<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گنگ خواب دیده</title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 00:38:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کلیم کاشانی و مولانا دریک روز آسمانی شدند.</title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/post-1885.aspx</link>
<description>  
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.irna.ir/NewsMedia/Photo/Smal_Pic/2009%5C10%5C16%5Cimg633912898150468750.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;بیست و ششم آذرماه – هفدهم دسامبر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#000000 size=3&gt;۱۰۶۱ قمری – «میرزا ابوطالب کلیم» معروف به «کلیم همدانی »از شاعران ایرانی تبار هند در « کشمیر » درگذشت. او تحصیلاتش را در همدان، کاشان و شیراز به پایان رساند، سپس به هند رفت. کثرت مضامین ابداعی او سبب شده که وی را «خَلّاقُ المَعانی ثانی» یعنی آفریننده معانی دوم لقب دهند.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#000000 size=3&gt;۱۲۷۳ میلادی – «مولانا جلال الدین بلخی»متخلص به«مولوی»صاحب مثنوی ۱۷ دسامبر در «قونیه»(ترکیه امروز) درگذشت و هر سال به این مناسبت مراسمی در کنار مزار او بر پا می شود که یک هفته به طول می‌انجامد. &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 00:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kamkendex&amp;postid=1885</comments>
<dc:creator>kamkendex</dc:creator>
<guid>http://kamkendex.blogfa.com/post-1885.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باره &quot;در باره الی &quot;</title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/post-1884.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 494px; HEIGHT: 318px&quot; height=572 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://edvblogfacom.persiangig.com/image/ELLY-new/Elly-3-(EDV.blogfa.com).jpg&quot; width=761 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;دیروزفیلم در باره الی را دیدم بسیار متفاوت با فیلم های دیگر است به یک چیز اطمینان دارم و آن اینکه فیلم (( درباره الی )) هیچگاه تمام نمی شود و پس از هر بار دیدن در تو چیز جدیدی را شکل میدهد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;چند خانواده جوان برای تفریح به شمال می روند. &quot;الی&quot; (ترانه علیدوستی) مربی مهد کودک فرزند &quot;سپیده&quot; (گلشیفته فراهانی) هم با این جمع همراه می شود. قرار است &quot;الی&quot; با &quot;احمد&quot; (شهاب حسینی) که از آلمان برگشته و به تازگی از همسرش جدا شده آشنا شود.&lt;BR&gt;این جمع پس از جستجو سرانجام ویلایی کنار دریا اجاره می کنند ... احمد از الی خوشش می آید. روز بعد &quot;الی&quot; در کمال ناباوری ناپدید می شود و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;درباره الی حتّی تمرکزش بر روی مسائلی چون روابط بين انسان ها و يا مسائل و مشکلات زنان هم نبود. هر چند با دقت در فيلم می توان نکاتی را در اين خصوص پيدا کرده و آنها را بررسی کرد. درباره الی حتّی داستان سپيده هم نبود که نقشی محوری در فيلم بازی می کرد . سپيده ای که در انتهای فيلم مثل چرخ های ماشين در گل مانده بود و شايد ابتدای يک الی ديگر بود، امّا درباره الی فقط و فقط درباره الی بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شايد تمام ماجرای الی (ترانه عليدوستی) را بتوان خلاصه کرد در اين جمله احمد (شهاب حسينی) به نقل از همسر آلمانی اش که يک روز صبح به او گفته بود: &quot;احمد! يک پايان تلخ بهتر از يک تلخی بی پايان است.&quot; و تنها در اين جمله گذراست که اشاره ای کوتاه به شخصيت الی می شود. شخصيتی که تا پايان فيلم برای ما و همسفرانش ناشناخته باقی می ماند و نامزدش (صابر ابر) که تنها کسی است که می تواند در شناخت الی به ما کمک کند به ما پشت می کند و می رود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اسم مبهم الی خود بيانگر ناشناخته بودن و ناشناخته ماندن او و افرادی مانند اوست. افرادی که هيچ وقت به خود زحمت نمی دهيم آنها را بشناسيم، و با اينکه هيچ وقت آنها را نشناخته ايم از لکّه دار کردن آبروی آنها هم ابايی نداريم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار در پايان فيلم نويسنده و کارگردان به ما می گويد که ما درباره الی هيچ نمی دانيم و فقط اگر زيرک باشيم در می يابيم که پايان تلخ الی تنها چاره او برای پايان دادن به يک تلخی بی پايان بوده است. و خود اين پايان تلخ هنوز درباره الی خيلی روشن نيست. چون ما هنوز هم نمی دانيم که الی بعد از بادبادک بازی کودکانه اش به خاطر آرش رفت يا به تصميم خودش.؟!وآخرش معلوم نشد که الی غرق شد یا خودکشی کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;به یک چیز اطمینان دارم و آن اینکه فیلم (( درباره الی )) هیچگاه تمام نمی شود و پس از هر بار دیدن در تو چیز جدیدی را شکل میدهد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;اخر داستان معلوم نشد که الي خود كشي كرد يا غرق شد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;آخرین لحظه ای که صداشو میشنویم اصلا حالت کسی نیست که دستپاچه شده باشه یعنی حالت گفتنش به کسی که میبینه بچه ای داره غرق میشه هیچ نزدیکی نداره.به نظر من کلیدشم جمله احمد توی ماشینه : یک پایان تلخ بهتراز تلخی بی پایانه.به نظر من الی پایان تلخ رو به معنای واقعی انتخاب کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;ترازوی نامتعادل بچه های دانشکده حقوق&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;الی همان گونه که ازظاهر او پیدا بود، ساده،صاف و معصوم بود. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;مشکل تمامی همسفران او هنگام قضاوت راجع به او این بود که &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;از آخرین مکالمه ی او با مادرش آگاهی نداشتند.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;در بخشی از این مکالمه متوجه می شویم که مادر الی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;در جریان شمال رفتن او قرار دارد و مادر و دختر قرار می گذارند که&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;از این سفر به کسی چیزی نگویند،و این &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;مٌهر تاییدی است بر بی گناهی الی و خط بطلانی است &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;بر تمامی کج اندیشی های اطرافیان او. در واقع بیننده یک گام بیشتر می داند درباره الی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;در فصل آخر فیلم،با توجه به ابتدای فیلم،دستشویی پنجاه درصد قضیه را حل می کند،چراکه سپیده تصمیم نهایی خود را در دستشویی(به بهانه شستن صورت خود) می گیرد. با &quot;نه&quot; گفتن سپیده به علیرضا،پنجاه درصد قضیه حل می شود و این &quot;نه&quot; همان &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;مفهوم بی علاقگی الی به علیرضاست و به نظرم سپیده حقیقت را گفته است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&quot;درباره الی&quot; همان زندگی است. هنگامی که همه چیز سر جای خود قرار دارد، همه خوب و مهربانند اما همین که کفه ترازوی بچه های دانشکده حقوق،از تعادل خارج می شود آنها نیز کج قضاوت می شوند.(البته به استثنای احمد و سپیده،که از قضاوت درباره الی،خود داری می کنند) &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;مخاطب افرادی را می بیند که به یک باره سمت و سو برگردانده اند و گویی سنگ شده اند و هر فرد به فکر خویش است.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;الی،صمیمانه، دوست داشتنی و کوتاه حاضر می شود و کودکانه و شاد غایب .&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;احمد(شهاب حسینی)، با &quot; ای وای، ای وای&quot; گفتن های خود، قلب بیننده را تسخیر می کند و واقعا &quot; ای وای &quot; و واقعا &quot; چی کار کردی، سپیده؟!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;به یاد معصومیت از دست رفته الی&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;این فیلم را حتما ببینید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 14:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kamkendex&amp;postid=1884</comments>
<dc:creator>kamkendex</dc:creator>
<guid>http://kamkendex.blogfa.com/post-1884.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم به روح بزرگ مادر عزیزم که15 سال پیش آسمانی شد</title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/post-1883.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#cc0000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#cc0000 size=4&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://kaviir.persiangig.com/image/madar.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#cc0000 size=4&gt;نویسنده این داستان را نمی دانم کیست ولی بسیار زیبا ست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#006633 size=4&gt;تقدیم به خوبی های تمام مادران دنیا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660033 size=3&gt;داستان من از زمان تولّدم شروع می‎ شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: &quot;فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.&quot; و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: &quot;بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی ‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟&quot;و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، &quot;مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.&quot;لبخندی زد و گفت: &quot;پسرم، خسته نیستم.&quot; و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود که من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و &quot;نوش جان، گوارای وجود&quot; می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، &quot;مادر بنوش.&quot; گفت: &quot;پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.&quot; و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#cc0000 size=4&gt;۲۴ آذر ماه۷۳ پانزدهمین سال آسمانی شدن آن عزیز گرامی باد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 12:34:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kamkendex&amp;postid=1883</comments>
<dc:creator>kamkendex</dc:creator>
<guid>http://kamkendex.blogfa.com/post-1883.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محمد رضای عزیزم </title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/post-1882.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 481px; HEIGHT: 605px&quot; height=1529 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://imagecloset.com/28/eea42ffbcd69f767a9e06cb18226ac4d/DSC00024.jpg&quot; width=1032 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;دیروز محمد رضاعزیزم بااخم و حالت کودکانه به اتاقی پناه برد و در حال رفتن با گریه گفت بابا باهات قهرم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;نمی دانستم چه جوابی بهش بدهم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 22:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kamkendex&amp;postid=1882</comments>
<dc:creator>kamkendex</dc:creator>
<guid>http://kamkendex.blogfa.com/post-1882.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادب مرد به ز دولت اوست</title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/post-1881.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 477px; HEIGHT: 294px&quot; height=300 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i50.tinypic.com/hsukgh.jpg&quot; width=529 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#cc0000 size=4&gt;بوسه استاد محمد رضا شجریان بر دست استاد تار جلیل شهناز&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 22:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kamkendex&amp;postid=1881</comments>
<dc:creator>kamkendex</dc:creator>
<guid>http://kamkendex.blogfa.com/post-1881.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استفاده سیاسی </title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/post-1880.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کشیده شدن تصاویر  امام خمینی به پایین یا پاره کردن عکس او، به احتمال زیاد در راهپیاییهای قبلی هم رخ داده است. کاری که نه به عنوان یک کار سازماندهی شده و تشکیلاتی، بلکه به عنوان یک تصمیم شخصی ممکن است توسط یکی از  معترض تهرانی در هر گوشه ای از این شهر بزرگ رخ داده باشد. ولی سواستفاده سیاسی از آن در این زمان قابل تامل است امام خمینی در شرایط مشابه در دهه ۶۰ چنین بیان کرده اند  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;«با توجه به حساسیت زمان در مقطع فعلى كه ما گرفتار جنگ با دشمنان اسلام هستیم، و با توجه به اینكه بارها اعلام كرده‏ایم به خاطر حفظ وحدت، اگر به من و یا به عكس من اهانتى شد مردم عكس‏العملى نشان ندهند. بدین وسیله از عموم آنان تقاضا مى‏شود از تعطیل و یا راهپیماییهایى كه قرار است به این عنوان انجام شود صرف نظر نمایند و به رفع مشكلات و كارهاى دیگرى كه دارند بپردازند، و حتى‏الامكان مردم را به آرامش و نظم دعوت كنند».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.(صحیفه امام؛ ج 13، ص 406-407)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;کفن پوشان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;چرا وقتی  به کوی دانشگاه حمله کردند و دانشجوها رو لت و پار کردند و به قرآن بی احترامی کردند و پاره اش کردند و دانشجویانی که بعضا سر نماز بودند رو زدند و به خاک و خون کشیدندچرا آن موقع عزا نگرفتید و حوزه رو تعطیل نکردید و به تبعیت از گفتار مولا علی آن زمان که عده ای به زنی بی دفاع جسارت کرده و خلخال از پایش درآورده بودند، چون مار گزیده به درد نیامدید یا از غصه نمردید؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 21:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kamkendex&amp;postid=1880</comments>
<dc:creator>kamkendex</dc:creator>
<guid>http://kamkendex.blogfa.com/post-1880.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من انار مي کنم دانه، به دل مي گويم، کاش اين دولت دانه هاي دلشان پيدا بود</title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/post-1865.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660033 size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 333px; HEIGHT: 130px&quot; height=107 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.en-bank.com/images/90/D810F4F536F128458835F7.gif&quot; width=297 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660033 size=4&gt;امروز با دیدن قبض برق که به طور دقیق و به ریال سهم دولت در پرداخت یارانه برق مصرفی را با اعداد قرمز در آن مشخص کرده بود به این فکر افتادم که چقدر خوب می شد همه چیز اینقدر حساب و کتاب دقیق و ریز داشت. مثلا چی می شد در کنار همین کادر، یک کادر کوچکتری را اختصاص بدهند و سهمی  را که هر ایرانی از منابع خدادادی این آب و خاک داره یا سهمی را که هر ایرانی مثلا بابت خرید 3-2 برابر قیمت واقعی یک خودرو به دولت می دهد و در هر حقیقت یارانه ی هر ایرانی به دولت است را می نوشتند  وباز از عدم مدیریت می بینیم اخرش هم شرکت ایران خودرو ور شکست می شود واز پول این مردم ۱۰۰۰ میلیارد تومان یارانه می گیرد .واقعا سهم هر ایرانی در این مورد چقدر است ؟چه خوب میشد دولت شفاف می نوشت که این دلار های نفتی کجا خرج می شود؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660033 size=4&gt;چه خوب بود که پول هایی که والدین دانش آموزان به مدارس می دهند ؟و در هر حقیقت یارانه ی هر ایرانی به دولت است در جایی نوشته می شد آخه طبق قانون اساسی آموزش تا سطح دانشگاه باید رایگان باشد و چه خوب های دیگری که همه ما می توانیم چندین موردش را ذکر کنیم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;به جای این شعر...(سهراب سپهري)&lt;BR&gt;&lt;SPAN id=MB4067765&gt;من انار مي کنم دانه، به دل مي گويم، کاش اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#660033 size=4&gt;امروز باید نوشت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#3300ff size=4&gt;من انار مي کنم دانه، به دل مي گويم، کاش اين دولت دانه هاي دلشان پيدا بود&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 22:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kamkendex&amp;postid=1865</comments>
<dc:creator>kamkendex</dc:creator>
<guid>http://kamkendex.blogfa.com/post-1865.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهار مضراب خاموش شد</title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/post-1875.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN class=news_lead id=Newsdetails2_lblLead dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN class=news_lead dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://music.schoolnet.ir/New%20Folder/Payvar-b.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN class=news_lead dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;فرامرز پایور استاد اسطوره ای موسیقی ایرانی و نوازنده برجسته سنتور ساعتی پیش درگذشت&lt;/FONT&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN class=news_lead dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;استاد فرامرز پايور در سال 1311 در تهران متولد شد. پدرش استاد زبان فرانسه و علاقه مند به نقاشى بود و تابلوهاى زيادى از او به يادگار مانده است. پدربزرگش مصورالدوله، نقاش مخصوص دربار قاجار بود و آثارش در كاخ هاى گلستان و صاحبقرانيه نگهدارى مى شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پايور در هفده سالگى آموختن موسيقى را در مكتب استاد صبا آغاز كرد و در مدت شش سال رديف موسيقى را فراگرفت. پيشرفت او در اين زمينه چنان بود كه توانست بارها در كنار استاد خود به روى صحنه رود و آثارى را در راديو ضبط كند. تحصيلات ابتدايى و متوسطه او در دبستان عسجدى و دبيرستان دارالفنون تهران به پايان رسيد و در سال 1331 وارد خدمت نظام شد و يك سال بعد به استخدام وزارت دارايى درآمد. بعد از درگذشت صبا در سال ،1336 پايور به آموخته هاى خود قناعت نكرد و نزد استادانى چون عبدالله دوامى، موسى معروفى و نورعلى خان برومند به فراگيرى رديف درويش خان، ميرزاعبدالله پرداخت و دانش موسيقى ايرانى را به خط نت درآورد و اين گنجينه گرانبها را از خطر تحريف، فراموشى و نابودى حفظ كرد. از مهمترين آثار او رديف آوازى موسيقى ايرانى به روايت استاد عبدالله دوامى، مجموعه تصنيف هاى قديمى از ساخته هاى عارف، شيدا، سماع حضور، مجموعه آثار درويش خان و ركن الدين مختارى بوده است. فعاليت اصلى او از سال 1334در اداره كل هنرهاى زيبا آغاز شده و همزمان با تدريس در هنرستان موسيقى ملى برنامه هايى را نيز براى تكنوازى و همنوازى ارائه كرد. با تاسيس تالار رودكى (سال 1346)، بر فعاليت هاى اجرايى او افزوده شد و بسيارى از آثار استادان گذشته را با ذوق و سليقه خاص خود تنظيم و همراه با خوانندگان معروف آن زمان در اين تالار اجرا كرد. درك عالى او از رمزها و نكته هاى دقيق موسيقى ايرانى، استعداد كم نظيرش در شناختن گوشه هاى رديف و تكنيك ممتازش در نوازندگى سنتور سبب شده است تا او را استادى برجسته در اين زمينه بشناسند. زندگی نامه ی کامل و شرح پختگی هنری استاد پایور را به همراه چندین کلیپ تصویری از استاد پایور ، نت چند قطعه ، و عکس های جالب و دیدنی ، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در &lt;A href=&quot;http://www.santoor-payvar.blogfa.com/post-90.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;وبلاگ سنتور&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; بخوانید ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 13:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kamkendex&amp;postid=1875</comments>
<dc:creator>kamkendex</dc:creator>
<guid>http://kamkendex.blogfa.com/post-1875.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی</title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/post-1878.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Nazanin&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Nazanin&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iraninstitute.com/1381/810610/html/081960.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Nazanin&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود: &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Nazanin&quot;&gt;زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم... &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Nazanin&quot;&gt;اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «&lt;SPAN style=&quot;COLOR: blue&quot;&gt;خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!&lt;/SPAN&gt;» &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Nazanin&quot;&gt;گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ایی حق به جانب... &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Nazanin&quot;&gt;باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «&lt;SPAN style=&quot;COLOR: blue&quot;&gt;خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟&lt;/SPAN&gt;!» &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Nazanin&quot;&gt;شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «&lt;SPAN style=&quot;COLOR: blue&quot;&gt;خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!&lt;/SPAN&gt;» &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Nazanin&quot;&gt;شدیم وزیر امور خارجه گفت «&lt;SPAN style=&quot;COLOR: blue&quot;&gt;فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!&lt;/SPAN&gt;» &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Nazanin&quot;&gt;القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد. تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!&lt;/SPAN&gt;»&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 05:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kamkendex&amp;postid=1878</comments>
<dc:creator>kamkendex</dc:creator>
<guid>http://kamkendex.blogfa.com/post-1878.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفکر بسته</title>
<link>http://kamkendex.blogfa.com/post-1874.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.itanz.net/gallery/photos/Catroon_20.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;کارتونی از يوري كوزوبوكين&lt;/FONT&gt;                                                                                               &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 02:01:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kamkendex&amp;postid=1874</comments>
<dc:creator>kamkendex</dc:creator>
<guid>http://kamkendex.blogfa.com/post-1874.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
