بزرگترين فيلسوف زمان خودش را مبهوت کرد. او بسيار مسافرت کرد و بسياری از عرفا را ديد و آنقدر در عرفان پيش رفت که به مقام خاتم اوليای الهی رسيد. به قول آیت حق سید علی قاضی طباطبایی، کسی در معارف عرفانی بالاتر از او نيامده و نخواهد آمد. او به کرات در کتبش از ديدن خدا، پیامبران و فرشتگان الهی نام مي برد و تمام علوم خود را از آنها بی واسطه می داند. کتاب فصوص الحکم خود را از جانب پيامبر اسلام(ص) می داند. به علت قدرت روحانی، بعد از او بيشتر عرفا دنبال رو او بودند. از جملات اوست:

«خدای تعالی در عالم آشکارست و عالم پنهان و در ذهن است. اما مردم کورند و عالم را آشکار و خدا را معقول می بينند.»

ان الوجود لحرف و انت معناه
و لیس لی امل فی الکون الا هو

(ترجمه: همانا وجود همچون حرفی است که تو معنای آن هستی و در هستی آرزوی برای من جز تو نیست)

«من از الطاف الهي به علمي دست يازيدم كه هيچ كس جز من به چنان علمي اختصاص نيافت، و از علم غيب عجايبي مشاهده كردم كه از بيانش در عالم حسي خودداري مي كنم، شگفتا! من صبح مي كنم و شب مي كنم، در حالي كه در عالم، تنها و غريب و ناشناخته ام و هم جنسي ندارم، مرا علومي است كه خاور و باختر عالم كون را فرا گرفته است، هر كس عقل و خردي دور از حدس و گمان دارد، بدان متجلي مي گردد.» باب 374/فتوحات

منبع

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

دیشب همراه دوستان جمع شدیم تا به زیارت عزیزی از جنس شادی برویم خانه ای در کوچه قدیمی که من را برد به کوچه های محل خودمان وشاد. برد به دوران کودکی که با شادی تمام روی پشت بوم های همسایه ها می دویدیم و می خندیدیم وهیچ همسایه ای هم شاکی نمی شدخانه های هشتی دار با حوض های ماهی که شبها هم ماه به ان حوض ها لبخند می زدوارد خانه که شد م یکه خوردم یعنی بهم بر خورد معماری از سنت ومدرنبته هر چه سرم را چرخاندم هشتی ندیدم وارد اتاق شدم حقا مردی از جنس بلور که روی لبانش لبخند چهره اش را مهربانتر میکردارامم کرد خاطراتش بوی هشتی های زیبای خانمان را می داد بوی دمرف رنگ چهرش رنگ زیبای خورشید روی چینه خانمان را داشت من در زندگیم هیچ صحنه ایی را زیباتر از رنگ زرد خورشید عصر روی چینه خانه قدیمی مان را ندیدم نمی دانم شاید من ندید بدیدم

او کسی نبودجز سیدحسن بنی­طبا دبیر بازنشسته آموزش و پرورش آران و بیدگل

یکی از نوشته­های آقای بنی­طبا را که حدود دو سال قبل در شماره 70  خبرنامه طنین به  چاپ رسید، وام گرفته از وبلاگ واما بعد...جناب آقای حیدر عنایتی

نوشته­ای با عنوان «سر زدن به خانه پدری».

انسان در سال­های بازنشستگی به ویژه در دوره­ی کهولت، بیشتر به یاد ایّام کودکی، نوجوانی و مکانی که در آن رشد کرده و تعلیم و تربیت پذیرفته، می­افتد و با مروری بر آن دوران و تجدید خاطرات گذشته گویی دوباره در آن فضا زندگی می­کند. به قول صائب :

هرچه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می­کنند

چهــره­ی امــروز در آیینه فردا خوش است

من هم یکی از آنها هستم که به خانه­ی قدیمی­امان، خانه­ی تاریخی بنی­طبا عشق می­ورزم. حتّی منزل مسکونی فعلی خود را نزدیک این خانه انتخاب کرده­ام. دلم نیامد از خانه­ی قدیمی پدری دور شوم خانه­ای که همه­ی برادران و همسران آنها و فرزندانشان در یک دوره­ی طولانی با صلح و صفا در آن زندگی کرده­اند. با آن وسعتش، فضای باروحش، ترکیب ساختمان جنوبی آن که همه­ی اتاق­ها در یک ردیف به هم راه داشتند و قسمت شمالی که قدمتش به دوران قاجاریه و حکومت زندیه می­رسد. و زیرزمین­هایی با بادگیرهایش. با مطبخ و تنورش که چند ماهی یک بار بانوان خانه جمع می­شدند و در آن نان می­پختند. با آن باغچه­های چهارگانه­ای که در طرفین حیاط وجود داشت و مملو از درختان انار و انجیر و عنّاب و گل سرخ بود. با آن حوض لبریز از آب زلالش. که در کنار آن سماور زغالی خودنمایی می­کرد. با آن پرستوهایی که مرتّب در فضای خانه پرواز می­کردند و گاهی روی سیم­های ساختمان مشغول نغمه­سرایی می­شدند. در ضمن آن قدر نظم در این خانه حکمفرما بود که بچه­ها با احترام از بزرگترها فرمان می­بردند و حتّی حاضر نمی­شدند که به درخت­ها و میوه­هایش دست بزنند. تا این که پاییز از راه می­رسید و طیّ تشریفاتی که خالی از لطف نبود، انارها چیده و میان اهل خانه تقسیم می­شد. دو ساله بودم که ازفیض داشتن پدر، محروم شدم. همان انسان والایی که این خانه­ی تاریخی برای همیشه به نام او ماندگار مانده است. خانه­ی حاجی آقا شهاب بنی­طبا که 53 سال در این دنیا، بیشتر عمر نداشت. امّا عمری همراه با برکت. به نظر من این قبیل افراد باید به نسل­های بعد از خود شناخته شوند تا عطر صفات وجودشان را دیگران نیز استشمام کنند. مردی به تمام معنا متدیّن و صدّیق و خیّری واقعی که تمام دغدغه­اش، دستگیری از مردم در زمانی بود که امکانات رفاهی و کسب و کار فراوانی وجود نداشت. برای نمونه آب­انبار متروکه­ی حاجی میرزا معصوم در نزدیکی خانه­ی قدیمی را احیاء کرد تا مردم در تابستان­های داغ کویر به آب سرد و گوارا دسترسی داشته باشند. و بعد به اتّفاق برادرش میرزا حبیب­اله سبطینی، هر کدام یک کارگاه بافندگی با همان ساختار سنّتی رایج در زمان خود دایر کردند. عموی من (میرزا حبیب­اله) فردی بسیار با استعداد بود. طراحی و امور فنّی این دو کارگاه را به عهده داشت و عده­ی زیادی در این کارگاه­ها به بافندگی مشغول بودند و پارچه­های زیبایی همچون: گواردین، قناویز الوان، باقلایی، حریر، عدسی، برزنت، دستمال، خشخاشی، متقال، چادری و حصیری و ... تولید و برای فروش عرضه می­شد.

مرحوم حاجی آقا شهاب بنی­طبا 3 بار موفق شد به زیارت حج مشرّف شود. در نامه­ای که 66 سال پیش از حج نوشته بود، هنوز این جمله برای من در توصیف فضای مکّه درخشش ویژه­ای دارد: «به هر طرف که نگاه می­کنی حاجی می­جوشد و بالا می­آید. از خشکی، از دریا، سواره، پیاده و با شتر».

اکنون خانه­ی اصیل و با قدمت حاجی آقاشهاب به تملّک شهرداری محترم و میراث فرهنگی آران و بیدگل در آمده است و مرمّت­هایی با مدیریت جناب آقای محسنی­تبار و همراهی­های آقای عبّاس متولی در آن صورت می­گیرد. در این خانه نمایندگی میراث فرهنگی و صنایع دستی و گردشگری آران و بیدگل دایر شده و در کلاس­های آن هنر منبّت­کاری، معرّق­کاری و سرمه­دوزی به هنرجویان، توسط استادان مجرّب آموزش داده می­شود. چه خوب است جوانان امروز و مردمی که در این وانفسای زندگی و شلوغی اذهان گرفتار هستند، با دیدار از این مجموعه­ی تاریخی روح خود را صفا بخشند. در پایان اشعاری را که مرحوم آیت­اله مدنی کاشانی در سال 1323 (سال فوت حاجی آقاشهاب) درباره­ی ایشان و تاریخ درگذشت او سروده است، جلب می­کنم:

رفت از این دار، سوی خلد برین

حاجی آقاشهاب، پیرو دین

آن یگانه سلیل پیغمبر

آن که بُد تابعِ امامِ مبین

در صفات حمیده بود فرید

در سخا و کرم نداشت قرین

بهر تاریخ هاتفی گفتا

«بین به خُلد برین، شهاب­الدین»

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

باز هم اول ارديبهشت.فردا يکي از روزهاي سهراب خواهد بود. روز آمدن و ماندن ؟براي خاک، چه ضيافتي ...

ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله
مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.
در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ كس اطاق آبي را نكشت .
در بوديسم جاي Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يك جا در هندوبيسم و يك جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه كوچك كيهان بود ، نقشه اي cosmogoniqueداشت. در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي روي پلكان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد بود ، گنجي در كار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام. از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم كه هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون ، يادم هست ، روي كوه بوديم ، در كمر كش كوه
مي رفتيم. يك وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم ، آن كه جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يك بار ديگر ، در آفتاب صبح ، كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه كوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مكثي داده شد . پيش پايم را نگاه كردم : ماري مي خزيد و مي رفت. كاري نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپيونديم. يك mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla Pambou .
در همان خانه كاشان ، كه بچگي ام آنجا تمام شد ، خيلي مار ديده ام. يك روز نزديك اطاق آبي بودم، گنجشكي غوغا كرده بود ، سرچينه بلند خانه كه از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن روزن بود ، ماري مي خزيد، به لانه گنجشك سر زده بود ، بچه گنجشك را بلعيده بود ، خواستم تلافي كنم ، تير كمان دستم بود ، نشانه گيري ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و مار در شكاف ديوار تمام شد ، در يك اسطوره ، مال Earaja ها ، ماري به شكارچي تيرهايي هديه مي كند كه هرگز به خطا نمي رود ، دقت در نشانه گيري مديون مار است . bina كه شكارچيان كارائيب و آرداك و وارو با خود دارند ريشه در خاكستر مار دارد. نبايد به روي مار نشانه رفت

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...

سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...

تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

     گفت و گو با دكتر محمود فيلسوفي همكلاسي سهراب         

   

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |