تبليغاتX
گنگ خواب دیده


عکس بالا محصولی واحمدی نژاد در کنار هم را نشان می دهد ظاهرا باید در نمازخانه یک زندان باشد( اوایل انقلاب )تو اين عكس به ايشون ميخوره كه يك روز 160 ميليارد تومان پول داشته باشه؟!

به لینک های زیر سری بزنید.

نماینده نهاوند: محصولی برای اثبات ساده زیستی اش گفت فرزندم از فرزند مطهری پول قرض کرده است!

ثروت صادق محصولی بیشتر از 51 هزار سال حقوق یک کارگر ایرانی است

با توجه به اینکه ثروت آشکار صادق محصولی ،وزیر کشور احمدی نژاد و برگذارکننده انتخابات ریاست جمهوری، 160 میلیارد تومان اعلام شده،

سردار محصولی برای گرفتن رای اعتماد از مجلس هشتم در رد شهرت میلیاردر بودنش گفت که مبلمان خانه اش را اگر بگذارد توی کوچه گدا هم نمی برد!

مردم شریف

لطفا برای سردار محصولی گلریزان کنید و یکدست مبلمان آبرومندانه برای خانه اش بخرید!بنده خدا آبرو دارد بلاخره وزیر رفاه هم که شده حداقل به یک رفاه نسبی محتاج است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

اريش فروم Erich Fromm، روانكاو و فيلسوف اجتماعي آلماني‌تبار آمريكايي(1980-1900) (در كتاب روانكاوي و دين)، به حق معتقد است كه ذات و لُبّ و لُباب بت پرستي چيزي نيست جز مطلق دانستن امور مقيد و مشروط، كامل انگاشتن جنبه‌هاي ناقص جهان، و تسليم شدن به آن امور و جنبه‌هاي به مقام خدايي رسيده، بر اين اساس، هر گاه موجود و پديد‌ه‌اي را كه، در واقع مقيد و مشروط و ناقص است مطلق و كامل تلقي كنيم و بالطبع و بالتبع تسليم‌اش شويم بت‌پرست شده‌ايم و، در اين جهت، فرقي نمي‌‌كند كه آن موجود و پديده چه چيزي باشد. چنين نيست كه به مقام اطلاق و كمال فرا بردن پاره‌اي از چيزها بت‌پرستي باشد، ولي اگر همين معامله را با پاره‌اي چيزهاي ديگر داشته باشيم بت‌پرست نشده باشيم.

 آنچه مرز بت‌پرستي را از نابت‌پرستي جدا مي‌كند اين است كه چيزي كه مطلق و كاملش مي‌دانيم واقعا مطلق و كامل هست يا نه، نه اينكه چيزي كه مي‌پرستيم چه هست يا چه نيست. شك نيست كه امروزه كمتر كسي ستاره يا خورشيد يا ماه يا مجسمه‌اي فلزي يا چوبي را مي‌پرستد، اما اين بدان معنا نيست كه بت‌پرستي امري منسوخ و متروك شده است؛ بلكه مي‌تواند فقط حاكي از اين باشد كه اشكال و صوري از بت‌پرستي جاي خود را به اشكال و صور ديگري سپرده‌اند.

خداي واحد را بايد پرستيد، نه كلمه التوحيد را. معامله‌اي را كه مؤمنان با خداي واحد مي‌كنند نبايد با كلمة‌التوحيد بكنند، بدين معنا كه بايد فقط خدا را مطلق، كامل، و مقدس بدانند، و حتا عقيده خود را به وجود خدا و تصور خود را از خدا به جايگاه اطلاق، كمال، و تقديس فرانكشند.

 مصطفي ملكيان*

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

به موجب قرارداد تکمیل واحد اول نیروگاه بوشهر ایران که در پاییز 1992 (1373) میان تهران ومسکو امضا شد، ساخت این نیروگاه باید تا پایان سال۲۰۰۰ به پایان می‌رسید که تا کنون این قرارداد تحقق نیفتاده است. در این قرارداد طرف روس متعهد شد تا سال ۲۰۰۰ ساخت نیروگاه را به پایان برساند. همچنین ایران متعهد شده‌است، پسماند سوخت نیروگاه هسته‌ای بوشهر را به روسیه بازگرداند.تازه‌ترین خبر تعویق راه‌اندازی نیروگاه بوشهر روز دوشنبه در شرایطی از سوی وزیر انرژی روسیه اعلام شد که رییسان‌جمهور روسیه و آمریکا در دیدار حاشیه‌ای نشست سران کشورهای آسیا-اقیانوسیه در سنگاپور به ایران هشدار داده‌اند که زمان برای حل مناقشه هسته‌ای ایران از راه دیپلماتیک در حال از دست رفتن است.باراك اوباما، رئیس جمهور آمریكا، روز سه‌شنبه پس از دیدار با همتای چینی خود در پكن از توافق چین درباره این كه ایران باید نشان دهد برنامه هسته‌ای‌اش صلح‌آمیز و شفاف است خبر داد. 
باراك اوباما در نشست خبری خود در كنار هو جین‌تائو، رئیس جمهور چین، گفت: «به توافق رسیدیم كه جمهوری اسلامی ایران باید جامعه بین‌الملل را مطمئن سازد كه برنامه هسته‌ای این كشور صلح‌آمیز و شفاف است.»

روسیه: نیروگاه بوشهر را راه‌اندازی نمی‌کنیم

چین هم ایران را به اوباما فروخت!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

دکتر محمد رضا شفیعی کد کنی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 
 

علیرغم انکار و یا بی توجهی دولت  احمدی نژاد، در چند سال گذشته رتبه ایران به صورت بی سابقه ای در اکثر رده بندی های مختلف در جهان در حال سقوط میباشد:

  • پایین ترین سرعت اینترنت در خاورمیانه
  • رتبه اول آمار (سرانه) اعدام در جهان
  • مسن ترین زندانیان سیاسی عقیدتی در جهان (شامل دکتر ملکی ۷۶ ساله، بهزاد نبوی ۶۸ ساله، محمد توسلی ۷۱ ساله)
  • پایین ترین رتبه در آزادی مطبوعات و بیان (در کنار ترکمنستان، کره شمالی و اریتره بر طبق آمار سازمان گزارشگران بدون مرز)
  • جزو بالاترین آمار تصادفات و تلفات در جاده ها (۲۵ هزار کشته در سال)
  • جزو بالاترین آمار فساد اقتصادی در جهان: رتبه ۱۴۱ در میان ۱۸۰ کشور از لحاظ سالمی سیستم اقتصاد طبق آمار موسسه شفافیت بین‌المللی. در سال پایانی دولت خاتمی رتبه ۸۷ بود.
  • پایین رفتن رتبه تیم فوتبال ایران در رده بندی جهانی
  • رتبه اول فرار مغزها در جهان: به گزارش عصر ایران به نقل از صندوق بین‌المللی پول سالانه حدود ۱۸۰ هزار ایرانی تحصیلکرده به خارج از ایران مهاجرت میکنند. اگر ارزش تخصصی و تحصیلاتی هر "مغز فراری" را معادل ۵۵۰ هزار دلار فرض کنیم و ارزش سرمایه ای را که با خود خارج میکنند بطور متوسط ۱۵۰ هزار دلار، فرار مغزها از ایران سالانه معادل خروج ۱۲۶ ملیارد دلار سرمایه از ایران میباشد. طبق این آمار هم‌اکنون نزدیک نیمی از یک ملیون نفر ایرانی مقیم آمریکا دارای تحصیلات عالیه و یا سرمایه زیاد میباشند. طبق آمار رسمی اداره گذرنامه ایران، در سال ۸۷ روزانه بیش از ۳ نفر با مدرک دکترا، ۱۵ نفر با مدرک کارشناسی ارشد، و صدها نفر با مدرک کارشناسی از کشور مهاجرت کرده اند.

علیرغم این آمار، دیروز احمدی ‌نژاد در نشست مشترك مجلس و دولت پیش بینی کرد: ما ظرف ۵ سال آينده نه فقط در سطح منطقه كه قطعا جزء ۱۰ اقتصاد بزرگ جهان می‌شويم.

منبع

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

سخنرانی عبدالکریم سروش در نیوجرسی

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر همه دوستان سلام عرض می کنم و خشنودم که مجددا توفیق یافته ام که در محضر شما حضور یابم. سنت حسنه ایست و آن این که هر چند گاهی از دوستان همدل و یاران موافق دعوت به عمل می آورند و مجلس گرمی را می آرایند و دل های خداشناس و خداخوان را در کنار هم می نشانند.و همه محبت می کنند و به عرایض بنده که مقدمه ایست برای بحث های مهم تر و جدی تر گوش فرا می دهند.

در دوران طوفانی و پر تلاتمی زندگی می کنیم و ذهن همه ما مشغول حوادث خرد و درشت و تلخ و شیرینی است که در کشور ما رخ می دهد. برای همه ما پرسش های مهیب و فربه فراهم می آورد . و این به دلیل دغدغه ای است که نسبت به وطن داریم و تشویشی است که برای آینده احساس می کنیم و همچنین عشق و علاقه ای که نسبت به هموطنانمان داریم نمی توانیم دقیقه ای آسوده بمانیم و آن اندیشه ها را از دل بیرون برانیم.

حوادثی که در کشور ما می گذرد دو رویه دارد : یک رویه عینی و عملی و خارجی و دومی رویه نظری و فکری . یعنی از جهتی اتفاقاتی است که بین ابدان می افتد ، اجسام و آدمیان برخوردهایی پیدا می کنند. حکومت کسی را می نوازد و بالا می کشد و کسی را به زندان می افکند یا می کشد . این از یک سو اما از سوی دیگر جنگی است که بین ایده ها و اندیشه ها رخ داده است. بالاخره در این عالم که ایرانیان در آن ساکنند حوادث نظری هم رخ می دهد و پاره ای از اندیشه ها می کوشند پاره ای دیگر از اندیشه ها را از میدان خارج کنند. در واقع چند نوع طرز فکرند که با هم تصادف و تصادم می کنند و یکی می خواهد جا را بر دیگری تنگ بکند. آنچه را که بنده می خواهم عرض کنم متعلق به این حوزه دوم است. یعنی حوزه نظری کار

در حوزه عملی حرف بسیار است و خبر بسیار است و لازم نیست ما آنان را به همدیگر یادآوری کنیم. همین قدر مختصرا می دانیم که ایام خوشی را نمی گذرانیم . اما امیدواریم که پس از این شب روز روشنی به در آید.اما آنچه که به لحاظ نظری در حوزه فکر و اندیشه می گذرد هم شئون و شقوق بسیار دارد . به بنده تکلیف کرده اند که در یکی از آن مباحث در اینجا وارد شوم که عبارتست از مبحث حقوق انسان و نسبت آن با دین ورزی . که مبحث بسیار حساس و پر از دشواری هاست.

من خوشبختانه در گذشته فرصت هایی داشته ام که در این باب سخن بگویم و آنچه را که اینجا عرض می کنم برآیند بحث های پیشین است. شاید پاره ای نکات نو را هم بر آن ها بیفزایم و آنگاه با یکدیگر گفتگو خواهیم کرد و ان شاء الله روشنگری هایی از پس خواهد آمد. این نکته را بنده همیشه عرض کرده ام که دورانی که ما در آن زندگی می کنیم دوران توجه به حقوق آدمی است. دورانی از تاریخ است که حقوق مداری در آن اصل شده است و حقوق را در مقابل تکالیف به کار می بریم. دوره بلندی بر انسان گذشت که بیش از آنکه به حقوق خود بیندیشد به تکالیف خود می اندیشید و همین که بالغ می شد و خود را باز می یافت می پرسید تکالیف من چیست؟ بزرگان و رهبران دینی و فکری جامعه هم همواره در پی تلقین و تقلید تکالیف بوده اند. خواه حاکمان و عامران و پادشاهان باشند خواه عالمان و فیلسوفان همه در مقام تعلیم مسئولیت ها و وظایف و تکالیف آدمیان بودند. نه اینکه از حقوق سخنی نرود بلکه حقوق در درجه دوم اهمیت قرار داشت و همواره به صورت یک امر طفیلی و تبعی و ثانوی نسبت به تکالیف مطرح می شد. دست اول و رتبه بالا با تکلیف بود و انسان وقتی که مکلف می شد به صفت و سمت یک موجود صاحب تکلیف می شناخت ، آنگاه می دانست که بالغ شده است و او را به حساب آورده اند و از او چیزی می طلبند و به او پاداشی یا کیفری می دهند .

همه ادیان در دوران و در پارادایم تکلیف مداری پا به عرصه ظهور نهاده اند. از ادیان جدید مثل بهائیت بگذریم که ظاهرا متعلق به دوران مدرن هستند ، یعنی دوران حق مداری ، اما آناکرونیسمی که در آن ها هست ،یعنی نوعی نا بهنگامی تاریخی نشانه آن است که پیامبر یا پیامبران این دین به درستی دوران خود را تشخیص نداده بودند. یعنی ماهیت دیانت بهائیت همچنان تکلیف مداری است . بر خلاف دورانی که در آن ظهور کرده اند و جهان را حق مداری فرا گرفته است. شما اگر مارکسیسم را با بهائیت مقایسه کنید با اینکه مارکسیسم دین نبود و بلکه ضد دین بود ولی البته توفیق او در مقام جذب پیروان و طرفداران صدها و هزاران برابر بهائیت بود و میزان عقولی که این ایدئولوژی به هم وصل کرد و در آن ها تاثیر کرد وآن ها را تسخیر کرد ملیون ها برابر هر دین جدید دیگزی بود. با همه این احوال شما در مارکسیسم حق مداری را می بینید که به نحوی نشان می دهد که از دل جهان مدرن و اندیشه مدرن برخواسته است. البته سخن من البته در این امور نیست و در پرانتز عرض کردم.

لیبرالیسم که شاید مهم ترین مکتب سیاسی و اقتصادی و نظری دنیای جدید باشد ، بهترین ترجمه و تعبیری که از او می توانیم به دست بدهیم عبارتست از” مکتب حقوق مدار” . کلمه لیبرال که از liberty مشتق است و liberty که به معنای آزادی است و گاهی لیبرالیسم را به معنای مکتب آزادی خواهی ترجمه می کند ، این ترجمه به هیچ وجه رسا نیست و گوهر این مکتب را به درستی آشکار نمی کند. آزادی یکی از حقوق آدمی است و البته مهم ترین حقوق آدمیان هم هست و لیبرال ها هم در میان همه حقوق به این حق اهمیت بیشتری می دهند. با همه این احوال اگر فقط بر حق آزادی تاکید بکنیم چیز مهم تری را از نظر دور داشته ایم. لیبرالیسم مکتبی است که در مقابل تکالیف بر حقوق تاکید بیشتری می کند و تقدم را به حقوق می دهد و آدمی را به جای اینکه یک جانور مکلف معرفی کند یک جانور محق معرفی می کند. موجودی که اولا و بالذات متضمن یک رشته حقوق ذاتی است که از او جدائی ناپذیر است و آنگاه اگر تکالیفی دارد این تکالیف از دل و از بطن حقوق بیرون می آید. در حالی که اگر به پارادایم پیش از مدرن مراجعه کنید، در دوران ماقبل لیبرالیسم می بینید که آدمی اولا بالذات یک موجود مکلف است و اگر حقوقی دارد آن حقوق از دل تکالیف او برمی آید. لذا هم در این دوران حق و تکلیف داریم ، هم در دوران ماقبل مدرن و در دوران لیبرالیسم حق و تکلیف داریم . اما سخن در تقدم و تاخر این هاست. سخن در این است که غلبه با کدام است؟ در این دوران غلبه با حق است و در دوران قبل غلبه با تکلیف است.

از این غلبه حق یا غلبه تکلیف دو جهان بینی بزرگ بیرون می آید. یعنی آدمی در محور قرار می گیرد و حول او جهانی تنیده می شود. جهانی از علم ، فلسفه ، هنر، سیاست ، اخلاق و هرچه که شما بگویید . همه این ها دو شکل و دو چهره و دو ماهیت دارند. بسته به این است که حول کدام انسان ساخته شوند. حول انسان محق ساخته شوند یا حول انسان مکلف .

اینکه گفتم لیبرالیسم مکتب دوران جدید است ، این را بی سبب نگفتم . یعنی شما از بزرگ ترین فیلسوفان دوران جدید مانند کانت یا هگل ، همه این ها لیبرال هستند . نه فقط به این معنی که از لحاظ اقتصادی بلکه حتی از لحاظ سیاسی و به معنای فلسفی لیبرال هستند. آزادی را گوهر انسان می دانند. حق مداری را گوهر انسان می دانند و حتی دین را اینچنین معنی می کنند و خدا را اینچنین می شناسند. خدا را خالق انسانی می دانند که آن انسان ذاتا واجد یک رشته حقوق است. و این متفاوت است با آن خدائی که خالق انسانی است ذاتا واجد یک رشته تکالیف است. وقتی که هگل یهودیت را نقد می کند ، نقد او یک نقد اخلاقی و حق مدارانه است. نمی گوید دین یهود باطل است به این دلیل تئولوژیک یا آن دلیل ، بلکه می گوید در دین یهود خدا فرمان می دهد و تکلیف می آفریند و وضع می کند اما عشق فرمان نمی دهد، لذا اگر ما خدا را عاشقانه بپرستیم و خدا را به منزله یک معشوق بشناسیم ، گر چه هر چه او می گوید می پذیریم و عمل می کنیم اما آنچه که یک معشوق می گوید فرق دارد با آنکه یک ارباب می گوید. در دین یهود خدا اربابی می کند ، جباری می کند، تازیانه به دست ایستاده است و بردگان و بندگان خود را تهدید می کند و از آن ها اطاعت می طلبد . در حالی که معشوق با جذب خود و جاذبه خود معشوق را به حرکت وا می دارد و به او کاری را می سپارد و از او عملی را طلب می کند. مولانا هم در ابیات خودش می گوید که:

عشق را با پنج و با شش کار نیست

مقصد او جز که جذب یار نیست

عشق از طریق جذب عمل می کند ، در حالی که یک جبار که معشوق نیست از طریق تهدید و اجبار عمل می کند. باری مجموع این فیلسوفان چنین هستند. حتی شما مارکس را که خدای سوسیالیسم و کمونیسم شناخته شده است و شهرت دارد که سوسیالیسم با لیبرالیسم منافات دارد، آنجا را هم اگر شما نظر کنید ، حقیقتش این است که سوسیالیسم در دل لیبرالیسم است . منتهی لیبرالیسم آزادی را تعریف می کند که به تعبیر یکی از فیلسوفان معاصر ما آزادی دو چهره دارد:آزادی منفی و آزادی مثبت ، در لیبرالیسم بیشتر آزادی منفی مورد تاکید است یعنی موانع را بر دارید تا مردم هر چه می خواهند بکنند ، ولی در آزادی مثبت انسان آزاد تصمیم می گیرد که چه بکند و مارکس در حقیقت در این مرتبه و مرحله دوم وارد عمل می شود و می خواهد به آدمیان آزاد بگوید که چه بکنید و چه نکنید و چه تصمیمی بگیرید و چه نظم اقتصادی را برقرار کنید. همه این ها به خاطر این بود که اهمیت دورانی که در آن زندگی می کنیم چگونگی و چیستی آن را دریابیم . اضافه کنم که حتی سکولاریسم با این لیبرالیسم و این لیبرالیسم با آن مکتب حقوق مداری ارتباط و پیوند بسیار نزدیک دارند. چون سکولاریسم هم سیاست انسان محق است. انسانی که خود را واجد حقوق و آزاد می داند سیاستی را اختیار می کند که مبتنی بر حقوق اوست و یکی از حقوق هم این است که از دیانت عبور کند ویک حکومت فرادینی برقرار کند. چون انسان محق حق دارد که دین بورزد و حق دارد که دین نورزد. حق او این را به او می گوید. در حالی که انسان مکلف حق ندارد که دین نورزد. انسان مکلف است که دین بورزد.

همه این ها به نحو منطقی دنبال یکدیگر آمده اند و سامانی را پدید آورده اند که ما آن را جهان مدرن می نامیم. به اقتصاد هم اگر نظر کنیم لیبرالیسم را و حقوق مداری را با همه تحولاتی که پیدا کرده به راحتی در آن می بینیم. و چنان که گفتم در اندیشه های نظری حتی در کلام جدید و خداشناسی جدید اینگونه انسان شناسی راه یافته است و اثر انگشت او کاملا هویداست. بیانیه یا منشور حقوق بشر هم در همین دوران یعنی در اواخر نیمه اول قرن بیستم نوشته شده است. که به خوبی نشان می دهد که آدمیت چه پیشرفت هائی کرده وبه لحاظ نظری پا به چه منزل های تازه ای نهاده و مجموع آن ها را و عصاره آن ها را در این بیانیه ای که بیانیه حقوق بشر نامیده می شود گرد آورده است. البته چنان که گفتم این قله تجربه ورزی و اندیشه بشری است. و یا شما بیانیه استقلال آمریکا را هم ببینید، نوشته های آقای جفرسون را هم ببینید مبتنی بر همین اندیشه های حقوق بشری است. شما میبینید که مفهوم تکثر و مفهوم پلورالیسم در اینجا راه یافته است . این که خداوند آدمی را آزاد آفریده است ، این سخنان به راحتی در این بیانیه ها دیده می شود. گرچه که همیشه در عمل ملتزم به لوازم آن نبودند اما به لحاظ نظری به آن رسیده بودند و رفته رفته آن را اجرا کرده بودند. حقوق بشر را البته با حقوق شهروندی نباید اشتباه گرفت. ما حقوق شهروندی داریم که متخذ از حقوق بشر است اما محدود تر از آن، شما اگر شهروند آمریکا باشید حقوقی دارید، شهروند ایران یا انگلستان باشید حقوق دیگری دارید. گر چه که این ها می کوشند منافات با حقوق بشر پیدا نکنند ولی باری حقوق بشر همین که در nation stste ها پیاده می شود، یعنی کشورهایی که مرض های معینی دارند آنگاه می بینید که ترجمه به حقوق شهروندی می شوند که محدودیت هائی را پدید می آورند. شما به صرف اینکه در آمریکا زاده نشده اید یک رشته از حقوق را ندارید و باید بکوشید تا آن ها را به دست بیاورید که ای بسا به دست هم نیاورید. حقوق بشر وقتی به معنای واقعی کلمه تحقق پیدا کرد که حقیقتا این مرزها از میان برداشته شوند و آدمیان همه ساکنان یک کشور بشوند که آن یک کشور عبارت باشد از کل کره زمین. آنجاست که می توان قوت و ضعف اعلامیه جهانی حقوق بشر را سنجید و به دست آورد.

از این مقدمات که عبور کنیم آنچه که بنده می خواهم عرض کنم توضیح اندکی است در باب معنای خود حق و آنگاه نسبتی که با اندیشه دینی پیدا می کند. حق تعریف سختی دارد و آسان نیست. فقط این کلمه هم نیست ، تقریبا همه کلماتی که در هر زبانی به کار می رود توضیح و تفسیرش دشوار است و همه ما تصور می کنیم که آن را می فهمیم اما آنکه بخواهیم آن را توضیح بدهیم و برای دیگری آن را روشن بکنیم می بینیم که چه ابهاماتی دارد. سخنی از سنت آگوستین هست که ویتگنشتاین هم آن را نقل می کند:« می گوید تا کسی از من نپرسیده زمان چیست من می دانم که زمان چیست ، اما همین که کسی از من بخواهد که توضیح بدهم که زمان چیست می بینم که نمی دانم زمان چیست.» اما این قصه فقط متعلق به زمان نیست. هرچیزی را که شما بخواهید انگشت روی آن بگذارید و بخواهید حقیقت آن را بشکافید و معنای آن را روشن کنید به همین تنگنا مبتلا خواهید شد. همین مفهوم حق ، من تا حالا راجع به مفهوم حق صحبت می کردم و خیلی راحت با هم تفاهم می کردیم ، اما همین که شروع کنیم به تشریح مفهوم حق خواهیم دید که چه تاریکی ها در آن است. تکلیف هم همین طور است . همین طور هم زمان و مکان و خدا و دین و وحی و حتی ساده ترین مفاهیم مثلا اگر کسی از شما بپرسد کتاب یعنی چه ؟ کتابی که برای همه ما ساده ترین چیز است ، آب یعنی چه؟ آبی که برای ما مثل آب خوردن می ماند آن قدر آسان است . ولی همین که وارد بیان و تشریح معنا و مصادیق آن شویم ، می بینید که مشکلاتی دارد. مفاهیم منتزع که از این باب آیتی هستند و عجز و ناتوانی انسان را به خود او آشکار می کنند.

عجیب هم نیست ما البته در فقهمان راجع به حق سخنانی گفته اند که پاره ای نکات و دقائق ظریف هم دارد. اما بیش از آنکه روی حق کار کرده باشند روی تکلیف کار کرده اند کما که چنانکه می دانید علم فقه اصلا علم تکالیف است و موضوع علم فقه فعل مکلف است ، یعنی انسانی که مکلف است و افعالی اختیاری انجام می دهد موضوع آن موضوع علم فقه را تشکیل می دهد : « موضوعه فعل المکلفینا ، غایته میل بالعلیینا» به قول مرحوم بحرالعلوم .

اقلا سه جور معنا برای حق می توان پیشنهاد کرد یا در محاورات ما این سه معنا برای حق اراده می شود. یکی معنای رخصت است یعنی اینکه شما اجازه دارید که کاری را انجام بدهید ، راه شما باز است . شما رخصت دارید که غذا بخورید و می توانید غذا بخورید. همان معنایی که در کلمه می توانید هست ، می توانید درس بخوانید ، می توانید بخوابید ، می توانید راه بروید. وقتی که کسی شما را به یک میهمانی دعوت می کند ، می توانید بپذیرید و می توانید نپذیرید. این یک معنای حق است . معنای دوم آن امتیازی است که بعضی ها دارند و حقوق ویژه ای است که پیدا می کنند و محل کلام ما نیست. و سومین آن که مهم ترین معنای کلمه حق است ، عبارتست از طلب و طلب کار بودن . این معنای حق است که محل کلام ماست و محل کلام عموم علمای حقوق است. در مقابل این حق است که تکلیف پیدا می شود. شما وقتی که به کسی پولی را قرض دادید و از او طلب دارید این یک حقی است که شما دارید. و شخص بدهکار تکلیفی دارد که آن وام را پس بدهد. شما طلب کارید و محق هستید. وقتی کسی به شما وعده ای می دهد ، وعده دادن خود را وام دار کردن است و خود را بدهکار کردن است و شما واجد حق می شوید که از او وفای به وعده را طلب کنید و بخواهید که وفا کند و اگر وفا نکرد می توانید که او را مواخذه کنید و ملامت کنید ، این به معنای حق داشتن است . حتی به لحاظ شرعی کسی که به شما سلام می کند گفته اند که واجد حقی می شود و شما مکلف هستید که جواب سلام او را بدهید. وقتی کسی به شما نامه ای می نویسد ، شما واجد تکلیفی می شوید ، باید پاسخ نامه او را بدهید و امثال این ها…

این معنای از حق است که غوغا به پا کرده است. که چه کسانی حق دارند و چه کسانی تکلیف دارند. یعنی حقوق از کجا می آیند و منشا آن ها چیست ؟ مصادیقشان کدامند؟ وقتی که این ها با یکدیگر تعارض کنند باید چه بکنیم؟ و کثیری از این سوالات که حقیقتا سوالات معزلی هم هستند. وقتی که سخن از حق و تکلیف می رود این معنا ست که مورد نظر ماست. شما به ادبیات گذشته ما مراجعه کنید و من این کار را کرده ام تا ببینید که وزن مفهوم حق چقدر است؟ یعنی متفکران ما و ادیبان ما چقدر به این معنا اهمیت می داده اند و کدام یک از حقوق نزد آن ها برجستگی داشته است. من کلمه ادیبان را به کار بردم و چندان نمی پسندم ، چون می تواند موجب شبهه یا مغالطه ای بشود. سعدی را و حافظ را نمی شود یک ادیب خواند ، آن ها متفکر بوده اند ، منتها چون سخنانشان را در جامه شعر عرضه کرده اند ، ما فکر می کنیم که این ها شاعر بوده اند و شاعر هم یعنی خیال باف و بدون اینکه تاملی بکند سخنی را می گوید و هر چه از دهانش و قلمش آمد را روی کاغذ می نگارد. حقیقت این است که چنین تلقی جفاست نسبت به آن ها چون آن ها متفکران ما بوده اند و سخنانشان سخنان حکیمانه ایست که در تاریخ ما به جا مانده است. باری شما فردوسی را ببینید. در ۶۰ هزار بیت شاهنامه بیش از دو سه بار کلمه حق نیامده است و فکر نکنید کما این که بعضی از عوام فکر می کنند که فردوسی از به کار بردن کلمات عربی ابا داشته است. این طور نیست . فردوسی بسیاری از کلمات عربی را به روانی به کار برده است.

من به یاد دارم که کوچک بودم و گاهی به در مغازه پدرم می رفتم و یکی از دوستان پدرم می آمد و حکایت های شیرین و نمکین می گفت. از جمله می گفت یک نفر این شعر فردوسی را می خواند که

ملک گفت احسن فلک گفت زه

و کسی به او ایراد گرفت که فردوسی که عربی نمی گفته ، پس احسن چیه اینجا ؟ جواب داد که این را ملک گفته است یعنی فرشته ها(خنده حضار) اولا شما ببینید که فردوسی چنین شعری را ندارد دوم اینکه احسنت درست است نه احسن ، ثالثا فردوسی هم کلمات عربی به کار برده چهارم هم اینکه مگر فرشتگان زبانشان عربی است؟ اگر هم حرف بزنند. همه آن غلط در غلط و باطل در باطل و اعوجاج در اعوجاج برای اینکه فرض نادرست اولیه ای اینجا مبنا قرار گرفته و بر اساس آن این یاوه ها را ساخته اند و پرداخته اند و بالا رفته است. مسئله این نیست . اتفاقا ما انتظار داریم که فردوسی از مفهوم حق و واژه آن بیشتر استفاده کند و چون شاهنامه یک کتاب حماسی است و حماسه به اصطلاح حکمای ما عبارتست از بیان لذت های قوه غضبیه ، در حالی که غزل ها که بیشتر بزمی هستند بیشتر بیان لذت های قوه شهویه هستند و اگر در این دومی حق چندان به کار نیاید در اولی بیشتر به کار می آید.

حافظ را جستجو می کردم که البته آن بزگوار هم از حق بسیار شخن گفته است ولی کلمه حق به معنای خداوند یا به معنای سخن صادق در کلام او به کار رفته است. آنجائی که حق به معنای طلب و به معنای حقوق در اصطلاح و کاربرد جدید به کار رفته بیشترین کاربرد آن حق صحبت و حق دوستی و حق یاری است. شاید الان شما پاره ای از ابیات حافظ را به خاطر بیاورید که در آن مفهوم حق صحبت به کار رفته است ، حق صحبت یعنی حق مصاحبت ، وقتی که دو نفر با هم دوستی می کنند و مدتی مصاحبت می کنند، نسبت به یکدیگر حقوقی پیدا می کنند که باید به این حقوق وفادار باشند.

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاشا لله که روم من ز پی یار دگر

اینکه دو دوستی که مدت ها با هم قرینند و هم صحبت هستند ناگهان یکی ببرد و قهر کند و بگزارد و برود ، این حق صحبت را به جا نیاورده است و حق صحبت را نشناخته است. آن غزل مشهور حافظ که

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوست داران را چه شد

لعلی از کان مروت بر نیامد سال هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد

باز هم می بینید که سخن از حق دوستی است. می گوید که در روزگاری واقع شده ایم و احوالی به ما دست داده است که دیگر کسی حال دوست خودش را نمی پرسد. نمی گوید بر او چه رفت یا چه می رود. مفهوم “وفا” که همین حق دوستی را شناختن است از با ارزش ترین ارزش های اخلاق ارتباطی میان آدمیان بوده است. بی وفائی یکی از بدترین رذیلت ها شمرده می شد. و اینکه باز امروز به آن اهمیت نمی دهیم باید حکایت کند که قدری حال و احوال ما برگشته است. ما عوض شده ایم. در احوال مولانا جلال الدین نوشته اند که قسمش این بوده است که «قسم به وفای مردان» ، به خدا و پیغمبر قسم نمی خورد و به وفا قسم می خورد. برای اینکه این را از برترین فضلت های انسانی می دانست که آدمی با وفا باشد. و این وفا فقط وفای به وعده نیست ، وفای به عهد نیست ، خوب آن هم هست اما فقط آن نیست. در شعر حافظ هم هست که می گفت که

گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

حافظ می گوید که به دوست خودم یا به معشوق خودم که تصور می کرد که هنوز نشانی از وفا باقی مانده است گفتم که غلطی خواجه در این عهد وفا نیست. شعر ادیب صابر از شعرای قرن ششم گفت :

معدوم شد مروت و منسوخ شد وفا

زین هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا

یا در شعر حافظ که

وفا مجوی زکس ور ز من نمی شنوی

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش

نگویمت که همه ساله می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

وفا کردن و وفادار بودن شاید مهم ترین حقی بود که در میان مردم شناخته می شد . اصلا هم جنبه سیاسی و حکومتی نداشت. تکلیفی به عهده حکومت نبود و حکومت هم دخالتی در این امر نداشت. خود آدمیان به محض آدمی بودن این حق را باید پاس می داشتند. و حق نان و نمک و حق نعمت و حق دوستی و حق یاری و حق صحبت ، این ها حقوقی است که در ادبیات گذشته ما از آن سخن بسیار می یابید. البته حق استاد و حق پدر و مادر این ها هم همه بوده است. اما آنچه که جنبه عام داشته و در جامعه و در میان همه تیره ها و شاخه های اجتماعی به رسمیت شناخته می شده و ادا کردن آن و محترم شمردن آن واجب و فریضه دانسته می شد همین حق صحبت یا وفای به عهد صحبت بود که در اشعار علمای ما و متفکران ما موج می زند . حتی زمانی که عاشقی از معشوق خودش سخن می گفت و طلبی می کرد ، طلب را بر وفاداری مبتنی می کرد. مولانا یک بحث فوق العاده زیبایی دارد راجع به اینکه آیا آدمی زمانی که عاشق کسی می شود عاشق زیبائی او می شود ، عاشق صورت زیبای او می شود یا چیز دیگری در معشوق هست که او را جذب می کند و عاشقی را به او تلقین می کند؟ نظر مولانا این است که نه ، فقط زیبائی نیست که عشق آفرین است ، جوهر دیگری و حقیقت دیگری باید در معشوق باشد تا عاشق را بکشد. آنگاه برای اینکه این صحبت خودش را بر کرسی اثبات بنشاند همین نکته را می گوید. می گوید که فرض کنید که معشوقی دارید که بی وفاست و با تو وفاداری نمی کند. اگر این معشوق تو با وفا شد ، عشق تو به او افزون تر می شود. وفا باعث می شود که معشوق به تو محبوب تر شود و دوست داشتنی تر شود و بعد نتیجه می گیرد و می گوید که:

چون وفا آن عشق افزون می کند

پس وفا صورت دگر چون می کند

این وفاداری اگر عشق را زیادتر می کند آیا وفاداری چهره معشوق را زیبا تر هم می کند؟ زیبا تر که نمی کند ، معشوق همان است. اما وفا باعث می شود که بهای معشوق بالاتر برود و لذا معشوق تر شود و دوست داشتنی تر شود.

باری اگر بخواهیم یک حق بسیار فربه را در میان حقوق آدمی و در ادبیات پیشین خودمان بگردیم و پیدا کنیم، نتیجه جستجوی بنده این است که آن حق وفا و صحبت است. که این بزرگان ما همه از آن سخن گفته اند و البته این حق اسمش حق است ولی حقیقت آن تکلیف است و این تکته خیلی مهمی است. اسمش حق است که شما باید حق صحبت را نگه دارید ولی می گویند که “باید” حق صحبت را نگه دارید. باید حق دوستی را ادا کنید. یک “باید”: روی آن نشسته است و پشت آن خوابیده است و همین که و همین که “باید” به میان آمد از حالت رخصت و از حالت آزادی شما بیرون می روید و این امر فریضه ای می شود برای شما و وجوب پیدا می کند و گردن نهادنی است. باید اطاعت کنید.

حقیقتا من پیش تر آمدم. ادبیات گذشته مان را و اشعار بسیاری از شعرای مان را که کاویدم و کم و بیش همین معانی را یافتم گفتم پس معنای حقوق به کاربرد جدید را شاید در شعرای جدیدمان یعنی دوران مشروطه به این طرف پیدا کنم . دو شاعر را انتخاب کردم : یکی ملک الشعرا محمد تقی بهار را و دیگری هم خانم پروین اعتصامی را انتخاب کردم. دوران جدیدتر را نیامدم. یعنی شما احتمالا در شعر شاملو ، اخوان ، ابتهاج و دیگران اگر بگردید آشکار و نهان این معنا را می یابید. چون این مفهوم حق چنانکه گفتم در دوران جدید مثل یک آبی که در لای سبزه ها روان می شود و در زمین می خزد و همه خاک را خیس می کند همان طور درتار و پود اندیشه جدید ، شاعر باشد یا فیلسوف و غیره دویده است و خزیده است و همه جا را به رنگ خود و به طعم خود در آورده است. آدمیان جدید بدون او نمی بینند و نمی شنوند و نمی گویند و نمی نویسند. اما دوران مشروطه دورانی است که ما داریم تحول پارادایم را تجربه می کنیم. یعنی از یک دوران به دوران دیگری پا می نهیم. و یکی از مصادیق این تحول عبور از دوران تکلیف است به دوران حق . رفته رفته مردم دارند می گویند که حق ماست که حاکم را انتخاب کنیم و حق ماست که مجلس داشته باشیم و عدالتخانه داشته باشیم. حق ماست که اعتراض کنیم. حق ماست که «سلطان» را وادار کنیم که به حرف ما گوش بدهد و امثال این ها ، چه در زمینه های اقتصادی و چه در زمینه های سیاسی . تا پیش از آن چنین خبرهائی نبود. وقتی یک معنائی تمام جامعه را فرا می گیرد در ادبیات هم ناگزیر منعکس می شود. یعنی شاعر هم کم کم باید همان حرف ها را بزند و اینجا و آنجای شعرش باید سر و کله این مفاهیم پیدا بشود. چه مفاهیم علمی جدید که متاسفانه در شعر شعرای جدید ما تقریبا هیچ دیده نمی شود و این یکی از نقصان های خیلی بزرگ است. شما مولوی را که می بینید و حافظ را که می بینید و سعدی را که می بینید این ها عالم به علوم دوران خودشان بودند. اگر از مسائل طبی می گویند و اگر از مسائل راجع به آسمان و زمین می گویند و اگر راجع به درختان و معادن می گویند همان چیزهائی را می گویند که علوم زمانه خودشان می گفت و آن ها هم منعکس کننده و بازتاب دهنده آن ها هستند. شاعر جدید هم باید همان طور باشد. یعنی وقتی که از انسان حرف می زند از درخت و از آسمان و از تاریخ و از زمین و از کوه می گوید باید کوه و دریائی را بگوید که علم جدید از آن سخن می گوید. باید از برگی حرف بزند که این برگ کارخانه فتوسنتز است و در آنجا انرژی نورانی به انرژی شیمیائی تبدیل می شود. این نه به این خامی و لختی بلکه باید به زبان شاعرانه وارد ادبیات جدید بشود. ولی نشده و معنای آن این است که شاعر ما هم معاصر نیست و در دوران ما زندگی نمی کند و اگر هم یک مفاهیمی را استفاده می کند احتمالا از هوا گرفته و به نحو خیلی ناپخته غیر فنی در شعر و ابیات او ظاهر می شود.

باری از نکات قابل توجه این است که در اشعار مرحوم ملک الشعرا بهار هم شما این مفهوم تازه یعنی حق را پیدا نمی کنید و فقط از شعر پروین اعتصامی به این طرف هست که این معنا را پیدا می کنیم. منتها بنده چون اشعار پروین اعتصامی را با کمال تاسف و عذر خواهی باید عرض کنم در حافظه ندارم مجبورم که بعضی از آن ها را از روی کاغذ بخوانم . وقت شما را زیاد نخواهم گرفت اما حق نیست که از سخن او بگذریم. بد نیست که در اینجا اضافه کنم که حتی شعر شهریار را هم که من نظر می کردم در آنجا هم شما در رابطه با مفهوم حق قدمی جلوتر از حافظ نهاده نمی بینید. بد نیست این شعر شهریار را بخوانم:

ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی

باری چو می روی به خدا می سپارمت

باز هم می بینید که مفهوم حق صحبت در شعر شهریار آمده است. اما شعر پروین اعتصامی داستانی را نقل می کند که پسر یک برزه گر نشسته بود و با پدر خودش سخن می گفت:

گشت حق کارگران پایمال

گر حق آن هاست حق ما کجاست

چند شود بارکش این و آن

زارع بد بخت مگر چارپاست

عدل چه افتاد که منسوخ شد

رحمت و انصاف چرا کیمیاست

شما ببینید تحول زبان را کاملا احساس می کنید. مثل اینکه شما را از یک خزینه آب سرد در آورده اند و در یک خزانه آب داغ قرار داده اند. حق کارگران وپایمال شدن حقوق این ها چیزهائی است که شما نشانی از آن ها در شعر سعدی و حافظ نمی بینید. من اصلا آن ها را ملامت نمی کنم، بحث ملامت کردن نیست . دارم توضیح می دهم که از کجا به کجا عبور کرده ایم. زبان در اثر تحول این پارادایم چه تحول جالب و چشمگیری پیدا کرده است. شعر دیگری از پروین بخوانم که مذاق خانم های جلسه را شیرین کند. می گوید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

من از عشق مي ترسم. اين احساسي است که تاکنون تجربه نکرده و نمي خواهم هرگز آن را تجربه کنم. من نمي دانستم واقعاً اين چيزي که مي گفتند راست است يا دروغ. که معصومه عاشق شده و چون به عشق اش نرسيده ديوانه شده. زن ها به خصوص مادرم مي گفت؛ «عاشق مردي شده بلندقد با قيافه يي مردونه.» تا مدت ها فکر مي کردم زن ها فقط عاشق مردهايي مي شوند که بلندقد باشند، سبيل داشته باشند با ابروهاي پهن و قيافه يي مردانه. بعد وقتي مادرم گفت عاشق پدرم شده و با او ازدواج کرده شک کردم چون پدرم مثل تيله بود. يا وقتي ديدم شوهرعمه ام مثل ني قليان است فهميدم شايد عشق معصومه ديوونه اصلاً چيز دندان گيري نبوده است. مادرم مي گفت؛ «عکس معشوقه شو زده به ديوار و دائم قربون صدقه ش ميره.» بچه هاي روستا هم همين را مي گويند. خانه اش ته آبادي است. بچه ها مي ترسند بروند ته آبادي. مي گويند جن دارد و شب ها جن ها براي معصومه ديوونه عروسي مي گيرند. پدرم مي گويد؛ «اين مزخرفات رو کي گفته.» من پدرم را قبول داشتم اگرچه شکل تيله بود اما اين دليل نمي شد آدم هاي مثل تيله با سبيل هاي دسته جارويي مقتدر نباشند. او مقتدر بود و فهميد من مي ترسم که از دکان کوچک ته روستا خريد کنم. گفت؛ «برو يه بسته سيگار از مش رحمان بگير.» دکان مش رحمان يعني گذشتن از مرز وحشت، آن هم در شب. اما رفتم رفتم و مثل باد برگشتم. از جلو خانه معصومه ديوونه هم گذشتم. پدرم گفت؛ «کبريت يادت رفت بخري.» تا آنجا دويدم. رفتم و برگشتم. ياد گرفتم آدم براي اينکه فکر نکند بهتر است بدود. چون نمي تواند هم بدود هم به چيزهاي ترسناک فکر کند. فردا صبح معصومه ديوونه را ديدم. آرام داشت از ميدانگاهي روستا مي رفت خانه شان. دنبالش رفتم. خيلي فاصله داشت با من. وقتي رفت توي خانه اش در شکسته خانه اش را نبست. بعضي وقت ها مقتدر بودن کار دست آدم مي دهد. پدرم اين را نفهميده بود که خودش تمام درجه هاي نظامي اش را از دست داد و مرا از عشق بيزار کرد. در باز بود. معصومه ديوونه رفت توي حياط. چند تا مرغ و خروس داشت. آنها را با پر چادرش تاراند و از پله هاي کاهگلي خانه اش بالا رفت. رفتم توي حياط. کاري که مي دانم هيچ کدام از بچه هاي روستا که نه از شب مي ترسند و نه از تاريکي هرگز حاضر نبودند، بکنند و همين باعث شد از پله بالا بروم. معصومه رفت توي اتاقش. من رفتم عکس معشوقه اش را روي طاقچه يا روي ديوار ببينم. سرک کشيدم توي خانه. نه عکسي بود نه قاب عکسي. معصومه هم نبود. از ترس موهاي تنم سيخ شد. کجا رفته بود اين ديوانه؟ خواستم برگردم که معصومه پشت سرم بود. خشکم زد. معصومه دو زانو درست روبه روي من نشست و صورت مرا در دست هاي بزرگ خودش گرفت و گفت؛ «پدرسوخته چه چشايه قشنگي داره.» دست هايش داغ بود. خواستم جيغ بزنم اما وحشت زده فقط به چشم هايم زل زده بود. دست هايش را از روي صورتم برداشت و بي اعتنا به حضور من دوباره رفت توي اتاق و غيب اش زد. فهميدم اتاق هاي خانه اش به هم راه دارند. از توي تاريکي گفت؛ «وايستا برات گردو بيارم.» فرار کردم. دويدم، تا خانه و به هيچ کس چيزي نگفتم. فردا صبح، پدر سرزده از سرکار آمد خانه. مي خنديد و چيزي به مادرم مي گفت و او هم مي خنديد.

پدرم تا مرا ديد گفت؛ «بيا پسرم بالاخره معصومه ديوونه معشوقه ش رو پيدا کرد.» خوشحال شدم. پدرم گفت؛ «امروز عروسيه.» بعد زد زير خنده و رفت توي اتاق تا صبحانه بخورد و باز برگردد سر کار. اين کار هر روزش بود. اما امروز اين پا و آن پا مي کرد، عاقبت دلش طاقت نياورد، گفت؛ «ببين چه دسته گلي به آب دادي.» مادر گفت؛ «ولش کن.» پدر از خانه زد بيرون و مادرم گفت؛ «معصومه ديوونه عاشقت شده.» و خنديد. هاج و واج مانده بودم. دويدم دنبال پدرم. روبه روي پاسگاه پا شل کرد. معصومه ديوونه يک سفره چيده بود توي ميدانگاهي و آينه و شمعدان چيده بود توي آن با پسته و بادام و گردو. مثل سفره عقد بود. بچه ها دور و برش جمع شده بودند و معصومه ديوونه بشکن مي زد و کل مي کشيد و مي گفت؛ «امروز روز عروسي من و پسر رئيسه.» پدرم کلاه نظامي اش را برداشت و با گام هاي بلند رفت توي پاسگاه. معصومه نقل ها را مي پاشيد هوا و مي گفت؛ «مبارک، مبارک.» بچه ها از سر و کول هم بالا مي رفتند و يکديگر را هل مي دادند تا نقل جمع کنند. پدرم دوباره از پاسگاه آمد بيرون و دم در ايستاد. دو تا سرباز آمدند و سفره عقد معصومه ديوونه را جمع کردند و خودش را کشان کشان بردند توي پاسگاه. وقتي معصومه ديوونه رفت همه زل زده بودند به من. خجالت کشيدم و فرار کردم. دويدم و پشت ديوار باغي که شاخه پربار درخت هاي سيب از آن بيرون زده بود، قايم شدم، زدم زير گريه. دلم نمي خواست ديگر هرگز کسي عاشق من شود.

احمد غلامي-روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

محمود احمدي نژاد رييس دولت نهم پيش از انتخابات طي مصاحبه اي سخت ترين لحظه زندگي خود را زماني دانست که محمد خاتمي ، رييس جمهور سابق کشورمان يک پله پايين تر از شيراک رييس جمهور فرانسه ايستاد و با او عکس گرفت . اين در حالي است که محمود احمدي نژاد در سفر خود به ترکيه در حاليکه مهمان ترک ها بود مدتي را براي ديدار با نخست وزير ترکيه به انتظار نشست و پس از ديدن نخست وزير کشور ميزبان از شادي در پوست خود نمي گنجيد.




اگر آنطوری که محمود احمدی نژاد پیش از این مدعی شده بود سخت ترین لحظه زندگیش توهین مقامات یک کشور خارجی در استقبال سرد از مسوولان جمهوری اسلامی ایران که نمایندگان ملت ایران هستند ، باشد باید گفت هفته گذشته محمود احمدی نژاد رییس دولت دهم روزگار سختی را گذراند.

احمدی نژاد در حالی هفته گذشته برای حضور در اجلاس "کومسک"، مهمان کشور ترکیه بود که چه در زمان ورود به فرودگاه و چه در زمان دیدار با نخست وزیر این کشور با سردی میزبان روبرو شد .دیدار سردی که در عرف بین الملل از آن به عنوان توهین به مقام رسمی یک کشور یاد می شود.

به گزارش "تارنمای کلمه" عکس های منتشر شده توسط خبرگزاری مهر نشان می دهد، در هنگام ورود احمدی نژاد به فرودگاه، استقبال سردی از احمدی نژاد به عمل آمد. این تصاویر که توسط همه خبرگزاری های مطرح جهان به سرعت مخابره شد نشان داد غیر از یک مقام نظامی ترک از دیگر افرادی که به استقبال او رفتند برخی از ایرانی های مقیم ترکیه و کارکنان سفارت ایران در این کشور بودند.

همچنین این عکس ها نشان می دهد که رئیس دولت دهم برای دیدار با نخست وزیر ترکیه در محل تدارک دیده شده برای مدت زمان طولان معطل ماند. تصاویر نشان می دهد که احمدی نژاد بارها با نگاه کردن به ساعت ناراحتی خود را ابراز می کند. این تصاویر گویای استقبال سرد مقامات ترک از احمدی نژاد است.

پیش از این احمدی نژاد در رقابت های انتخاباتی برای جذب آرای مردم در ادعایی غیر واقع یکی از غم انگیزترین لحظات زندگی اش اینگونه توصیف کرده بود که : "روزی که رئیس‌جمهور سابق کشور با آن وضعیت به فرانسه رفت یکی از غم‌انگیزترین روزهای زندگی‌ام بود؛ چرا که شیراک بالای پله‌ها ایستاده بود و رئیس‌جمهور ایران پله‌های متعدد را پشت‌سر گذاشت تا به او برسد."

ادعای احمدی نژاد البته به ساعت نرسید که سایت های خبری با انتشار تصاویر مربوط به آن زمان خلاف واقع گویی های رییس دولت را اثبات کردند. احمدی نژاد در زمان طرح چنین ادعایی فراموش کرده بود که تصاویر ثبت شده به راحتی می تواند کذب بودن ادعاهای خلاف واقع او را افشا کند.به خصوص آنکه سفر خاتمی به فرانسه و استقبال با شکوه ژاک شیراک یکی از با شکوه ترین استقبال ها از مقامات بلند پایه ایران پس از پیروزی انقلاب بود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

صادق محصولي به عنوان وزير رفاه و تامين اجتماعي به مجلس پشنهاد شد با توجه به اینکه یکی ازهدف اصلی وزارت رفاه و تامين اجتماعي کمک به رفاه کارگران است تفاوت درامد اشکار وزیر با یک کارگر ساده چقدر باید باشد؟آیا این وزیررفاه مند میتواند رفاه کارگران گرسنه بعضی از کارخانجات که چندین ماه حقوق خود را دریافت نکرده اند را تامین کند؟

با توجه به اینکه ثروت آشکار صادق محصولی ،وزیر کشور احمدی نژاد و برگذارکننده انتخابات ریاست جمهوری، 160 میلیارد تومان اعلام شده، و از طرفی خط حقوق یک کارگر بر اساس مصوبه دولت در سال 88 ، 290 هزار تومان تعین شده، (مبلغی که بسیاری از شرکتهای خصوصی و نیمه دولتی از آن تخلف کرده و حقوقی به مراتب کمتر از آنرا به کارگرانشان می دهند ) ، اگر فرض کنیم 10 درصد از حقوق یک کارگر برای مالیات، بیمه، حق بازنشستگی و غیره کسر شود. یک محاسبه ساده نشان می دهد،

ثروت آقای وزیر برابر است با 51086 سال حقوق یک کارگر.

صادق محصولی کیست؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

هفدهم آبان سال ۱۳۳۲، دو ماه و ۲۱ روز پس از کودتای ۲۸ مرداد، محاکمه دکتر مصدق که در بازداشت بود به اتهام ضدیت با سلطنت و قصد برکنارکردن شاه و نیز به عنوان مسبب وقایع ۲۵ تا ۲۸ مرداد در محکمه نظامی تهران آغاز شد.

روزنامه مردمسالاری در گزارشی نوشته است: در دادگاه دکتر مصدق هنگام معرفی، خود را نخست وزیر قانونی ایران اعلام و به صلاحیت محکمه اعتراض کرد و گفت که تنها دیوان عالی کشور می تواند رئیس دولت را بازخواست قضایی کند. با بیان این مطلب، جلسه محاکمه به مدت یک هفته تعطیل شد تا اعضای محکمه که چند افسر ارشد بودند به صلاحیت خود رسیدگی کنند. دکتر مصدق گفته بود که طبق قوانین ایران، دیوان عالی کشور جای رسیدگی به قصور نخست وزیر و وزیران است.

وی برکناری خود را یک کودتا با نقشه خارجی خوانده بود و گفته بود که جز با رای عدم اعتماد پارلمان، فردی دیگر حق برکناری نخست وزیر را ندارد، و در صورت وقوع چنین عملی، این مرتکب است که باید به اتهام نقض قانون اساسی و نادیده گرفتن اراده مردم محاکمه و مجازات شود.

کودتا یعنی برکنار کردن دولت از طرق غیرقانونی، و بنابراین کودتاگران مجرمند، نه من که برگزیده ملت و رئیس قانونی دولت هستم. عامل و دشت نشانده بیگانه خائن و مجرم است، نه من.انتشار اخبار مربوط به آغاز محاکمه دکتر مصدق که در جامعه ایران از محبوبیت فراوان برخوردار بوده است و نیز گزارشهای مربوط به تجدید روابط ایران و انگلستان و خبرهایی که حکایت از سفر قریب الوقوع ریچارد نیکسون معاون وقت رئیس جمهوری آمریکا به تهران داشت خشم مردم را برانگیخت.

بازار تهران به نشانه اعتراض تعطیل و تظاهرات مردم در چند شهر ازجمله تهران و تبریز آغاز شد و اعتصاب و تظاهرات سراسری از روزهای بعد اعلام گردید که نظامیان حکومت (دولت کودتا) وارد عمل شدند، قسمتی دیگر از بازار تهران را ویران و به سوی مردم معترض تیراندازی کردند که ضمن آن دو تن کشته و عده ای مجروح شدند.

چندین بازرگان و عده ای از معاریف ملی گرا نیز دستگیر شدند. برای پیشگیری از وقایع مشابه; در اصفهان، فارس و خوزستان حکومت نظامی اعلام و رفت و آمد درساعات شب و تشکیل اجتماعات بیش از سه نفر ممنوع گردید. همزمان شماری از مهندسان و کارکنان شرکت ملی نفت ایران نیز به اتهام هواداری از دکتر مصدق و جنبش های چپ از کار برکنار شدند.

منبع

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

19 دیماه 1332
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران

آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و
سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين
اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در
صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع
فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذگردد
.

ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.

بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً
در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين
برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل
خواهد آمد.

با تقديم احترامات فائقه

سی. ادوارد. ولز

رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

******

پاسخ استاد علی اکبر دهخدا

جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد و از اينکه اين ناچيز را لايق
شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار
بدهيد متشکرم.

شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول
خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدٌی مفيد بود؛برای اينکه ممالک متحده آمريکا، عدٌه ای از مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.

و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود، حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم: بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند،معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا در و صندوقهای آنها قفل ندارد و در آن خانه ها و صندوقهای طلا و جواهرات هم هست و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.

يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگرآن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.

و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون  و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است،چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود.

اينهاست که از اين گوشه آسيا شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرٌفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند و از طرف ديگر به فارسی، به عقيده من خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحده آمريکا را در جنگ های استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.

در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

زن زندگانی، زن قدیم شمس البتول ،کوشی اون همه معرفت و خونه داری و غیرت کجاست  شمس البتول تو نه هزار تا فیس داشتی نه هزار  شمس البتول  . آه ای شمس البتول تو دگر نیستی تازه شمس البتول نه زیگیل بو نه سیریش بود نه کنه بود نه چسبونک.هم باهوو سازش داشت هم با شوهر. آشپزی بلت بود و در کار خانه دستی داشت. اگر اینارو هم نداشت غیرت و عفاف و شعور و سازش داشت شمس البتول و شمس البتول ها منقرض شدن و جاشونو به جوجو بتولا دادن و چاره چیست؟
نه عشق دارن نه معرفت و نه علاقه البته در مورد مردا هم همینا هست

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |


این غزل شورانگیز و تازه ی بانو سیمین بهبهانی را در هوای یکی از نازنینان خود نوشتم:

پاي کوب و دست افشان، شورها به سر دارم
دف به کف، زبي تابي،تاب در کمر دارم
پايه در زمين ثابت ،ايستا چو پرگارم
وز براي چرخيدن پايه اي دگر دارم.‏
مي گشايم از دامن چتر پرگل و سوسن
دست هات مي لرزد:‏ از دلت خبر دارم
اي زکار دل غافل‏ بد مکن زغيرت، دل
من به کس نيفشانم گرچه نقل تر دارم.‏
تا نگاه مشتاقم با تو عشق مي بازد‏
جمله خلق مي داند‏ با چه کس نظر دارم.‏
گرچه تاق ابرويم با کرشمه مي لرزد‏
دل زبيم خالي کن‏ بام بي خطر دارم.‏
رشته هاي زريني تاب دادم از گيسو
تا به رخ بيفشانم يا زچهره بر دارم.‏
گفتي از ترنجستان‏ بوي عشق مي آيد
زان ترنج ها جفتي گفتمت به بر دارم.‏
ميل پاکوبيدن با منت اگر باشد
من چنين هوا در سر از تو بيش تر دارم.‏
در شبي پراز شادي با تو پا ي مي کوبم‏
فرصتي ست مقدور‏ مايه اين قدر دارم.‏
آن که شادماني را‏ کفر محض مي خواند‏
گو بنالد از حسرت من دو گوش کر دارم!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

بی‌شک مجال هم‌ذات‌پنداری و ابراز هم‌دردی بسیار فراخ‌تر از اعصار گذشته است. ما دیگر تماشای آدم‌های از دارآویخته، چهارشقه‌شده یا خردشده لای چرخ را نوعی تفریح و سرگرمی روزهای تعطیل نمی‌دانیم. ما فوتبال تماشا می‌کنیم، نه زدوخورد گلادیاتورها را. در قیاس با عهد باستان، هم‌دردی ما با دیگر آدمیان، سهیم‌شدن در رنج و مرگ آنها، افزایش یافته است. تماشای شیرها و ببرهای گرسنه‌ای که آدمیان زنده را تکه تکه می‌کنند و می‌بلعند، یا گلادیاتورهایی که می‌کوشند با نیرنگ و ترفند حریف را زخم بزنند و بکشند، تفریحی نیست که ما با همان میل و رغبتی به انتظارش باشیم که سناتورهای رومی ملبس به ردای ارغوانی، یا مردمان رومی انتظارش را می‌کشیدند. ظاهرا هیچ‌گونه احساس همسان‌بودنی در کار نبود که آن تماشاگران را به انسان‌هایی پیوند زند که آن پائین، در آن گود خونین، برای زنده‌ماندن می‌جنگیدند. همان‌طور که می‌دانیم، گلادیاتورها هنگامی که قدم‌رو وارد گود می‌شدند، سزار را با این کلمات سلام می‌دادند: «آنان که رهسپار مرگ‌اند به تو سلام می‌دهند.»

32

متن: نوربرت الیاس؛ تنهایی دم مرگ؛ ترجمه: امید مهرگان، صالح نجفی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

به آتش زدن پرچم ایران با پرچم امریکا واسرائیل عکسی از خبرگزاری مهر 

 خبرگزاري مهر در يک اقدام غير حرفه اي يکي از تصاوير مربوط به راهپيمايي روز 13 آبان که به آتش کشيده شدن پرچم کشورمان توسط حاميان احمدي نژاد را نشان مي داد را حذف نمود .
آیا این عمل سهوی بوده است ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 
قهرمان های دوره ی کودکی ما یا هاج و حنا و نل و بنر و استرلینگ و بل و سباستین بودند که همه با دنبال مادرشان می گشتند یا مادرشان مرده بود. قهرمان ِ دوره ی کودکی ما تیستوی سبز انگشتی بود که انگشتان سبز کننده داشت، پی پی بود که جوراب های بلند می پوشید و قدرت خارق العاده داشت، مری پاپینز بود که با چترش هر کاری که می خواست می کرد و هر جا که می خواست می رفت. این ها هیچ کدام شباهتی به زندگی ِ ما بچه های دهه ی شصت نداشتند اما یکی بود که عجیب شبیه تک تک ِ ما بود؛ الفی اتکینز. الفی یک بچه ی واقعی بود که وقتی از مدرسه می آمد تنها بود، مادرش به دلایلی که مشخص نبود اصلا در داستان ها نبود و پدرش که شبیه خیلی از پدرهای ِ معمولی دیگر بود سر ِ کار بود. الفی با آن موهای سیخ سیخی و صورت ِ گرد از تاریکی می ترسید، گاهی سراغ ِ شیرینی هایی می رفت که بالای ِ کمد بودند- خدا می داند که چقدر دلم هوسِ آن شیرینی های گرد ِ کوچک را کرده است- و دست الفی بهشان نمی رسید و صدای ِ دوست داشتنی ژاله علو هم همیشه الفی را همراهی می کرد.

الفی همزادِ خیلی از بچه های شهرنشینی بود که دوره ی کودکی شان در دهه ی شصت گذشت و دهه ی شصت دهه ی عجیب و عزیزی بود.

منبع

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

اقتصاد یک کشور دوست ما روی لینک زیر کلیک کنید امیدوارم کشور ما به این روز نیفتد

اینجا زیمبابوه است با نرخ تورمی معادل 231 میلیون درصد در سال! نرخ برابری 25 میلیون دلار زیمبابوه معادل یک دلار آمریکا است.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

«خدا هیچ‌وقت تاس نمی‌اندازد». آلبرت اینشتین با اظهار این جمله برای همیشه مخالفت خود را با فرضیات مکانیک کوانتومی اعلام کرد؛ نظریه‌ای که با سلاحی چون «عدم قطعیت»، به جنگ با آرامش نسبی حاکم بر جهان یکدست و بی‌دغدغه اینشتین رفته بود.

رفته‌رفته پیش‌بینی‌های دقیق و موفقیت‌های بزرگ این دو انشعاب اصلی فیزیک نوین یعنی نظریه نسبیت و مکانیک کوانتومی اما راهی برای رد فرضیات هیچ‌کدام از آن ها باقی نمی‌گذاشت و از طرفی روابط متقابل مابین‌شان را بیش از پیش آشتی‌ناپذیر می کرد. در آخرین زور آزمایی این دو غول دنیای فیزیک، اینشتین پیروز معرکه بود.


در نگرش اینشتین نسبت به جهان، تعاملات گرانشی اجسام، بوسیله میدان یکپارچه ای به نام فضا-زمان کنترل می‌شود

چندی پیش، دانشمندان با به کارگیری تلسکوپ فضایی پرتو گامای فرمی که این روزها تولد یک سالگی‌اش را جشن می‌گیرد، شرایط خوبی برای تشخیص بهترین نظریه‌ای که به توصیف فضا و زمان می پردازد را فراهم آوردند. امروزه، دو نظریه فاتح دنیای فیزیک هستند:

یکی نسبیت که به توصیف نیروی گرانش و حرکات بزرگ مقیاس عالم همچون حرکت سیارات، ستارگان و کهکشان ها می پردازد؛ و دیگری مکانیک کوانتومی که رفتار اتم ها و ذرات زیراتمی را تفسیر و توجیه می‌کند.
عمل‌کرد هر دوی این نظریات در توصیف رفتارهای جهانی که خود در آن حکمرانی می‌کنند، مطلوب و قابل قبول است؛ اما به هیچ‌وجه نمی‌توان با زبان یگانه‌ای چون ریاضیات با هردویشان صحبت کرد.

به عنوان مثال، نگرش هر کدام از آنها به مؤلفه هایی چون فضا و زمان مستقل است و چنین تفاوتی را می‌شود به ساحل و دریا تشبیه کرد:

نسبیت، فضا و زمان را چون دریایی یکپارچه و بی نهایت می‌پندارد؛ اما طبق فرضیات مکانیک کوانتومی، این دو مفهوم بنیادی جهان ما همچون سطح ساحل، دانه دانه و گسسته اند (کوانتوم، جمع کلمه کوانتا به معنای بسته های گسسته انرژی است).

طبق برخی از فرضیات نظریه کوانتومی، شن های تشکیل دهنده فضا اگر وجود خارجی داشته باشند، قطری در حدود 10 به توان 35- متر خواهند داشت که با این حساب تشخیص چنین ذرات ریزی با ابزارهای کنونی بشر امکان پذیر نیست.

اما خوشبختانه فوتون های پرانرژی و سریع پرتو های گاما در اینجا می‌توانند به خوبی حقیقت را تشخیص دهند؛ پرتوهایی که بواسطه وقوع برخی از هولناک ترین رویدادهای کیهانی همچون برخورد لاشه ستارگان مرده، به فضا آزاد می‌شوند.


نظریات انقلابی آلبرت اینشتین در دنیای فیزیک را همه می شناسیم؛ نظریاتی که دریچه های جدیدی را به دنیای پیرامونمان گشودند. در تصویر بالا، یکی از ژیروسکوپ های ماهواره GP-B را مشاهده می‌کنید که در سال 2004 با هدف محک زدن نظریه نسبیت عام اینشتین به فضا پرتاب شد. این ژیروسکوپ های کواتزی، دقیق ترین اجسام کروی ای هستند که تاکنون به دست بشر ساخته شده است؛ بطوریکه بیشترین اختلاف ضخامت پوسته این کره، تنها در حد 40 اتم است!

می دانیم که در پرتو الکترومغناطیس هر چه طول موج کوتاهتر شود، موج حاصله پرانرژی تر خواهد بود. طول موج برخی از قسمت های گستره امواج گاما آنقدر کوتاه است که می‌تواند به آسانی به صحت یکی از دو سناریوی دریا و ساحل پی ببرد.

اگر فضا دانه دانه و شنی باشد، آنگاه امواج گاما در حین عبور از فضا مدام گرفتار دست انداز می‌شوند و اندکی دیرتر از رفقای کم انرژی تر خود به مقصد می رسند. آنچه می ماند، برگزاری یک مسابقه است تا بفهمیم پیروز این میدان سرعت کیست؟

مسابقه سالها است که شروع شده اما داور بازی تنها یک سال است که در جای خود قرار گرفته و آماده داوری است. در دهم ماه می سال جاری، تلسکوپ فرمی موفق به مشاهده انفجاری در 7 میلیارد سال نوری آن‌طرف‌تر شد؛ انفجاری که تنها چندین ثانیه به طول انجامید. پرانرژی ترین بخش پرتوی گامای دریافتی از این انفجار، تنها در حدود 0.829 ثانیه دیرتر رسید.

به گفته «جاناتان گرانوت»، یکی از اعضای تیم تلسکوپ فضایی فرمی در دانشگاه هرتفوردشایر انگلستان، هر چند وقفه اندکی مشاهده شده است، اما این تأخیر به اندازه ای زیاد نیست که حتی ساده‌ترین فرضیات نظریه کوانتومی قادر به توضیح آن باشند. به عبارت دیگر، تا به اینجای کار می‌توان گفت که گستره فضا ـ زمان صاف و یکدست به نظر می‌رسد.


طرحی از تلسکوپ فضایی پرتو گامای فرمی

با این حال، گرانوت به دلیل اینکه مشاهدات اخیر تنها به تحکیم نظریات پیشین پرداخته، اندکی نا امید است. او می‌گوید:

«اگر می‌توانستیم به وضوح چنین تأثیری را (در تأخیر پرتوهای پرانرژی تر) تشخیص دهیم، چنین کاری شایسته جایزه نوبل بود.»

اما او معتقد است هر آزمایشی که اندیشه های دور از دسترس گرانش کوانتومی را محک بزند، فوق‌العاده حائز اهمیت است چرا که فرضیات بنیادین فیزیک، نسبت خوبی با مشاهدات مستقیم ندارند. او افزود:

«این واقعیت مسلم که ما توانسته‌ایم به طور قابل توجهی به تحکیم برخی از مدل‌ها بپردازیم، بسیار عالی است.»

البته نتایج این مشاهدات به این معنا نیست که حتی بهترین تلاش‌هایی که با هدف اتحاد نسبیت و مکانیک کوانتومی انجام پذیرفته، نادرست است.

«لی اسمولین»، فیزیک‌دان نظری مؤسسه پرمیر در واترلوی کانادا معتقد است هنوز نسخه‌های متفاوتی از گرانش کوانتومی موجود است که طبق برخی از آنها سرعت پرتوهای گاما نبایستی تأخیر داشته باشد؛ با این حال او این مشاهدات را بهترین آزمایش فرضیه کلی فضا-زمان کوانتومی دانست.

محاسبات و مشاهدات آینده راهنمای خوبی برای نظریه‌پردازانی است که در صدد اتحاد این دو نظریه سترگند. فرآیند اصلاح این نظریات بزرگ و نهایتاً دست یابی به نظریه‌ای کامل و تمام عیار، تازه در آغاز راه است.

احسان سنایی

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 
مجوز ثبت و سفارش براي واردات 54 هزار دسته بيل نشان مي‌دهد كه اين ميزان دسته بيل از كشور امارات وارد كشور شده است.به گزارش ايلنا، در برگه ثبت و سفارش متقاضي واردات اين كالا كه در وزارت بازرگاني ثبت شده است، بندر شهيد رجايي به عنوان گمرك مقصد و كشور توليدكننده كالا كشور اندونزي عنوان شده است. اين تعداد دسته بيل در تاريخ 25 خردادماه سال جاري مجوز ورود به كشور را از وزارت بازرگاي دريافت كرده است.اين 54 هزار دسته بيل چوبي با كارت بازرگاني وارد شده و نوع ارز نيز درهم امارات بوده است. در مجوز ثبت و سفارش كالا بانك گشايش كننده اين اعتبار بانك صادرات ايران معرفي شده است. ضمن اينكه نوع ثبت سفارش، اعتبارات اسنادي و نوع معامله، ارز آزاد عنوان شده است.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

وقتی در دانشکده ی فنی چند هفته قبل دانشجویان به سوی  صفارهرندی کفش پرت کردند عده ای  داد زدند که «آزادی اندیشه با لنگ کفش نمی شه» و ایشان هم با نشان دادن کفش به دیگران آن را نشانه ی بی تمدنی دانسته بود و بارها دانشجویان را به دیکتاتوری متهم کرده بود. البته این حرف را همان کسی زده بود که الزیدی را به خاطر پرتاب کفش به طرف بوش قهرمان می دانست امروز هم در دانشگاه خواجه نصیر وقتی دانشجویان با شعارهای صفارهرندی را به باد حمله و استهزا می گیرند اشک تمساح برای آزادی بیان می ریزد اما داستان دکتر سروش چیست؟ اولین باری که به گروه فشار (انصار حزب الله) دستور داده شدسخنرانی های دکتر سروش را به هم بزنند از اصفهان شروع کردند. ولی گمان بر این بود که شاید آن یک اتفاق بوده است. ولی در دانشکده فنی دانشگاه تهران بود که همین مدعیان امروزنگذاشتند دکترسروش سخنرانی کند . چیز زیادی از سخنرانی نگذشته بود که  طرف دکتر سروش هجوم بردند و حتی یک صندلی به طرف او پرتاب کردند که ظاهرا قدری به ایشان اصابت کرده بود . ایشان هم مجبور شد سخنرانی را رها کند و برود. این را برای این گفتم تا صفار هرندی ها اشک تمساح نریزند.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

Hammurabi1

قانون حمورابی بزرگترین نشان تمدن میانرودان (بین النهرین) است که بر روی ستونی از جنس بازالت به بلندای 2.25 متر و پهنای 65 سانتی متر به دستور حمورابی (1792-1750 ق.م.) حک شده است. او فرمانروای بنام بابل در شهر سیپار، شهر شاماش خدای عدالت، بود. این لوح در سده ی دوازدهم پیش از میلاد به وسیله ی شاهزاده ی کشور همسایه، ایلام که در ایران قرار داشت، از بابل به شوش آورده شد. این لوح به همراه آثار دیگری از بابل در آکروپولیس شوش قرار داشت. لوح حمورابی مهمترین لوح حاوی قوانین به جامانده از خاور نزدیک باستانی است و متن آن بیانگر نکات ارزنده ای درباره ی مذهب، اقتصاد، جامعه و تاریخ آن دوره است. تصویر لوح نشانگر این است که شاه دستورات خود را به شاماشمنسوب می کند. متن لوح به خط میخی و به زبان اکده ای نوشته شده. در ادامه تعدادی از این 282 قانون آمده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

KneelingBull

این تندیس سیمین (نقره ای) متعلق به دوره ی نیا-ایلامی (Proto-Elamite) در جنوب باختری ایران است. این اثر بین 3900 تا 4100 سال پیش ساخته شده، بلندی آن 16.3 سانتی متر است و اکنون در موزه ی متروپولیتن نگهداری می شود.

نشان دادن حیوانات در حالت و فرم انسانی در دوره ی نیا-ایلامی معمول بوده همچنان که در این تندیس نیز گاوی را می بینیم که لباسی پارچه ای به تن دارد و دو زانو نشسته است. گردن پهن این تندیس به شانه ها و بازوانی انسان مانند منتهی می شود که در نهایت به سمی ختم می شود که گلدانی را نگه داشته است.

کاربرد اصلی این مجسمه مشخص نیست ولی لباسی که به همراه آن یافته شده این تئوری را محتمل می سازد که این تندیس عمدا به خاک سپرده شده است، شاید به عنوان بخشی از آیین یا جشنی.

توضیحات برگرفته از وبگاه موزه ی متروپولیتن نیویورک

 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

 

محمود احمدي نژاد که بمنظور آغاز دور جديد سفرهاي استاني اش در مشهد به سر مي برد با اشاره به محمود وحيدنيا ، از نخبه هاي علمي کشور که در ديدار با مقام معظم رهبري انتقادهايي را نسبت به ايشان مطرح کرد گفت : با هوش بودن دليلي بر نخبه بودن نيست و تلويحا وحيدنيا را به دليل انتقاد از رهبر انقلاب سرزنش نمود.احمدي نژاد از نخبگان صحبت مي کنند در حاليکه هر روز مدارک جديدي مبني بر جعلي بودن مدارک تحصيلي و مقالات برخي از وزراي ايشان منتشر مي شود

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

 Advisor, Office of the CEO and Founders

As senior advisor to the CEO and founders, Omid is focused on identifying new revenue opportunities for the company. Previously, he was senior vice president of global sales and business development, and was directly responsible for Google's worldwide revenue generation efforts as well as the day-to-day operations of the company’s sales organization. As Google's "business founder," Omid led the development and implementation of the company's initial business model. After joining the company in 1999, he brought Google to profitability in record time, generating more than $10 billion in revenue in 2006.

Omid has more than 20 years of high-technology consumer and enterprise experience, holding key positions at several start-ups, including Internet pioneer Netscape Communications. As vice president of business development and sales, he grew Netscape's online revenue from an annual run-rate of $88 million to more than $200 million in 18 months. Prior to Netscape, he held positions in marketing, product management, and business development at The 3DO Company, Go Corporation and Hewlett-Packard.

Omid received an MBA from the Stanford Graduate School of Business and a bachelor's degree in electrical engineering from San Jose State University.

 Googe l

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

محل دیوار بانک ملی ایران !

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.در 40 سالگی آموختم ك رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

  1- جنگ هاي كوروش كبير جهت بسط قلمرو هخامنشي
  2- جنگ بابل نبرد كوروش كبير و نبونيد پادشاه بابل
  3- جنگ سارد نبرد كوروش كبير با كرزوس
  4- نبرد كوروش كبير با ماساژتها و كشته شدن كوروش كبير
  5- جنگ پلوزيوم نبرد كمبوجيه با مصريان
  6- جنگ ميلت نبرد داريوش كبير با يونان و آتن
  7- جنگ مدي نبرد داريوش اول پادشاه هخامنشي با يونانيان
  8- جنگ ماراتن نبرد داريوش اول پادشاه هخامنشي با يونانيان
  9- جنگ ترموپيل نبرد خشايارشا با آتنيها
  10- جنگ آرت ميزيوم نبرد خشايارشا با يونانيها
  11- جنگ سالامين نبرد خشايارشا با يونانيها
  12- جنگ ميكال نبرد خشايارشا با يونانيها
  13- جنگ پلاته نبرد مردونيه سردار سپاه خشايارشا با يونانيها
  14- جنگ گرانيك نخستين جنگ داريوش سوم با اسكندر
  15- جنگ ايسوس دومين جنگ داريوش سوم و اسكندر مقدوني
  16- حنگ گوگامال آخرين نبرد داريوش سوم و اسكندر
  17- جنگ گاوگاملا دفاع مردانه ژنرال آريو برزن در برابر سپاه اسكندر
  18- جنگ حران نبرد سورنا سردار اشكاني با روميان
  19- جنگ كاره نبرد ارد پادشاه اشكاني با كراسوس سردار رومي
  20- جنگ آنتوانت نبرد فرهاد چهارم با روميان
  21- جنگ تراژان نبرد خسرو اشكاني با روميان
  22- جنگ سورس نبرد اردشير اول ساساني با روميان
  23- جنگ هرمزدگان نبرد اردشير پاپكان و اردوان پنجم سقوط سلسله اشكانيان
  24- جنگهاي اردشير پاپكان جهت بست امپراطوري ساساني
  25- نبرد شاپور اول ساساني با والرين امپراطور روم
  26- جنگ بلخ و استفاده ژنرال بهرام چوبين از نوعي موشك عليه خاقان بلخ
  27- نبرد شاپور سوم معروف به ذوالاكتاف با اعراب
  28- جنگ شاپور سوم ساساني انتقام فتوحات اسكندر مقدوني
  29- جنگ هراكليوس نبرد خسرو پرويز با روميان
  30- جنگ قسطنطنيه نبرد خسرو پرويز با روميان
  31- جنگ پل ( جسر ) اولين نبرد يزدگرد سوم پادشاه ساساني با اعراب
  32- جنگ زنجير اولين جنگ اعراب با يزدگرد سوم ساساني
  33- جنگ اوليس دومين جنگ اعراب با يزدگرد سوم ساساني
  34- جنگ بوايب سومين نبرد يزدگرد سوم پادشاه ساساني با اعراب
  35- جنگ قادسيه چهارمين نبرد يزدگرد سوم پادشاه ساساني با اعراب
  36- جنگ مدائن پنجمين نبرد يزدگرد سوم پادشاه ساساني با اعراب
  37- جنگ نهاوند آخرين نبرد يزدگرد سوم پادشاه ساساني با اعراب
  38- جنگ زاب نبرد ابومسلم خراساني و شكست امويان
  39- حمله مغولان جنگ جلاالدين خوارزمشاه با چنگيز خان
  40- حمله تيمور گوركاني با ايران
  41- جنگ اروميه نبرد شاه عباس صفوي با عثماني
  42- جنگ چالدران نبرد شاه اسماعيل صفوي با سلطان سليم عثماني
  43- جنگ مورچه خورت نبرد نادرشاه با اشرف افغان
  44- جنگ كرنال نبرد نادرشاه براي تصرف هندوستان
  45- جنگ دهلي نبرد نادرشاه براي تصرف هندوستان
  46- جنگ تفليس اولين جنگ فتحعليشاه قاجار با روسيه
  47- جنگ اچمازين دومين جنگ عباس ميرزا با روسيه
  48- جنگ شوشي سومين جنگ عباس ميرزا با روسيه
  49- جنگ اصلان دوز چهارمين جنگ عباس ميرزا با روسيه
  50- جنگ گنجه پنجمين جنگ عباس ميرزا با روسيه
  51- جنگ جهاني دوم و اشغال ايران توسط متفقين
  52- جنگ ايران و عراق

ايرانيان در 24 جنگ پيروز شدند اين جنگها شامل : جنگ كوروش با مادها-جنگ بابل-جنگ سارد-جنگ پلوزيوم-ترموپيل-آرت ميزيوم-حران-كاره-انتوانت-تراژان-سورس-هرمزدگانجنگهاي اردشير ساساني-والرين-بلخ-ذوالاكتاف با اعراب-شاپور سوم و روم-قسطنطنيه-جنگ پل با اعراب-زاب-اروميه-مورچه خورت-كرنال - دهلي
 ودر 26 جنگ ديگر شكست خوردند

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

"کندو"، اثری ماندگار و یگانه در سینمای ایران است که در سال 1354 و به کارگردانی زنده یاد فریدون گله، ساخته شد. در این فیلم بهروز وثوقی در نقش شخصیتی خلافکار به نام ابی ( = ابراهیم) ظاهر میشود که به طور اتفاقی، همراه با زندانی دیگری به نام حسین (با بازی داود رشیدی) از زندان آزاد میشوند و در پایان فیلم به آن باز میگردند. قهرمان فیلم (ابی) در جریان یک ترنا بازی (شاه و وزیر بازی) در قهوه خانه، قاپ دزد می آورد و توسط حسین (شاه بازی) محکوم میشود که در هفت کافه، مجانی عرق (مشروب) بخورد. سفر او به صورتی نمادین از کافه ای در پایین شهر شروع میشود و در یک کاباره مجلل در بالای شهر به پایان میرسد و او در طی مسیر، با کتکهای جانانه، تحقیر، فحش، ناسزا و نفرین مواجه میشود اما در پایان، حکم بازی را اجرا میکند و در همان حال مستی به اتفاق حسین بازداشت میشود. 

شخصیت اصلی فیلم کندو، فردی است جسور، که دردی آشنا دارد: او، اسیر ساختار درهم ریخته طبقاتی و روابط ناسالم اجتماعی در ایران دهه 50  است و هرچند یک لمپن یا بی سر و پا به شمار میرود، اما دردی که او در زندگی شخصی خویش تجربه میکند، درد اجتماعی بسیاری از هنرمندان و نویسندگان متعهد هم نسل اوست. اما ابی، تنها و منزوی است و هیچ ارتباط سازنده و گشایشگری ندارد و همین امر باعث میشود که او از شناخت و بیان درد خود، ناتوان باشد. او در این مسیر، به تدریج به جای آن که برای یافتن درمان تلاش کند، خود را به عنوان بخشی از درد، تجربه میکند و از مشاهده نابودی خود لذت میبرد. سیر حرکت او از پایین شهر به بالای شهر، سفری اودیسه وار نیست و هیچ رستگاری یا آمرزش نهایی برای او وجود ندارد، و تنها نکته قابل توجه، تغییری است که در سبک و سیاق جامعه ستیزی او رخ میدهد و عصیان ابی را به انکار همزمان خود و جامعه بیمارش تبدیل میکند.

سيروس الوند : من بيش از آنكه از مرگ فريدون متاسف شوم از انزواي او آزرده شدم.

فریدون گُله (زاده: ۱۳۱۹ ؛ مرگ: ۱۳۸۴) کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس ایرانی بود. او از سینماگران مطرح ایران در اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه شمسی بود و بسیاری فیلم کَندو ساختهٔ مطرح او را آغازگر نوعی تازه از سینمای اجتماعی ایران می‌دانند

 
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

سرویس مدر سه در ژاپن:

.

و سرویس مدرسه در ایران:

 

 

منبع

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

سونامی گرانی در راه است با محاسبه اینکه قیمت آرد از پنج تومن باید ظرف پنج سال به پانصد تومن افزایش پیدا کند این به این معنی است که قیمت ارد و به تبع آن نان هر سال بیست برابر خواهد شد .خدا خودش رحمی به حال این مردم بینوا بکند
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |

 

ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم - ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم

ترا، ای کهن پير جاويد برنا - ترا دوست دارم، اگر دوست دارم

ترا، ای گرانمايه، ديرينه ايران - ترا ای گرامی گهر دوست دارم

ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان - بزرگ آفرين نامور دوست دارم

هنروار انديشه ات رخشد و من - هم انديشه ات، هم هنر دوست دارم

اگر قول افسانه، يا متن تاريخ - وگر نقد و نقل سير دوست دارم
اگر خامه تيشه ست و خط نقر در سنگ - بر اوراق کوه و کمر دوست دارم
وگر ضبط دفتر ز مشکين مرکب - نئين خامه، يا کلک پر دوست دارم

گمان های تو چون يقين می ستايم - عيان های تو چون خبر دوست دارم
هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم - هم آن فره و فروهر دوست دارم
بجان پاک پيغمبر باستانت - که پيری است روشن نگر دوست دارم
گرانمايه زردشت را من فزونتر - ز هر پير و پيغامبر دوست دارم

بشر بهتر از او نديد و نبيند - من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيکش بهين رهنمای جهان ست - مفيدی چنين مختصر دوست دارم
ابر مرد ايرانئی راهبر بود - من ايرانی راهبر دوست دارم
نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد - ازينروش هم معتبر دوست دارم

من آن راستين پير را، گرچه رفته ست - از افسانه آن سوی تر، دوست دارم
هم آن پور بيدار دل بامدادت - نشابوری هورفر دوست دارم
فری مزدک، آن هوش جاويد اعصار - که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دليرانه جان باخت در جنگ بيداد - من آن شير دل دادگر دوست دارم

جهانگير و داد آفرين فکرتی داشت - فزونترش زين رهگذر دوست دارم
ستايش کنان مانی ارجمندت - چو نقاش و پيغامور دوست دارم
هم آن نقش پرداز ارواح برتر - هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم
همه کشتزارانت، از ديم و فاراب - همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم

کويرت چو دريا و کوهت چو جنگل - همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم
شهيدان جانباز و فرزانه ات را - که بودند فخر بشر دوست دارم
به لطف نسيم سحر روحشان را - چنانچون ز آهن جگر دوست دارم
هم افکار پرشورشان را، که اعصار - از آن گشته زير و زبر دوست دارم

هم آثارشان را، چه پندو چه پيغام - و گر چند، سطری خبر دوست دارم
من آن جاودنياد مردان، که بودند - بهر قرن چندين نفر دوست دارم
همه شاعران تو و آثارشان را - بپاکی نسيم سحر دوست دارم
ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت - در آفاق فخر و ظفر دوست دارم

ز خيام، خشم و خروشی که جاويد - کند در دل و جان اثر دوست دارم
ز عطار، آن سوز و سودای پر درد - که انگيزد از جان شرر دوست دارم
وز آن شيفته شمس، شور و شراری - که جان را کند شعله ور دوست دارم
ز سعدی و از حافظ و از نظامی - همه شور و شعر و سمر دوست دارم

خوشا رشت و گرگان و مازندرانت - که شان همچو بحر خزر دوست دارم
خوشا حوزه شرب کارون و اهواز - که شيرينترينش از شکر دوست دارم
فری آذر آبادگان بزرگت - من آن پيشگام خطر دوست دارم
صفاهان نصف جهان ترا من - فزونتر ز نصف دگر دوست دارم

خوشا خطه نخبه زای خراسان - ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم
زهی شهر شيراز جنت طرازت - من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم
بر و بوم کرد و بلوچ ترا چون - درخت نجابت ثمر دوست دارم
خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت - که شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم

من افغان همريشه مان را که باغی ست - به چنگ بتر از تتر دوست دارم
کهن سغد و خوارزم را، با کويرش - که شان باخت دوده ی قجر دوست دارم
عراق و خليج تورا، چون ورازورد - که ديوار چين راست در دوست دارم
هم اران و قفقاز ديرينه مان را - چو پوری سرای پدر دوست دارم

چو ديروز افسانه، فردای رويات - بجان اين يک و آن دگر دوست دارم
هم افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان - بروياندم بال و پر دوست دارم
هم آفاق رويائيت را؛ که جاويد - در آفاق رويا سفر دوست دارم
چو رويا و افسانه، ديروز و فردات - بجای خود اين هر دو سر دوست دارم

تو در اوج بودی، به معنا و صورت - من آن اوج قدر و خطر دوست دارم
دگر باره برشو به اوج معانی - که اين تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را - برای تو، ای بوم و بر دوست دارم
جهان تا جهانست، پيروز باشی - برومند و بيدار و بهروز باشی

چکامه ای از زنده ياد مهدی اخوان ثالث (م. اميد)

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی |