
مسمط اديب الممالک فراهاني (شاعر دوران قاجاريه و از نوادگان قائم مقام فراهاني)
خوشبختي زماني است که شما داراي:
حقوق آمريکايي، خانه بريتانيايي ، غذاي چيني ، اتومبيل آلماني و زن ايراني باشيد.
بدبختي زماني است که شما داراي:
اتومبيل آمريکايي ، زن بريتانيايي ، خانه چيني ، غذاي آلماني و حقوق ايراني باشيد
به نظر شما چرا پنچ وزیر پشنهادی احمدی نژاد مدرک مهندسی عمران دارند؟

انگار چينيها پس از كشتار تركهاي مسلمان كشور خودشان، تصميم گرفتهاند به مقدسات مردم مسلمان ايران هم به موهن ترين شكل ممكن حمله كنند.تا پیش از اين، Made In China حتی به تسبیحها و جانمازهاي ايرانيان رسيده بود و حالا كلمه «الله» و عبارت مقدس مسلمانان يعني «بسم الله الرحمن الرحيم» را به قسمت پشت شلوارهای ايرانيان بردهاند و عجب آنكه برخي مدعيان كه پيشتر در اعتراض به عبارت كوكاكولاي برعكس شده كفن پوش به خيابانها مي ريختند و در راستای تحريم كوكاكولا و نستله حركت ميكردند و هم در برابر كشتار مسلمانان چين سكوت كردهاند در مكتب اسلام براي كلمه الله حرمت قایل شده اند، به گونهاي كه حتي براي دست زدن به خط و نوشته آن بايد وضو داشت و... و حالا درست در قسمت نشيمنگاه اين شلوارها اين كلمه گلدوزي شده و بدتر آن که در تهران ـ که خیلیها دوست دارند آن را ام القرای جهان اسلام بنامند ـ به فروش می رسد!
حالا چون برادر چین زود تبریک گفته انتخابات راعیبی نداره حالا برادر احمدی نژاد یک کمی سعه صدر دارند اگر این عمل از انگلیس سر می زد کفن متری ۱۰۰ هزار تومان میشد به این می گویند سیاست برادرانه راستی این قاسم کفن پوش(قاسم روانبخش شاگرد مصباح و رئیس کفن پوشان قم) کجا تشریف دارند تف بر این سیاست.......

شعبان بي مخ (فرد نشسته ريشو با لباس مشگي) در محضر آيت الله كاشاني وفلسفي
گاهي يك عكس بيش از هزار كتاب روشنگر است.
اعوذبالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم
لااله الاالله و لا نعبد الا اياه مخلصين له الدين و لوكره المشركون
اين ذكري است كه در ماه شعبان هزارمرتبه بايد گفته شود و بنده از آن دوران كودكي كه به نمازمرحوم والد مي رفتم، مي ديدم كه تقسيم كرده بودند كه بعد از هر نمازي هفت مرتبه مي گفتند كه عدد برسد به هزار يك مقدار بالاتر. و همينجور در ماه رجب دعاي يا من ارجوه لكل خير و أمن سخطه عند كل شر به قول رفيق ما كه شهيد شد، روحش شاد روحاني ارزنده اي بود كه مي گفت اين دعا هم از دعاهاي شانس دار است. براي اينكه معمولاً مي خوانند در نمازها اما به شما عرض كنم كه بنده متولد 1316 هستم و مقيد بوده ام به عنوان يك مسلمان كه اين دعاهاي مختصر و كوتاه كه به آن عنايت بوده است و سيره مسلمين و شيعيان بر آوردنش بوده است، بخوانم اما براي شما عرض مي كنم كه تنها سالي كه من موفق به خواندن نه لااله الا الله و نه "يا من ارجوه" نشدم، امسال بود.
1325 را من ياد دارم كه به اصفهان بودم و فوت مرحوم آيت الله سيد حسن اصفهاني و درگيريهاي قوام و مصدق و درگيريهاي بعد تا حتي دستيگري امام سلام الله عليه اما هيچگاه چنين حالتي براي بنده پيش نيامد حتي شهيد كردن عزيزاني كه در دوره هاي مختلفي در رژيم به شهادت رسيدند، همچون نيك نژاد، صفارهرندي، امانيها و ديگران و فشارهايي كه مي آمد فراوان، حتي فشارهايي كه طاقت فرسا بود اما در عين حال مطمئن بوديم كه اين فشارها نتيجه خوبي خواهد داد كه چون به هرحال مسئولين نظام فكري خواهند كرد و جلوي فشارها را خواند گرفت و ما هم گاه و بيگاه به آنها تذكر مي داديم و تا حدي هم عمل مي شد. اما امسال هيچ نتوانستم بخوانم، نمي دانم كه شماها موفق شديد يا نشديد اين فشاري است كه مسائل روز براي بنده آورده است.
به عنوان يك مسلمان، به عنوان يكي كه از 1334 تقريباً خدمت امام امت بودم تا آخر زندگي امام را خودتان مطالعه كنيد، از دروغگويان و دروغ پردازان نگيريد، از كساني كه امام را براي منافع خودشان مي خواهند، نگيريد، خودتان مطالعه كنيد. برداريد صحيفه امام را مطالعه كنيد، كامل تر از صحيفه نور است يا صحيفه نور را مطالعه كنيد. دوستان امام را ببينيد كه به كجا رفتند؟ يكي پس از ديگري شهيد شدند و به شهادت رسيدند، امروز هم عده اي ديگر از آنها كه در رأس نظام بودند، زندان هستند كه مي گويند مي خواستند رژيم را يا نظام را عوض كنند. آيا باور كردني است؟ آيا اين عزيزان كه هركدامشان كه از نظر خانوادگي داراي خصوصيت خاصي هستند، من نمي خواهم يكي يكي اسم ببرم. خانواده هايي متدين متعهد، آيا جناب آقاي مهندس موسوي كه من 25 سال او را مي شناسم، خودش را خانواده اش را نياكانش را مي شناسم، همه خصوصيات زندگي ايشان را مي شناسم، تصميم داشت كه رژيم را به هم بزند؟ او تصميم داشت كه مردم را كف خيابانها به خاك و خون آغشته كند؟ او تصميم داشت اموال مردم را به يغما ببرد؟ او تصميم داشت مغازه ها را بشكند؟ او تصميم داشت از بالا يك جاهايي گلوله بزنند و قلب مردم را نشانه بروند؟ من به شما عرض كنم در اين نظام مهندس موسوي از نظر تدين و تعهد يا بي نظير است يا كم نظير (صلوات حضار) من به شما عرض كنم مهندس موسوي در طول اين ساليان نمي خواستم عرض كنم اما چون مرا تحت تأثير احساسات قرار دادند دوستان مجبور شدم اين جمله را بگويم مهندس موسوي در زمان امام سلام الله عليه مقلد امام بود و وجوهاتش را به وسيله شيخ حسن صانعي اخوي بنده مي داد خدمت امام.
مصباح یزدی،می گوید : وقتي رييسجمهوري از جانب رهبري نصب و تاييد ميشود به عامل او تبديل شده و از اين پرتو نور بر او نيز تابيده ميشود. وي می گوید: وقتي رياستجمهوري حکم ولي فقيه را دريافت کرد، اطاعت از او نيز چون اطاعت از خداست.
اگر نظريه نقل شده از جناب آقاي مصباح يزدي را بپذيريم و اطاعت از رئيس جمهور را همچون اطاعت از خدا واجب بدانيم قبل از هر چيز بايد اين واقعيت را خود جناب آقاي مصباح يزدي بپذيرند كه در دوران 8 ساله رياست جمهوري آقاي سيدمحمد خاتمي كه حكم ولي فقيه را دريافت كرده بود مرتكب گناهان زيادي شده اند. زيرا ايشان در آن دوران از پيشتازان مخالفت آشكار با رئيس جمهور بودند و نه تنها عدم اطاعت از وي را بلكه حتي ايستادن در مقابل رئيس جمهور وقت را ترويج مي كردند و لازم مي دانستند
دشمنی ، مخالفت و عدم اطاعت از دستورات سید محمدخاتمی، رئیس جمهوری که با تنفیذ حکم ریاستش به دست ولی فقیه که جانشین امام زمان است و از پرتو همان نوری که خود آقای مصباح بهتر میدانند بر او تابیده شده بود یعنی مخالفت ،دشمنی و عدم اطاعت از خدا و کسی که با خدا دشمنی ، مخالفت و عدم اطاعت کند یعنی ۰۰۰۰۰۰۰
چی شده . معمولا وقتی در کشوری انتخابات ریاست جمهوری برگزار میشه ، در اخبار اعلام می کنند سران چه کشورهایی به رییس جمهور تبریک گفتند اما در مورد ایران :
وزارت خارجه امریکا ارسال نامه جهت تبریک به رییس جمهور ایران را تکذیب کرد .
مصر تبریک به احمدی نژاد را تکذیب کرد .
بان کی مون ، دبیر کل سازمان ملل متحد ، خبر تبریک به احمدی نژاد را تکذیب کرد .
آیت اله مکارم خبر تبریک به احمدی نژاد را تکذیب کرد .
آیت اله صافی گلپایگانی خبر تبریک به احمدی نژاد را تکذیب نمود .
مثل اینکه دوست و دشمن رژیم با هم مسابقه گذاشتند برای تکذیب خبر تبریک ! تازه خیلی ها هم اعلام کردند که اصلا تبریک نمی گند ، مثل : مرکل ( آلمان ) ، سارکوزی ( فرانسه ) ، ایتالیا ، سوئد ، ...

احتمالاً بسیاری از ما در مورد این که هنگام مرگ با چه احساسی ممکن است روبرو شویم فکر کردهایم. دانشمندان این موضوع را مورد بررسی قرار داده و حقایقی در مورد آن کشف کردهاند.
این حقایق که در مجله New Scientist انتشار یافتهاند، شیوههای مختلفی را که یک فرد ممکن است جان خود را از دست دهد، مورد بررسی قرار دادهاند. این شیوهها موارد مختلفی نظیر سوختن، غرق شدن و بریده شدن سر را در بر میگیرد.
گفتنی است محققان این یافتهها را با استفاده از پیشرفتهای علوم درمانی و تجربیات بازماندگان خوششانس به دست آوردهاند.
بنا بر نتایج این گزارش، علت مرگ در موارد مختلف معمولاً نرسیدن اکسیژن کافی به مغز عنوان شده است. اما در صورتی که اطلاعات بیشتری نیاز باشد، در زیر پارهای از نتایج تحقیقات پژوهشگران آورده شده است.
غرق شدن
نخست، ترس و وحشت قربانیان را فرا میگیرد و آنها تلاش میکنند تا نفس خود را حبس کنند. این فرآیند حدود 30 تا 90 ثانیه به طول میانجامد. نجات یافتگان میگویند زمانی که آب وارد ششها میشود، حسی «سخت و دردآور» تجربه کردهاند اما این حس به سرعت جای خود را به «آرامش و راحتی» میدهد. نبود اکسیژن سبب از دست رفتن هوشیاری، توقف قلب و مرگ مغز میشود.
حمله قلبی
احساس درد و فشار شدید در قسمت سینه، معمولترین نشانه در این نوع مرگ است. این امر بدان دلیل اتفاق میافتد که ماهیچههای قلب در حال تقلی برای دسترسی به اکسیژن هستند. اختلال در ضربان عادی قلب، از کار افتادن آن را به دنبال خواهد داشت. از دست رفتن هوشیاری حدود 10 ثانیه طول میکشد و مرگ دقایقی بعد فرا خواهد رسید.
از دست رفتن خون
هر فرد که 1.5 لیتر از خون خود را از دست دهد، احساس ضعف و تشنگی در او به وجود خواهد آمد. زمانی که 2 لیتر از خون بدن از دست رفته باشد، احساس سرگیجه در افراد غالب می شود و پس از آن فرد از هوش میرود.
برق گرفتگی
برقی گرفتگی خانگی ممکن است قلب را از کار بیندازد و پس از 10 ثانیه فرد را بیهوش کند. این موضوع در مواردی همچنین میتواند منجر به از دست رفتن فوری هوشیاری شود. این در حالی است که ادعاها حاکی از آن است که برخی زندانیان که توسط صندلی الکتریکی اعدام شدهاند، در اثر خفگی جان خود را از دست دادهاند.
سقوط از ارتفاع
نجات یافتگان سقوط آزاد اغلب این مورد را گزارش کردهاند که گذشت زمان کند میشود. مطالعه بر روی 100 نفر از افرادی که از روی پل Golden Gate در سانفرانسیسکو خودکشی کرده بودند، نشان داد که اکثر آنها به صورت آنی فوت کردهاند.
اعدام (آویزان شدن از طناب)
مجازاتهایی که در برخی کشورها برای مجرمین در نظر گرفته میشود و یا خودکشی از این طریق، باعث مرگ شخص از طریق خفگی میشوند. این عمل ممکن است فرد را ظرف 10 ثانیه بیهوش کند اما در صورتی که طناب به شیوهای درست بسته نشده باشد، این فرآیند ممکن است دقایق زیادی طول بکشد.
آتش
سوختگی، درد شدیدی را منجر میشود و حساسیت پوست را به درد افزایش میدهد. محققان میگویند پس از تخریب عصبهای سطحی، مقداری از درد ممکن است کاهش یابد اما نه زیاد. اما مرگ در آتشسوزی اکثراً به دلیل استنشاق گازهای سمی و خفگی حادث میشود.
بریده شدن سر
بریده شدن سر میتواند سریع و بدون درد باشد اما به نظر میرسد پس از صدمه دیدن نخاع، هوشیاری همچنان برای مدت کمی ادامه دارد. محققان میگویند مغز ممکن است همچنان به فعالیت خود برای مدت 7 ثانیه ادامه دهد. گزارشها از اعدامهای گیوتین در فرانسه حاکی از آن است که چشمها و دهان برخی قربانیان به مدت 30 ثانیه از خود حرکت نشان میدادهاند.

آن روزی که خاتمی با زنی دست داد طلبه های قم کفن بر تن به خیابان آمدند اما امروز که دختران و پسران شیعه در زندان مورد تجاوز قرار گرفتند اینان به فکر غسل جنابت هستند . نامه کروبی خطاب به هاشمی را همه ما خواندیم و بر خود لرزیدیم.
قبل تر هم خبرهایی شنیده بودیم اما مدام به خودمان دروغ میگفتیم که حقیقت ندارد.از قبول حقیقتی به این دردناکی واهمه داشتیم. مولایمان علی وقتی شنید خلخالی را از پای زنی یهودی باز کردند در مسجد فریاد زد اگر مرد مسلمانی از این درد بمیرد حق دارد. در این هنگام به پیروان همان مولا تجاوز میکنند.
ای کفن پوش دیروز کفنت را کجا جا گذاشتی ؟ قیمت وجدانت اینقدر بی ارزش شده. ولله اگر یک مورد این تجاوز درست باشد انسان از شرمندگی و خجالت بمیرد حرجی بر ان نیست ؟ ای مراجع شیعه اگر این نامه نکبتی درست باشد سکوت شما حرام است ولو بلغ مابلغ.......
کجاست ان قاسم روانبخشی که برای یک مصافحه کفن می پوشید .آخرتت را ارزان فروختی .
آقای شاهرودی داری از قوه قضائیه می روی اگر این نامه نکبتی درست باشد وکاری نکنی آخرتت را به ثمن بخس فروختی
دیگر نگویم ....
در کتاب اسرار اللطیفه و الکسیله آمده است: خواجه نصیر الدین دانشمند یگانه روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه درسبزرگان در همه زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است که در بغداد هر روز بسیار خبرها می رسید از دزدی وقتل و هتک حرمت زنان در بلاد مسلمانان بود. روزی خواجه نصیرالدین مرا گفت: می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان تا این حد گنه میکنند با آن که دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند؟
بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگرندانسته ای را بدانم. خواجه نصیرالدین فرمود: ای شیخ تو کوشش ها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او بادرا می دانی و همان محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند. از بامداد که مومن از خواب برمی خیزد تا شبانگاه راه بر او شناساندهشده است. اما چه سری است که بسیاری از ایشان بر اخلاق نیستند و آن که اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار اوست.من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دین ها و آیین ها دیده ام. ازغوتمه (بودا) در خاور زمین تا مانی ایرانی در باخترزمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند. آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آن که خود را بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزییات اخلاقیهمچون مسلمانان ندارد. اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ؟ در این اخلاق هر گاه به تو فرمانی می دهند، آن فرمان اما و اگر دارد.
تو را می گویند دروغ نگو! اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست. غیبت مکن! اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست. قتل مکن! اماقتل نامسلمان را باکی نیست. تعرض مکن! اما تعرض به نامسلمان را باکی نیست. این اماها مسلمانان را نابکار و نامسلمان می داند واجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز ازخود راضی و شادمان می بیند. راز نابخردی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان …
حال و روز ما این گونه است شکنجه گران فکر می کنند ما کافریم و ...

متن پاسخ علی مطهری به کیهان
از نظر نگارنده اساسا کیهان اعتقادی به آزادی بیان ندارد و به خاطر کتمان حقایق و بی تفاوتی نسبت به ناراستیهای حکومت، آن هم به بهانه حفظ نظام، از دوستان نادان و البته خیرخواه انقلاب اسلامی به شمار میرود و دوستیهای آن با انقلاب و ولایت فقیه از قبیل دوستیهای خاله خرسه است که معمولا ضرر آن از نفع آن، دافعه آن از جاذبه آن و دشمن سازی آن از دوست سازی آن بیشتر است.
اگر جوانی را که برای تماشای تجمعی آمده یا در آن تجمع شرکت کرده و حداکثر شعار داده، گرفتند و به بازداشتگاه کهریزک بردند و پس از دو هفته جنازه او را در حالی که آثار ضرب و شتم روی آن باقی است و فک او را شکستهاند، تحویل خانوادهاش دادند؛ خانوادهای که در این دو هفته از هر گونه اطلاع رسانی درباره فرزندش محروم بوده، مسأله مهمی نیست، بلکه حقش بوده چون اهل باطل بوده است!
از مقتولان و مظلومانی سخن میگوییم که حامی ندارند و عدهای میخواهند قتل و ظلم به آنها را به نام حفظ نظام و اهل باطل بودن توجیه کنند. اینجاست که سکوت جایز نیست و سخن علی ـ علیه السلام ـ به یاد میآید که وقتی به اوخبر رسید که لشکر معاویه به شهر انبار تعرض کرده و خلخالی را از پای یک زن یهودی و اهل ذمَه که تحت حمایت حکومت اسلامی است بیرون آوردهاند فرمود: اگر یک مسلمان پس از شنیدن این واقعه از غصه بمیرد، از نظر من مورد ملامت نیست. اگر ما شیعه علی هستیم چگونه میتوانیم درباره جنایات اخیر ساکت بمانیم؟! اگر از غصه بمیریم مورد ملامت نیستیم.
اما وقتی ما مدیریت بحران اخیر را به دست افرادی مانند طائب میدهیم که با باتوم بیشتر مأنوس است تا فکر و عقل و تدبیر،
متن کامل پاسخ سانسور نشده علی مطهری به کیهان
وقتی نامه کروبی رابه هاشمی می خوانیم چگونه می توانیم احساس نفرت وخشم خودرانشان ندهیم وقتی می نویسد:عده اى از افراد بازداشت شده مطرح نموده اند كه برخى افراد با دختران بازداشتى با شدتى تجاوز نموده اند كه منجر به ايجاد جراحات و پارگى در سيستم تناسلى آنان گرديده است.» آیا تجاوزبه دختران وپسران درراستای مبارزه با انقلاب نرم به اصطلاح خودشان بوده آقایان جنتی یزدی و... که فریادمسلمان بودن وامام زمانی بودنشان گوش فلک راکرکرده می تواند بیایندوبگویندعوامل انگلیس وامریکا مقصر بوده اند.جرم این دختران وپسران چه بوده است ؟امام علی از کشیدن خلخال از پای یک زن یهودی فریاد می زند ؟وما ساکت براین وقایع چشم پوشانده ایم
اگر این خبر درست باشد وای بر ما

حسین اسلامی چند روز پیش در جمع خبرنگاران پارلمانی که عموما خانم بودند از دیدگاههایش در مورد تعدد زوجات گفت.
او که تعدد زوجات را بر اساس موازین اسلامی امری مثبت تلقی می کرد، با تایید رواج چند زنی در کشورهای عربی گفت: در عربستان اگر مردی تک همسر باشد به او فقیر می گویند و معتقدند که دینش کامل نیست اما در ایران نسبت به این مساله دید منفی دارند و چند زنی را نمی پسندند.
اسلامی در پاسخ به اینکه مردان عرب چطور تساوی حقوق زنانشان را که شرط چند همسری در اسلام است، رعایت می کنند؟ گفت: خیلی راحت! مردان عرب، صبح ها می روند سرکار. زنانشان هم در خانه با هم می زنند و می رقصند و خرید می روند. شب هم که آقا برگشت خانه، مثلا در یک خانه چهار طبقه، هر زنی این را صواب می داند که حقش را به زن دیگر بدهد و آقا به یکی از این طبقات برود!
این سخنان وی که مایه تعجب خبرنگاران شده بود، در نهایت با این هشدار نماینده اصولگرای ساوه روبرو شد که «در ایران از لحاظ ژنتیکی تعداد زنان بیشتر از مردان است و اگر هر مرد تنها یک زن داشته باشد، برخی از زنان نمی توانند هرگز ازدواج کنند!»
نظر اول:
منابع آزمون دكتري دانشگاه تهران رشته حقوق جزا و جرم شناسي
الف ـ آيين دادرسي كيفري
1- حقوق بشر ، مفاهيم انصاف و عدالت، دكتر محمد آشوري
2- عدالت كيفري(مجموعه مقالات)، دكتر محمد آشوري
3- تاملاتي در حقوق تطبيقي(جلد دوم) ، مقاله تحول جايگاه دادسرا و ترافعي شدن امر تعقيب، دكتر محمد آشوري
4- كتاب جايگزين هاي زندان يا مجازاتهاي بينابين، دكتر محمد آشوري
5- علوم جنايي(گزيده مقالات آموزشي براي ارتقاي دانش دست اندر كاران مبارزه با مواد مواد مخدر در ايران)جلد دوم، مقاله جايگزين هاي زندان يا مجازات هاي بينابين دكتر محمد آشوري
ب ـ حقوق جزاي عمومي
1- تقريرات دكتر حسين آقايي نيا
2- تقريرات دكتر محسن رهامي
ج ـ حقوق جزاي اختصاصي
1- جرايم عليه اشخاص(عليه تماميت جسماني و معنوي) دكتر حسين آقايي نيا
2- تقريرات جرايم عليه اشخاص دكتر محسن رهامي
د ـ متون فقه
1- حدود،تعزيرات و قصاص دكتر ابوالقاسم گرجي
2- ديات دكتر ابوالقاسم گرجي
3- مباني تكمله المنهاج آيت الله ابوالقاسم خويي(حدود،قصاص،ديات)
4- تقريرات استاد سيد مصطفي محقق داماد
ه ـ متون حقوقي
1- تقريرات دكتر حسين آقايي نيا
2- ترجمه حقوق جزاي آمريكا دكتر حسين آقايي نيا
و ـ جرم شناسي
1- تقريرات جرم شناسي دكتر علي حسين نجفي ابرند آبادي از سال 70 الي 87 به كوشش دكتر شهرام ابراهيمي (كارشناسي،كارشناسي ارشد و دكترا)
2- مطالبي كه استاد تحت عنوان ديباچه در كتب مختلف حقوقي نوشته اند مثلاً ديباچه در بزه ديده در فرآيند كيفري نوشته دكتر مهرداد رايجيان اصلي يا ديباچه بر بزه ديده و بزه ديده شناسي ترجمه روح الدين كرد علي وند يا ديباچه بر افق هاي نوين عدالت ترميمي؛ميانجي گري كيفري نوشته مصطفي عباسي يا ديباچه بر مفاهيم بنيادين حقوق كيفري ترجمه سيد مهدي سيد زاده ثاني و …
3- مقالات استاد در مجلات حقوقي نظير تعالي حقوق يا مجله تحقيقات حقوقي دانشگاه بهشتي يا سلسله مقالات تقديمي در نكوداشت نامه استاد آشوري
4- مقالات استاد آشوري در كتاب مجموعه مقالات همايش ها يا مجلات تخصصي حقوق كيفري و جرم شناسي مثلاً مجموعه مقالات همايش راه كارهاي كاهش جمعيت كيفري زندان و …
منابع آزمون دكتري دانشگاه شهيد بهشتي رشته حقوق جزا و جرم شناسي
الف ـ حقوق جزاي عمومي
1- زمينه حقوق جزاي عمومي ، دكتر رضا نور بها
2- حقوق جزاي عمومي(دو جلد)،دكتر محمد علي اردبيلي
ب ـ حقوق جزاي اختصاصي
1- تقريرات جرايم عليه اشخاص دكتر جعفر كوشا
2- جرايم عليه اشخاص،اموال و امنيت دكتر حسين مير محمد صادقي
ج ـ آيين دادرسي كيفري
1- آيين دادرسي كيفري ، دكتر رجب گلدوست جويباري
2- آراي وحدت رويه و نظريات مشورتي كيفري
د ـ متون فقه
1- تقريرات متون فقه جزايي(حدود،قصاص، ديات) دكتر حسين مهر پور
2- مباني تكمله المنهاج ابوالقاسم خويي(حدود،قصاص،ديات)
3- تقريرات استاد سيد مصطفي محقق داماد
ه ـ متون حقوقي
1- تقريرات متون حقوقي دوره كارشناسي ارشد دكتر نسرين مهرا از سال 82 الي 87
و ـ جرم شناسي
1- تقريرات جرم شناسي دكتر علي حسين نجفي ابرند آبادي از سال 70 تا 87 به كوشش دكتر شهرام ابراهيمي(كارشناسي،كارشناسي ارشد و دكترا)
2- مطالبي كه استاد تحت عنوان ديباچه در كتب مختلف حقوقي نوشته اند مثلاً ديباچه در بزه ديده در فرآيند كيفري نوشته دكتر مهرداد رايجيان اصلي يا ديباچه بر بزه ديده و بزه ديده شناسي ترجمه روح الدين كرد علي وند يا ديباچه بر افق هاي نوين عدالت ترميمي؛ميانجي گري كيفري نوشته مصطفي عباسي يا ديباچه بر مفاهيم بنيادين حقوق كيفري ترجمه سيد مهدي سيد زاده ثاني و …
3- مقالات استاد در مجلات حقوقي نظير تعالي حقوق يا مجله تحقيقات حقوقي دانشگاه بهشتي يا سلسله مقالات تقديمي در نكوداشت نامه استاد آشوري
4- مقالات دكتر علي صفاري در مجله تحقيقات حقوقي دانشگاه بهشتي و تقريرات جرم شناسي دوره كارشناسي ارشد
نظر ثانی :
فهرست منابع آزمون دکتری (دانشگاه تهران-شهید بهشتی-تربیت مدرس)
الف)متون فقه جزایی:
1- ابواب(حدود،قصاص،دیات، قضا،شهادات،جهاد)درکتابهای: روضه البهیه-مسالک الافهام شهید ثانی
2- مبانی تکلمة المنهاج ایت الله خویی
3- قواعد فقه جزایی دکتر محقق داماد
4- حدود ، تعزیرات، قصاص دکتر گرجی
5- دیات دکتر گرجی
6- تقریرات دکتر مهرپور
7- تقریرات دکتر محقق داماد
ب) آیین دادرسی کیفری:
1- آیین دادرسی کیفری 2 جلد دکتر آشوری
2- آیین دادرسی کیفری 5 جلد دکتر آخوندی
3- عدالت کیفری دکتر آشوری
4- آیین دادرسی کیفری دکتر گلدوست جویباری
5- علوم جنایی مجموعه مقالات اهدایی به دکتر آشوری
6- حقوق بشر مفاهیم انصاف و عدالت دکتر آشوری
8- لایحه جدید آیین دادرسی کیفری
9- 2 مقاله از دکتر آشوری در کتابهای تأملاتی در حقوق تطبیقی جلد2 ( تحول جایگاه دادسرا)
علوم جنایی (مقالات آموزشی) جلد 2(جایگزین های زندان)
10- آرای وحدت رویه و نظرات مشورتی
ج) جرم شناسی:
1- دوره کامل جزوات دکتر نجفی ابرند آبادی ۲- دفاع اجتماعی مارک آنسل
۳- کیفر شناسی دکتر صفاری ۴- مقالات دکتر آشوری
5- دیباچه ها و مقالات دکتر نجفی ابرند آبادی 6- جزوات و مقالات دکتر فرجیها
د) متون حقوقی جزایی:
1- تقریرات دکتر آقایی نیا 2- criminal law
3- اطلاعات عمومی زبان انگلیسی 4- تقریرات دکتر مهرا
5- Modern criminal law
ه) حقوق جزای عمومی:
1- حقوق جزای عمومی 2 جلد دکتر اردبیلی
2- زمینه حقوق جزای عمومی دکتر نوربها
3- تقریرات دکتر آقایی نیا
4- تقریرات دکتر رهامی
5- تقریرات دکتر آزمایش
6- حقوق جزای عمومی دکتر گلدوزیان
7- مقالات دکتر حبیب زاده، دکتر اردبیلی، دکتر نوربها
و) حقوق جزای اختصاصی:
1- حقوق جزای اختصاصی 3 جلد دکتر میر محمد صادقی
2- حقوق جزای اختصاصی 2 جلد دکتر آقایی نیا
3- حقوق جزای اختصاصی دکتر گلدوزیان
4- تقریرات جرائم علیه اشخاص دکتر کوشا
5- تقریرات دکتر توجهی
6- تقریرات جرائم علیه اشخاص دکتر رهامی
7- لایحه جدید قانون مجازات اسلامی
منابع تکمیلی:
1- محشای ق.م.ا دکتر گلدوزیان
2- تقریرات جرائم علیه اموال دکتر آزمایش
3- ق.م.ا در نظم حقوقی کنونی رضا شکری- قادرسیروس
4- حقوق ج.ع. دکتر باهری – مرحوم داور
5- حقوق جنایی 5جلد دکتر علی آبادی
6- دوره حقوق ح.ج.ع. 3جلد دکتر محسنی
7- ح.ج.ع. ایران 2جلد دکتر صانعی
8- دیدگاه های نو در حقوق کیفری اسلام2 جلد آیت ا... مرعشی
9- ح.ج.ا 2 جلد دکتر پاد
10- مبانی جرم شناسی 3جلد دکتر کی نیا
11- علوم جنایی دکتر کی نیا
دانشگاه تربيت مدرس:
- فقه: تسلط بر متن ابواب جزايي کتاب شرح لمعه و کتاب مسالک الافهام (حدود، قصاص، ديات، قضا، شهادات، جهاد، امربه معروف و نهي از منکر) + کتاب قواعد فقه جزايي دکتر محقق داماد.
- جزاي عمومي: مقالات دکتر محمد جعفر حبيب زاده در نشريات علمي کشور + کتاب دکتر اردبيلي
- جزاي اختصاصي: مقالات دکتر محمد جعفر حبيب زاده در نشريات علمي کشور + کتابهاي دکتر ميرمحمد صادقي + کتاب دکتر گلدوزيان
- آئين دادرسي کيفري: کتاب دکتر آشوري
- جرمشناسي: جزوات دکتر نجفي ابرندآبادي + جزوات دکتر فرجيها
دانشگاه شهيد بهشتي:
- فقه: تسلط بر متن ابواب جزايي کتاب شرح لمعه و کتاب مسالک الافهام (حدود، قصاص، ديات، قضا، شهادات، جهاد، امربه معروف و نهي از منکر) + کتاب قواعد فقه جزايي دکتر محقق داماد.
- جزاي عمومي: کتاب دکتر اردبيلي + کتاب دکتر نوربها + مقالات اين دو استاد در مجلات علمي کشور
- جزاي اختصاصي: کتابهاي دکتر ميرمحمد صادقي + جزوات دکتر کوشا + مقالات مرتبط آنها
- آئين دادرسي کيفري: جزوات دکتر گلدوست + کتاب دکتر آشوري + مقالات دکتر گلدوست
- جرمشناسي: جزوات دکتر نجفي ابرندآبادي + کتاب کيفرشناسي و مقالات دکتر صفاري
دانشگاه تهران:
- فقه: تسلط بر متن ابواب جزايي کتاب مباني تکملة المنهاج و شرح لمعه و کتاب مسالک الافهام (حدود، قصاص، ديات، قضا، شهادات، جهاد، امربه معروف و نهي از منکر) + کتاب قواعد فقه جزايي دکتر محقق داماد.
- جزاي عمومي: جزوات دکتر آقايي نيا + کتاب دکتر گلدوزيان + جزوات دکتر آزمايش
- جزاي اختصاصي: کتاب و جزوات دکتر آقايي نيا + کتاب دکتر گلدوزيان + کتابهاي دکتر مير محمد صادقي
- آئين دادرسي کيفري: جزوات و کتاب دکتر آشوري
- جرمشناسي: جزوات دکتر نجفي ابرندآبادي
لازم به تذكر است ، تهيه و مطالعه اين فهرست لزوماً به معناي موفقيت 100 درصد داوطلب نخواهد بود بلكه بين 30 الي 50 درصد موفقيت داوطلبان محترم ، بستگي به سوابق و فعاليتهاي علمي و پژوهشي اعم از چاپ مقاله در مجلات با رتبه علمي ـ ترويجي يا علمي ـ پژوهشي همچنين گواهي سخنراني در همايش هاي علمي داخلي و خارجي يا گواهي پذيرش مقالات علمي در اين همايش ها و از اين قبيل فعاليتها دارد لذا به داوطلبان عزيز به ويژه دانشجويان كارشناسي ارشد اكيداً توصيه مي گردد كه در طي دوران تحصيلي از ارايه مقاله به مجلات علمي يا همايش هاي علمي غافل نشوند.
الف)متون فقه جزایی:
1- ابواب(حدود،قصاص،دیات، قضا،شهادات،جهاد)درکتابهای: روضه البهیه-مسالک الافهام شهید ثانی
2- مبانی تکلمة المنهاج ایت الله خویی
3- قواعد فقه جزایی دکتر محقق داماد
4- حدود ، تعزیرات، قصاص دکتر گرجی
5- دیات دکتر گرجی
6- تقریرات دکتر مهرپور
7- تقریرات دکتر محقق داماد
ب) آیین دادرسی کیفری:
1- آیین دادرسی کیفری 2 جلد دکتر آشوری
2- آیین دادرسی کیفری 5 جلد دکتر آخوندی
3- عدالت کیفری دکتر آشوری
4- آیین دادرسی کیفری دکتر گلدوست جویباری
5- علوم جنایی مجموعه مقالات اهدایی به دکتر آشوری
6- حقوق بشر مفاهیم انصاف و عدالت دکتر آشوری
8- لایحه جدید آیین دادرسی کیفری
9- 2 مقاله از دکتر آشوری در کتابهای تأملاتی در حقوق تطبیقی جلد2 ( تحول جایگاه دادسرا)
علوم جنایی (مقالات آموزشی) جلد 2(جایگزین های زندان)
10- آرای وحدت رویه و نظرات مشورتی
ج) جرم شناسی:
1- دوره کامل جزوات دکتر نجفی ابرند آبادی ۲- دفاع اجتماعی مارک آنسل
۳- کیفر شناسی دکتر صفاری ۴- مقالات دکتر آشوری
5- دیباچه ها و مقالات دکتر نجفی ابرند آبادی 6- جزوات و مقالات دکتر فرجیها
د) متون حقوقی جزایی:
1- تقریرات دکتر آقایی نیا 2- criminal law
3- اطلاعات عمومی زبان انگلیسی 4- تقریرات دکتر مهرا
5- Modern criminal law
ه) حقوق جزای عمومی:
1- حقوق جزای عمومی 2 جلد دکتر اردبیلی
2- زمینه حقوق جزای عمومی دکتر نوربها
3- تقریرات دکتر آقایی نیا
4- تقریرات دکتر رهامی
5- تقریرات دکتر آزمایش
6- حقوق جزای عمومی دکتر گلدوزیان
7- مقالات دکتر حبیب زاده، دکتر اردبیلی، دکتر نوربها
و) حقوق جزای اختصاصی:
1- حقوق جزای اختصاصی 3 جلد دکتر میر محمد صادقی
2- حقوق جزای اختصاصی 2 جلد دکتر آقایی نیا
3- حقوق جزای اختصاصی دکتر گلدوزیان
4- تقریرات جرائم علیه اشخاص دکتر کوشا
5- تقریرات دکتر توجهی
6- تقریرات جرائم علیه اشخاص دکتر رهامی
7- لایحه جدید قانون مجازات اسلامی
منابع تکمیلی:
1- محشای ق.م.ا دکتر گلدوزیان
2- تقریرات جرائم علیه اموال دکتر آزمایش
3- ق.م.ا در نظم حقوقی کنونی رضا شکری- قادرسیروس
4- حقوق ج.ع. دکتر باهری – مرحوم داور
5- حقوق جنایی 5جلد دکتر علی آبادی
6- دوره حقوق ح.ج.ع. 3جلد دکتر محسنی
7- ح.ج.ع. ایران 2جلد دکتر صانعی
8- دیدگاه های نو در حقوق کیفری اسلام2 جلد آیت ا... مرعشی
9- ح.ج.ا 2 جلد دکتر پاد
10- مبانی جرم شناسی 3جلد دکتر کی نیا
11- علوم جنایی دکتر کی نیا
... مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده . مساعدت را ( براي كومك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !"
مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد ، بن بست يافت . خود را به خانه يي درافگند . زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هياهو و آواز در بترسيد ، بار بگذاشت ( سِقط كرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد .
مردِ گريزان بر بام خانه دويد . راهي نيافت ، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت . مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد ، چنان كه بيمار در حاي بمُرد . پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست !
مَرد ، همچنان گريزان ، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند . پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد . او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست !
مرد گريزان ، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه " دخيلم! " . مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود . چون رازش فاش ديد ، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت : و چون از حال و حكايت او آگاه شد ، مدعيان را به درون خواند .
نخست از يهودي پرسيد .
گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم .
قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست . بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند !
و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد ، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد !
جوانِ پدر مرده را پيش خواند .
گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است ، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است . حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي ، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني !
و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود ، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد !
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند . طلاق را آماده باش !
مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد ، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد .
قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست !
صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد : مرا شكايتي نيست . محكم كاري را ، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا از گره گي دُم نبوده است !
از " كتاب كوچه " ، اتْر احمد شاملو

محمدعلی خواجهپیری که حکم سرپرستی او برای وزارت ارشاد از سوی رئیسجمهور پس از عزل محمدحسین صفار هرندی صادر شد، گفت:
یک رازی را به شما یاد میدهم که یکی از «اهل حالهای خراسانی» به من گفته است و چون نگفته است که نگو میتوانم آن را برای شما بگویم.
خواجهپیری که رئیس دفتر ترویج فعالیتهای قرآنی وزارت ارشاد و مشاور قرآنی صفار هرندی بود در این گردهمایی با نشانی دادن مکانهایی در حرم امام رضا و برشمردن شرایطی برای طلب حاجت کردن و دعا با بیان اینکه «او گفت و ما عمل کردیم و نتیجه هم گرفتیم، و بقیه هم که به این مسئله عمل کردند، نتیجه گرفتهاند» شرایطی را برشمرد و با هشدار دادن نسبت به عنوان نکردن موضوعاتی گفت: قطعاً حاجتتان برآورده میشود و هر مشکلی هم که داشته باشید حل میشود.
وی با اشاره به مکان دیگری در حرم رضوی تصریح کرد: اگر در آنجا بایستید قطعاً حاجت میگیرید.
این اقا از همین طریق به این پست مهم دست پیدا کردن که اینجوری دوا تجویز میکنند بیچاره فرهنگ ! بیچاره هنرمندان و نویسندگانی که مجوز کارهایشان را باید از این بگیرند !

در کیفرخواستی که نماینده دادستان تهران علیه متهمان پرونده اعتراضات انتخاباتی قرائت کرد، تاکید شده بود متهمان از سال ها پیش برای ایجاد زمینه های این به اصطلاح انقلاب مخملی زمینه چینی کرده اند. یعنی حتی وقتی خود بر مسند قدرت نشسته بودند با بنیادهای خارجی «دشمن» ایران رابطه داشتند تا علیه نظامی که خود عضو آن بودند ساختارشکنی کنند؟
اما نکته عجیب تر از این در کیفرخواست آن بود که همه مقامات امنیتی و اطلاعاتی و ... از سال گذشته از طریق اطلاعات جاسوس دستگیر شده ای که دادستان از او نامی نبرد می دانستند که متهمان کنونی خود را آماده انقلاب مخملی کرده اند و با آنکه معلوم نبود نامزد آنها کیست از او حمایت و برای انقلاب مخملی بسترسازی می کردند.
همه این اطلاعات بنابر ادعای ارائه شده توسط نماینده دادستان از مدت ها پیش وجود داشته و مقامات امنیتی از تمام آنها اطلاع داشتند ولی هنگام تایید نامزدهای ریاست جمهوری توسط شورای نگهبان که برای تایید نامزدها مو را از ماست می کشد مورد نظر قرار نگرفته و نامزد طرفدار غرب و در پی براندازی نرم به ادعای این کیفر خواست مورد تایید شورای نگهبان قرار گرفته و وارد رقابت های انتخاباتی شده است.
آیا شورای نگهبان نباید مطابق کیفرخواست ادعایی پاسخگوی قصور و تقصیر خویش باشد که چنین هزینه سنگین سیاسی، روانی و مالی را به مردم و نظام تحمیل کرده است؟
داستان مثنوي معنوي در دفتر سوم
در آن داستان فردي ميبيند كه حضرت عيسي(ع) در حال فرار كردن است و از كوهي بالا ميرود.آن فرد كنجكاو ميشود و از خود ميپرسد كه چرا فردي مانند عيسيكه پيامبر خداست بايد بگريزد. براي پاسخ به اين سوال به تعقيب آن محتشم ميپردازد و در نهايت به او رسيده و ماجرا را جويا ميشود.
مرد ميگويد كه براي من جاي تعجب است تويي كه پيامبر خدايي و مرده را زنده ميكني و كر را شنوا وكور را بينا چرا بايد بگريزي.
عيسي در پاسخ ميگويد همان اسم اعظمي كه من بر كر و كور خواندم و شفا يافتند و يا بر كوه خواندم و كوه شكافت و يا بر تن مرده خواندم ، مرده زنده و روان شد، همان اسم اعظم را هزاران بار بر فرد احمق خواندم اما سودي نداشت و وي همچنان در حماقت خويش باقي ماند.
مولوي در پايان اين داستان نتيجه گيري مي كند كه گفت وگو با افرادي كه احمقند و گوش شنوايي براي شنيدن سخنان منطقي ندارند، امري بي فايده است و نتيجه گيري ميكند كه:
ز احمقان بگريز چون عيسي گريخت
صحبت احمق بسي خونها كه ريخت؟

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد
به گفته پژوهشگران در امر امنیت اطلاعات، از پریز برق می توان برای شنود آنچه مردم بر روی صفحه کلید کامپیوتر تایپ می کنند، استفاده کرد.
پژوهشگران موسسه Inverse Path دریافته اند که فقدان لایه های حفاظتی کافی جهت جلوگیری از انتشار اعوجاج در کابل برخی صفحه کلیدها، باعث می شود که در هنگام تایپ هر حرف، اطلاعاتی حساس از طریق این سیم نشت کند.
این پژوهشگران با تحلیل اطلاعاتی که از طریق پریز برق به دست آمد، توانستند دریابند که فرد مورد شنود قرار گرفته، چه چیزی بر روی صفحه کلید کامپیوتر خود تایپ می کند.
در این پژوهش مشخص شد اطلاعات منتقل شده از طریق سیم صفحه کلید، از 15 متری نقطه اتصال کامپیوتر به یک پریز برق، و حتی از نقاطی مانند لوله های آب نیز قابل شنود است.
آندریا باریسانی و دانیل بیانکو، از پژوهشگران موسسه Inverse Path در یک مقاله علمی به تشریح یافته های خود پرداختند و نوشتند: "هدف ما این است که نشان دهیم اطلاعات را از غیرمنتظره ترین راه ها می توان شنود کرد."
پژوهشگران تحقیق خود را بر روی سیم هایی متمرکز کردند که صفحات کلید PS/2 را به کامپیوترهای رومیزی متصل می کند.
این دو نفر گفتند شش سیم داخل یک کابل PS/2 معمولا "نزدیک به یکدیگرند و حفاظ اعوجاجی مناسبی ندارند." این مسئله باعث می شود اطلاعاتی که از طریق سیم داده (data) به شکل تغییر ولتاژ در حال انتقال است به سیم زمین (earth) در همان کابل القاء شود.
سیم زمین نهایتا از طریق منبع تغذیه کامپیوتر به پریز برق، و از آنجا هم به کل مدارهایی که برق اتاق را تامین می کنند متصل می شود.
آنچه شرایط را برای این القاء ناخواسته اطلاعات فراهم می کند سرعت پایین انتقال اطلاعات صفحه کلید است که سرعت آن به مراتب کمتر از سرعت عملکرد دیگر قطعات در کامپیوتر است.
در این مقاله آمده: "موج مربعی سیگنال PS/2 با کیفیت خوب [به سیم زمین] منتقل می شود ... و می توان آن را به اطلاعات اصلی صفحه کلید تبدیل کرد."
پژوهش این افراد نشان داد حتی اگر محلی که تلاش برای دزدی اطلاعات از آن صورت می گیرد تا 15 متر از پریز برق فاصله داشته باشد، اطلاعات بدون مشکل منتقل می شود و نتیجتا چنین روش شنود اطلاعات در اتاق هتل ها یا دفاتر کار نیز قابل استفاده است.
این دو پژوهشگر اعلام کرده اند که تحقیقات آنها در این زمانه کماکان ادامه دارد و قرار است نحوه انجام چنین حمله ای در کنفرانس مسائل امنیتی Black Hat که از روز 25 تا 30 ژوئیه در لاس وگاس برگزار می شود، به نماش گذاشته شود.

صدای استاد علی اکبر دهخدا...
دانلود صدای استاد علی اکبر دهخدا
ابتدا بر روی جمله کلیک کنید با باز شدن صفحه جدید کلیک کنید
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد – مانند گرگان – باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد – مانند سگها – باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو … اینک … سومین دشمن … که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین … بی رحم … بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

من هنوز دقیقاً مکانيزم (!) عصبانی شدن آقای قالیباف شهردار تهران را نمیفهمم. به صحت و سقم ادعاهایاش هم کاری ندارم. قالیباف در اين چند روز گذشته، یک بار حملهای غیر اخلاقی به مشايی و همسرش کرد و بار دیگر (ظاهراً پيش از اين ماجراهای اخیر) که یکی از وزيران احمدینژاد را رسماً شرابخوار خوانده است، سخن از همسر فرانسوی او به میان میآورد
(راستی، آقای قالیباف! اگر زن کسی «فرانسوی» باشد، مرتکب جرم شده است؟!)
و با حمله به کردان پای همسرش را هم به میان کشيده است. من آشفتگیهای سیاست را میفهمم، اما هیچ دلیلی وجود ندارد آقای قالیباف درست به همان شيوههایی متوسل شود که احمدینژاد و حامياناش به کار میبرند. اخلاق هم برای ما خوب است و هم برای دیگران، حتی اگر دشمنمان باشد. آقای قاليباف! من از سخن گفتنِ شما وحشت میکنم! من به خودم میلرزم وقتی میبینم شما برای قربانی کردن مشايی (حال مشايی هر کسی که میخواهد باشد)، حاضرید به آسانی موازین اخلاقی را زیر پا بگذارید و پليدترین زبان و ادبيات را به کار بگیريد. کردان هر اندازه که دروغگو و مزور باشد، من و شما حق نداریم به هیچ وجه پای خانوادهاش را به میان بکشيم.
مشايی هر اندازه هم که استخوانی در گلوی بخشهایی از حاکميت سياسی باشد و زندگی را به کام شما تلخ کرده باشد، باز هم ما حق نداريم برای منکوب کردنِ او سراغِ خانوادهاش برويم. آقای قالیباف! شما هم مثل رقیبانتان هماکنون اخلاق را زير پا گذاشتهايد! من اینها را به حساب عصبانيت میگذارم. از صدر تا ذیل کشور ما همه گویا عصبانی هستند و فرقی نمیکند در کدام جناح واقع میشوند
(مگر معدود افرادی و انگشتشمار کسانی که هنوز کوشش میکنند که خرد را حاکم کنند). عدهای عصبانی میشوند و اخلاق، انسانیت و تقوا را به آسانی زیر پا میگذارند. اخلاقیتر اگر باشیم، کمی تقوای الهی را هم اگر پيش چشم داشته باشيم، میتوانيم بفهمیم که کارنامهی رييس دولتِ نهم آنقدر تاریک هست و آن قدر قانون و اخلاق را زير پا گذاشته است که برای نشان دادن لغزشهای او و بیکفایتیهایاش، نیازی نيست که ما هم اخلاق را زير پا بگذاريم.
آقای قالیباف! من از شما میترسم! شما هم نهایتاً با اين اخلاق و این ادبیات به رييس قانونگریز و اخلاقستیز دولت نهم نزدیک خواهيد شد. اگر شما رييس جمهور شده بودید، وضع ما باز هم بهتر نبود. من از این تفکر، از این نگاه بازجویانهای که حاضر است اخلاق را به آسانی زير پا بگذارد، وحشت دارم.
شما ظاهراً از خدا نمیترسيد (درست مثل همان کسانی که دارید گريبانشان را میگیريد)؛ ما باید به خودمان بيايیم و از کسانی که ترسی از خدا ندارند، بيشتر بترسيم. آقای قالیباف! اشتباه نکنید! شاید حرفهایی که زدهاید از روی درد بوده است و احساس مسؤولیت، ولی اين نوع سخن گفتن خودش نقض غرض است. بیشتر فکر کنید، شاید تکان خوردید از مرور همین حرفها. هر اندازه که شنیدن بعضی از حرفها - که نشان درد دين دارد - از دهان شما، مایهی اميدواری است، دیدن لغزشهایی دیگر، اسباب نومیدی هم میشود. در جایگاه خدایی نشستن و دینداری این و آن را اندازه گرفتن و به اطلاق اعضای جبهه ی مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را متهم به بی دینی کردن پای نهادن در همان کژراهه ای است که رئیس دولت دروغ آیین در آن گام می زند.
چشم احمدی نژاد رحیم مشایی است پاشنه آشیل احمدی نژاد اسفندیاررحیم مشایی است در شاهنامه آمده است چشم اسفندیاربه کشتنش داد ونقطه ضعف اسفندیار بود
می گویند شاهنامه آخرش خوش است
بهتر است دیگر ننویسم ..............
حتی در حکم احمدی نژاد به اسفندیار خان سوتی را نگاه کنید و لذت ببرید این حکم در آستانه میلاد اسوه ایثار و شهادت حضرت امام حسین(ع) و یاران باوفایش صادر شده است
متن کامل حکم احمدی نژاد بدین شرح است:
برادر گرامی جناب آقای مهندس اسفندیار رحیم مشایی
سلام علیکم
انقلاب اسلامی استمرار راه رسول گرامی اسلام(ص) و فرزندان برومندش، ائمه طاهرین(ع) و خط سرخ ولایت است. انقلابی بودن، یعنی داشتن آمادگی ایثار جان و مال و در اوج آن آبرو برای آرمانهای بلند الهی و انسانی، و همین رمز ماندگاری این راه پرعزت و افتخار است. دوران جدید دوران شکوفایی عدالت و عشق و ایثار، و سربلندی هر چه بیشتر عاشقان ایثارگر است.
در آستانه میلاد اسوه ایثار و شهادت حضرت امام حسین(ع) و یاران باوفایش و ضمن تقدیر فراوان از همه خدمات ارزشمند گذشته، جنابعالی را که انسانی مؤمن و فداکار و مورد اطمینان کامل هستید به سمت «مشاور و رئیس دفتر رییسجمهوری» انتخاب مینمایم.
امیدوارم با همراهی همه همکاران و با توکل بر خدا و توسل به حضرت مولا صاحب الامر(عج) همچون گذشته در تلاش برای خدمتگزاری به ملت بزرگ و نظام ولایی جمهوری اسلامی موفق و سربلند باشید.
منبع زیر را کلیک کنید
دادگاه عمومی تهران، با صدور حکمی ضمن تایید تقلب در ثبت اختراع اتاق امن، دستور به تغییر نام مخترعان داد.
بهدنبال شکایت فرزاد سلیمی از موسی مظلوم و علی اکبر محرابیان(وزیر صنایع) مبنی بر ثبت اختراع او توسط این دو نامبرده به نام خودشان، دادگاه براساس شواهد تایید کرد که اختراع «اتاق امن زلزله» پیش از آنکه به نام محرابیان به ثبت برسد، توسط شاکی اختراع و طراحی شده بود و شاکی، این طرح را سال 82 به شهرداری تهران و سال 83 به مطبوعات ارائه داده بود.
بر این اساس دادگاه نتیجه گرفت که مقامات وقت شهرداری تهران ( احمدی نژاد) با دریافت طرح، آن را به نام خود ثبت کردهاند. در نهایت دادگاه حکم به بطلان ثبت اختراع به نام محرابیان و همکارش داد و حق معنوی اختراع را از آن فرزاد سلیمی و محمود حسینی دانست.
مقامات وقت شهرداری تهران( احمدی نژاد) ، پس از ثبت اختراع سلیمی به نام خود، کتابی با همین عنوان (اتاق امن) نیز منتشر کرده و این اختراع را تحت آن معرفی کردند
.براساس مدارک ارائه شده به دادگاه، فرزاد سلیمی سال 1382 این طرح را به شهرداری تهران و مرکز مدیریت بحران شهر تهران ارائه داد اما مقامات وقت شهرداری ظاهرا از آن استقبال نکردند و سلیمی را به مؤسساتی نظیر مرکز تحقیقات ساختمان و مسکن ارجاع دادند.
سلیمی و همکارش پس از آن، طرح خود را در مطبوعات منتشر کردند اما در کمال ناباوری شاهد مصادره طرح توسط مقامات وقت شهرداری تهران شدند. علی اکبر محرابیان پس از انجام آزمایشهایی روی طرح اتاق امن زلزله، آن را در اداره ثبت شرکتها و مالکیت صنعتی به نام خود و موسی مظلوم ثبت کرد و سپس کتابی تحت همان عنوان به چاپ رساند.
فرزاد سلیمی و همکارش سرانجام برای احیای حقوق خود نسبت به این اختراع، به دادگاه عمومی شکایت کرده و خواستار لغو ثبت اختراع به نام محرابیان و مظلوم شدند و دادگاه نیز تایید کرد که طرح به ثبت رسیده توسط محرابیان، تقلیدی از طرح سلیمی بوده و هیچ نکته جدیدی نداشته است، بنابراین طرح تنها باید به نام سلیمی و همکارش ثبت شود.
در این حکم، ثبت اختراع به نام محرابیان و مظلوم باطل اعلام شد. به تازگی نیز دادگاه تجدید نظر این حکم را تایید کرد و آن را قطعی خواند.
اتاق امن زلزله، سازهای است که با نصب آن در یکی از اتاقهای منازل مسکونی، آن اتاق در برابر زلزلههای شدید مقاوم میشود. سال 83 شهرداری پس از انجام آزمایشهایی روی این سازه، با تبلیغات وسیعی روی بیلبوردهای شهری اعلام کرد که با طراحی و ساخت اتاق امن زلزله، به راهکاری عملی و مؤثر برای مقاوم کردن منازل مسکونی و کاهش تلفات در برابر زلزله دست یافته است.

مطلب زیر از وبلاگ ..واما بعد جناب آقای عنایتی با عنوان منبر اول ومنبر دوم عینا در این پست درج می شود حقیر این عزیز از دست رفته را ندیدم ولی چندین بار در خیابان معممی تقریبا فربه را سوار بر موتور با کمال سادگی به یاد دارم که دیگران از منش او زیاد می گفتند اگر اشتباه نکنم شاید متوفی ان عزیز از دست رفته باشد که جناب آقای عنایتی از او یاد می کند چرا که این موارد بسیار نادرند ودر ذهن می مانند به رسم ارج وتقدیر از این بزرگوار مطلب این پست به روح ایشان تقدیم می شود
حاج ماشاال... بلالی روحانی خوش اخلاق وخوش مرام بیدگل در گذشت.امروز در خیابان مر کزی شهر،از طریق یک بلندگوی دوره گرد،به گوشم خورد که مراسم وساعت تشییع جنازه ی آن مرحوم رابه اطّلاع مردم می رساندند.از آنجا که گمان می برم در هیچ کدام از مراسم یاد بود ایشان نتوانم شرکت کنم،برای ادای دین تصمیم گرفتم آنچه را که در مورداو می دانم واحساس می کنم،با قلم ابراز دارم.
وامّابعد...
حاج ماشاال...بلالی اصالتا بچّه ی محلّه ی یزلان بیدگل بود.نه روحانی زاده بود.نه فرزندانش را به این راه تشویق کرد.خیلی هم نمی خواست لباس روحانیّت روی دوشش سنگینی کند.به راحتی کنار کوچه می نشست وبا مردم خوش وبش می کرد.قبا ولبادّه اش،بیشتر با روحیّه ی صحرا کاری ورعیّتی او همگن بود تا مناصب رسمی وتشریفاتی روحانیّت.از تفاخر دوری می جست وفرق لقمه ی حلال وحرام را می دانست.گاهی می شد اورا سوار بر خرش در راه صحرا دید.گاهی سوار برموتور،در کوچه های بیدگل.
دوست داشت سرش زیر منّت احدی نباشد.حتّی از پذیرش امام جماعتی مسجد،اکراه نشان می داد.یکبار که مردم حاشیه ی یزلان وعلی اکبرقصد داشتند مسجد ابوالفضل ع رادر نزدیک دشت دولاب بنا نهند،برای مشورت نزد او رفتند.او پرسیده بود آیاقصد دارید مسجد بسازید یا قصد دارید نماز بخوانید؟ جواب شنیده بود ؛می خواهیم نماز بخوانیم.بعد خطاب به آنها گفته بود من یک اتاق بزرگ در خانه دارم بیایید همانجا به جماعت ،این فریضه را برگذار کنید.!!
وقتی انبر جوشکاری وماسک رابه دست می گرفت از عرق ریختن لذّت می برد.خوش رو وخوش آب ورنگ بود.ودر عین ملاحت وشوخ طبعی،می شد فهمید که پای بند به تقوا وایمان درونی است.با آنکه چندین بار مناصب دولتی به او پیش نهاد شد؛نپذیرفت.من در زمان های بچّگی دو چیز از منبرهای اورا دوست داشتم.یکی سادگی در بیان مطالب،دوم بغضی که در خواندن روضه ی امام حسین ع در گلویش قرار می گرفت.یادم می آید یک شب جمعه بعد از ختم یک منبر،اورا تعقیب کردم تا اگر منبر دومی هم وجود داشته باشد،از آن استفاده کنم.در راه متوجّه شد که دارم آهسته به دنبال او می روم .قدم هایش را سست کرد.وقتی به او رسیدم،با خنده گفت آیا می خواهی بدانی منبر دوم هم مثل اول خواهد بود ؟ گفتم نه من از صحبت های شما اگر تکراری هم باشد لذّت می برم.آن شب با هم به مجلس رفتیم.
خدایش بیامرزد.امشب شب جمعه است.شب اوّل قبر اوست.در آغاز ماه شعبان هم قرار داریم.از صمیم قلب برای او دعا می کنم.یکی از پسران او فرهنگی است.یک پسر فرهنگی باز نشسته هم داشت که چند سال پیش بر اثر ابتلا به یک بیماری مزمن ،از دنیا رفت.برای او هم طلب آمرزش دارم.واین مصیبت را به همه ی خانواده ی او تسلیّت می گویم.

خیلی خوب یادم میآید که صبح جمعهی سه هفتهی پیش، چهطور برای اولین بار در عمرم از روی تختخواب افتادم زمین، کف اتاق هتل و نگران شدم که اتفاق ناگواری پیش آمده باشد. اسماعیل فصیح یا آنطور که همسر مهربانش «خانم فصیح» و خانواده و دوستان نزدیکش صدایش میزدند؛ «ناصر»، یا آنطور که خودش، خودش را پای تلفن معرفی میکرد؛ «آقای فصیح»، از دنیا رفته بود. آن «جمعه» که حسابی «روز بدی بود»؛ یاد تمام خاطراتی افتادم که از دو سال پیش از آن، از فصیح و همسرش پریچهر عدالت داشتم که بعد از مرخص شدن فصیح از بیمارستان شرکت نفت در بهار ۱۳۸۶، برای اولین بار مرا به خانهی فراموشنشدنیشان در طبقهی هشتم یکی از آپارتمانهای مجتمع اکباتان تهران دعوت کردند و از آن پس تا مدتها دو هفته یکبار به دیدنشان میرفتم.
فصیح هم همچون نویسندهی محبوبش ارنست همینگوی که ماجرای دیدارشان بهیادماندنیاست و شرحش را در گفتوگوی دو سال پیشم با فصیح در همین روزنامهی اعتماد آوردم، در ماه ژوئیه از دنیا رفت. یاد فصیح میافتم که چطور نصف شب، روی تخت بیمارستان با ذکر تمام جزئیات روز و تاریخ و با آب و تاب زیاد برایم تعریف میکرد که چهقدر مهماست که همینگوی درست در همان ماهی از دنیا رفته که در آن ماه بهدنیا آمده و یاد آن روزی میافتم که در منزلش دربارهی طول عمر انسان از همینگوی نقل و قول آورد که: «آدم شصت سال بیشتر نباید عمر کند» و به شوخی خطاب به خانم فصیح گفت: «نویسندگانی که ازدواج نمیکنند، قبل از پنجاه سالگی میمیرند، مثل کافکا و هدایت».
بعدها فصیح را بیشتر شناختم و باید اعتراف کنم که فصیحی که از خواندن رمانهایش در ذهن داشتم، با فصیح واقعی فرقهای زیادی میکرد. فصیح واقعی اول از همه، بیشتر عمرش را در ایران گذرانده بود و نه در خارج از کشور، ازدواج موفق و خوبی داشت و تنها زندگی نمیکرد و غمگین نبود و زندگی دردناکی نداشت و تا حدی هم باید اعتراف کنم که از توصیف فصیح با صفتهایی چون «گوشهگیر» و «منزوی» که اتفاقا خودم پیش از آن بر رویشان بسیار تاکید داشتم، فاصله گرفتم. بههر حال توصیف رفتار فصیح کار سختی بود. شاید بههمین خاطر بود که همان روزها، یعنی وقتی که هنوز تصمیمم بر نوشتن زندگینامهی فصیح برنگشته بود و طی جلسات منظمی حرفهای فصیح را ضبط میکردم، تصمیم گرفتم که به موازات این جلسات با چندتا از دوستان قدیمی فصیح دیدار کنم و خاطرات و نظرشان را دربارهی خالق «جلال آریان» جویا شوم.
یک عصر تابستانی در سال ۱۳۸۶، ساعت چهار بعد از ظهر، طبق قرار قبلی به سراغ نجف دریابندری رفتم. دریابندری هم تقریبا همچون فصیح حافظهی خوبی نداشت اما همسرش فهیمه راستکار که اتفاقا بیشتر از دریابندری رمانهای فصیح را خوانده بود، در بهیاد آوردن خاطرات کمکش میکرد. در این بین؛ دریابندری به ویژگیای جالبی اشاره کرد که من هم متوجهاش شده بودم اما مثل دریابندری نتوانسته بودم آن را برای خودم بگذارم کنار و بگویم این ویژگی همان ویژگی خاص فصیح است تا اشتباها بر روی «گوشهگیری» پافشاری نکنم. دریابندری در جواب سئوالی که از او دربارهی گوشهگیری فصیح پرسیده بودم، جواب داد: «فصیح به یک معنی گوشهگیر بود. هیچوقت جزء گروه نویسندگانی که در تهران بودند نشد. مهمانی هم خیلی کم میآمد. یکی به این علت که آبادان بود و تهران کم میآمد. یکی هم به این علت که در آمریکا نویسنده شده بود و راه و رسم نویسندگی و روابط شخصی را نمیدانست و نداشت. روحیهاش اینطور بود.»
بعدها با شناخت نسبیای که از فصیح و رفتارش بهدست آوردم، خودم هم به این نتیجه رسیدم که فصیح بیشتر از آنکه گوشهگیر باشد – که شاید هم بود تا حدی – نویسندهایاست که هرچند درست است قریب به اتفاق همهی سوژههایش دربارهی ایران و اتفاقا ایران معاصر است، اما مثل یک نویسندهای ایرانی زندگی نکرده است. فصیح از این جهت، بیشتر شبیه یک نویسندهای خارجی بود که به زبان فارسی داستان مینوشت و به قول فهیمه راستکار «عجیب تهران را خوب میشناخت.» فهیمه راستکار هم تا حدی با این حرف موافق بود که فصیح بیشتر از آنکه نویسندهی گوشهگیری باشد، نویسندهای بود با یک روند و منش دیگر. راستکار میگفت: «فصیح اصلاً یک روند دیگری داشت. خصوصاً تهران شناسیاش که نمیدانم از کجا آشنا شده بود. وقتی دربارهی خیابان ری مینوشت، من میفهمیدم کجاها را میگوید و خیابانهای شهر را به خوبی بلد بود، یا از گلوبندک. این چیزهای را حفظ بود.»
اسماعیل فصیح، هر چند با کسی رفتوآمد آنچنانی نداشت اما گوشهگیر هم نبود. رفتار خودش را داشت. صبحها قدم میزد، داستان مینوشت، سینما میرفت، تفریح میکرد و به قول دریابندری حسابی «نویسندهی باپرنسیبی» بود. فصیح هر چند سالیان زیادی را خارج از ایران نگذرانده اما سالیان تاثیرگذاری را آنجا بوده است. سالهایی که روحیه و رفتارش شکل گرفته. از این روست که وقتی از محمد علی سپانلو دربارهی این ویژگی فصیح پرسیدم، گفت: «خودش را همچون آمریکاییهای نیمقرن پیش پای تلفن «آقای فصیح» معرفی میکرد و رفتارهای این شکلیاش زیاد بود.»
آن جمعه، یعنی فردای همان روزی که فصیح از دنیا رفت، توی خیابانهای لندن قدم زدم و یاد شهباز و جغدان افتادم و بیشتر از آن یاد بلیط سینمای «اودئون» لندن که لای کتاب «اولیس» جیمز جویس فصیح دیده بودم. فصیح اتفاقا زندگی غمانگیز و ناراحتکنندهای نداشته. به اندازهی کافی تفریح کرده و بهاندازه معمول مسافرت رفته است. جمعه عصر، مهمان دوستی در شمال لندن بودم که اتفاقی منزلش دیوار به دیوار خانهی کازئو ایشیگورو بود، نویسندهای که من مدتها برای انجام گفتوگو دنبالش بودم. این خانوادهی انگلیسی که بیش از دو دهه همسایهی ایشیگورو هستند، رفت و آمدی با او ندارند، از او چیز زیادی نمیدانند و این رفتار ایشیگورو را هم بر «گوشهگیری» او نمیگذارند. فصیح هم تقریبا همینطور بود. تا حدودی همسایههای اکباتان، او را میشناختند اما جز خانم فصیح که از این جهت ایرانیتر بود، آقای فصیح رفت و آمد خاصی با همسایهها نداشت.
فاصلهی فصیح از اعضای خانوادهاش که پیش از این تصور میکردم بر اثر کدورتی تاریخی پیش آمده باشد نیز تا حدودی اشتباه از کار درآمد. فصیح صرفا از نظر روحیه با آنها فرق داشت. اهل معاشرتهای خانوادگی نبود اما معاشرتش را داشت، شاید مثل یک نویسندهی آمریکایی. بعدها، رفتارهای این دستی فصیح را نیز در زندگی روزمرهاش مشاهده کردم. فصیح با وجودی که سالهای زیادی پس از انقلاب را در ایران گذرانده اما همچنان طوری رفتار میکرد که انگار در محیطی خارج از ایران زندگی میکند. هر چند خوردن چاپی با شکر نشانهی نزدیکی نیست برای این ماجرا اما فصیح برای مثال بیشتر از یک ایرانی ملاحظهگر بود و حریم شخصی برایش معنای دیگری داشت.
همین رفتارها که ریشه در گذشتهی فصیح دارد نیز در داستانهای او دیده میشود. فصیح تقریبا نخستین نویسندهی ایرانیاست که از یک شخصیت ثابت در رمانهای متعدد خود استفاده کرده. پرکار بوده و از ایدههای نویی در داستانسرایی بهره برده است و در عین حال، با کمال تعجب در مورد موضوعاتی صحبت کرده که نویسندههای «ایرانیتر» در مقایسه با او از آن کمتر حرفی بهمیان آوردهاند. در آن ملاقاتهای دو هفتهای اسماعیل فصیح زندگیاش را برایم تعریف میکرد، درست از کودکی. زندگی فصیح را میشود به چهار بخش مهم تقسیم کرد که سه بخش مهم آن پیش از انتشار نخستین رمانش یعنی «شراب خام» در سال ۱۳۴۷ است. به اعتقاد من، زندگی فصیح از بهدنیا آمدنش تا رفتن به آمریکا و سپس اقامت و تحصیل در آمریکا و در نهایت بازگشت به ایران و اقامت در جنوب و شروع نویسندگی سه بخش مهم زندگی فصیح را تشکیل میدهند که در شناخت ویژگیهای رفتاری متفاوت او بسیار مفید است و بخش چهارم که در این یادداشت به آن اشاره نمیشود، نقطه عطف زندگی اسماعیل فصیح است، یعنی دوران پس از انتشار نخستین رمانش، شراب خام.
فصیح به روایت فصیح

از این بابت، باری دیگر پای صحبت فصیح نشستم و از او خواستم تا با حوصلهی بیشتری نسبت به دفعهی قبل – منظور همان گفتوگوی مذکور در روزنامهی اعتماد – زندگیاش را برایم تعریف کند، به همین خاطر حرفهای فصیح هر چند از نظر ساختاری شبیه حرفهای گذشتهاش است، اما تفاوتهای زیادی دارد. فصیح، دوازدهمین فرزند ارباب حسن و توران خانم بوده و دوم اسفند سال ۱۳۱۳ بهدنیا آمده. دربارهی آشنایی پدر و مادرش میگوید: «روزی که داشتند جنازهی ناصرالدین شاه را با درشکه از شاهعبدالعظیم میآوردند کاخ مرمر سر جادهی گلوبندگ شلوغ بوده و ارباب حسن آن موقع شانزده سالش بوده. یک دختر یازده ساله را میبیند که چادر سرش کرده و دارد گریه میکند، بعد میفهمد که این دختر یکی از همسایههای خودش است و سه شب پس از آن میرود خواستگاریاش و با او ازدواج میکند. من بچهی تهتغاری آنها بودم، بچهی دوازدهم.»
فصیح به خوبی محلهاشان را به یاد میآورد: «گلوبندک را بلدی؟ تع بازارچهی درخونگاه میخورد به بازارچهی گمرک. پایینتر از خیابان بوذرجمهری یک پمپ بنزین بود که رویش نوشته بود شرکت نفت انگلیس و ایران. بعد میخورد به میدان شاهپور.» فصیح یاد آن زمانها که میافتد یاد شعبان بیمخ معروف میکند که اتفاقا هممحلهی خانوادهی فصیح بوده: «شعبان جعفری یا همان شعبان بیمخ گردن کلفت محلهامان بود. ژست میگرفت که مثلا دارد روزنامه میخواند اما روزنامه را برعکس میگرفت تا اینکه یک دفعه به یک صفحهی عکسدار میرسید و روزنامه را وارونه میکرد و ما هم میخندیدیم و در میرفتیم.»
خانهی ارباب حسن در کوچهی شیخ کرنا قرار داشته: «تو کوچهی درخونگاه اولین کوچه دست چپ میگفتند کوچه شیخ کرنا، دو تا حیاط داشتیم و ارباب حسن صاحب دو تا مغازه شد، یکی سر چهارراه گلوبندک و دیگری سر سهراه شاهپور. من سه سال و یک ماهم بود که پدرم فوت کرد. ۶ مهر ۱۳۱۵ فوت کرد. وقتی من بدنیا آمدم سه تا دختر اولی شوهر کرده بودند. من دایی یک پسری بودم که خودش ۱۵، ۱۶ سالهاش بود ولی پدرم پسرها را ازدواج نداده بود چون آنها را گذاشته بود سر دکانهایش برای کار. خانهی بزرگی که ما داشتیم چهار تا اتاق این طرف حیاط داشت و سه تا اتاق آنطرف حیاط. همهی اعضای خانوادهی آنجا زندگی میکردند و پسرها هم که ازدواج نکرده بودند، همه توی زیرزمین میخوابیدند.»
«پدر که مرد برادرها کار میکردند. من شش سالم شد رفتم مدرسه و برادرها باهام کاری نداشتند. پدر من با وجودی که سواد نوشتن و خواندن نداشت، رضا شاه فرمان داده بود که مردم بروند سهجلد بگیرند و ارباب حسن هم آن موقع نام خانوادگیامان را گذاشت فصیح. فصیح را از کجا آورده؟ نظامی در لیلی و مجنون بیتی دارد که میگوید: دهقان فصیح پارسیزاد از حال عرب چنین کند یاد.» پدر فصیح بیسواد بوده اما شبها دوستانش برای او در قهرهخانه شعر میخواندند و او حفظ میکرده.
فصیح در میان برادرانش با محمد بیشتر از بقیه صمیمی بوده: «محمد دو سه ساله که فوت کرده. خیلی چاقو کش و گردن کلفت بود. سر خیابان فرهنگ یک مدرسه فرانسوی باز کرده بودند. محمد دو سال رفت آنجا بعد خوشش نیامد و رفت روی سینهای خالکوبی کرد. بعد وقتی میخواست برود نظام وظیفه مجبور شد که با اسید پاکش کند. محمد ابتداییاش را گرفت.»
«ابتدایی دبستان عنصری بودم. شش سال دبستان بود و بعدش دبیرستان و من طبیعی خواندم. جالب اینجاست که در دبستان یک رئیس داشتیم محکم زنگ میزد تا بچهها توی صف بایستند و یکی باید آن وسط دعای پهلوی میخواند. مدیر من را انتخاب کرد. من میرفتم وسط مدرسه و با صدای بلند داد میزدم «ای خدای یگانهی مهربان». چون اسمم فصیح بود فکر میکردند که من حتما یک چیزی سرم میشود. «ما را به راه راست هدایت فرما.» بعد از دبستان، رفتم دبیرستان رهنما که توی کوچهای بود نزدیک فرهنگ. درست بین فرهنگ و شیخ هادی. به زمان مصدق نزدیک شد و حکومت اعلام کرد که به ارتش احتیاجی نداریم و گفت هر کسی صد تومان بدهد معافی پنج ساله میگیرد، گفت آمریکا آن طرف دنیاست و روسیه هم آن طرف دیگر.» اسماعیل فصیح بعد از معافی سربازی برای تحصیل در آمریکا اقدام میکند. «آمریکا روبروی سفارت خودش در خیابان ویلا ساخاتمانی باز کرده بود به نام «آمریکاییان دوستان خاورمیانه» و دیپلمم را برداشتم بردم آن ساختمان. از من پرسیدند که کدام دانشگاه یمخواهم بروم و من گفتم برای ارزانترین دانشگاه اقدام کنند و بههمین خاطر دانشگاه مانتانا را بهم معرفی کردند. بعد بیست روز یک فرم برایم آمد در خانه. بعد پذیرش نوبت ویزا بود و داداش بزرگم را بردیم سفارت آمریکا که برای من ویزا بگیرد. محمد سواد درست و حسابیای هم که نداشت. خانم متصدی به انگلیسی گفت که اگر برادرتون حاضر است که مادامی که شما آمریکا هستید همهی مخارج شما را متقبل شود، بگوید «Yes». دادشم پرسید این خانم چه میگوید و منم گفتم که میگوید بگو «Yes». داداشم اصلا و ابدا انگلیسی نمیدانست اما من انگلیسی بلد بودم. دبیرستان انگلیسی یاد گرفته بودم انگلیسی و بعد از آن هم یک معلم خیلی خوب داشتم.» فصیح تعریف میکند که از همان دبستان به داستان علاقهمند شده و خواهرش برایش کتاب میخوانده: «وقتی دبستان میرفتم، کتاب اجاره میکردم، خیلی از کتابهای جمالزاده. بعد میآمدم خانه و خواهرم برایم بلند بلند میخواند.» کدام خواهر؟ «خواهر قبل از آخری. عزتالملوک که هنوز هم زندهاست.»
از فصیح میپرسم که در جوانی عاشق نشده؟ فصیح طفره میرود اما خانم فصیح یادش میآورد که یک دختری بوده که فصیح درس یادش میداده: «چون من شاگرد اول همهی کلاسها بودم به من میگفتند که برم به این دختر که دختر خالهی ناتنیام بود، درس بدهم.» فصیح آن موقعها با چه کسانی بیشتر عیاق بوده؟ «یک خواهر زاده داشتم که خیلی جک بود. مسعود. پسر اقدس خانم اولین دختر ارباب حسن. دومین خواهرم. سومین پسر اقدس بود. مسعود حسابی اهل پول بود. میرفتیم توی جوی و توی سنگها و سکه جمع میکردیم. تولدش را هم هنوز یادم است، ده دی ماه ۱۳۱۳/ از من سه ما بزرگتر بود. آخرین باری که دیدمش شبی بود که ما لندن بودیم.» فصیح شهباز و جغدان را با الهام از همین ماجرا نوشته: «مسعود شب شصت سالگیاش، درست شب تولدش همه را دعوت کرده بود اما زنش نیامد و تا صبح نشست و نوشید تا آنکه مرد.»
«مسعود زبل بود. پول بلند کن بود. مادرش یه مقداری پول میگذاشت سر باغچه. بعد مسعود آن را بر میداشت با هم میرفتیم سینما. سواد نداشت. فیلم خارجیها را هم آن موقع زیرنویس فارسی میکردند. من باید براش زیرنویس میخواندم. بعد یک دفعه صدای کلی آدم از صندلیهای پشتی میآمد که داد میزدند آقا بلندتر بخون ما هم بفهمیم.» «سینما فردوسی سر گلوبندگ بود. ما هر موقع میخواستیم همینطوری میرفتیم تو، چون همه از محمد حسابی میترسیدند، گردنکلفت محله بود. یک شب یادم هست من پهلوی اقدس خانم بودم، خواهر دومم، بعد محمد آقا [با حالت غیرعادی] آمد خانه. اقدس خانم را فرستادند سراغش تا آرامش کنند. بعد یک چاقو زد تو شانهی خودش. اقدس گفت پس یکی هم بزن به من. گفت نه، تو آبجی منی. بعد گفت که من زن میخواهم و خلاصه اکرم خانم نامی از فامیلهای دور را برایش گرفتند. تو حیاط ما عروسی گرفتند و بعد با اتوبوس رفتند عروس آوردند. عروس هشت سالش بود. یاد میآید که عروس با ما فوتبال میزده.» با این همه، فصیح میگوید که محمد را بیشتر از بقیهی برادرها دوست داشته: «برادرهای دیگر مرا میزدند اما محمد هرگز به من دست نزد. مگس میگرفتم بدم مورچهها بخورند و در همین حین برادرهای دیگر حسابی مرا میگرفتند به کتک. محمد یک خاطرهی خیلی بد هم دارد. دبستان کارنامهاش را گرفته بوده و میدویده خانه که به پدر نمراتش را نشان بدهد که میبیند ارباب حسن را دارند تشییع میکنند.»
«خرداد ماه ۱۳۳۵ یا همان ۱۹۵۶ بود که رفتم آمریکا. توی توپخونه یک گاراژ بود و شرکت اتوبوسرانی ایرانپیما آدم را با ۷۰ تومان از تهران میبرد استانبول. تو عشق و مرگ هست این ماجرا. در تبریز یک سری پیاده شدند و یک سری سوار شدند. یک خانم خیلی زیبا که شکل راهبهها بود، آمد نشست کنار من. از من پرسید که کجا میروم و گفتم که دارم میروم آمریکا. از استانبول به پاریس و از پاریس به نیویورک. بهم گفت که «میدونی من کیام؟». گفت من خواهرزادهی ارنست همینگوی هستم. الیزابت همینگوی. گفتم من سالهاست دارم ترجمهی ایشان را میخوانم. آمده بوده ایران و رفته بود قره کلیسا تو شمال آذربایجان. وقتی عیسی مصلوب میشود دوازده تا حواریون داشته که یکیاشان میآید ایران و اینجا دفن میشود. یک کلیسای کوچک و سیا بسیار معروفی است. گفت از چین دارم میآید و دنیا گردی میکند و گفت که از همینگوی خیلی متنفر است. گفتم چرا؟ گفت چون آدم بیرحمی است، حیوانات را میکشد و میرود صیادی و جنگ. گفت که توی همهی کارهایش خونریزی هست. وقتی رسیدیم به آنکارا میخواست برود قونیه برای دیدن کلیساهای آنجا و وقتی داشتیم از هم جدا میشدیم، آدرسش را بهم داد تا با هم نامهنگاری کنیم. از من خواهش کرد با کشتی از پاریس تا نیویورک نروم و بهجایش طیاره سوار شوم. چون اگر با کشتی کویین ماری میرفتم، ۱۴ شبانه روز طول میکشید. پنجاه دلار بهم داد و گفت در پاریس بلیط طیاره بخر و برو و اتفاقا نامهای هم نوشت به یکی از روسای دانشگاههای آمریکا در پاریس و آنها هم در پاریس به من خوابگاه و غذا دادند. این را میگویند شانس. آدم توی تبریز خواهرزادهی همینگوی را ببیند.»
فصیح سپتامبر سال ۱۹۵۶ وارد کالج میشود. «نیویورک که رسیدم گفتند برو دفتر ایرانیهای سازمان ملل و بگو من ایرانی هستم و مدرک دانشگاهت را نشان بده. ترم اول خودم پول داشتم. وسطهای ترم از دفتر سازمان ملل نامه آمد که خرج کالج و خوابگاه را متقبل میشوند. چهار سال همینطوری گذشت. سال اول تو آزمایشگاه شیمی کار گرفتم. تابستانها هم تمام وقت کار میکردم. آدرس خانم الیزابت برای شهر بوستون بود. دو تا نامه فرستادم اما هیچ جوابی نیامد تا اینکه آخر سر پنجاه دلار را توی صندوق کلیسا انداختم. بهش قول داده بودم که بندازمش توی کلیسا.»
«از پاریس که رسیدم نیویورک، با اتوبوس رفتم مونتانا. باید میرفتم به شهر بزمن در ایالت مونتانا. ده روز مانده بود به شروع کلاسها. یک اتاق گرفتم هفتهای ده دلار. تا شهر ده دقیقه راه بود که میرفتم سینما.» فصیح این موقعها شروع کرده به خواندن ریموند چندلر و ویلیام فاکنر و ارنست همینگوی. «توی مونتانا بیشتر پلیسی میخواندم. بعد دو سال بالاخره تابستان رفتم یک ماشین خریدم. سال دوم رفتم توی دانشگاه مانتانا در مزولا هم ثبت نام کردم تا ادبیات بخوانم. مزولا یک شهر بالاتر از هلنا است. سال سوم و چهارم که شیمی میخواندم رفتم آنجا ادبیات خواندم. آنجا بود که همهاش باید داستان میخواندیم یا مینوشتیم. برای امتحان قرار شد که هر کداممان یک داستان کوتاه بنویسیم. من هم داستان کوتاه «خاله توری» را نوشتم که آنجا چاپ شد. داستان من در نهایت دوم شد. یک روز یکشنبه ما را دعوت کردند و صد دلار جایزه بهم دادند با یک دستهگل و معلم ما هم یک خانم بسیار روشن و فهمیدهای بود که یک جمله گفت که هنوز هم آن را فراموش نکردهام: «I think we have a writer on our hand». چون قبلا خیلی از درسها را گذرانده بودم، همزمان هم لیسانس شیمی گرفتم و هم لیسانس ادبیات.»
فصیح پس از چهار سال تحصیل در رشتهی شیمی و ادبیات در مانتانا به سانفرانسیسکو میرود. «سانفرانسیسکو شبیه شبهجزیره است. داشتم میرفتم آنجا که شنیدیم همینگوی خودش را کشته. ژوئیه بود.» فصیح در سانفرانسیسکو دوستی داشته به نام «دیوید تیلر» و همانجا بود که با همسر اولش آشنا میشود. «یک دختر زیبایی تازه از نروژ آمده بود. وقتی همدیگر را ملاقات کردیم به هم علاقهمند شدیم، طوری که قرار شد جشن تولدش را در آپارتمان من برگزار کند.» اسم آن دختر «آنابل کمپبل» بود. «خلاصه ما ازدواج کردیم. یک سال در سانفرانسیسکو با هم بودیم تا یک کار بهتری در واشنگتن به ما دادند و جالب این جاست که یک روز که در خیابان پنسیلوانیا قدم میزدیم آن طرف خیابان جان اف کندی را دیدیم که پشت گارد ویژه از کاخ سفید خارج شده بود و داشت میرفت سمت قصر آن طرف خیابان، جایی که آن روز شاه و فرح درش اقامت داشتند. بعد کندی آمد به استقبال شاه و فرح و آدمهای زیادی آنجا داشتند مثل ما مراسم را تماشا میکردند. اوایل ۱۹۶۲ بود که رفتیم واشنگتن. آن موقع آبستن شده بود. اما سر زا آنابل مرد و من دیگر نتوانستم آمریکا بمانم. سوار کشتی کویین ماری شدم و پس از ۱۴ روز رفتم ونیز. اواسط ۱۹۶۲ از نیویورک با کشتی رفتم جنوب فرانسه و از آنجا رفتم ونیز و ونیز ماندم و بالاخره تصمیم گرفتم که برگردم ایران.»
«یک سال و سه ماه با آنابل زندگی کردم و آن ماجرا پیش آمد و از ونیز پرواز کردم برگشتم ایران. رفتم درخونگاه و به محض رسیدنم جلویم یک گوسفند سر بریدند. اواخر تابستان بود که آمدم ایران. سال ۱۳۴۱ و حسابی دیوانه بودم بهخاطر مرگ آنابل. رفتم بالای دربند یک اتاق گرفتم تا از درخونگاه دور باشم. وقتی تو دربند بودم چند تا داستان ترجمه کرده بودم و بردمشان پیش نجف دریابندری. دریابندری گفت برو شرکت نفت پیش صادق چوبک و چوبک لیسانس مرا دید و گفت که نظرش این است که من بروم جنوب. ادارهی استخدام روبروی سفارت آمریکا بود. شخصی به نام آقای فروهری گفت فردا میتوانی بروی جنوب که گفتم باشد میروم. فردای آن روز اول صبح رفتم مسجد سلیمان و بعد رفتم اهواز و در اهواز برایم کار درست کردند. پایه حقوقم ۲۳۰۰ تومان بود و در جنوب ۴۰ درصد هم اضافه میدادند به علاوهی یک خانهی مبلهی شرکتی. قبول کردم. ۲ شهریور ۱۳۴۲ رفتم اهواز. از وقتی از آمریکا برگشتم تقریبا یک سال بدون کار بودم تا اینکه بالاخره با شرایط کنار آمدم و آدم شدم و شروع کردم به کراوات زدن.»
اسماعیل فصیح سال ۱۳۴۳ با پریچهر عدالت ازدواج کرد. «وقتی استخدام شدم یک دوستی توی اهواز داشتم که عموی پریچهر بود. دقیقا سال ۱۳۴۳/ ۱۴ مرداد ۱۳۴۳ با هم ازدواج کردیم. اول توی یک پانسیون زندگی کردیم. یک ماه اول هیچ پولی نمیدادیم. بعد از آن باید خودمان پول میدادیم. همان موقعها بود که شروع کردم به نوشتن. از سال دوم سوم شروع کردم به نوشتن. شراب خام را سال ۱۳۴۵ شروع کردم. از سال ۱۳۴۳ تا سال ۱۳۵۳ اهواز بودیم منتها توی این مدت یک سال رفتیم آمریکا. پس از سال ۱۳۵۳ رفتیم آبادان و تا جنگ آبادان بودیم. بعد آمدیم اکباتان. سالومه، دخترم هم در این حین در مرداد ۱۳۴۴ و شهریار، پسرم آبان ۱۳۴۹ بهدنیا آمد. روی شراب خام تقریبا دو سال و نیم کار کردم. ساعت سه صبح بلند میشدم و شروع میکردم به نوشتن.»
«قبل از آنکه بروم آمریکا با انتشارات فرانکلین، قرارداد کتاب را بستم. موقعی که کتاب آمد بیرون آمریکا بودیم. ۳۱ مرداد ۱۳۴۷ قرارداد بستیم. نجف دریابندری آن موقع ادیتور همایون صنعتی در انتشارات فرانکلین بود.» نجف دریابندری در همان عصری که دیدمش در این باره میگوید: «من کتاب را خواندم و پسندیدم و تصمیم گرفتیم که کتاب را چاپ کنیم. منتها من آن سال داشتم به مسافرت میرفتم. به مسافرتی چندین ماهه. این بود که کتاب ایشان را در تهران گذاشتم و قرار شد که بعد من که به مسافرت میروم، آقای کریم امامی جانشین من بود در انتشارات فرانکلین. در این موقع هم گویا آقای فصیح برگشت امریکا. کتاباش را گذاشت و رفت امریکا. به هر حال کتاب شراب خام وقتی من خارج بودم چاپ شد و من خوانده بودم و بسیار پسندیدم.» دریابندری میگوید: «آن موقع جوان خیلی سادهای بود و کارش هم نوشتن بود. و در واقع آن موقع نویسنده در ایران خیلی کم بود و من کار ایشان را خیلی پسندیدم.» این طور شد که «شراب خام» سرآغازی شد در زندگی فصیح برای نویسندگی. فصیح در این بین، وقتی آمریکا بوده، از فرانکلین نامهای دریافت میکند که کتابش در ایران درآمده و همان موقع نامهی خواندنی زیر را به همسرش پریچهر یا آنطور که خودش صدا میزد، «خانم فصیح» نوشت:
نامهی منتشر نشدهای از فصیح به همسرش

شنبه شب ۱۳ اکتبر ۱۹۶۸
آن آربر میشیگان
اگر این شراب خام است اگر آن فقیه پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
آخرین نامهی من (نامهی سهشنبه) کوتاه بود (ولی پرمعنی، البته!) و امیدوارم در این یکی جبران بشود. من الان احساس خوبی دارم ولی دلم میخواهد برایت چیزهای زیادی بنویسم… در حقیقت دلم میخواهد تا زندهام همینطور مثل همین الان به تو بنویسم و بنویسم و وسط نوشتن جملهی دوستت دارم بمیرم. ابن نامه یک پیام مخصوص هم دارد…چطور است با همین پیام شروع کنم؟
پریشب نامهای از تهران رسید که به من اطلاع دادند که اولین کتاب من «شراب خام» در تهران منتشر شده. دلم میخواست تو این خبر را از خود من بشنوی تا اینکه ریخت کتاب و اسم مرا پشت شیشه کتابفروشی ببینی. من مطمئنم (گرچه، ما هرگز بطور روشن درباره نوشتن من حرف نزدهایم) نوشتن من برای تو خبر تازهای نیست. تو صدها سحر مرا دیدهای که با کاغذ و مداد در دنیای خودم بودهام. بههرحال کار اول، کار مشکل، حالا تمام شده. من خودم احساس میکنم اولین سعیام را برای کارهای آینده کردهام، یعنی خودم [را] از بالای بلندترین قلهها پرت کردهام؛ حالا فقط مانده در همان اوج پرواز و پرواز کنم. من هیچ نمیدانم افتادن از چنین نقطه چه درد و عواقبی دارد ولی مطمئنم که نمیترسم و مطمئنم که درد این افتادن از درد هرگز نپریدن بدتر نیست. من چیزی خلق کردهام که عدهی زیادی را تکان خواهد داد، گروهی مرا دوست خواهند داشت، یک مشت دیگر به من فحش تحویل خواهند داد… ولی آنقدر در کتاب من چیز زیبا و راستی باشد من از کهشکان هم ترس ندارم.
نوشتن چیز ساده و آسانی نیست (یعنی خوب نوشتن کار ساده و آسانی نیست.) نویسندههای حقیقی آدمهای تنهایی هستند: برای آنها نوشتن رگ ناف به زندگی است. نوشتن یک مرحله عرق ریختن و خون خوردن و بیخوابی و رنج است. پس چرا؟ من نمیدانم. چرا یک نویسنده میخواهد با صدای گمشدهی خود در زمانهای گمشده، با آدمهایی که او هرگز نخواهد دید و نخواهد شناخت، رابطه برقرار کند؟ چرا؟ ما در ایران هستیم و ایران قربانش [...] با تمام عظمت و زیبایی گنجینه ادبش (و فراموش نکن که واقعا داشته) امروز هنوز در خم اول کوچه ایست که نوشتن مستقل هنری را قبول کند یا حتی بفهمد. ولی این هم یک مرحله گذران است. البته من نه امیددارم و نه مطمئنم که اوضاع بهتر شود و آخر از همه من خودم کسی نیستم که پیغمبر و راهنما یا شوالیه کاذب نجات اوضاع ادبی باشم. ولی مطئنم تجربه و وجود انفرادی هر کدام از ما راه تازه و رنگ تازهای به امکان روشن ساختن (و زیبا ساختن) مسئلهی کلی زندگی است. من حالا امشب نمیخواهم زیاد وارد فلسفهی این کارهای خودم بشوم، چون یک دلیل ساده و اصل قابل توجیحی ندارد و تحریکات روحی من هم پیچیده و عمیق است ولی من یک قول به خودم دادهام: که هرگز کتابهایم را با کسی بحث نکنم و به انتقادات خوب یا بد توجه نکنم و حتی نخوانم، مگر اینکه خصوصی و انسان به انسان باشد.
فعلا همین جا این مطلب را قطع کنم. فقط میخواستم این رهگذر را از خودم شنیده باشی. من خودم هنوز کتاب مستطاب را ندیدهام. نامهای که به من نوشته بودند هم خودش کلی گنگ است. درست درست نمیدانم کتاب منتشر شده یا [فقط] بین نمایندگان توزیع شده. بههر حال کتاب بوسیلهی موسسهی مطبوعاتی فرانکلین در تهران چاپ شده (قول دادهاند نسخه آنرا با پست برای من بفرستند… هنوز خبری نیست) و فکر میکنم بوسیلهی سازمان کتاب جیبی منتشر میشود، گر چه [فکر میکنم] «شراب خام» قطع بزرگ و جلد کلفت و پارچهای دارد. این اولین کتابیاست که سازمان جیبی در قطع بزرگ منتشر میکند، انگار باید خیلی خوششان آمده باشد. یا اینکه کسانی که مسئول چاپش بودند خیلی سنگ به سینه زده باشند. فعلا بس کنم و بروم مقدمات و برنامهی خواب را جور کنم (مستی و کتاب) و بخوابم به این امید که خواب ترا ببینم.
یکشنبه صبح. پیش از روشنایی صبح حمام کردم و برای قدم زدن به کنار رودخانه رفتم: پا برهنه! حدس بزن چه تغییر شگرفی روی داده: در حدود، بیش از یک میلیون مرغابی که تا هفتهی پیش نمیدانم کجا بودند، روی آب شنا و هیاهو میکردند. در ستونهای منظم ولی دستههای پراکنده روی آب حرکت میکردند. انگار مراسم خاصی را انجام میدادند. انگا از آسمان آمده بودند یا شاید از یک دنیای کاملا مجزای دیگر از دنیای ما … شاید هم از ابدیت آمدهاند تا یک پائیز فراموش شده روی آبهای رودخانه هورن هیاهو کنند تا اینکه چهار تا آمریکایی دیوانه آنها را با تفنگهای خود شکار کنند و رودخانه هم چند قطره خون زندگی آنها را بخورد… زیاد ادبی رفتم!! قول دادهام که امروز به فلینت پیش مقتصد و خانواده بروم. آنها یکشنبه پیش اینجا آمدند ولی من چند نفر مهمان داشتهام و آنها زیاد نماندند. فکر میکنم قهوهای بزنم و بروم وقتی برگشتم این نامه را تمام کنم.
هنوز یکشنبه … غروب از فلینگ برگشتم. دیدن دخترهای کوچک مقتصد مرا شدید یاد سالی [سالومه، دختر فصیح] انداخته و الان فقط بیچارهام! دکتر مقتصد دو تا دختر دارد یکی شش ساله و یکی چهار ساله: افسانه و آزیتا. هر دو انگلیسی حرف میزنند بجر افسانه که هر دو زبان انگلیسی – فارسی را خوب بلد است و من فکر میکنم دختر فوقالعادهای است. زن دکتر مقتصد، خدیجه خانم، خیلی مشتاق دیدن تو و سالی است: نهار بسیار خوب خدیجه خانم مقتصد عالی بود ولی دیدن بچهها مرا لحظه به لحظه، نقس به نفس، یاد سالی میانداخت. نهار عالی این خانم (پس از [ناخوانا]، پلو و سالاد و خلاصه دستپخت زن را خوردیم!) و بطری شراب عالی میشیگان شکوه و عظمت خودش را نداشت! از آن آربر تا فلینت در حدود نیمساعت یا ۴۵ دقیقه راه است. فلینت گر چه بهزیبایی آربر نیست و با پارک (ریچفیلدز) که عصری برای چند دقیقه رفتیم، پائیز کولاکی داشت. فلینت یک شهر صنعتی وسیع است و کارخانههای تولید شورلت و بیوک در اینجاست. در حقیقت تمام اتومبیلهای آمریکا در میشیگان در دیترویت و شهرهایی که دایرهوار دور دیترویت هستند ساخته میشود. سالی را میلیون بار برای من ببوس. فرودگاه دیترویت زیباترین فردوگاههای دنیاست و طوری ساخته شده که هواپیماها مسافرین را روی محوطه فردوگاه پیاده نمیکنند بلکه شیارهایی از ساختمان اصلی فرودگاه طوری پیش میرود که انتهای آن در مقابل در هواپیما قرار میگیرد و مسافر از توی هواپیما قدم روی فرشهای سالن فرودگاه میگذارد… ولی من اهمیت نمیدهم که اگر اینجا کهنهترین چاپارخانههای زمان صفویه بود…. چون من امیدوارم شما را در اینجا ملاقات کنم؛ تا نامهی بعد. مثل همیشه تصدق تو. ناصر