
رقص تولد آدمی در سمفونی پیدایش، نمایشی شور انگیز داشته است و تجربه نبود این سرود، زمزمه یی حزن انگیز. اما یک فضای مبهم و غبارآلود محیط تفسیر وجودگرایانه مرگ را احاطه کرده که با تعابیر صریح و بی پرده در اندیشه وجودگرایی، حریم پرسش از چرا های آن معلوم می شود.
مرگ در یک لحظه پایان بخش نوار حیاتی انسان از گذشته و حال است- با این تبصره که حیات پس از مرگ را به عنوان پیش فرض در نظر نمی گیریم- در حالی که رویداد مرگ در یک فاصله زمانی از زندگی انسان رخ می دهد و فراشد فرآیندی معنادار را خلق می کند، اما گسترده ترین اندیشه مفهومی را در مکاتب و فلسفه های تاریخ افکار بشر رقم می زند تا سنتی دیرینه در ابنای اندیشه ها مختص مرگ باشد و قطعیت آن هر چه بیشتر هویدا شود.
لذا اگر زندگی به عنوان هستن انسان بر هستی شکل یافته، تنها با یک سوگیری سلبی، نوار بودنش قطع خواهد شد. نوشتار پیش رو سعی دارد مرگ را از دیدگاه اگزیستانسیالیستی نظاره کند.
در مکتب اگزیستانسیال ساختار زیر اساس بر این مبنا است که وجود و هستی هر چیز بالاتر از ماهیت آن است. از این رو هر انسان وجودی یگانه است که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است. اندیشه یی اشتراکی در بین آرای اگزیستانسیالیست های صاحب نظر مطرح است؛ اینکه تجربه خود را از مبانی وجود آغاز می کنند که تحت هر شرایطی وجود را بر ماهیت مقدم می دانند. در واقع با پرسش از وجود آدمی هستی معنا پیدا می کند. بنابراین از یک چارچوب نباید فراتر رویم و آن نیز وجود انسان است. از هر نظر اندیشه اگزیستانسیال بر هستن انسان در هستی و بر محوریت وجود قدم برمی دارد در حالی که انسان هنگام ترک هستی که مفهوم مرگ را شکل می دهد در قلمرو جبر و تفویض، رقص عدم اختیار در انتخاب گزینه را پیش رو دارد. پس هستن او در گرو وجود گرایی از دریچه تقدم وجود او بر ماهیتش ملموس است و مرگ نیز در این قلمرو به نظم بودنش، مقوله یی بنیادی است. مانور معناگرای مرگ در فلاسفه سنتی و کلاسیک - بالاخص اندیشه یونانیان- بسیار پررنگ تر از رقص نو و مدرن بوده است چراکه این مقوله را گمانه زنی حاشیه یی می پنداشتند اما به رغم نپرداختن جدی به این موضوع در اندیشه فلسفه های معاصر مختلف، مارتین هایدگر یکی از بزرگ ترین تئوریسین های اندیشه اگزیستانسیال، به جد به این موضوع پرداخته است. از آنجایی که در اندیشه فلسفی اگزیستانسیال، هستی و وجود در راس هرم افکار بانیان پیدایش این مکتب قرار دارد، لذا گریز از تحلیل و بحث از مفهوم مرگ، امری اجتناب ناپذیر است.
هایدگر برای توصیف وجود آدمی از به کار بردن کلمات انسان، بشر و آدمی که ممکن است به مفاهیم کهن به ارث رسیده اشاره کند، خودداری کرد و از یک واژه رایج در فلسفه آلمانی یعنی «دازاین» استفاده کرد. آنچه مراد هایدگر از دازاین بود، برتری نبود که انسان به عنوان یکی از هستندگان از خردورزی خود کسب کرده است بلکه دازاین تنها باشنده یی است که به دیگر وجودها می اندیشد. از نظر او این ملاکی منطقی و قانع کننده بود. دازاین همانند دیگر هستندگان نیست که صرفاً در این هستی باشد، بل او مدام در تلاطم فهم و تاویل است و پیاپی در تکاپوی زمان ها و مکان ها به صورت باشنده یی در جهان است. دغدغه دازاین برای بودن، مراقبت و توجه به هستن خودش است بنابراین دازاین را با مولفه ها و عناصر غیرقابل پیش بینی، متعالی شونده، هستنده یی در جهان، باشنده یی با دیگر باشندگان، قدرت فهم داشتن و در نهایت متوجه مرگ بیان می داریم. تقابل دازاین با مرگ و نیستی در مرکز هسته فلسفه هایدگر قرار گرفت.
از آنجایی که کار تحلیل فلسفی غالباً صریح ساختن و مشخص کردن سوال است، از این رو به پرسش های بنیادین هایدگر در ارتباط مرگ و زندگی با یکدیگر می پردازیم. وی با ابزار پرسش گری، به اندیشه های جوان و نوپا با این سوال تلنگر زد که آیا با پیوست زندگی به مرگ، اندیشه حیاتی انسان امری پوچ خواهد شد یا بالعکس، مرگ به آن مفهوم خواهد بخشید؟
با ارائه مثالی از فضای فرضی، تحلیل را ادامه می دهیم. فرض بر اینکه حین حرکت در جاده یی باران در حال بارش است. پس از یک فاصله زمانی، بارش باران قطع می شود و جاده نیز به پایان می رسد. نکته در اینجاست که جاده همچنان به وجود خود باقی است، اما دیگر از باران خبری نیست. آیا می توان هستن انسان را به مثابه جاده یی متصور شد که بارش باران امکانات اوست که با به پایان رسیدن جاده تمثیلی از مرگ را نشان دهد؟ بودن دازاین با رسیدن به نقطه پایان، با به جا گذاشتن جاده یی، تمامیتی فرض خواهد شد که تا بودنش چنین فرضی هنوز تحقق نیافته بود.
اندیشه اگزیستانسیال فهمیدن را به یافتن امکانات تعبیر می کند. از این رو انسان غالباً دلهره دارد که مبادا مرگ آخرین امکان باشد که با رسیدن به آن هر امکان دیگر به آخرینش تبدیل شود، در حالی که هنوز از امکانات دیگر استفاده نکرده باشد. چون هرچه انسان زمان بودن بیشتری تجربه می کند امکانات کمتری پیش رویش می بیند و نتیجتاً خود را نیز به حکم بودن یک امکان، از بین رونده می بیند. با ظهور امکان مرگ در بین امکانات دازاین، قطع نوار هستن او تحقق می یابد، در واقع به زمان بودن او پایان می دهد. این امکان در گام به گام حرکت هستن دازاین پنهان است و آینده یی نامعلوم را منظور می دارد. چنان که بابک احمدی به زعم هایدگر مرگ را به اصطلاح کامل شدن، به مثابه حکایت و افسانه یی نقل می کند. اما مرگ هم در زمره ضرورت ها برای معنابخشی به هستن ضروری است که تجربه آن را فراهم می کند. پس هر کوششی برای فهم دازاین با مولفه ها و عناصر تشکیل دهنده مفاهیم در تاویل ساختارهای ذهن در هر تفکری، با مرگ معنا پیدا خواهد کرد.
دازاین تا زمانی که وجود دارد به تمامیت نرسیده است از این رو همیشه در ماهیت او یک ناتمامی همیشگی موج می زند. لذا مرگ پایان هستن اوست که از دیدگاه هایدگر مرگ اصیل (اصالت مرگ)، مرگ دازاین است نه مرگ دیگری.
وقتی پیش فرض تجربه مرگ برای دازاین وجود دارد او تمام اختیار خود را که پس از تجربه سرنوشتی به حکم جبر مشروط به اختیار دیگری به دست آورده، دیگر در آن فضا، با آزادی عمل و قدرت اراده، تمام هستن خود را نخواهد داشت. پس تا آن زمانی که دازاین بودن را تجربه می کند در پی حضور مرگ، ناکامل خواهد بود و هنگامی که مرگ به سراغش می آید باز هم خبری از تکامل نیست. پس دازاین از تمامیت زندگی دیگری نیز بی خبر خواهد بود، چرا که نه به جای او زیسته و نه مرده است. لذا دازاین در حکم اندیشیدن در باب دیگر هستندگان نه از تمامیت خود خبر دارد و نه دیگری.
مرگ، شرایط و حتی ضوابط جلورفت فعلیت دازاین را از او سلب می کند. علت قلمداد شدن مرگ به مفهوم انتها و پایان، در اندیشه اگزیستانسیال، تنها به این سبب است که دازاین دیگر پس از مرگ، هستن و بودنی را تجربه نخواهد کرد. و این مشروط به درک فضای منحصر به فرد بودن و شخصی دانستن امر مرگ است.
مرگ همواره در آینده یی نامعلوم، رقص فلسفی و نمایشی شاید رنگین ارائه می دهد، از این رو فضای نه چندان دلچسب تجربه آن، دازاین را مجاب می دارد تا مرگ را فرآیندی در آینده یی دور به حساب آورد، تا هستن خود را از مفهوم پوچی و نیستی بزداید. از این رو با پذیرش این نکته که شاید خواندن این نوشتار را حتی نتوانیم به پایان بریم، نمایش ترس را با پرستاری و مراقبت به سمت زندگی خاص خود روانه می کنیم. از همین جاست که هایدگر دازاین را پیوسته تیماردار می داند چرا که درگیر و سرگرم هستن خود است و نمی تواند نسبت به آن بی اهمیت باشد. از این رو هستن این هستنده بسیار حائز اهمیت است. بنابراین او قادر خواهد بود به ایده آل های خود بیندیشد و لذت را در سمت و سوی قوای فهم خود تجربه کند.
به زعم نیچه باید در تضادهای دوگانه شک کرد چراکه شاید این تضادها به هم وابسته و حتی یکی باشد از این رو مفاهیم متضاد لازمه یکدیگرند، زیرا با اتکا به مفهوم مقابل خود را تعریف می کنند. هستن و نیستن هم دو مفهوم متضادی هستند که هر یک مشروط به دیگری است و ضرورتی برای بقای فهم دیگری هستند. تناهی و هستن دازاین به علت پایان بخشی او معنا پیدا می کند که به اعتقاد هایدگر؛ «دازاین یک پایان ندارد که در آن به دقت متوقف شود، بلکه دازاین در تناهی و به پایان رسیدن وجود دارد.»
با شروع شریان زندگی بر انسان تمام امکاناتی که اگزیستانسیالیست ها مطرح ساختند، در اختیار دازاین قرار می گیرد. مرگ نیز به عنوان یکی از این امکانات در ساختار امکانی او قرار دارد. این در شرایطی است که تجربه این امکان راه را برای تجربه دیگر امکانات خواهد بست. با آغاز زندگی، امکان مرگ بین امکانات دیگر نیز متولد خواهد شد، در حالی که اتمام زندگی با رخداد مرگ روی می دهد و از آنجایی که از نقطه پیدایش، این امکان وجود دارد، از این رو مرگ یک گام در حضور داشتن بر ساختار دازاین ماتاخر است. لذا زندگی نمی تواند یک ساختار وجودی دازاین باشد. زندگی حد فاصل بین تولد و مرگ دازاین است که با رقص امکانات بر عوامل حیات جسمانی و اندیشه یی، جاده یی به جا خواهد گذاشت.
اما آزادی در مرگ که با عنوان خودکشی بیان می شود در اندیشه اگزیستانسیال دلیل تجربه مرگ نیست. در قدم اول اشاره به این نکته حائز اهمیت است که انسان در لحظه مرگ به اختیار خویش آزادی را تجربه نخواهد کرد چرا که گزینه دیگری جز این، برای انتخاب ندارد. از طرفی خودکشی در تحقق بخشیدن به امر مرگ، به متن زندگی دازاین برمی گردد، که از اصالت مرگ به دور است.
سایه چتر مرگ در طول تاریخ اندیشه چندهزار ساله بشر، در بستر تفکرات ساده و خاص، امری اجتناب ناپذیر است. اما با وجود رقص پاسخ آری یا نه بر امور صواب یا خطا در اخلاق مکاتب و ادیان، برای سعادت با عده زیاد، جهت وصول نیات به تعاریفی در باب واجب الوجود، شیپور فرصت طلبی در این بین کم نواخته نشده است، که البته آثار سوء و تخریبی تعاریف مرگ در بین همین مکاتب در دیگر ابعاد حیات اندیشه انسان سنتی و مدرن رسوخ کرده است. شاید سم زدایی از مقوله مرگ بر حساب مقولات خود مدار ارائه شده، راه را برای تحلیل دیگر مسائل بنیادی باز کند و شهامت قبول اندیشه به بن بست رسیده و صرف تسلی دهنده را پیدا کند.
:: سهند ستاری
دولت عربستان سعودی، در یک اقدام بیسابقه، با استفاده از برنامههای انیمیشن در برنامههای کودک و نوجوان کانالهای تلویزیونی خود و دیگر شبکههای تلویزیونی و ماهوارهای عربی، دانشمندان بنام ایرانی را به نفع جهان عرب مصادره و به کودکان عرب این گونه القاء میکند که این دانشمندان اجداد عربی شما هستند!!
به گزارش خبرنگار «تابناک»، این برنامههای انیمیشن توسط دولت عربستان به برنامهسازان انیمیشنی مصری در قاهره سفارش داده شده است و برای نخستین بار در شبکه تلویزیونی کودکان «ام بی سی» متعلق به عربستان پخش شده است.
در این برنامه که به صورت آموزشی تدوین شده است، ابوریحان بیرون، خوارزمی، ابونصر فارابی، شیخالرئیس بو علی سینا و دهها دانشمند و محقق دیگر ایرانی، با ملیت عربی معرفی شدهاند و در پایان هر برنامه، راوی این برنامه به کودکان جهان عرب میگوید که ما باید با اجداد دانشمند خود آشنا شویم؛ هر چند مصادره مفاخر علمی و ادبی ایران توسط برخی کشورهای عربی در حوزه های دیگر مسبوق به سابقه بوده است اما این برای نخستین بار است که در حوزه کودکان و نوجوان جهان عرب رخ مینماید.
بر پایه این گزارش، این در حالی است که از مدتها پیش، شماری از کشورهای عربی، مفاخر علمی ایران را مصادره و حتی از آنان به عنوان دانشمندان بزرگ عربی کتاب، تمبر و فیلم تهیه میکنند ـ همانند اقدام اخیر کویتی ها در چاپ تمبر یادبود ابن سینا به عنوان دانشمند بزرگ عرب! ـ اما متأسفانه، دستگاههای اجرایی فرهنگی و تبلیغاتی کشورمان ، بدون توجه به ابعاد این هجمه فرهنگی ـ که باعث مصادره مفاخر عملی این مرز و بوم میشود ـ همچنان منفعلانه عمل کرده و نسبت به چنین جعل تاریخی بزرگی واکنش نشان نمی دهند.


تصویر: شراب پاشی نوجوان اسراییلی بر سر زن فلسطینی
منبع:نیویورک تایمز

هدیه ۴۰۰ میلیون دلاری احمدی نژاد به هوگو چاوز در معامله خرید بنزین
مطابق توافقنامه ای که میان هوگو چاوز رئیس جمهوری ونزوئلا و آقای احمدی نژاد منعقد شد ایران بنزین مورد نیاز حود را ۵۰ درصد گرانتر از ونزوئلا خواهد خرید
همانگونه که هوگو چاوز در سفر اخیرش به ایران اعلام نمود که این کشور متعهد شده تا هر روز ۲۰ هزار بشکه بنزین به ایران صادر کند صادراتی که بنابه قول آقای چاوز معادل ۸۰۰ میلیون دلار خواهد بودبا یک ضرب و تقسیم ساده و محاسبه هر بشکه ۱۵۸ لیتر و تقسیم آن بر رقم اعلام شده از سوی چاوز به رقم هر لیتر بنزین نزدیک به ۷۰ سنت و یا آنگونه که رسانه های دولتی تائید نموده اند هر لیتر ۶۹۰ تومان خواهیم رسیددر حالی که بر اساس آخرین آمار امور بینالملل شرکت ملی نفت ایران، بهای هر لیتر بنزین در بازار خلیج فارس روز دوشنبه (۱۶ شهریور) حدود ۴۶۸ تومان (۶۳۴ دلار و ۹۴ سنت هر تن) بوده است. بازهم با یک ضرب و تقسیم ساده ریاضی این موضوع معلوم می شود که بنزین اهدایی از سوی برادر چاوز عملاً ۵۰ درصد گرانتر از نرخ رایج آن در نزدیکترین بازار به ایران خواهد بود و اگر مدت این قرارداد یکسال باشد اضافه پرداخت ایران به آقای چاوز حدود ۴۰۰ میلیون دلار خواهد بود. اضاف بر اینکه فروش بنزین حتی با نرخ رایج بن المللی در چنین حجمی مسلماً سود سرشازی نصیب فروشنده خواهد نمود.سود سرشاری که احتمالاً از نظر آقای چاوز قابل توجه نبوده و به همین دلیل هم احمدی نژاد ناچار به افزایش ۴۰۰ میلیون دلاری آن شده است. قیمت رسمی بنزین در بازارهای خلیج فارس به نقل از پایگاه اطلاع رسانی وزارت نفت
http://www.shana.ir/146470-fa.html
گزارش خوشباورانه جهان نیوز از خرید بنزین لیتری ۶۹۰ تومان
http://jahannews.com/vdcgq793.ak9nu4prra.html
سخنان آقای چاوز در مورد امضای توافقنامه فروش روزانه ۲۰ هزار لیتر بنزین به ایران با قیمت ۸۰۰ میلیون دلار
http://www.irinn.ir/Default.aspx?TabId=56&nid=152632
ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو ميگرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد:
- بيا دستت را آب بكش، بدو سر پشتبون حولهي منو بيار.
عادتش اين بود. چشمش كه به يك كداممان ميافتاد شروع ميكرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دستم را زدم توي حوض كه ماهيها در رفتند و پدرم گفت:
- كره خر! يواشتر.
و دويدم به طرف پلكان بام. ماهيها را خيلي دوست داشت. ماهيهاي سفيد و قرمز حوض را. وضو كه ميگرفت اصلا ماهيها از جاشان هم تكان نميخوردند. اما نميدانم چرا تا من ميرفتم طرف حوض در ميرفتند. سرشانرا ميكردند پايين و دمهاشان را به سرعت ميجنباندند و ميرفتند ته حوض. اين بود كه از ماهيها لجم ميگرفت.
شیخ اکبر محیی الدین در باب هفتاد و یکم فتوحات مکیه (باب روزه) می گوید:
« و چون بنده با خداوند در این زمان خاص (دهه آخر رمضان) – با حال خاص الهی – مناجات کند، سزاوار است که با او حضور تام داشته باشد، به طوری که به جمعیتش، ملتفت به غیر او نشود، لذا با او، در هر حرکتی که از وی سر می زند و هر سکونی، "حسی" مناجات می کند یعنی از آن حیث که او باطن است و "معنوی" مناجات می کند یعنی از آن حیث که او ظاهر است. زیرا حس ظاهر است و معنی باطن. پس معنی جز در حضور ظاهر نمیایستد، چون اگر معنی (که باطنی است) در حضور باطن بایستد – و معنی باطن حرفی است که محسوس حس است – در آن صورت قیام شیء در حضور خودش است (یعنی قیام باطن در حضور باطن و ظاهر در حضور ظاهر) و حال که شیء در حضور خودش نمی ایستد. چون برای استفاده می ایستد و شیء از خودش استفادهای نمی برد....
پس هر کس رمضان را برای لیلة القدر قیام داشته باشد، او برای نفس خودش قیام داشته، اگر چه قیامش برای ترغیب حق برای درخواست آن می باشد و آن کس که برای اسمی که آن را رمضان یا غیر رمضان اقامه داشته، قیام داشته باشد قیامش برای خداست نه برای نفس خود، و این تمام تر و کامل تر می باشد و همگی شرع است. ...
بدان که اگر انسان با شب قدر برخورد کند آن شب برایش – در آنچه که خداوند بدان شب براو نعمت می بخشد – از هزار ماه بهتر است، اگر چه جز در هزار ماه یک شب بیشتر نباشد، تا چه رسد که در هر دوازده ماه در هر سال باشد؟ این معنای عجیب و شگفتی است که گوشهایتان جز در این نص ( لیلة القدر خیر من الف شهر) برخورد نکرده است سپس این شب فراگیر معنای دیگری نیز می باشد و آن اینکه از هزار ماه بهتر است – بدون هیچ محدودیتی – و اگر زائد بر هزار ماه باشد، آن غیر محدود است و معلوم نیست که چه موقع تمام می شود، پس خداوند آن را قرار نداده که با هزار ماه مقاومت کند؛ بلکه آن را بهتر از آن قرار داده، یعنی افضل از آن بدون هیچ محدودیتی ... مانند کسی که از عمر طبیعی گذر کند و در عمر مجهول افتد اگر چه از مردن ناگزیر است....
نویسنده: احمد شاملو
حافظ شیراز به روایت احمد شاملو، روایتی از دیوان حافظ که توسط احمد شاملو نخستین بار در سال ۱۳۵۴ منتشر شد.
ویژگیهای این کتاب، علاوه بر آن که به هر حال روایتی از دیوان حافظ است که شاعر نوگرای معاصر ارائه دادهاست، در چند نکتهاست:
* روش تصحیح که علاوه بر مقایسهٔ دیوانهای مختلف به استنتاجات زیباشناسانهی امروزی نیز مبتنی است.
* مقدمهٔ بحثبرانگیز که نظریات جدیدی در مورد زندگی و عقاید حافظ در آن مطرح شدهاست.
* علامتگذاری غزلها با نشانهای جدید مانند: نقل قول، علامت سؤال و...
* شیوهٔ حروفچینی غزلها که طول بیتها یکسان نیست و بهجای مقابل هم نوشتن مصراعها، مصراعها زیر هم آمدهاند و شکل گرافیکی غزلها به شعر نو نزدیک شدهاست.
مقدمهٔ شاملو، در نخستین چاپ کتاب در ۱۳۵۴، دو واکنش مخالف قوی را موجب شد. واکنش نخست از سوی کسانی که حافظ را عارفی حافظ قرآن میدانستند و در مقدمهٔ شاملو حافظ کفرگویی مخالف معاد و باورهای دینی، حداقل در نیمهٔ دوم زندگی شاعرانهاش، دانسته شدهاست صورت گرفت و واکنش مخالف دیگر از سوی کسانی صورت گرفت که نسبت به روش شاملو در تصحیح دیوان حافظ اعتراض داشتند و این روش را ذوقی و غیر علمی میدانستند.
شاملو این روایت را اینگونه آغاز میکند:
به راستی کی است این قلندر یک لاقبایِ کفرگو که در تاریکترین ادوارِ سلطه ریاکاران زهد فروش، در ناهار بازار زاهدنمایان و در عصری که حتی جلادانِ آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیانِ حکومت آنچنانی خود را برحد زدن و خُم شکستن و نهی از منکر و غزواتِ مذهبی نهاده اند یک تنه وعده رستاخیز را انکار میکند، خدا را عاشق و شیطان را عقل میخواند و شلنگ انداز و دست افشان میگذرد که: «این خرقه که من دارم در رهن شراب اولا / و این دفتر بی معنی غرق می ناب اولا» کی است این آشنای ناشناس مانده که چنین رو در رو با قدرت ابلیسی شیخان روزگار دلیری میکند که: «پیر مغان حکایتِ معقول میکند / معذورام ار محال تو باور نمیکنم» .. به راستی کیست این مرد عجیب که با این همه، حتی در خانه قشری ترین مردم این دیار نیز کتابش را با قرآن و مثنوی در یک تاقچه مینهند، دستِ آلوده به سوی اش نمیبرند و چون برگرفتند همچون کتاب آسمانی میبوسند و به پیشانی میگذارند، سروش غیب اش میدانند و سرنوشتِ اعمال و افعالِ خود را با اعتمادِ تمام به او میسپارند؟ کی است این کافر که چنین به حرمت در صفِ پیغمبران و اولیاءالله اش مینشانند؟

به پيامبر(ص) گفته شد: اگر شب قدررا دريابم ازخدا چه چيزى رامسئلت كنم؟ فرمود:«عافيت را».
قدردان شب قدر باشيم در این شب ها کاش قرآن را به دل می گرفتیم نه به سراى دوست رمضانى! قدر آفريده شد تا تلنگرى باشد براى شما و بهانهاى باشد براى او تا شما را ببخشايد، شما را که دوستتان مىدارد.این شب ها، خدا به اين اشکها پاداش مىدهد! اين قطرههاى حقير، کارهاى بزرگى مىکنند. این شب هابسیار قیمتی اند امشب شب قدر است ...ازش چی می خوای!؟ همد یگرو فراموش نکنیم، ؟ در خلوت های باشکوه تان من را هم فراموش نکنید همه ما محتاج این شب ها هستیم التماس دعا ...

در حالیکه در گوشه ای از کشور یک دختر محجبه را در خیابانها می ربایند و چادر از سرش می کشند و به او می گویند لیاقت چادر را ندارد و در تاریکی او را در بهشت زهرا رها می کنند، احمدی نژاد رییس دولت در گوشه ای دیگر از کشور زنان کمونیست ونزوئلایی را به حرم مطهر امام رضا برده و بر سر آنها چادر می کند. حتما به زعم دولت آنها لیاقت چادر را دارند و این دختر جوان مسلمان این لیاقت را نداشته است.
تصویربالا هیات همراه رییس جمهور ونزوئلا ست که با چادر در حرم حضورت امام رضا(ع) حضور یافته اند:
عاطفه دختر 18 ساله جواد امام از اعضای سازمان مجاهدین دیروز در خیابانی درتهران ربوده و به بازداشتگاهی انتقال یافت. همان شب مادرش اعلام کرد که دنیا شاهد باشد که دخترش قبل از انتقال به بازداشتگاه سالم و پاکدامن بوده وحرفهایی که آدم شرم می کند از بیانش
ای مسئولین آیا این واقعه درست است که
دختري 18 ساله رابا زوروتهديد مي گيرند چادرازسرش مي كشند بدون اطلاع خانواده اش به مكاني نامعلوم انتقال ميدهند وخواهان اعتراف ارتباط نامشروع اوبا افرادي مي شوند كه درزندان هستند وشما فرياد وااسلاما سرنمي دهيد يادتان رفته به خاطردست دادن خاتمي بايك خانم چه هياهويي را انداخته ايد پس كو آن اسلامتان كو آن سخن امام متقین که این شبها متعلق به آن بزرگوار است كه مي گفت اگربميريد بخاطر ظلم به زن يهودي که فقط خلخالی را از پایش کشیده بودن برشماملالتي نيست
پس از این بازداشت وی در تماس کوتاهی به مادرش گفته است که با چشم بسته به محلی نامعلوم برده شده است و با این عنوان که لیاقت چادر ندارد چادر را از سرش کشیدهاند. تاکنون از محل نگهداری و نهاد بازداشت کننده وی اطلاعی در دست نیست
چه کسی تشخیص می دهد که کی صلاحیت سر کردن چادررا دارد ؟



تفسیریک آیه از قران توسط آیت الله طالقانی از30 سال پیش به بهانه ماه رمضان وسی ام سالگرد ارتحال ان عزیز حتما این کلبپ را دانلود کنید روح ان مرحوم شاد
دانلود كلیپ سخنرانی آیت الله طالقانی حجم زیر 1 مگابایت
اگر نمیتوانید از Box.net دانلود كنید، این نكته را ببینید
لینك كمكی
۱- متاسفانه در ایران با ضعف علوم انسانی بخصوص در رشته های جامعه شناسی وعلوم سیاسی مواجه ایم وعلیرغم گسترش مراکز آموزشی عالی وکثرت دانشجو در رشته های علوم انسانی ، متون آن از عمق چندانی بر خوردار نیست ومطالب با ترجمه های اغلب ناقص و بدون نقد در اختیار دانشجویان گذاشته می شود.
۲- حجم وسیعی کتاب بعد از انقلاب ترجمه شده که بسیاری از آنها جنبه ایدئولوژیک دارند ودر کنه آنها می توان ردپای مکاتب مختلف از مارکسیسم ارتدوکس تا نئولیبرالیسم را مشاهده کرد واین کتب (وباید اضافه کرد مجلات را) به وفور دردسترس مشتاقان است .
۳- علاوه بر این فارغ التحصیلان علوم انسانی (بخصوص در دانشگاههای خارج )که بعنوان اعضاء هیئت علمی استخدام می شوند ناخود آگاه حامل آخرین دستاورد های این علوم به ایران هستند وهم اکنون میتوان مشاهده کرد که دیدگاه های پست استوراکتورالیسم ، پست مارکسیسم ، فمینیسم و انواع مکاتب غربی تحت عنوان علم ترویج می شوند .
نویسنده وبلاگ خانه خلوت می نویسد:
من در این وبلاگ كه به معنای دقیق كلمه خانه خلوت من است، هرگز یادداشتی ننوشته ام كه رنگ و بوی سیاست از آن به مشام برسد. در تب و تاب انتخابات حتی؛ در شبهای مناظره؛ و آن هنگام كه در سفر انتخاباتی احمدی نژاد به مشهد دیدم كه چگونه طرفدارانش پرچم های منقش به لفظ جلاله الله را لگدمال كردند.
همیشه خودم را و احساساتم را ضبط و ربط كرده ام تا در این كنج تنهایی، هر از گاه، جز سطرهایی پراكنده از شعر و موسیقی و تاریخ و آداب و رسوم مردم ننویسم. آنچه در ادامه می نویسم اما احتمالا سیاسی تلقی خواهد شد هر چند كه اگر منصف باشیم چیزی جز آن خواهد بود. با این همه از چهار تا و نصفی خواننده وبلاگم پوزش می طلبم كه به ناچار فریادم را در خانه خلوتم سر می دهم.
باور كنید این اولین و آخرین یادداشت سیاسی در خانه خلوت من خواهد بود.
من خبرنگار سفر احمدی نژاد و چاوز به مشهد بودم، به حكم ماموریتی اداری و خوشحال از این كه بعد از روزها غفلت، توفیق سلامی به حضرت دست می دهد و احتمالا نمازی و زیارتنامه ای و دقیقه ای غوطه ور شدن در زلال اقیانوسی از آرامش و معنا. اما اعتراف می كنم كه هیچ كدام فراهم نشد.
احمدی نژاد از بعد از ظهر در حرم بود اما چاوز ساعتی قبل از افطار رسید. مطابق برنامه اعلام شده قرار بود رییس جمهور ونزوئلا – به رسم عمده بازدید هایی كه از حرم مطهر می شود- سری به كتابخانه بزند و نگاهی به موزه بیندازد. اما از لطف برنامه ریزی های دقیق دولتی ها، نشد آنچه قرار بود بشود.
خبرنگارها تا بلند شدن نوای الله اكبر از گلدسته های حرم معطل ماندند و بعد برای افطار به میهمانسرا راهنمایی شدند. بعد از افطار – نماز خوانده و نخوانده- خود را به فضای جانبی دارالزهد رساندند و مترصد كه اعلام بشود بازدید این رییس جمهور به اصطلاح مسیحی ماركسیست ضد امپریالیسم لغو شده و همه آسوده به خانه بروند؛ اما اعلام می شود كه چاوز با احمدی نژاد نشست مشترك خبری دارد. كجا؟ در ساختمان سفید استانداری؟ نه! در تالار تشریفات حرم مطهر رضوی، بالای دارالزهد مباركه و مشرف به ضریح مطهر!
مو بر تن همه راست می شود. فضای روضه منوره و هوگو چاوز؟
تا ساعتی بعد، بادی گارد های جناب هوگو و دیپلمات های كراوات قرمز ونزوئلایی رفتند و آمدند و عكس گرفتند و خندیدند و تماشا كردند و قسم می خورم كه یكی از همین آقایان با كفش های واكس خورده در فضای حاشیه ای دارالزهد مباركه، در خانه حضرت، روی فرش حضرت می گشت كه با برخورد خبرنگارها ناچار كفش هایش را درآورد و در كیفش گذاشت.
بحث فقهی نمی كنم، كه در آن حوزه بی سوادم و نمی گویم آیا ورود غیر مسلمان به حرم مطهر ائمه معصومین جائز است یا نیست. تنها پرسشی مدام مثل آونگی سنگین به سرم می كوبد كه چرا حرم مطهر؟ چرا روضه منوره؟
آقای احمدی نژاد! اگر از یار غار و رفیق گرمابه و گلستان، حضرت هوگو چاوز، در ساختمان مجلل و آبرومند استانداری خراسان رضوی پذیرایی می كردید به كجای دیپلماسی «حیاط خلوت» بر می خورد؟
آقای احمدی نژاد! حرم مطهر رضوی متعلق به دولت شما نیست. اینجا به هیچ دولتی تعلق ندارد. این جا مال همین مردم معتقد و با ایمانی است كه خاك فرش هایش را جواز عبور از سختی های خانه قبر می دانند. مال همین مردمی است كه تا چشمشان به روشنایی گنبد می افتد خونی گرم در دلشان می جوشد و خود را تا زیر پلك های شان بالا می كشد. مال همین مردمی است كه وقتی به «تپه سلام» می رسند، وقتی با قطار از «پل طلاب» عبور می كنند، وقتی از «فلكه فردوسی» می گذرند، وقتی از «خیابان طبرسی» رد می شوند وقتی به «پنجراه» می رسند، می ایستند و دست ادب روی سینه می گذارند و به نشانه احترام و ارادت سر خم می كنند. بعید می دانم آقای چاوز چیزی از این عشق و علاقه بفهمد. حالا بگذار در مراسم نشست خبری اش با شما، فصل بلندی هم در باب مهدویت سخنرانی كرده باشد.
آقای احمدی نژاد! به اعتقاد شیعه، ائمه معصومین زنده هستند و شما، مردك فاسد زنباره ای را به حرم امن الهی، به حضور امام معصوم كشانده اید، به جایی كه اگر از چشم دل بنگرید پرواز ملائك مقرب و جان های شیفته را خواهید دید.
باور كنید حتی در همان ونزوئلا هم درهای بسیاری از مكان های مذهبی جز به روی هم كیشان، بسته است. این را همه دیپلمات های دنیا می فهمند. حالا چرا ما اجازه دادیم هوای معطر حرم مطهر رضوی به نفس های مسموم گروهی آدم های عمیقا سیاست پیشه، آلوده بشود؟ مردانی كه در یك طرف دست دوستی به سوی ایران دراز می كنند و در سوی دیگر مقام اسرائیلی را به حضور می پذیرند. آدمهایی كه یك روز صدام را بغل می كرده اند، حالا احمدی نژاد را. چرا اجازه دادیم؟ چرا؟
در مجلهی علمی Neurobiology of Diesease در شمارهی ۱۹ اوت، مقالهای با عنوان neocortical and hippocampal tissues Periodic fasting alters neuronal excibility in rat به چاپ رسیده است.
در این مقاله نتایج کار یک گروه تحقیقاتی به رشتهی تحریر درآمده که از سه سال پیش تا کنون در مورد اثرات انواع روزهداری بر روی عملکرد مغز تحقیق میکند. سرپرستی این گروه که در بخش جراحی مغز و اعصاب و نورفیزیولوژی دانشگاه مونستر آلمان دست به این تحقیقات زده را پروفسور علی گرجی، استاد دانشگاه در رشتهی تحقیقات مغز و اعصاب، بر عهده دارد.
به گفتهی دکتر گرجی، تحقیق بر روی اثرات روزهداری بر روی عملکرد مغز به چند دهه پیش برمیگردد و در آمریکا نیز در این زمینهتحقیقات زیادی انجام شده است.
روزهداری روشی قدیمی است
روزهداری روشی قدیمی است که از مدتها پیش در فرهنگها و ادیان مختلف وجود داشته و تا به امروز نیز بر جای مانده است. نه تنها مسلمانان، بلکه مسیحیان، گیاهخواران و طرفداران طب سنتی هند نیز ایامی را به روزهداری اختصاص میدهند.
۲ نوع اصلی روزهداری وجود دارد که در نوع نخست، فرد کالری روزانهی کمتری دریافت میکند. اما در نوع دوم که به روزهداری متناوب معروف است فرد ساعتهای متمادی از خوردن و آشامیدن محروم میشود.
نوع اول روزهداری یا همان Caloric Restriction را میتوان در انواع رژیمهای لاغری دید. در این نوع فرد میخورد و مینوشد، اما کمتر از مقدار عادی.
اما در نوع دوم که روزهی مسلمانان را نیز شامل میشود و به Periodic Fasting یا روزهداری متناوب معروف است، فرد برای یک دورهی زمانی ۱۴ تا ۲۴ ساعته هیچگونه کالری دریافت نمیکند، ولی در فواصل بین آنها آزاد است تا هر میزان غذا و مایعات که میخواهد بخورد و بیاشامد.
اثرات روزهداری بر عملکرد مغز
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: پروفسور علی گرجی، استاد دانشگاه مونستر گروه تحقیقاتی دانشگاه مونستر بر این عقیده است که هر دوی این روشها بر عملکرد مغز اثراتی مثبت دارند، ولی روش دوم تأثیراتی به مراتب شگفتانگیزتر بر جای میگذارد. آزمایشها حاکی از آن است که وقتی فردی دست کم به مدت ۱۲ تا ۱۴ ساعت از خوردن و نوشیدن خودداری میکند، بلافاصله بعد از خوردن غذا یا نوشیدن آب، در مغز وی یک موج الکتریکی بسیار قوی ایجاد میشود.
پروفسور گرجی در این باره میگوید: « وقتی شما به مدت طولانی چیزی نخورده و نمینوشید و بعد از آن شروع به خوردن یا آشامیدن میکنید، موج الکتریکی قوی چند میلی ولتی در مغزتان ایجاد میشود، در صورتی که امواج مغزی معمولی در حد میکرو ولت هستند، این موج چند ده برابر است و تمام مغز را سیر میکند و به همین خاطر سئوال این بود که این موج چرا ایجاد میشود و چه اثری دارد؟»
این موج الکتریکی باعث میشود که تحریکپذیری مغز در بعضی قسمتها نسبت به قبل از روزهداری بیشتر شود. این تغییر تحریکپذیری بافتی در سطح سلولی و ارتباطات بین سلولی (سیناپسها) رخ میدهد و منجر به احساس رفع گرسنگی و عطش میشود.
مطالعات و آزمایشهای MRI نشان میدهد که انسان پس از چند هفته روزهداری در قشر مغز و به ویژه ناحیهی حرکتی آن حساسیتپذیری واضحی پیدا میکند، به عبارتی دیگر روزهداری متناوب میتواند مغز را در نواحی مختلف فعالتر سازد. افزایش تحریکپذیری در قسمتهای مختلف مغز از جمله این امید را پدید آورده که بتوان سیر برخی از بیماریها مانند آلزایمر را کند یا از آنها پیشگیری کرد.
محققان با تکیه بر یافتههای کنونی بر این نظرند که روزهداری متناوب میتواند بر بیماریهای آلزایمر، پارکینسون، هانتینگتون و صرع اثر گذاشته و سیر آنها را آهسته کند. این روش همچنین میتواند امکان ابتلا به سکتهی مغزی و عوارض پس از آن را کاهش دهد.
روزهداری متناوب بر انسانهای سالم نیز اثری مثبت دارد. به گفتهی پروفسور گرجی: «در انسانهای سالم میتوان مثلا مقاومت سلولهای مغزی را در مقابل سکته بالا ببرد. آزمایشهایی که ما کردیم نشان میدهد که سلولهای مغزی که در معرض این روزهداری هستند میتوانند به هیپوکسی یا حالتی مثل سکتهی مغزی مقاومت نشان بدهند.»
چند روز باید روزه گرفت؟
پروفسور گرجی با اشاره به آزمایشهایی که تا کنون در این زمینه انجام شده، حداقل مدت روزهداری برای رسیدن به نتایج مثبت را ۴ هفته میداند. وی با اشاره به دشواریهای روزه برای برخی افراد میگوید: « میتوان ساعتهای مرده را برای مریض انتخاب کرد. مریض میتواند ساعت ۶ بعدازظهر غذا و آب بخورد، دیگر هیچ چیز نخورد تا ۸ صبح روز بعد.»
روزهداری و پیشگیری از ابتلا به بیماریهای مغزی
ادامهی تحقیقات در چند سال آینده به این سئوال پاسخ خواهد داد که آیا با استفاده از یک شیوهی ساده و بدون خرج مانند روزهداری متناوب میتوان از بسیاری از بیماریهای مغزی جلوگیری یا دست کم سیر آنها را به گونهای چشمگیر کند کرد؟
نویسنده: فریبا والیات
تحریریه: شهرام احدی
برای شنیدن این گزارش میتوانید بر لینک زیرکلیک کنید.


پوپر متفکرانی را که با انديشههای خود عملا" در خدمت خودکامگان و راهگشای حکومتهای جبار بودهاند، «پيامبران کاذب» مینامد و تأکيد میکند که ما بايد در انتقاد از ميراث فرهنگی خود روشن سخن بگوييم و عادت دفاع از بزرگمردان را ترک کنيم، چرا که بسياری از آنان از راه تاختن به آزادی و عقل، خطاهای سنگين مرتکب شدهاند و تسلط فکريشان هنوز مايهی گمراهی انسانهاست. «پيامبران کاذب» در آثار پوپر با دقتی سنجشگرانه رديابی میشوند و سرانجام در مقابل قاضی دادگاه عقل قرار میگيرند. افلاطون و هگل دو تن از متفکرانی هستند که پوپر آنان را سزاوار سرزنشهای تند میداند و انديشههايشان را در خدمت دشمنی با آزادی و عروج نظامهای تامگرا (توتاليتر) ارزيابی میکند.
پوپر مارکسيسم را نيز در راستای تلاش برای ساختن جهانی بهتر، يکی از خطاهای بزرگ انسانی به شمار میآورد و در سنجش آرای مارکس خاطرنشان میسازد که پيشبينیهای وی در مورد آيندهی «نظام سرمايهداری» نادرست از آب درآمده و اين نظريهی او که با رشد سرمايهداری، کارگران بطور روزافزون دچار فقر و نکبت میگردند و لايههای ميانی نيز به خيل عظيم آنان میپيوندند، متحقق نشده است. به نظر پوپر، مارکس در اين ادعای خود دچار يک تناقض درونی شده است، زيرا نمیتوان از طرفی مستمرا" توليد انبوه کالا را افزايش داد و از طرف ديگر ادعا کرد که همواره بر سپاه تنگدستان و بیچيزان افزوده میگردد؛ پس چه کسی قرار است اين همه کالا را مصرف نمايد؟
پوپر به دفاع از دستاوردهای دمکراسی ليبرال برمیخيزد و عليرغم انتقاد از ضعفهای آن، چنين نظامی را عادلانهترين و بهترين نظامی ارزيابی میکند که تا کنون در تاريخ بشريت تحقق يافته است. به نظر وی، تمام نظامهايی که در طول تاريخ به انسانها وعدهی بهشت روی زمين را دادهاند، سرانجام به دوزخ منتهی شدهاند، اما دمکراسی تنها نظامی است که صرفا" با تلاش و ارادهی خود مردم میتواند پابرجا بماند. به عقيدهی پوپر، اگر قرار باشد افزون بر آزادی، «دمکراسی اقتصادی» (عدالت اجتماعی) نيز ايجاد گردد، همين «آزادی صوری محض» تنها وثيقهی تحقق آن است. پوپر تصريح میکند که مارکس در نظری ساده لوحانه، دولت را ابزار سرکوب طبقهی حاکم ارزيابی میکند و وعدهی زوال آن را در جامعهی بیطبقه میدهد، اما مارکس هرگز به اين معمای آزادی دست نيافت که دولت در تأمين آزادی و انسانيت چه خدماتی میتواند و بايد انجام دهد. به نظر پوپر، بايد از طريق استقرار آزادی، بر قدرت مهار زد و آن را رام کرد. سپس میتوان از طريق ايجاد نهادهايی در حيطهی نظام دمکراتيک، بر قدرت اقتصادی نيز مهار زد و مانع دربندشدن انسانها گشت؛ اما با از بين رفتن آزادی، حتا برابری ميان بنديان نيز باقی نخواهد ماند.
در آنچه که مشخصا" به بحث عدالت مربوط میگردد، کارل پوپر در نخستين جلد از کتاب «جامعهی باز و دشمنان آن» تحت عنوان «افسون افلاطون»، به بررسی ديدگاههای فيلسوف کلاسيک يونان میپردازد و از جمله «عدالت تامگرا»ی او را به شدت مورد نکوهش قرار میدهد. وی از جمله خاطر نشان میسازد که در حاليکه مفهوم عدالت در ذهن ما معنای تقسيم برابر در مسئوليتهای شهروندی يعنی تقسيم محدوديتهای آزادی، برابری در مقابل قانون و غيرجانبدار بودن محاکم قضايی را تداعی میکند، افلاطون از اين مفهوم، مزايای طبقاتی را درک میکند. به نظر پوپر دريافت انساندوستانه از عدالت به اين معناست که مساوات در ميان انسانها برقرار باشد، مزايای «طبيعی» حذف گردند، فرديت حفظ شود و سرانجام پاسداری از آزادیهای شهروندان وظيفهی دولت تلقی گردد. به عقيدهی پوپر، افلاطون در مقابل هر يک از اين خواستههای سياسی يک اصل میگذارد: اصل برتری طبيعی، اصل تامگرايی و اصلی که به موجب آن، پشتيبانی و تقويت دولت بايد وظيفه و هدف فرد باشد.
پوپر در جستجوی نظام عادلانهی سياسی، اين پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت را مبنی بر اينکه «چه کسی بايد حکومت کند؟»، پرسشی نادرست میداند. به عقيدهی او چنين پرسشی مبتنی بر ديدی اقتدارگرايانه است و پاسخی مرجعيتگونه میطلبد. از همين رو چنين پرسشی، پاسخهای کلاسيکی نيز به همراه آورده است مانند: «بهترينها بايد حکومت کنند» يا «فرزانگان» يا در بهترين حالت «اکثريت بايد حکومت کند». پوپر معتقد است که جای شگفتی نيست که پاسخهاي ارائه شده نه تنها با خود تناقضاتی به همراه میآورند، بلکه بعدها به بديلهای مهملی چون «حکومت کارگران و يا سرمايه داران» و غيره دگرگون میشوند. بطور خلاصه میتوان گفت که برای پوپر در زمينهی حکومت کردن، پرسش «چه کسی؟» مطرح نيست، بلکه پرسش «چگونه؟» مطرح است.
از همين جهت وی متقابلا" پيشنهاد میکند که بهتر است پرسشی فروتنانهتر را جانشين پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت کنيم و آن اينکه بپرسيم: «چهکار میتوانيم بکنيم تا نهادهای سياسی خود را به صورتی سازمان دهيم که امکان زيان وارد کردن حکمرانان بد و نالايق را که فراوانند به حداقل برساند». پوپر معتقد است که بدون تغيير در طرح پرسش يادشده، هرگز نمیتوانيم به نظريهای عقلانی در مورد دولت و مؤسسات آن و يک نظام سياسی عادلانه نائل گرديم. بنابراين بايد به عوض پرسش افلاطونی در اين مورد که «چه کسی بايد حکومت کند؟»، متواضعانه بپرسيم که: «کدام شکل حکومتی اجازه میدهد بتوانيم يک حکومت زورگو و يا هر حکومت بد ديگری را بدون خونريزی برکنار کنيم؟». به اين ترتيب میتوان نتيجه گرفت که دمکراسی امروز نيز مانند دمکراسی 2500 سال پيش در آتن، تلاشی است برای ايجاد آنچنان نظام حکومتی که بايد مانع عروج جباريت شود.
پوپر خاطر نشان میسازد که دمکراسی به معنای «حکومت مردم»، نام فريبندهای است، چرا که در هيچ جا مردم حکومت نمیکنند و نبايد هم حکومت کنند. زيرا حکومت اکثريت به سادگی میتواند به بدترين نوع جباريت تبديل شود و حقوق اقليت را يکسره از ميان بردارد. اما دمکراسی تنها شکل حکومتی است که عليرغم نام فريبندهی خود و تحت فشار مشکلات و دشواريهای عملی، توانسته اين هدف را در مقابل خود قرار دهد که با وضع کردن قوانين مشروط، ايدههای عدالت، انسانيت و بيش از هر چيز آزادی را در چارچوب قانونيت، تا آنجا که مقدور است متحقق سازد. به اين اعتبار میتوان گفت که دمکراسی از نظر پوپر نه حکومت مردم، بلکه تجهيز نهادی در مقابله با ديکتاتوری است. دمکراسیها در تلاشند تا به ياری قوانين مشروط و تأسيسات ساختاری، مانع شوند تا جباريت سربرآورد، اگر چه اين تلاشها همواره قرين موفقيت نبوده است.
پوپر در تعيين سنجيدار نظام سياسی آزاد خاطر نشان میسازد که نظامی از نظر سياسی آزاد است که نهادهای سياسی آن به شهروندانش اين امکان عملی را بدهد که در صورت ارادهی اکثريت بتوانند حاکمان را بدون خونريزی برکنار سازند. به عبارت ديگر ما هنگامی از نظر سياسی آزاديم که بتوانيم حاکمان خود را بدون خونريزی برکنار کنيم و تا زمانی که چنين امکانی داريم نبايد نگران باشيم که چه کسی حکومت میکند. پوپر نام چنين نظامی را که در دمکراسیهای غربی وجود دارد «جامعهی باز» میگذارد. مهمترين ويژگی جامعهی باز، علاوه بر سنجيدار يادشده، رقابت آزاد بر سر نظريات علمی و شفافيت در گسترههای آن است. جوامع باز نقطهی مقابل جوامع بسته و توتاليتاريستی هستند که در آنها به جای رقابت آزاد بر سر نظريههای علمی، منظومهی کاملی از عقايد ايدئولوژيک با ادعای انحصار حقيقت حاکم است. در جوامع باز، روش نقد خردگرايانه، به نابودی منتقد نمیانجامد و خشونت در حذف نظريات مخالف نقشی ندارد. نقد عاری از خشونت است که راه را برای انکشاف خرد میگشايد.
پوپر در دفاع از دمکراسی ليبرال تصريح می کند که بايد از خود بپرسيم بيلان نيکی و بدی که اين نظام تا کنون دربرداشته چگونه است؟ آيا نيکیهای چنين نظامی بر بديهای آن میچربد؟ او میافزايد: اگر چه دمکراسی بهترين نظام قابل تصور و از نظر منطقی بهترين نظام ممکن نيست و در بسياری از زمينهها میتوان و بايد آن را بهبود بخشيد، اما اين نظام از نظر تاريخی بهترين نظام سياسی است که ما سراغ داريم. معنای اين سخن آن نيست که ما نبايد اين نظام را مورد انتقاد قرار دهيم. دمکراسی اساسا" به نقد زنده است و دستاوردهای آن را نمیتوان هميشگی و بازگشتناپذير دانست. اين خطر همواره وجود خواهد داشت که اين نظام به سرعت آنچه را که به دست آورده از دست بدهد.
کارل پوپر در يکی ديگر از آثار مهم خود تحت عنوان «گمانها و وازنشها»، از جمله در توضيح دريافت خود از عدالت، به بحث در مورد آغازههای ليبراليسم میپردازد و تزهای گوناگونی در اين زمينه ارائه میدهد. به نظر وی، دولت اساسا" شّر است اما شّری ضروری. اختيارات دولت نبايد بيش از آن باشد که ضرورت ايجاب میکند. به نظر پوپر، برای نشان دادن ضرورت اين شرّ لازم نيست که به توماس هابس متوسل شويم و انسان را گرگ انسان بدانيم. حتا اگر انسان را دوست انسان يا فرشتهی انسان بدانيم، باز در چنين جهانی انسانهای ضعيف و انسانهای قوی وجود خواهند داشت. اما در چنين جهانی افراد ضعيف از اين حق برخوردار نيستند که افراد قوی آنان را تحمل کنند و در واقع بايد از بابت لطف آنان در تحملشان سپاسگزار باشند. حال هر کس ـ اعم از ضعيف يا قوی ـ که بر اين نظر است که هر انسانی حق زندگی دارد و میبايست از حق او پاسداری شود، ضرورت وجودی دولت را به رسميت میشناسد، دولتی که بايد از حق همگان پاسداری کند.
پوپر میافزايد که نشان دادن اين امر که دولت در عين حال يک خطر دائمی است کار دشواری نيست. زيرا هرآينه دولت بخواهد وظايفی را که به آن محول شده انجام دهد، بايد قدرت و اختيارات بيشتری از تک تک شهروندان و حتا گروههای اجتماعی داشته باشد. تدابيری که ما برای مقابله با خطر سوء استفاده از اين قدرت و اختيارات میانديشيم و تأسيساتی که به اين منظور ايجاد میکنيم، هيچکدام نمیتوانند چنين خطری را کاملا" از بين ببرند. ما همواره محکوميم هزينهی پاسداری از حق را به دولت بپردازيم، نه فقط به صورت ماليات، بلکه حتا از طريق تحقيری که به واسطهی تکبر دولتمردان نصيب ما میگردد. اما مهم اين است که هزينهای که میپردازيم خيلی گزاف نباشد.
به نظر پوپر، دمکراسی نمیتواند و نمیبايست در حق شهروندان خود نيکوکاری کند. در واقع نيز دمکراسی به تنهايی نمیتواند کاری صورت دهد. نيکوکاری بايد توسط شهروندان صورت گيرد. دمکراسی چيزی جز چارچوبی مناسب برای کنش افراد نيست و ما اجازه نداريم دمکراسی و آزادی را با رفاه و معجزهی اقتصادی يکی بگيريم. خطای بزرگی است اگر برای مردم چنين تبليغ کنيم که آزادی برای همگان رفاه، و دمکراسی برای جامعه اعتلای اقتصادی به همراه خواهد آورد. آزادی هرگز به معنای رفاه و خوشبختی تک تک انسانها نيست. اين امر تا حدود زيادی به شانس و اقبال و شايد به طور نسبی به لياقت و تلاش و فضيلتهای ديگر وابسته است. بايد بطور واقعبينانه مرزهای دولت رفاه را در نظر گرفت و خطرناک است اگر مسئوليت انسانی را در مورد خود و وابستگانش از او سلب و يا پيکار زندگی را برای انسان جوانی زيادی آسان کنيم. چرا که در نتيجهی از بينرفتن مسئوليت شخصی بیميانجی، میتواند معنای زندگی افراد نيز از دست برود.
به باور پوپر، آنچه که میتوان دربارهی دمکراسی و آزادی گفت، در بهترين حالت اين است که آنها تأثير لياقت شخصی فرد را بر روی رفاه او تا حدودی نيرومندتر میسازند. پس ما نبايد آزادی را به اين دليل برگزينيم که از آن انتظار زندگی راحتی داريم، بلکه به اين دليل که خود آزادی نمودار ارزشی است که آن را هرگز نمیتوان به ارزشهای مادی فروکاست. پوپر در اين زمينه اين سخن دمکريت فيلسوف يونان باستان را يادآور میشود که: «زندگی تنگدستانه در دمکراسی، به زندگی متمولانه در يک حکومت جبار برتری دارد، چرا که آزادی از عبوديت برتر است» و میافزايد که ما آزادی سياسی را برای اين برنمیگزينيم که اين يا آن چيز را به ما وعده می دهد، ما آن را برمیگزينيم زيرا که تنها صورت انسانی همزيستی ميان افراد بشر را ممکن میسازد؛ تنها صورتی که در آن ما میتوانيم مسئوليت کامل خود را عهده دار شويم. اما اينکه آيا ما قادر خواهيم شد امکاناتی را که آزادی در اختيارمان میگذارد متحقق سازيم، به عوامل بسياری و پيش از همه به خود ما بستگی دارد.
پوپر يادآور میشود که ما به اين دليل دمکرات نيستيم که هميشه حق را به اکثريت میدهيم. قرار نيست اگر اکثريت تصميم به نفع استبداد بگيرد، يک دمکرات دست از اعتقادات خود بردارد. پوپر نقش نهادهايی را که ريشه در سنتهای دمکراتيک جامعه دارند بسيار با اهميت تلقی میکند و يک آرمانشهر (اتوپی) ليبرال، يعنی دولتی را که بصورتی خردگرايانه بر شالودهای بدونسنت استوار باشد ممتنع يا ناممکن میداند. برای او ليبراليسم اعتقادی است متکی بر تغييرات اصلاحطلبانه و تدريجی و نه يک طرح انقلابی. وی خاطر نشان میسازد که آن دسته از سنتهای دمکراتيک جزو مهمترين هستند که چارچوبهای اخلاقی (منطبق بر چارچوبهای نهادی قانونی) جامعه را تشکيل میدهند و تجسم معنای سنتی عدالت و آداب و رسوم و احساس اخلاقی هستند. اين چارچوب اخلاقی، شالودهای است که بر مبنای آن هر جا که لازم باشد يک توافق عادلانه و منصفانه ميان علايق و منافع متعارض ممکن میگردد. طبيعی است که چنين چارچوبی تغييرپذير است، اما تغييرات آن نسبتا" آرام و تدريجی صورت میگيرد. هيچ چيز خطرناکتر از ويران کردن اين چارچوب و اين سنت نيست. يک چنين اقدام ويرانگرانهای (همانگونه که رژيم ناسيونالسوسياليسم در آلمان نشان داد)، قهرا" به زيرپاگذاشتن و از بينبردن همهی ارزشهای انسانی میانجامد.
پوپر در زمينهی عدالت اجتماعی در سطح جهانی تصريح میکند که امروزه با توجه به دستاوردهای فنآوری و رشد اقتصادی، برای بشريت ممکن گرديده است تا گرسنگی و فقر را در جهان ريشهکن سازد، اما مشکلات ديگری مانع از اين امر هستند. وی از جمله يکی از اين مشکلات را در وجود حکومتهای سياسی فاسد و زورگو در کشورهای توسعهنيافته ارزيابی میکند و خاطر نشان میسازد که مردم در بسياری از اين کشورها هنوز از آنچنان بلوغ معنوی برخورد نشدهاند تا بتوانند سرنوشت خود را در دست بگيرند.
بهرام محيی
(گفتار دوازدهم): کارل پوپر و انديشهی عدالت

عکسی از استاد محمدرضا شجریان بههمراه استاد هوشنگ ابتهاج در آلمان
تابناک: بسیاری از کاربران اینترنت داخل کشور برای گذشتن از سد فیلترینگ سایتهای مبتذل و مستهجن و سایتهای سیاسی، به سراغ نرمافزارهای فیلترشکن، سایتهای پروکسی و همچنین VPN رفته و این رجوع کاربران به استفاده به این روشهای عبور از فیلترینگ، باعث رشد فزاینده فروش اکانتهای نرمافزارهای فیلترشکن و VPN شده است. ضمن این که با جستجوی کوتاه در اینترنت، با سایتهای داخلی ارایه دهنده اشتراک VPN روبهرو خواهیم شد که آزادانه و بدون هیچ ترسی، شماره حساب اعلام کرده و اقدام به فروش غیر قانونی اشتراک VPN میکنند.
گذشته از خرید و فروش غیر قانونی اشتراک VPN و فیلترشکن در دنیای اینترنت که مانند هر فنآوری جدید با چالش و ضایعاتی همراه است، مدیران و مسئولان اینترنت در کشورهای گوناگون با روشهای گوناگونی با آن برخورد میکنند که از آن جمله، میتوان به فیلترینگ و یا نابودی منبع مروج مطالب خلاف منافع کشورها اشاره کرد که این امر، در بیشتر کشورها در حال اجرا بوده و کاری رایج و ضروری است.
البته ناگفته نماند، در کشور ما نیز فیلترینگ در حالی انجام میشود که بیشتر کاربران ایرانی با فیلتر و از دسترس خارج کردن سایتهای غیر اخلاقی و مستهجن و یا سایتهایی که در معاملات متقلبانه مجازی، از جمله فعالیتهای شرکتهای هرمی و گلدکوئیستی فعال هستند و همچنین آن دسته از سایتهایی که برخلاف قوانین جاری کشور مشغولند، موافق هستند و آن را امر بدیهی میدانند، ولی همین کاربران به دلیل برخی اشتباهات ناظران و یا استفاده از نرمافزارها و فنآوری غیر اصولی، دچار مشکلاتی میشوند که اتفاقا این مشکلات متوجه قشر تحصیل کرده یا در حال تحصیل نیز میشود؛ بنابراین، این قشر از کاربران داخلی اینترنت، بناچار به سراغ استفاده از نرمافزارهای فیلترشکن، سایتهای عبور از فیلترینگ (که اغلب از سوی کشورهای مخالف نظام به صورت رایگان عرضه میشود) و همچنین اشتراکهای VPN (Virtual Private Netvork)میروند.
بر پایه بررسیهای خبرنگار «تابناک»، این میل و کشش کاربران به استفاده از چنین فنآوریهایی برای گذشتن از فیلترینگ، با عوارض خطرناکی همراه است؛ چرا که کاربر با استفاده از VPN و همچنین نرمافزار فیلترشکن با اتصال به یک سرور در خارج از کشور (عمدتا در انگلیس و آمریکا) متصل شده و همین امر موجب اختصاص یک IP خارجی به رایانه کاربر داخلی میشود که در ادامه این کار، همه دادهها و اطلاعات از رایانه کاربر به سرور خارجی انتقال پیدا کرده و از آنجا وارد دنیای مجازی اینترنت میشود و به این وسیله، از فیلترینگ داخلی کشور عبور میکند.
اما این عبور از فیلتر با تهدیدهایی روبهرو میشود؛ به این ترتیب که کاربر نمیداند، بیشتر و اغلب سرورهایی که اشتراک VPN را در اختیار کاربران قرار میدهند، نه تنها تمامی اطلاعات رد و بدل شده را بررسی و کنترل میکنند، بلکه به همین وسیله با پورتهای باز رایانه کاربر به اطلاعات درون رایانه وی دسترسی پیدا کرده و امکان کپیبرداری و یا دیدن اطلاعات داخلی رایانه کاربر برای سرورهای خارجی میسر میشود و این در حالی است که اگر کاربر برای مثال در شبکه محل کارش، این نوع ارتباط را برقرار کند، سرور میتواند از طریق رایانه کاربر به اطلاعات شبکه داخلی آن اداره نیز دسترسی پیدا کند و نیز با نرمافزارهای پیشرفته بدون آگاهی کاربر، اطلاعات موجود در رایانه یا شبکه داخلی کاربر را برای خود کپی کند. همین مسأله در نرمافزارهای فیلترشکن مانند «فریگیت» و «اولترا سورف» نیز در حال انجام است.
با این حال، به نظر میرسد، باید تمهیدات و نظارت دقیقتری بر عملیات فیلترینگ صورت گرفته و مسئولان فیلترینگ کشور نیز با سعه صدر با سایتهای مختلف برخورد کرده و در آغاز کار، با فیلتر کردن یک سایت، مردم را به استفاده از فیلترشکن سوق ندهند.
در پایان تأکید میشود، استفاده از چنین روشهایی، ممکن است خطرات بسیاری داشته باشد و کاربران اینترنت باید بدانند که استفاده از چنین نرمافزارها و روشهایی، مانند این است که همه محتویات رایانه خود را از تصویر و فیلم شخصی گرفته تا اطلاعات مهم شخصی و کاری، آپلود کرده و در اختیار عموم قرار دهیم.
گفتنی است، دستگاههای ذیربط نیز باید با بررسی و نظارت دقیقتر با ارایه دهندگان غیر مجاز VPN و نرمافزار فیلترشکن برخورد کنند.
در خانواده ای روحانی (مسلمان – شیعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و یکی از شوهر خواهرهایم در مسند روحانیت مردند. و حالا برادرزاده ام و یک شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است. که الباقی خانواده همه مذهبی اند. با تک و توک استثنایی. برگردان این محیط مذهبی را در« دید و بازدید» می شود دید و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهای دیگر. نزول اجلالم به باغ وحش این عالم در سال ۱۳۰۲ بی اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هیچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکی سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و یکی دیگر در سی و پنج سالگی به سرطان رفت. کودکیم در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. تا وقتی که وزارت عدلیه ی «داور» دست گذشت روی محضرها و پدرم زیر بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اینکه فقط آقای محل باشد. دبستان را که تمام کردم دیگر نگذاشت درس بخوانم که: « برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازی، بعد سیم کشی برق، بعد چرم فروشی و از این قبیل و شب ها درس. و با درآمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداری سیم کشی های متفرقه. بَـردست «جواد»؛ یکی دیگر از شوهر خواهرهایم که اینکاره بود. همین جوری ها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر برگه ی وجودم – در سال ۱۳۲۲ – یعنی که زمان جنگ. به این ترتیب است که جوانکی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل. که برای ما کشتار را نداشت و خرابی و بمباران را. اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ی قوای اشغال کننده را.
جنگ که تمام شد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) را تمام کرده بودم. ۱۳۲۵. و معلم شدم. ۱۳۲۶. در حالی که از خانواده بریده بودم و با یک کروات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده ای کنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال های آخر دبیرستان با حرف و سخن های احمد کسروی آشنا شدم و مجله «پیمان» و بعد «مرد امروز» و «تفریحات شب» و بعد مجله «دنیا» و مطبوعات حزب توده… و با این مایه دست فکری چیزی درست کرده بودیم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ی انتظام ، امیریه. و شب ها در کلاس هایش مجانی فنارسه (فرانسه) درس می دادیم و عربی و آداب سخنرانی و روزنامه دیواری داشتیم و به قصد وارسی کار احزابی که همچو قارچ روییده ، بودند هر کدام مأمور یکی شان بودیم و سرکشی می کردیم به حوزه ها و میتینگ هاشان (meeting)… و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالای پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتیم که کدامشان خادمند و کدام خائن و چه باید کرد و از این قبیل… تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته جمعی به حزب توده بپیوندیم. جز یکی دو تا که نیامدند. و این اوایل سال ۱۳۲۳. دیگر اعضای آن انجمن «امیر حسین جهانبگلو» بود و «رضا زنجانی» و «هوشیدر» و «عباسی» و «دارابزند» و «علینقی منزوی» و یکی دو تای دیگر که یادم نیست. پیش از پیوستن به حزب ، جزوه ای ترجمه کرده بودم از عربی به اسم «عزاداری های نامشروع» که سال ۲۲ چاپ شد و یکی دو قِران فروختیم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بودیم که انجمن یک کار انتفاعی هم کرده. نگو که بازاری های مذهبی همه اش را چکی خریده اند و سوزانده. این را بعدها فهمیدیم. پیش از آن هم پرت و پلاهای دیگری نوشته بودم در حوزه ی تجدید نظرهای مذهبی که چاپ نشده ماند و رها شد. در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته ی حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره. و از این مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در « بشر برای دانشجویان » که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ی « مردم » که مدیر داخلیش بودم. و گاهی هم در «رهبر». اولین قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز ۲۴. که آن وقت ها زیر سایه «صادق هدایت» منتشر می شد و ناچار همه جماعت ایشان گرایش به چپ داشتند و در اسفند همین سال « دید وبازدید» را منتشر کردم ؛ مجموعه ی آنچه در «سخن» و «مردم برای روشنفکران» هفتگی درآمده بود. به اعتبار همین پرت و پلاها بود که از اوایل سال ۲۵ مامور شدم که زیر نظر طبری «ماهانه مردم» را راه بیندازم. که تا هنگام انشعاب، ۱۸ شماره اش را درآوردم . حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم. چاپخانه « شعله ور». که پس از شکست « دموکرات فرقه سی» و لطمه ای که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه ی «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همین چاپخانه ای که در اختیارشان بود «از رنجی که می بریم» درآمد. اواسط ۱۳۲۶. حاوی قصه های شکست در آن مبارزات و به سبک رئالیسم سوسیالیستی! و انشعاب در آغاز ۱۳۲۶ اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتی که ما بودیم – به رهبری خلیل ملکی – و رهبران حزب که به علت شکست قضیه آذربایجان زمینه افکار عمومی حزب دیگر زیر پایشان نبود. و به همین علت سخت دنباله روی سیاست استالینی بودند که می دیدیم که به چه می انجامید. پس از انشعاب، یک حزب سوسیالیست ساختیم که زیر بار اتهامات مطبوعات حزبی که حتی کمک رادیو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چندانی نیاورد و منحل شد و ما ناچار شدیم به سکوت. در این دوره ی سکوت است که مقداری ترجمه می کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) یادگرفتن. از «ژید» و «کامو» و «سارتر». و نیز از «داستایوسکی». «سه تار» هم مال این دوره است که تقدیم شده به خلیل ملکی. هم در این دوره است که زن می گیرم. وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چار دیواری خانه ای می سازی. از خانه پدری به اجتماع حزب گریختن، از آن به خانه شخصی و زنم سیمین دانشور است که می شناسید. اهل کتاب و قلم و دانشیار رشته زیبایی شناسی و صاحب تالیف ها وترجمه های فراوان و در حقیقت نوعی یار و یاور این قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگر درنیامده؟) از ۱۳۲۹ به این ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده است که سیمین اولین خواننده و نقـّادش نباشد. و اوضاع همین جورهاهست تا قضیه ملی شدن نفت و ظهور جبهه ملی و دکتر مصدق. که از نو کشیده می شوم به سیاست و از نو سه سال دیگر مبارزه در گرداندن روزنامه های «شاهد» و«نیروی سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگی» که مدیرش ملکی بود، علاوه بر اینکه عضو کمیته نیروی سوم و گرداننده تبلیغاتش هستم که یکی از ارکان جبهه ملی بود و باز همین جورهاست تا اردیبهشت ۱۳۳۲ که به علت اختلاف با دیگر رهبران نیروی سوم، ازشان کناره گرفتم. می خواستند ناصر وثوقی را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و باهمان «بریا» بازی ها . که دیدم دیگر حالش نیست.
آخر ما به علت همین حقه بازی ها از حزب توده انشعاب کرده بودیم و حالا از نو به سرمان می آمد. در همین سال ها است که «بازگشت از شوروی» ژید را ترجمه کردم و نیز «دست های آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. « زن زیادی» هم مال همین سال ها است آشنایی با «نیما یوشیج» هم مال همین دوره است و نیز شروع به لمس کردن نقاشی. مبارزه ای که میان ما از درون جبهه ملی با حزب توده در این سه سال دنبال شد به گمان من یکی از پربارترین سال های نشر فکر و اندیشه و نقد بود. بگذریم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خویش پای محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملی و بُرد کمپانیها در قضیه نفت که از آن به کنایه در «سرگذشت کندوها» گـَپی زده ام – سکوت اجباری محدودی را پیش آورد که فرصتی بود برای به جد در خویشتن نگریستن و به جستجوی علت آن شکست ها به پیرامون خویش دقیق شدن. و سفر به دور مملکت و حاصلش « اورازان – تات نشین های بلوک زهرا- و جزیزه خارک » که بعدها مؤسسه تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشکده ادبیات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه ی نشریاتی را در این زمینه سرپرستی کنم و این چنین بود که تک نگاری (مونو گرافی) ها شد یکی از رشته ی کارهای ایشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاری ایشان را ترک گفتم. چرا که دیدم می خواهند از آن تک نگاری ها متاعی بسازند برای عرضه داشت به فرنگی و ناچار هم به معیارهای او و من این کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کاری از نو شناختن خویش بود و ارزیابی مجددی از محیط بومی و هم به معیارهای خودی. اما به هر صورت این رشته هنوز هم دنبال می شود. و همین جوری ها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست بازی ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی اجتماعی ایرانی ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقی و در واقع به صورت دنبال روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می برد و بدلش می کند به مصرف کننده ی تنهای کمپانی ها و چه بی اراده هم. و هم اینها بود که شد محرک «غرب زدگی» -سال ۱۳۴۱ – که پیش از آن در «سه مقاله دیگر» تمرینش را کرده بودم. «مدیر مدرسه» را پیش از این ها چاپ کرده بودم- ۱۳۲۷- حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسائل استقلال شکن.
انتشار«غرب زدگی» که مخفیانه انجام گرفت نوعی نقطه ی عطف بود در کار صاحب این قلم. و یکی از عوارضش این که «کیهان ماه» را به توقیف افکند. که اوایل سال ۱۳۴۱براهش انداخته بودم و با اینکه تأمین مالی کمپانی کیهان را پس پشت داشت شش ماه بیشتر دوام نیاورد و با اینکه جماعتی پنجاه نفر از نویسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بیشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غرب زدگی» را در شماره اولش چاپ کرده بودیم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات ودیگر قضایا … کلافگی ناشی از این سکوت اجباری مجدد را در سفرهای چندی که پس از این قضیه پیش آمد در کردم. در نیمه آخر سال ۴۱ به اروپا. به مأموریت از طرف وزارت فرهنگ و برای مطالعه در کار نشر کتاب های درسی. در فروردین ۴۲ به حج. تابستانش به شوروی. به دعوتی برای شرکت در هفتمین کنگره ی بین المللی مردم شناسی و به آمریکا در تابستان ۴۴. به دعوت سمینار بین المللی و ادبی و سیاسی دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام از این سفرها سفرنامه ای که مال حجش چاپ شد به اسم «خسی در میقات» و مال روس داشت چاپ می شد؛ به صورت پاورقی درهفته نامه ای ادبی که «شاملو» و «رؤیایی» درآوردند که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهی نیز از کنگره مردم شناسی داده ام در «پیام نوین» ونیز گزارش کوتاهی از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهنی» در می آورد و باز چهار شماره بیشتر تحمل دسته ی ما را نکرد. هم در این مجله بود که دو فصل از «خدمت و خیانت روشنفکران» را درآوردم. و این ها مال سال ۱۳۴۵. پیش از این «ارزیابی شتابزده» را در آورده بودم – سال ۴۳– که مجموعه ی هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سیاست معاصر. که در تبریز چاپ شد. و پیش از آن نیز قصه «نون و القلم» را – سال ۱۳۴۰– که به سنت قصه گویی شرقی است و در آن چون و چرای شکست نهضت های چپ معاصر را برای فرار از مزاحمت سانسور در یک دوره تاریخی گذاشتم و وارسیده. آخرین کارهایی که کرده ام یکی ترجمه «کرگدن» اوژن یونسکو است – سال ۴۵– و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست یونگر که به تقریر دکتر محمود هومن برای «کیهان ماه» تهیه شده بود و دو فصلش همان جا در آمده بود. و همین روزها از چاپ «نفرین زمین» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهی است در طول نه ماه از یک سال و آنچه بر او واهل ده می گذرد. به قصد گفتن آخرین حرفها درباره آب و کشت و زمین و لمسی که وابستگی اقتصادی به کمپانی از آنها کرده و اغتشاشی که ناچار رخ داده و نیز به قصد ارزیابی دیگری خلاف اعتقاد عوام سیاستمداران و حکومت از قضیه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضی جایش زده اند. پس از این باید « در خدمت و خیانت روشنفکران» را برای چاپ آماده کنم . که مال سال ۴۳ است و اکنون دستکاری هایی می خواهد و بعد باید ترجمه «تشنگی و گشنگی» یونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگی و گوری» که قصه ای است درباب عقیم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جدید» که قصه ی دیگری است از نسل دیگری که من خود یکیش … و می بینی که تنها آن بازرگان نیست که به جزیره کیش شبی ترا به حجره خویش خواند و چه مایه مالیخولیا که به سرداشت…
استاد باستانی پاریزی-ابتهاج-استاد شفيعي كدكني


شاید مسافران فرودگاه بینالمللی امام هم نمیدانستند پیرمردی که چمدان به دست کنارشان ایستاده تا پلههای هواپیما را بالا برود و برای همیشه با دلبستگیهای سرزمین مادریاش خداحافظی کند، کسی است که فرهنگ این سرزمین مدیون سالها از خود گذشتگی اوست و آنگاه ما اینگونه بیسروصدا از دستش دادهایم.
شاید مسافران پنجشنبه شب فرودگاه نمیدانستند آوازخوان «کوچه باغهای نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیهاش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بوداو نیز چون مولانا و دیگر عارفان کیسه ای خاک از وطن برداشت تا در فراسوی مرزهای وطن بر پهنه کره خاکی بیفشاند.
استاد شفيعي كدكني براي تدريس دانشگاه پرينستون آمريكا را انتخاب كرد و براي هميشه از ايران رفت.معلم پوستین پاره ای که خود را به دست خرس در سیلاب سپرد. کویر وحشت او را به کاروان مولانا پیوند داد. به کجا چنین شتابان؟ به جایی که نامش ناکجا آباد است.
رفت تا حدیثی نو در اندازد، تا دفتری جدید بگشاید. عرفان ایرانی مرز ها ی ملیت و وطن را در نوردیده است و اکنون بحث بر سر انسان بر روی کره خاکی است.او نسيم ادبيات ايران بود، نسيم گونه از خاكش سفر كرد و همه عاشقان شعرهايش را كه مثل گون ريشه در نوشتههايش داشتند تنها رها كرد.
او همانگونه كه در اشعارش گفته بود دريادلانه از هيچ طوفاني نميترسيد. ولي گاه طوفانها آنقدر آرامش درياي دل شاعران را بر هم ميزند كه ترجيح ميدهند درد غربت را به جان بخرند و در گزند حوادث اين طوفانها نمانند.
او رفت تا هميشه جاي خالي قلمش در ادبيات ايران باقي بماند سفرش به خير اما دنياي شعر ما به كدكنيها نيازمند است.
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها، به باران، / برسان سلام ما را»
زندگی و مرگ او مانند آثارش بسیار پرفراز و نشیب و متفاوت و غیرمنتظره بود. او در فصل شکار همیشه به مونتانا میرفت و با دوستانش به شکار میپرداخت هر چند او هیچوقت نمیتوانست به موجود زندهای شلیک کند و بیشتر ادای شکارچیان را در میآورد. در فصل شکار ۱۹۸۴، به مونتانا نرفت. دوستانش نگران شدند. امکان تماس با او وجود نداشت به همین دلیل پلیس شهر بولیناس در شمال کالیفرنیا که محل زندگیش بود را خبر کردند. در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴ پلیس در خانه را شکست و یک بطری مشروب و یک تفنگ کالیبر ۴۴ کنار جسدش پیدا کرد. بنابر اظهار نظر پزشکی قانونی: او «ایستاده رو به دریا پشت پنجره» به شقیقهاش شلیک کرده است.
داستان اشباح با يك مسواك، نوشتهء ريچارد براتيگان / فارسى: حسين نوش آذر
اخوان شاعریست که هیچگاه برای دربار شعر نگفت و همیشه ردپای مظلومیت مردمان سرزمینش در آثار او ملموس است.
او در این راه درد و رنج فراوانی را تحمل کرد و مدتی از عمر خود را در زندان سپری کرد.
اخوان عاشق ایران بود و از نبود عدالت در کشورش بسیار رنج می برد بطوری که در جواب منتقدانش می گفت: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را میشناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشتهام.»
شعرهای اخوان در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازهای از زندگی رسیدند. او بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.(شعر" زمستان " از معروف ترین آثارش است)
اخوان ثالث در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته (بازنشانده) شد ودر ۴ شهریور ۱۳۶۹ جان به جان آفرین سپرد
شعر "کاوه یا اسکندر " نمونه خوبی بر این مدعاست در این شعر اخوان ثالث ضمن اشاره به اوضاع زمانه با گفتن این جمله " اما جوانان مانده اند " مقاومت و پایداری را در مقابل روبهان و کفتاران را توصیه می کند.
مهدی اخوان ثالث
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی اید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
خشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

فرماندهان ارتش نوساخته رضاشاه كه توان مقاومت چند روزه در برابر تهاجم ارتشهاي بيگانه به خاك كشور را هم نداشتند!
با تجاوز قواي انگليس و روس از جنوب و شمال به كشور، رضاشاه، ارتش را به مقابله فراخواند، ولي به جز مقاومت پراكنده چند روزه، ارتشي كه هزينه سنگين آن را مردم متحمل شده بودند، طي سه روز درهم شكست و كشور به اشغال ارتش شوروي و انگليس درآمد و امراي ارشد آن با همان چادرهايي كه ممنوع شده بود، گريختند و پس از سه روز، دولت ايران تصميم خود مبني بر ترك مقاومت را به اطلاع سفراي كشورهاي اشغالگر رساند و در مقابل از آنها خواست تا ادامه عمليات جنگي و پيشروي خود را متوقف سازند.
روز هشتم شهريور سال 1320 دولت فروغي در تهران حكومت نظامي اعلام كرد و در روز 25 شهريور، هنگاميكه قواي روس و انگليس وارد پايتخت شدند و تهران را اشغال كردند، رضاشاه بي درنگ استعفا داد و عازم بندرعباس شد.

من نمی دانم متهمان دادگاه دیروز گناهکارند یا نه چون اطلاع از پرونده آنها ندارم وقضاوت هم نمی دانم دیشب اعترافات آنها را از تلویزیون دیدم یک نکته قابل توجه به ذهنم رسید که متهمان نادم همه اشتباهات خود را بدون هیچ کم و کاستی بیان میکنند اکثرا نقشه براندازی داشته اند و از بیگانگان دستور می گرفته اند و جملگی پشیمانند اما نکته غامض برای من این است که ایا در این دهها متهمی که پای میز محاکمه کشیدید یک نفر حتی یک نفر پیدا نمی شود که اتهامتش را قبول نکند و لااقل بعضی از قسمتهای اتهامی اش را زیر بار نرود تا انجا که من شنیده ایم دادگاه جایست که متهم و وکیلش از اتهاماتشان دفاع میکنند و در مواردی خلافش را بیان میکنند اما این دادگاهی چیزی عکس این است و جملگی اتهامتشان را نه تنها قبول دارند بلکه با اب و تاب تعریفش میکنند اگر این بازجو ها این قدر منطقی هستند چرا نمی آیند در تلویزیون واین درصد معترضین را مجاب کنند چرا که سران این معترضین این گونه که می بینیم مجاب شده اند
بنابر گزارش رسمی بانک مرکزی بیش از 19 میلیون نفر در کشور هماکنون زیر خط فقر به سر میبرند، یعنی توانایی سیر کردن شکم خود و فرزندانشان را ندارند و بنابر برآوردهای کارشناسی، بیش از 40 میلیون نفر با مشکل تأمین هزینههای اولیه زندگی مواجهند. در شرایطی که حداقل هزینه زندگی یک خانواده فاقد خانه در تهران، 800 هزار تومان و در سایر مناطق کشور بیش از 600 هزار تومان اعلام شده، مشخص نیست خانوادههای حقوقبگیر که بعضاً حقوق آنها با احتساب کاهش پس از انتخابات کشور کمتر از 400 هزار تومان است، چگونه هزینههای خود را تأمین میکنند.
با این وجود، اکثر مسئولان کشور در قوای سهگانه، نهادها و دستگاههای حکومتی که با بودجه بیتالمال سفرههای رنگین افطار را برای خود، خانواده، همکاران و سایر مسئولان در سالنهای پذیرایی پهن میکنند، به مدد فیشهای حقوقی ۷رقمی بعلاوه مزایا و مواهب ویژه هیچگونه نگرانی از تأمین هزینههای ماه رمضان نداشته و حتی به مدد کاهش غیرقانونی ساعت کار، این ماه را به زمان استراحت بیشتر در ایام تعطیلات تابستانی تبدیل میکنند.
پرسش ساده این است که با وجود میلیونها شکم گرسنه و نوجوانان و جوانانی که به علت سوء تغذیه، تحمل روزه شهریور ماه برای آنها بسیار دشورا است،
آیا روزه مسئولان جمهوری اسلامی که بر سر سفره افطارهای رنگین افطار میکنند، در درگاه الهی قبول میشود؟

کسی میدونه حالا که آیت الله صانعی گفته منظورش از حروم زاده احمدی نژاد نبوده، دلیل اصرار طرفداران احمدی نژاد برای اثبات این نگفته! آیت الله صانعی چیه؟ از متن کامل سخنرانی آقای صانعی این امر ثابت میشه......
متن كامل سخنراني مهم آیت الله صانعی در گرگان