لینک های زیر ببینید ودیپلماسی در ایران را تماشا کنید
تاکید حامد کرزای بر سلامت انتخابات افغانستان
حامد كرزاي اتهامات غرب درباره تقلب انتخاباتي را نپذيرفت
تقلب حامد کرزای در انتخابات افغانستان تایید شد
کرزای تخلف در انتخابات را پذیرفت
اما جدای از این رخداد مهم و تاثیر آن بر تحولات منطقه موضوعی که با واکنش رسانه های مختلف کشورمان مواجه شده است شتابزدگی مسئولین امر در ارسال پیام تبریک آقای احمدی نژاد به حامد کرزای برای پیروزی در انتخاباتی بود که از همان ابتدا حرف و حدیث بسیاری را به دنبال خود داشت.
ارسال شتاب زده این پیام در حالی صورت گرفت که آقای احمدی نژاد اولین و تنها رئیس دولتی بود که به حامد کرزای انتخاب تایید نشده اش را تبریک گفت.
آقای احمدی نژاد شما که خودتان را کارشناس ارشد در دیپلماسی می دانید اولین و تنها رئیس دولتی هستید که به حامد کرزای انتخاب تایید نشده اش را تبریک گفیتد



همین چند وقت پیش بود که معاون وزارت نیرو اعلام کرد، قیمت واقعی برق پنج برابر قیمتی است که مردم میپردازند، و همین چند وقت پیش بود که وزیر نفت هم اعلام کرد قیمت واقعی بنزین ۱۰۰۰ تومان است. از طرف دیگر، همین چند وقت پیش هم مجلس اعلام کرد که قیمت بنزین را به قیمت واقعی آن خواهند رساند، ودیروز هم اعلام شد که تا پایان برنامه پنجم توسعه، قیمتی که از مردم طلب خواهد شد برابر با قیمت واقعی برق خواهد شد، یعنی پنج برابر نرخ کنونی!
محجوب : قرار بود آب و برق مجاني باشد
عليرضا محجوب در جلسه علني صبح دیروز مجلس گفت: امام خمینی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اعلام کردند که آب و برق برای مردم مجانی است اما با تصویب بند ج ماده یک لایحه هدفمند کردن یارانهها از مردم طبقه پایین دو بار پول برای برق گرفته میشود.

حافظ شیراز به روایت احمد شاملو، روایتی از دیوان حافظ که توسط احمد شاملو نخستین بار در سال ۱۳۵۴ منتشر شد . امروز این کتاب در نزد خوانندگان به حافظ شاملو مشهور است. در مقدمه مفصل این کتاب، شاملو به صراحت مینویسد که حافظ رندی یک لاقبا و ملحد بوده است .
او در این مقدمه آورده است
"به راستی کی است این قلندر یک لا قبای کفرگوی که در تاریک ترین ادوار سلطه ریاکاران زهدفروش، در ناهاربازار زاهد نمایان و در عصری که حتا جلادان آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آن چنانی ی خود را بر حد زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند یک تنه وعده ی رست آخیز را انکار می کند، خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند و شلنگ انداز و دست افشان می گذرد ..."
در مقدمهٔ شاملو حافظ کفرگویی مخالف معاد و باورهای دینی، حداقل در نیمهٔ دوم زندگی شاعرانهاش، دانسته شدهاست وبا واکنش مخالف دیگر از سوی کسانی مواجه شد که نسبت به روش شاملو در تصحیح دیوان حافظ اعتراض داشتند و این روش را ذوقی و غیر علمی میدانستند. شاملو در مقدمهٔ منتشر شده در چاپ نخست روش متقدمین را غیرعلمی و نادرست برمیشمارد و وعده میدهد در کتاب دیگری به نام حواشی و یاداشتها توضیحات کاملی در مورد نسخههای مورد استفاده و اسناد تاریخی و استدلالهایاش به همهٔ این مسایل پاسخ دهد اما در آخرین ویرایش مقدمه که هرگز بهطور رسمی اجازهٔ انتشار پیدا نکردهاست مینویسد:
«در پایان مقدمهٔ چاپِ اولِ غزلها وعده کردیم که مجلدِ اول این کتاب- شاملِ یادداشتهای مربوط به نخستین سی غزلِ متن – به زودی درآید که نیامد. وعده را مکرر نمیکنیم. باقیماندهٔ عمرِ ما انتظارِ فضایی را که در آن گرزهٔ گاوسر پاسخ منطق نباشد خوشبینی نمیکند
قابل ذکر است که این نظر هم با نظریات دینداران، و هم کسانی که از زاویهٔ غیر دینی به غزلیات حافظ نگریستهاند، تناقض دارد. به طور مثال، حتی داریوش آشوری نیز در کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ»، حافظ را یک عارف میداند.[
تصحیح شاملو از دیوان حافظ مورد نقد بسیاری از حافظ پژوهان، از جمله بهاءالدین خرمشاهی قرار گرفتهاست
ارسال شده در: کتابهای احمد شاملو ،
عنوان کتاب : مقدمه حافظ شیراز
نویسنده :احمد شاملو
دانلود کتاب

در بیستمین شب مهر ماه در کوچه ای از شهرمان خانه ای که از عشق سر شاربود به یاد حافظ بزرگ مجلسی بر پا بود و بیرون اطاق ان خانه مردی خوش آمد می گفت که مست بود آقای حسین بیدگلی بیدگلی اهل صفا است او عاشقانه حافظ را دوست دارد ومیزبان عده ای از حافظ دوستان در یاد روز حافظ بود شب زیبایی راداشتیم که اگر زحما ت ان بزرگوار وهسر مکرمشان نبود این چنین به یاد ماندنی نمی شد آقای بیدگلی در وبلاگ خودش در مورد بر پایی این مجلس پستی دارد که با کسب اجازه از ایشان عینا در زیر می آید
یک هفته ای میشد که چادر همتش را به کمر بسته بود، از تک تک آجر های زبر حیاط خانه تا کاشی های سرد آشپزخانه ودرودیوارها را غبار روبی ودستمال کشی میکرد هرکی نمی دونست فکر می کرد به نوروز نزدیک میشیم تمام هم وغمش روز بیستم بود حتی این تفکر بر روی خورد وخوراک وخوابش هم تاثیر گذاشته بود به حدی که داشتم نگران وضعیت جسمی اش می شدم .امید پسرم چند روزی بود حالش خوب نبود دو بار برده بودیمش دکتر اورژانس چند تا آمپول دکتر براش نوشته بود زدن دو پنی سلین در هر روز برای بچه هشت ساله دردآوراست ومن موقع زدن آمپول اشک رادر چشمانش شاهد بودم.این روز آخری صورتش هم ورم کرده بود.
از دیروز صبح که می خواستم برم میزو صندلی ها را بیارم ناهید خانم گفت سر خود پا نشی یه وقت سر خود بری هرچی دلت خواست بگیری بیاری منم بات میام. ول نکرد تا با خودم بردمش خیابون علوی تا هر چی دلش می خواد انتخاب کنه. اون دیس وزیر دستی ها را با دقت وتامل بیشتری انتخاب کرد اونا را بار ماشین کردیم .توی راه عابد راننده وانت گفت این همه صندلی برای چی میخوای ؟گفتم جلسه دارم گفت روضه که میزو صندلی نمیخوادومن شروع کردم تا آران بیدگل براش توضیح دادن که....تا رسیدیم خونه .ناهید تاساعتی بعد از نصف شب مشغول شستن وآبکشی ظرفها بودوبعد هم خشک کردن . توی صورتش دیگه رنگ و رمقی نبود گفتم بزار بقیه شا فردا ،گفت نه فردا خیلی کار دارم نخوام رسید. راستی یاد نره صبحی اول آمپول امیدرا بزنی.صبح زود قبل از من بیدار شده بود گفت دیشب تو خواب جنگت کردم گفتم دیگه چرا؟ گفت پا شده بودی رفته بودی هرچی میوه ی خراب بود خریده بودی برآم آورده بودی خونه. برنج درست کرده بودی گوفته، ببن چه جوری با آبروی من بازی میکنی.گفتم از بس تو فکر این جلسه ای ازاین کابوسا می بینی، گفت من نمیدونم خواستی میوه بخری منم میام ،شیرینی ام اونی که من میگم. امید ومهین را راهی مدرسه کردیم طفلی بچم امیدوقتی می خواست بره حال خوبی نداشت. سوار موتور شدیم رفتیم بازار برای خرید میوه .با وسواس خیار وموزو انگورها را سوا کردو آوردیم خونه ،همه راشست وکنار گذاشت بعدم رفت میزو صندلی ها را دور پذیرایی چید،ریه هاش نارحت بود ونفسش به شماره افتاده بود اینحالت که میشه اکسیژن میخواد ومن خیلی ناراحت بودم بریده بریده گفت اون مهتابی روشن نمیشه ببین چشه .کم کم به ظهر نزدیک میشدیم گفتم نهار چی می خوری گفت من گشنه ام نیست یه چیزی برای بچه ها بخر بخورن.دلواپسی شیرینی در چهری هر دومون پیدا بود وداشت این دلواپسی به بچه ها هم سرایت میکرد.دخترم مهین که از مدرسه اومد تاشب یه سره مشغول این کار واون کار بود. از بس رفته بودم بیرون و اومده بودم سر درد گرفتم،حمام آخرین کارنکرده ام بود که در لحظات آخر رفتم، زنم گفت همه چی آمادست حواست پرت نشه یه وقت .رنگ چهری امید پریده ترشده بود تقریبا مثل لباس زردی که پوشیده بود به زنم گفتم اگه حالش بد تر شد زنگم میزنی.چند دقیقه قبل از شروع جلسه دست بچه ها را گرفت و رفت خونه ی باباش تا ما راحت باشیم.با رفتن او من ماندم تنها با خانه ای بی سرو صدا، آرامشی قبل از طوفان عاطفی احساس می کردم پشتم خالی شده ونگران نگاهم به در بود تا اینکه گوشی ام زنگ خورد پشت خط مسعود بودگفتم کجایی ؟زودتر بیا قبل از رسیدن مهمونا بیبن چیزی از قلم نی افتاده باشه گفت اومدم.اولین کسی که اومد آقارضا دهقان زاده بود او به ادبیات وشعر علاقه مند است دیروز که خبر جلسه بزرگ داشت حضرت حافظ را از من شنید گفت دوست داره از مهمونا پذررایی کنه دستش درد نکنه چایی هاش حرف نداشت هر چند تنها کسی بود که در جلسه حافظ از او نامی برده نشد. من بیشتر حواسم به حال پسرم امید بود واین نگرانی تا آخر جلسه با من بود می خواستم یه جورایی برم اون خونه ببینمش اما نمیشد خودما خوشحال باید نشون می دادم اما هوای درونم چیزه دیگری بود آخر جلسه که رفتیم آرامگاه صباحی حیدر عنایتی این حال روحی من را حس کرد نیم ساعت بعد از جلسه که داشتیم میرفتیم دکترحیدرزنگم زد که چم بود؟ بخاطر اینکه شب قشنگش را خراب نکنم گفتم با فیلم برداره حرفمون شده.دکترکه رسیدیم بعد از معاینه، دکتر لیوان چایش را که روی میز بودبا دوسه تا قند قورت قورت خورد ودر حین خوردن فکر میکردصدای قورتهای چای که از گلوش با خش پایین میرفت خیلی اذیتم میکرد مثل این بود که سوهان به روحم بکشی .بهمون گفت اوریون گرفته چند روز مدرسه نره داروهایی که می نویسم بهش میدید بخوره پیشه زن حاملم نره اگر استفراق کرد یا بیضی هاش درد گرفت یا ببرش بهشتی یا سید الشهدا .
خدا حافظ بسلامت.امدیم خونه میزو وصندلی ها را کمی جا بجا کردیم وجا انداختیم امید بخوابه شربتهاشا بهش دادیم خورد خوابید طفلی بچم تا همین صبحی از درد گوش چند بار بیدار شدو ناله می کرد.......

به کلام فتح نیازم کو؟
که لب از مکالمه بر بستم:
چو نهیبِ فاجعه بشنفتم،
به گروهِ فاتحه پیوستم.
دلِ تخته پاره ندادندم
که چو بشکنَد، به فغان آید _
چه وجودِ بلعجبی هستم
که «تَرَق» نکَردم و بشکستم!
به جگر فشردنِ دندانم
به صلاح بود و چنین کردم
چه کنم؟ هلاکِ جگر بندان
به دهان گُرگ نیارستم.
به زبانِ بسته حکایت را
به قلم سپردم و خون خوردم
ز نفوس روی نهان کردم
به سرا نشستم و در بستم.
شب و بیمِ موج و تبی، تابی
دَوَران هایلِ گردابی
همه خوانده بودم و ماندن را
همه آزمودم و دانستم.
به سرا نشستم و در بستم
دِل من ز سینه چو گنجشکی
به شتاب و شِکوه برون آمد
بِنِشست غم زده بر دستم
که «درین خموشی ی مرگ آیین
ز کلام فتح نشانت کو؟
چو ز هست و نیست بپُرسندت،
نفسی بکش که بلی، هستم!»
دل من! مباش چنین غمگین
که به هست و نیست نیاندیشم:
همه آنچه خواستم از یزدان
به ثبات و صبر توانستم.
دلَکَم! مکوش به آزارم
که نه ناتوان و نه نومیدم
به ادای حق چو گشودم لب،
به فنای ظلم کمر بستم...
سیمین بهبهانی
10 مهر 1388
دورتادور سنگ قبر ناصرالدین شاه، شعری دوازده بیتی در سوگ او حک شده که خواندن دارد. خصوصا این یک بیتش خیلی چشمم را گرفت: (بیت هشتم است و زیر پای راست شاه حک شده)
در چه کیش اندر حرم و آنکار در ماه حرام / اینچنین خونی مباحست این چنین صیدی حلال

حتی اگر بپذیریم که ترور شاه کار بدی نبوده است، باید قبول کنیم که میرزا رضای کرمانی، بدترین زمان و بدترین مکان را برای این کار انتخاب کرد. زمانش (۱۷ ذیالقعده) بد بود چون ماه ذیالقعده یکی از ماههای حرام است و مسلمانها آنقدر جنگ و خونریزی در ماههای حرام را بد میدانند که حتی بعضی فقها اعتقاد دارند شکار کردن هم در این چهار ماه حرام است. مکانش (حرم عبدالعظیم) هم بد بود چون آن وقتها اماکن مذهبی خیلی بیشتر از الان حرمت و قداست داشتند و حتی اگر مجرمی خودش را به حرم میرساند و آنجا اصطلاحا «بست مینشست» تا وقتی که بستنشین بود حکومت کاری به کارش نداشت. جالب است که خود میرزا رضا از دست حکومت فراری بود و مدتها بود که در حرم شاه عبدالعظیم بست نشسته بود و توی این مدت هم شاه مزاحمتی برایش ایجاد نکرده بود. حالا این که یک بست نشین حرمت حرم را بشکند و کسی را توی همان حرم بکشد، کار خیلی ناجوانمردانهای است در مایههای «نمک خوردن و نمکدان شکستن»
خلاصه این بیت از خواننده سوال میکند که کسی که در چنین ماهی و چنین جایی، چنین خونی را میریزد، واقعا چه دینی دارد؟
پی نوشت:
شیشهای که از سنگ محافظت میکند، کمی عکسهایم را خراب کرده است و نتوانستهام همهی شعر را درست بخوانم. چیزی که خواندهام این است:
۱: در حضور حضرت عبدالعظیم ابن الحسن/ سوی شاخ سدره مرغ روح شه بگشود بال
۲: […]
۳: ناصرالدین شاه ذوالقرنین کاو را آفرید/ بی همال از جمله شاهان کردگار بی همال
۴: [...]/[...] زوال
۵: در زمانی اینچنین و در مکانی آنچنان/ بود شه گرم نیاز از دل [...] با ذوالجلال
۶: کز کمان آتشین آتش نژادی برگشود/ بر دل او تیری و گردید دیگر گونه حال
۷: شد قتیل ضرب ناگاهی شه آگاه دل/ شد شکار تیر پرّانی شه شاهین خصال
۸: در چه کیش اندر حرم وآنکار در ماه حرام/ اینچنین خونی مباحست اینچنین صیدی حلال
۹: بود سال عمر شاه اندر شمار شصت و هفت / بوده در شاهی بپایان زین شمر پنجاه سال
۱۰: چرخ بی پروا بجای جشن قرن دومینش/ کرد سور او همه سوگ و سرور او ملال
۱۱: کوش [؟] شاهی کو به سن پنجاه یا صد یا هزار/ عاقبت گویند می بایست [...] ارتحال
۱۲: الغرض کلک بقا تاریخ شه را زد رقم / آقتابی چهره پنهان کرد در گاه زوال

در سال ۱۳۰۰ ش.، یک سال پس از کودتای ۱۲۹۹، قانون “شورای عالی فرهنگ” بهتصویب رسید. طبق این قانون، کلّیه امور مدارس؛ مانند سازمان مدرسهها، برنامهها، امتحانات، و تأیید صلاحیت و استخدام معلمان در سراسر کشور یکسان شد و دامنه مدارس خصوصی محدود گردید. مؤلفان و ناشران نیز ملزم شدند که کتابهای درسی را طبق برنامه وزارت فرهنگ آن زمان تألیف و منتشر کنند. در سال ۱۳۰۷ به دستور وزیر فرهنگ وقت (قراگوزلو ملقب به اعتمادالدوله) و در ۹ تیر ۱۳۰۸ طبق تصویب هیأت دولت، چاپ و تألیف کتابهای ابتدایی در انحصار دولت قرار گرفت.
کتاب اول دبستان در همین سال تحت نظر اعتمادالدوله، با همکاری مخبرالسلطنه و با اشعاری از ملک الشعرای بهار و ایرج میرزا، چاپ و منتشر شد .این هم عکس هایی از چند صفحه کتاب سال دوم دبستان چاپ سال ۱۳۰۸ شمسی که چند روز پیش گرفتم:
برای دیدن این عکسهای جالب به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید


منبع : کوخت
این درس واسه خودش تاریخچه ای داشته شاید کسانی که این صفحه ها را می خواندند دیگر یادشان نیست روز اول در اطاق دوم را چگونه گذراندند هر چند این روز های اول کمتر از یاد می رود امیدوارم شاگردان دیروز و پدر بزرگان امروز سالم وسلامت باشند

مصطفی ملكيان - موضوع بحث «اخلاقی زيستن و اجتماعی عمل كردن» است. به تعبيری ديگر، توجه دادن به پشت صحنه عمل اجتماعی و التفات دادن به اين نكته كه عمل اجتماعی هميشه در زمينه است كه معنا دارد و قابل استمرار است.
سخنان خود را با يك بحثی روانشناسی از «كركگور»، فيلسوف وعارف دانماركی كه در زمينه اخلاق
ورابطه آن با زيست فردی وجمعی بيان كرده، آغاز میكنم. چون اين مقدمه كاملاً مورد قبول من است، شايد مبنای خوبی برای استنتاجات بعدی باشد. كركگور در چند كتاب مهم خود از جمله در كتابی تحت عنوان «خلوص قلب» مطلبی را بدين مضمون مطرح كرده است كه هر انسان در يكی از سه مرحله در حال زيست است: 1- زيباشناختی 2- اخلاقی 3- دينی. اگر انسانها با دقت كامل به زندگی خود نگاه كنند خود را در حال زيست در يكی از اين حالات میبينند. آنچه مهم است اين است كه ما انسانها بفهميم كه در كدام يك از اين حالات زندگی میكنيم و مهمتر آنكه، آرزوی انتقال از مرحلهای به مرحله ديگر در ما پديد آمده و زنده بماند.
1- مرحله زيباشناختی
مرحله اول را با تعبيرات مختلفی چون، مرحله زيباشناختی، علم الجمال، استحسانی و يا ذوقی از آن نام میبرند. میتوان گفت، متأسفانه بيشتر انسانها تا آخر عمر در همين مرحله اول میمانند و وارد مراحل دوم و سوم نمیشوند. در مرحله اول، اصل حاكم بر زندگی انسان، اصل لذت است. البته اين سخن بدان معنا نيست كه لذت چيز بدی است. <كركگور> نيز در باب لذت داوری منفی نكرده است هدف اصلی او اين است كه نشان دهد اگر اصل حاكم بر زندگی انسان، اصل لذت باشد چه پيش خواهد آمد. در واقع او به ما نشان میدهد كه كسانی كه اصل حاكم بر زندگيشان اصل لذت است به چه صورتی زندگی خواهند كرد و به چه نتايجی خواهند رسيد و چه ناكامیهايی خواهند داشت.
وقتی فردی درمرحله زيباشناختی به سر میبرد همه هم و غم او متوجه اين امر است كه در زندگی هرچه بيشتر كسب لذت كند. اين لذتها میتوانند كاملاً متنوع باشند. مراد از لذت فقط خوردن، آشاميدن، استراحت، خوابيدن، غريزه جنسی، تفريح و مسافرت نيست.
بلكه لذتهايی كه در نظر انسان عادی كوچه و بازار متعالی به حساب میآيد، آنها هم جزو اين مرحله قرار میگيرند. لذتهايی مانند: علم طلبی، كنجكاوی،شركت در فعاليتهای اجتماعی و آرمان جويی اجتماعی. اينها هم لذت محسوب میشوند چرا كه انسان را نوعی سيری میبخشند. انسانی كه در مرحله زيباشناختی زندگی میكند دلش میخواهد در حد توان و با توجه به تمام محدوديتهايی كه محيط و وراثت بر او تحميل كرده است لذت بيشتری را دروجود خود انبار كند.در واقع مثل اين است كه وجود خودرا مخزنی میداند كه بايد هرچه بيشتر از لذت پر شود و كمتر از درد و رنج و الم. از اين رو است كه اين انسان در هر اوضاع و احوالی كه در آن قرار میگيرد، از اين زاويه بدان مینگرد كه، آن وضعيت به چه ميزان برای او لذتبخش است وبه چه ميزان او را از الم دور نگه میدارد.
اينچنين انسانی در هر وضع و حالی، درست مانند تاجری زندگی میكند كه توجهش به نوسان قيمتها در بازار و تحولات اقتصادی است تا بتواند در وضعيت جديد بهتر مانور دهد. چنين تاجری فقط درصدد اين است كه كمتر ببازد و بيشتر ببرد.بنابراين هرگونه چرخش، تغيير مسير و تغيير موضعی فقط بر اين اساس قابل توجيه است كه سود بيشتر و زيان كمتری در بر داشته باشد.
انسان لذت جو نيز دقيقاً همين گونه عمل میكند. يعنی فقط و فقط لذت بر او حكم میكند كه چه عملی را انجام دهد و چه عملی را انجام ندهد؛ چه جايی سخنی بگويد، چه جايی سكوت كند. كجا به فلان عمل دست بزند و كجا از فلان عمل دست بردارد و... در تمام شؤون زندگی اعم از فردی و جمعی، اعم از اقتصادی يا سياسی و... فقط امر سود و زيان مد نظر اوست.
از نظر كركگور يك مسأله مهم در اين مرحله وجود دارد و آن اينكه كسانی كه درمرحله زيبايی شناختی زندگی میكنند همواره در وضعيت اندوه و حسرت به سر میبرند. زيرا وعدهای كه به ايشان داده میشود وفا نخواهد شد. يعنی نوعی استمتاع و كاميابی از آنها دريغ خواهد شد. مثال سادهای كه كركگور میگويد اين است: فرض كنيد زنبور عسلی روی يك گل خاص مینشيند.
اگر اين زنبور عسل هيچ گل ديگری نمیديد و از وجود هيچ گل ديگری خبر نداشت، تنها بر اين گل استقرار پيدا میكرد و تا آنجا كه از اين گل شهد قابل استخراج بود، استفاده میكرد، يعنی تمام لذتی را كه میتوانست از اين گل ببرد، میبرد.
اما مشكل زنبور عسل اين است كه به محض اينكه روی گلی كه از بويش، مزه اش، رنگش و يا از هرچيز ديگری كه ما از آن چندان خبر دار نيستيم خوشش میآيد و مینشيند و احساس لذت میكند، ناگهان گل ديگر به چشمش خوش میآيد. لذت انگيزی گل ديگر باعث میشود كه زنبور عسل يا بلافاصله از روی گل اول بلند شود و بر روی گل دوم بنشيند و يا اگر هم بر گل اول بنشيند، لذتی كه از اين گل میبرد به كامش تلخ آيد. چون میداند كه اين لذت را به قيمت محروم شدن از ديگرلذتها دارد. وقتی انسان احساس كند، چيزی كه به دست میآورد به قيمت از دست دادن چيز يا چيزهای ديگر است، آنگاه از آن چيزی كه در دسترسش است آنچنان كه بايد و شايد، لذت نمیبرد.حال فرض كنيد زنبور از روی گل اول برخاسته و بر روی گل دوم مینشيند. وقتی روی گل دوم مینشيند مشكلش دو تا میشود.
يكی اينكه گل سوم پيش چشمش میآيد و ديگر اينكه هنوز خاطره گل اول از ذهن او محو نشده است و به همين دليل از گل دوم هم لذت نمیبرد. زيرا زنبور تا آخر عمر در يك سرگردانی است و به تعبير خود كركگور در نوعی «ندانم چه كاری» میماند و هيچ گلی چنانكه بايد و شايد اورا كامياب نمیكند.در اينجا مثال ديگری میزنم.
«استنيسلاووه» يكی از متفكران اروپای شرقی، در مقدمه يكی از رمانهای خود، مطلب خيلی عميقی را مطرح كرده كه اتفاقاً به طور كامل با موضوعی كه در اينجا مطرح شد مرتبط است. از نظر ايشان رشد تكنولوژی در واقع رشد محروميت است. تكنولوژی امكانات افراد را در هر لحظه افزايش میدهد و اين خود باعث میشود كه هر وقت به يكی از امكانات مشغول میشويد تلخ كام بمانيد. اما آن زمانی كه تكنولوژی رشد نكرده بود انسانها تعداد كارهايی را كه در هر لحظه میتوانستند انجام دهند يا يك كار بوده و يا كارهای بسيار معدود ديگر. طبعاً اگر به آن كار واحد و يا يكی از آن چند كار مشغول میشديد متناسب با آن احساس لذت میكرديد. اما امروز كه تكنولوژی رشد كرده، به ما میگويد: شما میتوانيد اكنون با در اختيار داشتن تكنولوژی در آن واحد پنجاه يا صد و ... حق گزينش داشته باشيد. هر چه تعداد گزينهها بيشتر شود، آن گزينهای كه انتخاب خواهد شد در مقام عمل لذت كمتری در برخواهد داشت. بدين معنی، رشد تكنولوژی استمتاع بيشتر نيست بلكه رشد محروميت بيشتر است.
اين سخن كاملاً با مذاق فردی مانند كركگور سازگار است. وی میگويد: كسانی كه در مقام زيبايی شناسی عمل میكنند و اصل حاكم بر زندگيشان اصل لذت است، بيشتر دچار اندوه و حسرت میشوند. زيرا لذتهايی كه انسان میتواند در زندگی در اختيار داشته باشد خيلی فراوان است ولی در هر لحظه چارهای جز اين نيست كه فقط از يكی از اين لذتها میتواند بهره مند گردد.مشكل دومی كه از نظر كركگور برای انسان لذت گرا به وجود میآيد اين است كه لذتها پايان ندارد و انسان هيچگاه از لذت سيراب نمیشود. اين است كه به گفته كركگور كسانی كه در اين مرحله زندگی میكنند بالمآل تلخ كامند. اين مرحله وعده اش لذت بود اما نتيجه اش جز رنج نخواهد بود. در اين مرحله وعدهای عمل نشده وجود دارد. به همين دليل كسانی كه تا آخر عمرشان در اين مرحله زندگی میكنند هر چه بيشتر به پايان عمر نزديكتر میشوند تلخ كام تر هستند چون احساس میكنند در نهايت بازنده شده اند و آن چيزی را كه گمان میكردند میبرند، نبرده اند و به خاطر بردن بساكارها كه كرده بودند و بسا كارها كه نكرده بودند.
2- مرحله اخلاقی
كركگور معتقد است كه راه دومی هم وجود دارد و آن اين كه ما از مرحله زيباشناختی به مرحله اخلاقی وارد شويم. البته شكی نيست كه وارد شدن به مرحله اخلاقی، عملی نيست كه با يك تصميم گيری ساده بتوان انجام داد. اين مرحله، مرحلهای است كه مبادی و مقدمات خيلی فراوانی لازم دارد و البته من هم در اينجا در مقام احصای آنها نيستم. در مرحله اخلاقی، لذت اصل برانسان نيست. بلكه يك سلسله اصول و مبانی بر زندگی انسان حاكم است.
يعنی كسی كه در مرحله اخلاقی زندگی میكند، كسی است كه میگويد: من در زندگی فردی، در زندگی جمعی، در خلوت، در جلوت، در غم، در شادی، اصلاً به اين فكر نيستم كه لذتی عايدم شود يا الم و رنجی از من دور. اين انسان اصلاً در فكر لذت و الم نيست. فقط در اين انديشه است كه يك سلسله اصول را به هيچ قيمتی از دست ندهد. اگر اين اصول در لذت است، لذت را از دست ندهد و اگر در الم است، الم را از دست ندهد. يعنی اگر من در آن مرحله باشم میخواهم چنان زندگی كنم كه يك سلسله مبانی و اصول عملاً در زير پای من لگدمال نشود.
وقتی اين اصول در نظر من محفوظ میمانند، ديگر هر چه پيش آيد، گو پيش آيد، هر چه هست، گو باشد. آنها مهم نيست و مرا از آنها باكی نيست. فقط مسأله بر سر اين است كه اصول من از بين نروند. برای كسانی كه در مرحله اخلاقی به سر میبرند، اين اصول، اصولی واحد نيستند. ممكن است من اصولی برای خود مقرر كرده باشم و شما اصولی ديگر را برای خود.
ممكن است من يك اصل برای زندگی خود مقرر كنم و شما دو اصل. حتی اين نكته نيز موردبحث نيست كه اين اصول را از كجا میآوريم. ممكن است من اين اصول را از بينش خود وضع كنم يا از كسی كه نهايت اطمينان را به او دارم. البته از نظر كركگور آنچه كه ارزشمند است اين است كه من اين اصول را خود برای خود وضع میكنم.
درواقع منظور اين است كه من در وضع اين اصول فعال باشم نه منفعل، و كنش پذيری و تقليد ازديگران نداشته باشم. اما به هرحال اينها موردبحث نيست. بلكه مهم اين است كه من يك سلسله اصول را زيرپا بگذارم.
ما با اين بحث كه بهتر است چه اصلی بر زندگی يك انسان اخلاقی حاكم باشد فعلاً كاری نداريم. بحث اصلی اين است كه اخلاقی زيستن، متعالی تر از زيست زيباشناسانه است. هنگامی كه به اين صورت زندگی كنيم، زندگی ما از يك صورت متفاوتی برخوردار خواهدبود و مثالی كه به نظر میآيد برای اين بحث نافع باشد اين است كه فرض كنيد كه من پنج كيلو پياز خريده و درحال رفتن به سوی خانه هستم. درراه، يك سلسله حوادث برای من پيش میآيد و من در اين حوادث به گونهای واكنش نشان میدهم كه متوجه هستم چيزی كه در دست دارم پياز است.
مثلاً اگر كسی در بين راه به من اهانت كرد، از واكنشهای خشمگينانه نشان دادن باكی ندارم. اگر كسی به من تنه زد، ممكن است برگردم و نسبت به او پرخاش كنم. اگر دوچرخه سواری با سرعت میآيد ممكن است برای اينكه به او نشان دهم كه سرعتش زياد است، به منظور متوقف كردنش جلويش هم بايستم. درواقع من باتوجه به اينكه آنچه دارم پياز است اينگونه واكنش نشان میدهم.
اما درنظر بگيريد به جای پياز، در دست من بلور ظريف، گران قيمت و بسيارشكنندهای باشد. دراينجا خواهيد ديد كه واكنشهای من بسيار متفاوت است.
اگر كسی تنه بزند، بدون اينكه پرخاشی كنم به راه خود ادامه میدهم يا اگر ديدم دوچرخهای با سرعت میآيد به جای اعتراض به سرعت فراوان او، خود را سريع كنار میكشم. حتی اگر كسی به من فحش داد، من ناشنيده میگيريم. چون میدانم اگر قرار باشد فحش را شنيده بگيرم و واكنش مناسب نشان دهم، ممكن است با او دست به گريبان شوم و دراين بين هر چيزی عايد من شود ولی يك چيز مسلم است و آن اينكه بلور خواهدشكست.
پس میبينيد كه من به يك نحوه خاصی زندگی میكنم. زندگی همراه با احتياط، به معنای دقيق كلمه همراه با «مراقبت». مراقبت در اصل، در زبان عرفانی ما به همين معنا بوده است. يعنی هنگامی كه من مراقبت میكنم، در حال حفظ چيزی هستم و میخواهم آن را محفوظ نگه دارم. به تعبير كركگور، با مراقبت رنجها نه تنها فراموش خواهدشد بلكه بالاتر ازهمه اينها نوعی دگرگونی و تغيير ماهيت پيدا میكنند و تبديل به لذت میشوند. اين مرحله دوم است كه در آن به جای لذت، حفظ اصول، حاكم بر زندگی است.

امروز، تولد یکی از برجسته ترین شاعر معاصر ایران، سهراب سپهری است. روزگاری با هشت کتابش دنیایی داشتم. هر برگ دفترش دریچه ایست به دنیایی . یادش گرامی و روحش شاد.

عکسی از جنین که 8 میلیون نسخه فروش رفت
لنارت نیلسون از عکاسان مشهوری است که کتاب مشهور "کودکی به دنیا می آید" به همراه عکسهایی شگفت انگیز از جنین قبل از متولد شدن توسط وی منتشر شده است. انتشار آثار وی در مجله لایف سال 1965 باعث به فروش رفتن هشت میلیون نسخه از این مجله شد.
ميان عوام مشهور است که موشها از خانهاي که ميخواهد خراب شود و کشتي که ميخواهد غرق شود خود به خود بيرون ميروند. اين روزها اين مرحله به طور غريب امتحان شده است کشتي در لنگرگاه بار مي انداخته يک روز مانده که به دريا برود اهل کشتي ديدهاند که موشها از کشتي بيرون ميروند، بعد از آن که کشتي بيعيب از لنگرگاه رفته سه روز ديگر خبر غرق شدنش را آوردهاند.» (روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 158، 11 جماديالاوّل 1270 ق.)
كتاب كوچه
احمد شاملو


مقبره کوروش بزرگ معروف به کوروش دوم (به پارسی باستان؛
![]()
) نخستین پادشاه و موسس سلسله هخامنشی در عهد قاجاریه

اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود
وز اين ديار دورً فراموشي ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاکً تيره روزً هماغوشي ات نبود
ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند
رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود
دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين
مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودي و کسي
زينان به فکرً داروي بيهوشي ات نبود
در پرده ماند نغمه آزاديً وطن
کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود
در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود
اي سوگوار صبح نشابورً سرمه گون
عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود
21 سپتامبر 2009، پرينستون

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژندهپیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود
جز پدرم آیا کسی را میشناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانهی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن میگفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازهی کوهی
روز و شب میگشت، یا میخفت
این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه میخواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه میافتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک میلرزید
حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه میبست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که میگوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ
من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»
پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّهی من نو ترک میشد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنهی دیرینهام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفهی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود
های، فرزندم
بشنو و هُشدار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو ،کدامین جبّهی زربَفت رنگین میشناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنهی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
کهام نه در سودا ضرر باشد؟
[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعهی آلودگان میدار
کتاب: آخر شاهنامه
صدا: مهدی اخوان ثالث
آلبوم: قاصدک

شام در کنار تخت استاد سرد شده است. ظاهرا ديگر نيازي به خوردن غذا نيست. پزشکان و مسئولان بيمارستان دانشگاه به اين نتيجه رسيدند که معالجه روي قلب استاد ديگر اثري ندارد. لذا آنژيوکت چند دارو براي ادامه تپش قلب از رگ دست راست و آنژيوکت تزريق مسکن درد از دست چپ ايشان را خارج و حتي ماسک تامين اکسيژن که ديگر ريه ها قادر به تامين آن نبود را برداشته اند و تنها سنسورهاي تپش قلب روشن است. شگفت اينکه در چنين حالتي در کمال حيرت پزشکان و متخصصين بيمارستان کانتونال دانشگاه ژنو، پروفسور حسابي در آخرين لحظات حيات به چيزي جز مطالعه و افزايش دانش نمي انديشد. اين تصوير منحصر به فرد را يکي از کارکنان خود بيمارستان به عنوان يک تصوير تکان دهنده و تاثير گذار ثبت کرده است .
علم بومي از دوجنبه قابل نقد است: يكي از جنبه نظري (معرفتشناختي صرف) و ديگري از جنبه عملي (اخلاقي). حاصل اين دو نقد آن خواهد بود كه نه به لحاظ معرفتشناختي علم بومي قابل دفاع است و نه به لحاظ اخلاقي. به معناي ديگر نه ميتوان علم بومي داشت و نه حتي اگر چنين امري امكانپذير بود، حق داشتيم علم بومي داشته باشيم.
مقدمتا نگاهي دارم به مراحل تحقيق علمي و امكان بومي بودن را در هر يك از اين مراحل بررسي ميكنم. به نظر ميآيد در زمينه علم بايد سه مرحله را از هم تفكيك كرد. مراد من از علم، علم تجربي نيست.
علم تجربي البته مشمول اين سخن هست اما علاوه بر علم تجربي مجموعه همه علوم فلسفي، تاريخي، ادبي و هنري و اگر مستقلا بخواهيم سخن بگوييم مجموعه همه علوم ديني و مذهبي هم مشمول اين سخن خواهد بود. در اينجا مرادم از علم در واقع «ديسيپلين» (disiplin) است. نه «Science». من مرحله اول را موضوعگزيني مينامم. در اين مرحله مساله نظري خاصي براي حل يا براي رفع مشكل عملي خاصي گزينش ميشود.

زبان آتش (را با کیفیت متوسط و یا کیفیت عالی بشنوید)
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…
استاد محمدرضا شجریان در طول عمر پربار خود همواره برای مردم خوانده است و با مردم (البته نه مردم رسمی ) زندگی کرده است. او باز هم از زبان مردم می خواند و با آنها همراه می شود. استاد در روزهایی که همسالان من به یاد ندارند همراه مردم می خواند که “تفنگم را بده تا ره بجویم” و امروز هم با دلی پر درد با مردم همراهم می شود و می خواند که “تفنگت را زمین بگذار“. سرمایه های معنوی نظیر استاد محمدرضا شجریان در هر جامعه ای شاید به چند ده نفر هم نرسند. کاش پاسداری از این میراث معنوی ایران را همه آموخته باشند

بعد از اینکه سازمان استاندارد روز گذشته ادعای قبلی خود را مبنی بر فاسد و غیر استاندارد بودن برنج وارداتی پس گرفت ،امروز موسسه تحقیقات کشاورزی پنجاب هند اعلام کرد که برنج این کشور به سم آرسنیک آلوده است همین امر باعث شد روز گذشته سازمان استاندارد بعد از چند روز مقاومت مجبور به عقب نشینی شود و در نهایت نظر مافوق خود یعنی وزارت بهداشت را بپذیرد که برنج وارداتی سالم بوده و سمی نیست.
ایران: برنج هند سالم است/ هند: برنج ما فاسد است
انگيزهاي که به پيدايش جشن مهرگان در تاريخ ايران نسبت ميدهند پيروزي ايرانيان بر ضحاک ستمگر ، به رهبري کاوه آهنگر است که او را در بند آوردند و فريدون را به عنوان رهبر خود برگزيدند . اين جشن در روز 10 مهر ، روزي که نام روز و ماه يکي بود جشن گرفته ميشد و مانند نوروز سه جنبه نجومي ( طبيعي ) ، تاريخي و ديني داشت .
از نظر نجومي ، مهرگان چند روز پس از اعتدال پاييزي جشن گرفته ميشد . اعتدال پاييزي اول مهر صورت ميگيرد و جشن برداشت محصولات کشاورزي است .
از نظر تاريخي ، در اين روز نيروي داد و راستي به سرکردگي کاوه آهنگر بر ارتش دروغ و ستمگري آژي دهاک ( ضحاک) پيروز شد.
مبارزه راستي و دروغ ، داد و ستم در ايران ريشه ديني دارد و همه جشنهاي ملي هم بگونهاي اين مبارزه و پيروزي نهايي حق بر نا حق را نشان ميدهد ولي در تاريخ مهرگان اين جنبه درخشندگي ويژه اي دارد .
از نظر ديني نيز، در فرهنگ ايراني مهر يا ميترا به معناي فروغ خورشيد و مهر و دوستي است . همچنين مهر، نگهبان پيمان و هشدار دهنده به پيمان شکنان است .
بي گمان، باور و اعتقاد به ايزد مهر و آيين هاي مهري ( ميترايي ) که پيش از زرتشت، در هند و ايران وجود داشته، به ماه مهر و جشن مهرگان سيماي ديني بيشتري افزوده بود.
دليل برگزاري جشن مهرگان در آغاز مهرماه و اصولاً نامگذاري نخستين ماه فصل پاييز به نام مهر، اين است که در دورههايي از عصر باستان و از جمله در زمان هخامنشيان، آغاز پاييز، آغاز سال نو بود و از همين رو، نخستين ماه سال را به نام مهر منسوب کردهاند.
تثبيتِ آغاز سال نو در هنگام اعتدال پاييزي با نظام زندگيِ مبتني بر کشاورزيِ ايرانيان بستگيِ کامل دارد. ميدانيم که سال زراعي از اول پاييز آغاز و در پايان تابستان ديگر خاتمه ميپذيرد. قاعدهاي که هنوز هم در ميان کشاورزان متداول است و در بسياري از نواحي ايران جشنهاي فراوان و گوناگوني به مناسبت فرارسيدن مهرگان و پايان فصل زراعي برگزار ميشود.
جشن و آيين مهرگان، از نظر زماني با تغيير تقويم، در سال 1304 هجري شمسي، تغيير کرد. بدين معني که 5 روز "پنجه = خمسه" (که پس از 12 ماه سي روزه سال براي رسيدن به 365 مي آمد) حذف و شش ماه اول سال 31 روز گرديده است.
از آن پس، در بسياري از تقويم ها، مهرگان، به جاي 16 مهر در دهم مهر آمده، يعني در صد و نود و ششمين روز سال براساس تقويم پيشين.
امروزه سنت کهن آغاز سال نو از ابتداي پاييز با نام «سالِ وَرز» در تقويم محلي کردان مُـکريِ مهاباد و طايفههاي کردان شُکري باقي مانده است. همچنين در تقويم محلي پامير در تاجيکستان (بويژه در دو ناحيه «وَنج» و «خوف») از نخستين روز پاييز با نام «نوروز پاييزي/ نوروز تيرَماه» ياد ميکنند. در ادبيات فارسي (از جمله شاهنامه فردوسي) و امروزه در ميان مردمان آسياي ميانه و شمال افغانستان، فصل پاييز را «تيرماه» مينامند.
با اين حال، امروزه جشن مهرگان، به شيوه اي که در کتاب هاي تاريخي سده هاي چهارم و پنجم و ششم آمده، نه به صورت رسمي برگزار مي شود و نه در گردهمايي هاي غير رسمي، نزد عامهً مردم. دست کم، در دو سده اخير نيز از برگزاري آن آگاهي چنداني در دست نيست.
در ماهنامه ها و هفته نامه هاي ادبي و اجتماعي سدهً اخير، مهرگان حضور دارد. بدين معني که مقاله، پژوهش، شعر به مناسبت مهر و مهرگان بويژه در نشريه هايي که در ماه مهر منتشر مي شود کم نيست.
زمان برگزاري آيين قالي شويان در مشهد اردهال را جلال ال احمد، با مهرگان هم پيوند مي داند. صدرالدين عيني در يادداشت ها، از جشني در تاجيکستان و سمرقند ياد مي کند که هر سال در ماه ميزان (مهرماه) برگزار مي شد. جشني که مي تواند، با همهً دگرگوني ها، بازماندهً جشن مهرگان باشد.
از جمله مراسم جشن مهرگان که در گذشته با شکوه بسيار برگزار مي شد، پهن کردن سفره مهر ايزدي در خانه ها به نشانه فرا رسيدن پاييز و فصل جمع آوري محصولات و شکرگزاري از نعمت هاي خداوند است.
در اين سفره حبوبات، ميوه هاي پاييزي، شيريني، آويشن، سنجد، کتاب مقدس، آينه و گل همواره وجود دارد که برخي از آنها نشانه هايي از محصولات پاييزي است، چرا که جشن مهرگان به پاس شکرگزاري از آفريده هاي خداوند برگزار مي شود.
بر اساس يافته هاي پژوهشگران بسياري از آيينها و باورهاي دين مسيحيت و از جمله بنياد نظام گاهشماري ميلادي آن، ريشه در آيينهاي مهري دارد. سرچشمه پيدايش باوري به نام «حلقه مهر» يا «حلقه پيمان» در مغرب زمين نيز به زمان رواج آيين مهر در سرزمينهاي روم باستان نسبت داده شده است که امروزه به شکل حلقه پيمانِ ازدواج در ميان مردم رايج است.
به گزارش ايرنا، زرتشتيان ايران امسال نيز اين روز را همچون سالهاي گذشته با نقالي قيام کاوه آهنگر و پيروزي فريدون بر ضحاک، شادباش روز مهرگان و خواندن سرودهاي آييني و گردهمايي برگزار مي کنند.
در اين جشنها گاه ترانههايي خوانده ميشود که در آنها به مهر و مهرگان اشاره ميرود. شايد بتوان شيوه سال تحصيليِ امروزي را باقيمانده گاهشماري کهن ميترايي/ مهري دانست.
دفتر برنامهریزی و تالیف کتب درسی، در اقدامی سوال برانگیز، خلیج فارس را از نقشه ایران حذف کرده است.


به خدا! به پیر به پیغمبر! این انزوا وتنهایی ما را در دنیا می رساند کمی به فکر منافع ملی باشیم ؟آمریکا مستکبر باشد یا نباشد. آمریکا طاغوت باشد یا نباشد. همه دنیا علیه ما باشد یا نباشد. احمدی نژاد بهتر از اوباما باشد یا نباشد. اوباما احمق تر از همه باشد یا نباشد. آمریکا در سراشیبی سقوط اخلاقی و اقتصادی و فرهنگی و هنری و .... باشد یا نباشد. آمریکا مهد ترور و امپریالیزم باشد یا نباشد. اگر آمریکا همه کشورهای دنیا را خریده باشد یا نباشد. ما باید بپذیریم که این واقعیت جهان امروز ماست
به دنبال ورود محصولات مختلف چینی اين بار رسانه ها خبر دادند که نوبت به واردات "قرآن ديجيتالي" از چين رسيده است.حسين تفکري رئيس انتشارات تلاوت سازمان دارالقرآن کريم گفته است قيمت اين قرآن ها بين 80 تا 150 هزار تومان است و با صداي قاريان ايراني عرضه مي شوند.مجوز ورود قرآن های چینی به کشور وزارت بازرگاني صادر کرده است.
آقایان علما در این مورد بیع وثمن فوق از نظر فقهی چه حکمی دارد؟ کار به کجا رسیده آغاز واردات قرآن از چین اگر این عمل در زمان طاغوت انجام می شد چه حکمی می دادید ؟

رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
دلی از ما ولی خراب ببرد
خبر درگذشت پرویز مشکاتیان را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که ما را تنها گذاشته است. پرویز مشکاتیان برای روزگار ما نغمههای بسیار پرداخت و یاد آن سالها را با هنر خود در حافظه ما ثبت کرد.
موسیقی او در فراز و نشیب روزگار همراه ما بود، با محنت ما گریست، با شادیهای ما شادی و با شور و امید ما همدلی کرد. در آثار او صدای قلبی را میتوان شنید که برای وطن و آزادی میتپد. کمتر هنرمندی را توان آن است که رنجها و آرزوهای مردمش را در هنر خویش بازتاباند وترجمهی صادق و راستین زمانه خود باشد.پرویز یکی از این اندکشماران است، موسیقیدانی که ذوق تصنیفسازیاش، مهارت گروهنوازیاش،لطافت شاعرانهاش و تعهدش به آرمانهای مردم، خاطره او را در هنر ایران زمین ماندگار خواهد ساخت. من مرگ هنرمندی چنین را باور ندارم.پرویز مشکاتیان در قلب و ذهن ما زنده است.
محمدرضا شجریان
اول مهرماه ۱۳۸۸ - آمستردام
